یاس نبی

حجاب،عفاف،زن،فاطمه زهرا / تربیتی /ائمه اطهار

چکيده:

مقاله حاضر گزارشى است از فعاليت شبکه «زنان تحت قوانين مسلمانان» که در راستاى جنبش فمينيسم اسلامى سعى مى‏کند با تفسير و تأويل‏هاى جديد از قوانين و فرهنگ اسلامى، زمينه‏هاى نفوذ و پذيرش فمينيسم را در بين زنان مسلمان و جوامع اسلامى فراهم سازد.

 

به طور کلى سياست نمى‏تواند در نظم نوين جهانى، ماهيت دولت‏ها را تعريف کند و حتى نمى‏تواند به منظور برقرارى نظم در داخل سيستم‏هاى حکومتى موجود، سيستم‏هاى اجتماعى، اقتصادى و سياسى مناسبى را برگزيند؛ در نتيجه گرايش جديدى پديد مى‏آيد که مى‏خواهد مطالبات و خواسته‏هاى مردم را بر مبناى مفاهيم هويتى مطرح سازد و از هرگونه برنامه سياسى منسجم که در مراحل گوناگون اقتصادى و اجتماعى تنظيم شده باشد، پرهيزکند. از اين‏رو، مسأله هويت براى زنان، به‏عنوان امانت‏داران فرهنگ هر کشور، امرى اساسى است. رهايى زنان از هر گونه انديشه تحميلى و قيود اجتماعى، بنيان‏هاى فرهنگى و سياسى هويت جامعه را زير سؤال مى‏برد؛ لکن همين بنيان‏ها، موقعيت زنان در جامعه را تهديد مى‏کنند؛ لذا مى‏توان چنين نتيجه‏گيرى کرد که الزاماً روابط بين مردان و زنان در همه فرهنگ‏ها تعريف شده است و يکى از ارکان اساسى هويت گروهى جوامع را تشکيل مى‏دهد. به همين دليل، هنگامى که زنان مى‏خواهند با رد يا با تعريف دوباره نقش و جايگاه سنتى خود در جامعه، افق‏هاى جديدى را پيش روى خود بگشايند، مسير زندگى خود را نيز دگرگون مى‏سازند.

 

ايجاد يک شبکه‏

شبکه «زنان تحت قوانين مسلمانان» که يک شبکه علمى و تحقيقى است، در زمينه‏اى به وجود آمده است که در آن، تعريف هويت به‏عنوان ابزار قدرت يا بيانى مستقل از «من» افراد، مسائلى را برانگيخته است. اين شبکه بين‏المللى که براى دست‏يابى به هدف رهايى زنان از قيموميت و قيود اجتماعى، فعاليت‏هاى خود را به جنبش جهانى زنان مرتبط مى‏کند، با هدف روشن ساختن ابعاد و زواياى پنهان و تعارض‏هاى ناپيداى موجود و توانايى بالقوه آن در ايجاد تغييرات، به بررسى موضوع جهان مسلمانان علاقه‏مند شده است. اين شبکه خود را عامل انسجام و هماهنگى بين زنانى مى‏داند که براى ارائه تعريف دوباره از نقش زنان و ايجاد فضا براى فعاليت‏هاى آنها در جامعه مبارزه مى‏کنند؛ لکن به تنوع موقعيت‏هاى آنها نيز بى‏توجه نيست؛ تنوعى که الزاماً بر انتخاب‏هاى فردى و سياسى با هدف اعمال تغيير در گردش اوضاع، تأثيرگذار خواهد بود.

فعاليت‏هاى شبکه با توجه به عنوان و ساختار سازمانى آن، بيشتر در راستاى بررسى موقعيت‏هاى اجتماعى زنان و شخصيت مستقل آنان مى‏باشد؛ لذا شبکه به موضوع انتخاب‏هاى سياسى يا مذهبى زنان نمى‏پردازد. تمامى زنانى که از قوانين اسلامى تبعيت مى‏کنند، مسلمان نيستند. گروه‏هاى تخصصى دفاع از حقوق بشر، تشکيل‏دهندگان اصلى شبکه مى‏باشند که زنان و مردان عضو آنها از طريق ارائه تحليل و استفاده از تجربيات يکديگر، در فعاليت‏هاى شبکه مشارکت دارند. برخى رخدادها که در رابطه با مسأله حقوق زنان، قوانين اجتماعى و جوامع مسلمانان به‏صورت جدا از هم و در مناطق گوناگون دنيا روى مى‏دهد، در پيشبرد سريع فعاليت‏هاى شبکه بسيار مؤثر هستند.

 

‏هويت‏هاى گروهى و فردى، مکانيسم‏هاى کنترل هويت زنان

شبکه در مباحث خود، عمداً واژه «مسلمانان» را به جاى اسلام به کار مى‏برد؛ زيرا مى‏خواهد اين حقيقت را يادآورى کند که قوانين اجتماعى ريشه در انديشه و اعمال مردان جامعه دارد و محتواى قوانين مقدر الهى چيز ديگرى است. از سوى ديگر همواره با به کار بردن کلمه «قوانين» به صورت جمع، بر بيان اين نکته تأکيد دارد که مسائل و واقعياتى که زنان در زندگى اجتماعى خود با آنها روبه‏رو هستند، بسيار متنوع و پيچيده است. در اين‏جا لازم است چند نکته را يادآورى کنم: اول اين‏که قوانين مسلمانان در هر کشورى متفاوت است. دوم اين‏که در برخى از کشورها، قوانين رسمى رايج، بيش از يک نوع مى‏باشد و زنان بر اساس قوانين مدنى - مذهبى(در هند و فيليپين و قوانين سنتى در سنگال) مى‏توانند صاحب حقوق متفاوت اجتماعى باشند و يا حتى از برخى حقوق اجتماعى خود محروم گردند. نکته سوم و شايد مهم‏ترين آنها اين است که در هر جامعه، علاوه بر برخى قوانين قطعى و صريح، سنت‏ها و آداب و رسومى وجود دارند که بدون داشتن شکل مشخص، مى‏توانند در کنترل شيوه زندگى زنان در جامعه تأثيرگذار باشند. از اين رو شبکه WLUM به هنگام تعيين اهداف خود، اين سنت‏ها و آداب و رسوم را بسان قوانين غير مدونى در نظر مى‏گيرد که در متن موضوعات قوانين ديگر گنجانده شده‏اند.

در اغلب کشورها براى ارزيابى اهميت قوانين غير رسمى و قدرت تأثيرگذارى آنها بر زندگى زنان، بيشتر به محدوديت‏هايى توجه مى‏نمايند که قوانين مذکور، در شيوه پوشش، تحرک و امکان دست‏يابى به مدارج عالى آموزشى و شغل‏هاى حساس دولتى براى زنان ايجاد مى‏کند. با اين همه، فقدان قوانين مذکور، از بروز محدوديت در عرصه فعاليت‏هاى اجتماعى زنان در جوامع مسلمان و غير مسلمان ممانعتى به عمل نياورده است. اين گونه محدوديت‏ها در طى فرايند اجتماعى کردن مخصوص هر اجتماع و فرهنگ، به زنان تحميل مى‏شود.

 

هويت زنان و عرصه سياسى کشورها

امروزه با ورود گسترده دين در عرصه فعاليت‏هاى سياسى کشورها، موضوع مذهب، زنان و حقوق اجتماعى، فرهنگى و... آنها پيچيده‏تر شده است. ديگر اين‏که مى‏توان هياهوى بسيارى از افرادى را که خود را يگانه مناديان اسلام مى‏دانند، دربطن اهداف واقعى‏شان که همان دست‏يابى به قدرت است، جاى دهيم. اين‏که بسيارى از دولت‏ها ابعاد مسائل اجتماعى و فرهنگى زنان در جوامع مسلمان را تنها به اسلام و هويت مسلمانى آنها نسبت مى‏دهند، باعث تاسف است. به کارگيرى چنين روشى مانع از درک صحيح افراد از نابرابرى‏هاى ساختارى جامعه مى‏شود؛ در نتيجه به تلاش‏هايى که برخى زنان، اغلب به قيمت زندگى خود و يا زندانى شدن، براى تغيير شرايط مى‏کنند، هيچ وقعى نمى‏نهند؛ حضور نيروهاى سياسى و اجتماعى مخالف را در پشت وقايع صورى پنهان مى‏کنند و مسلمانان را به انفعال مى‏کشانند و مانع از آن مى‏شوند که با انتقاد از خود، به رشد و تحول لازم برسند و در کل، با اين روش، مذهب را در تعارض مستقيم با سيستم‏ها و ساختارهاى اجتماعى قرار مى دهند.

برگزارى همايشى با موضوع «اسلام، زنان و توسعه» تفاوت چندانى با روش‏هاى معمول که شرح آنها در پاراگراف قبلى آمده است، ندارد. اين موضوع، ما را به اين انديشه وامى‏دارد که توسعه جوامع مسلمان را به‏جاى آن‏که با قابليت‏هاى دولت‏ها، نوع حکومت آنها، اجراى قراردادهاى اجتماعى، توان داد و ستد آنها در بازارهاى بين‏المللى، حضور و توان نهادها در جامعه مدنى و وضعيت سياسى مبارزات قدرت مرتبط بدانيم، به اعتقاد و ايمان مذهبى حاکم بر جامعه ربط دهيم. لذا شبکه «زنان تحت قوانين مسلمانان» از عکس‏العمل زنان فمينيست مبارز به وجود مى‏آيد. اين زنان مبارز، خود را از دو جهت تحت فشار مى‏بينند: از يک سو برخى عناصر و گروه‏هاى واپس‏گرا و متحجر اجتماعى مى‏خواهند به هر قيمت ممکن، گفتمان سياسى را به انحصار خود درآورند و برداشت انحصارى خود را از زن مسلمان و جامعه مسلمانان بر افکار و عقايد جامعه تحميل کنند و از سوى ديگر برداشت‏هايى که غير مسلمانان به غلط از اسلام دارند، به اين دين آسمانى چهره‏اى مخالف تعقل، طرفدار تعصب‏گرايى و زن‏ستيز مى‏دهد. اين‏گونه برداشت‏ها، فشار اجتماعى بر زنان را دوچندان مى‏کند.

واکنش‏هاى مختلف و مباحث گوناگون رايج بين زنان مسلمان در جوامع مختلف مسلمان، نشان‏دهنده آن است که حتى اگر شباهت‏هايى بين آنها موجود باشد، مفهوم «جهان مسلمانان متحدالشکل» مفهوم نادرستى است که به‏غلط بر ما تحميل شده است.

 

شکستن ديوارهاى تنهايى زنان‏

اين‏که زنان مسلمان بتوانند تصوير ديگرى از واقعيات زندگى پيرامون خود داشته باشند، مسأله‏اى نيست که بتوان در آنها برانگيخت يا به آنها القا کرد. زنان مسلمان قبل از آن‏که درکى از حيات اجتماعى متفاوت از حيات خود داشته باشند، بايد تمامى عوامل مؤثر در حيات اجتماعى کنونى خود را زير سؤال ببرند و کلاف سردرگمى را که به عنوان هويت به آنها تحميل شده است، باز کنند؛ زيرا فقط اين دسته از زنان مى‏توانند اميد به يافتن و ايجاد فضاى مناسب براى ارائه تعريف جديد از زن مسلمان داشته باشند. يکى از وظايف شبکه اين است که با دريافت و نشر گسترده و اصولى اطلاعات در خصوص قوانين و رسوم کشورهاى مختلف و با مشخص کردن آنچه که آنها را از يکديگر متمايز مى‏سازد و همچنين با شکستن مفاهيم اسطوره‏اى آنها، زنانى را که از وجود برخى قوانين و رسوم جوامع خود در رنج و عذاب هستند، در جريان اطلاعات روز و مفيد قرار دهد. همچنين مى‏توان به تلاش‏هايى اشاره کرد که براى سهيم کردن همه افراد در مبارزات و مباحثات پربار حاصل از آن صورت مى‏گيرد. براى آن‏که به اين تصورات و آرزوها شکل واقعى بدهيم، بايد سيستم‏هاى حمايتى متفاوتى را، همان‏گونه که WLUML در قالب فعاليت‏هاى خود براى انسجام بخشيدن به اين مبارزات و حمايت از آنها انجام مى‏دهد، به کار گيريم. اين فعاليت‏ها داراى دو محور هستند: از يک سو هيأت‏هاى بين‏المللى دفاع از حقوق بشر را در مواردى که حقوق زنان نقض يا تهديد مى‏شود، سازمان‏دهى مى‏کنند. فشارهاى اخلاقى که به خاطر حمايت از حقوق بشر اعمال مى‏شوند، بخشى از ابزار به کارگرفته‏شده از سوى گروه‏هاى مدافع حقوق بشر است. همچنين به غير از پشتيبانى اخلاقى و روان‏شناسى که از زنان علاقه‏مند و خانواده‏هاى آنها صورت مى‏گيرد، امکان دست‏رسى به پناهگاه و مأوايى اجتماعى را براى آنها تسهيل مى‏کند.

با توجه به اين نکات درمى‏يابيم که شبکه WLUML براى برخى زنان که تلاش مى‏کنند در سطح سياسى، تعريف دوماده‏اى از زندگى زنان ارائه کنند، مانند سيستم امنيتى عمل خواهد کرد.

در نتيجه اگر زنان بتوانند به حمايت و پشتيبانى گروهى که به عنوان ناظر و مرجع مطرح است، اميدوار باشند، هرگونه اقدام به منظور مخالفت با قوانين رايج بين مردم در همان بافت اجتماعى آسان خواهد بود؛ در حالى که شناخت و پذيرش تنوع قوانين و اعمال و رسوم مذهبى موجود در جهان مسلمانان، اين امکان را فراهم مى‏آورد که بتوان راه‏حل‏هاى ديگرى را نيز انتخاب کرد. برقرارى ارتباط با زنان ساير کشورهاى مسلمان در داخل و خارج از مرزهاى ملى که وجود آن نشانه آشکارى از واقعيات متعددى است که زنان در بافت جامعه مسلمان خود با آن روبه‏رو هستند، تأثير شديد و سريعى در آزاد ساختن انرژى خلاق زنان خواهد داشت. بدين طريق زنان مى‏توانند زندگى کاملاً متفاوتى را براى خود در نظر بگيرند. روابطى که به اين ترتيب بين زنان از سوى شبکه ايجاد مى‏شود، گروه مرجع ديگرى را براى زنان عضو تشکيل خواهد داد. شبکه با گشودن دروازه‏هاى خود به سوى راه حل‏هاى متعدد و ممکن، اميدوار است که بتواند در اين زمينه مشارکت مهمى داشته باشد. اين مشارکت عبارت است از آگاه ساختن زنان، حمايت‏هاى علنى و غير علنى از آنها به خاطر انديشيدن به مسائل مختلف جامعه و زير سؤال بردن ماهيت برخى مسائل که به نظر قائم به ذات مى‏آيند. اين امر موجب خواهد شد که زنان حق داشته باشند با استفاده از برخى عوامل جديد، هويت تازه‏اى براى خود و جامعه‏شان تعريف کنند.

 

اشاره‏

اهميت مقاله حاضر از آن روست که بى‏پرده اهداف و تاکتيک‏هاى گروه‏هاى فمينيستى را در کشورهاى اسلامى بازگو مى‏کند و نشان مى‏دهد که آنچه معمولاً با نام «قرائت‏هاى مختلف از اسلام» مطرح مى‏شود، در واقع به دنبال تثبيت انديشه‏ها و ارزش‏هاى بيگانه‏اى است که با معارف و دستورات اسلامى در تناقض است. البته در اين مقاله به واقعيت‏هاى مهمى نيز اشاره شده است که بايد به آنها نيز توجه کافى مبذول داشت. ترديدى نيست که برخى از آداب و رسوم رايج در جوامع اسلامى، با شريعت اسلام هماهنگ نيست و معمولاً به‏غلط به اسلام نسبت داده شده است. شناخت اين موارد که غالباً بر خلاف مصالح و اقتضائات زمانه است و نيز اقدام علمى و عملى جهت پيراسته ساختن فرهنگ عمومى از اين گونه آداب غلط، يکى از اولويت‏هاى فرهنگى حوزه‏هاى دينى و برنامه‏ريزى است. اما آنچه در اين گونه مقالات به چشم مى‏خورد، اهدافى فراتر و گسترده‏تر را در نظر دارد. محورهاى عمده مقاله که ما را به تحليلى دقيق‏تر از اين موضوع مى‏رساند، از اين قرار است:

1. هويت دينى و ملى براى زنان، امرى عارضى است که برخاسته از ضرورت‏هاى سياسى و موقت است. شبکه مذکور در پى اين نکته است که زنان را به عنوان «فرد» بدون توجه به اين گونه هويت‏هاى زائد مورد توجه قرار دهد و براى حذف اين هويت‏ها از ذهنيت زنان مسلمان، مقدمه‏چينى کند.

2. آنچه تحت عنوان قوانين اسلامى در کشورهاى مسلمان مطرح است، ريشه در انديشه و اعمال مردان جامعه دارد و محتواى قوانين مقدر الهى چيز ديگرى است. در اين مقاله هيچ اشاره‏اى نشده است که قوانين مقدر الهى چيست و چگونه بايد آنها را فهميد.

3. قوانين در کشورهاى اسلامى به شکل‏هاى مختلف وجود دارد و همين نکته نشان مى‏دهد که اين قوانين حقوقى را نبايد به اسلام نسبت داد؛ بنابراين بايد از «قوانين» به صيغه جمع سخن بگوييم، چون يک قانون اسلامى مطرح نيست.

4. کسانى که با تمسک به هويت اسلامى در مقابل جنبش‏هاى فمينيستى و تشابه‏طلبى ميان زن و مرد مقاومت مى‏کنند و خود را مناديان دين اسلام مى‏دانند، در واقع به دنبال دست‏يابى به قدرت هستند.

5. اين گونه قوانين، محدوديت‏هاى بسيارى را به طور آشکار و پنهان براى زنان به وجود مى‏آورد که بايد در حذف آنها گام جدى برداشت. زنان بايد تمامى عوامل مؤثر در حيات اجتماعى کنونى خود را زير سؤال ببرند و کلاف سردرگمى را که به عنوان هويت به آنها تحميل شده است، باز کنند.

6. شبکه يادشده وظيفه خود مى‏داند که با تبليغات و معرفى قوانين حقوقى متفاوت ميان جوامع اسلامى و با مقايسه اين قوانين با کشورهاى غير مسلمان، اعتقاد به اين گونه قوانين و ارزش‏ها را در بين زنان مسلمان سست کند.

7. همچنين اين شبکه با حمايت‏هاى اجتماعى و با استفاده از فشارهاى سياسى و بين‏المللى سعى مى‏کند دولت‏ها را مجبور به حذف اين گونه قوانين کند.

کنار هم نهادن اين محورها و مباحث نشان مى‏دهد که اين گونه شبکه‏ها، نه به قصد مقابله با آداب و رسوم خرافى، بلکه به منظور استحاله فرهنگى زنان مسلمان و زمينه‏سازى براى گسترش فرهنگ غرب در بين زنان مسلمان فعاليت مى‏کنند. نکته مهم اين‏جاست که الگو و پارادايم آنان براى اصلاحات حقوقى و اجتماعى در کشورهاى اسلامى، همان الگوى تشابه‏طلب غربى است که امروزه حتى در خود غرب هم به بحران‏هاى اجتماعى و انسانى انجاميده است.

 

همشهرى، 11 - 13/9/80

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:14  توسط معصومه کریمی  | 

مطالبات و توقعات زنان

چکيده: سازمان‏هاى غيردولتى زنان مى‏بايست براى ايجاد گفتمان جدى و هماهنگ در زمينه مطالبات زنان، تلاش کنند و حرکت منسجمى داشته باشند. ازاين‏رو هفتاد سازمان غيردولتى با تدوين بيانيه‏اى، محورهاى اساسى حرکت هماهنگ در راستاى مطالبات زنان را مورد توجه قرار دادند. در اين بيانيه مسائلى در رابطه با حقوق اساسى، حقوق مدنى، حقوق کيفرى و حقوق فرهنگى زنان مورد توجه قرار گرفته است و تساوى در اين حقوق به عنوان هدف اصلى بيانيه مطرح شده است.

نکته اول، يکى از ايراداتى که همواره به طور جدى در مورد عملکرد جامعه مدنى زنان مطرح شده و مى‏شود، عدم وجود گفتمانى جدى و هماهنگ در ارتباط با حقوق فرهنگى، اقتصادى، اجتماعى و سياسى زنان در سطح جامعه، عدم تلاش کافى براى بيان صريح خواسته‏ها، مطالبات و توقعات زنان جامعه ايرانى و نبود تعريفى روشن از موقعيت و نقش جايگاه زنان در کليه سطوح فردى، خانوادگى و اجتماعى است. نکته دوم، با توجه به اينکه سازمان‏هاى غيردولتى در جامعه ما، نهادهايى تازه‏تأسيس و در حال رشد و فعاليت هستند، متأسفانه تعريف روشنى از ساز و کار، اهداف و فعاليت يک سازمان غيردولتى در جامعه وجود ندارد.

نکته سوم، سازمان‏هاى غيردولتى به ويژه سازمان‏هاى مدافع حقوق زنان براى رسيدن به رشد و بلوغ و آموختن روش‏هاى دموکراتيک گفتمان، تلاش مى‏کنند.

با توجه به سه محور ذکر شده فوق، اولين جرقه‏هاى تنظيم سندى عمومى از سوى سازمان‏هاى غيردولتى زنان در باب طرح مطالبات و خواسته‏هاى زنان، حدود پنج ماه قبل از انتخابات مجلس هفتم و شروع رقابت‏هاى انتخاباتى آغاز شد. تفکر اوليه اين بود که سازمان‏هاى غيردولتى زنان مى‏توانند نقش مهمى در جمع‏بندى مطالبات زنان داشته باشند؛ به نحوى که بتوانند گفتمان حقوق زنان را در کليه سطوح اجتماعى اعم از دولتى و غيردولتى به يک موضوع جدى و حساس اجتماعى تبديل کنند.

بنابراين اولاً، سازمان‏هاى غيردولتى با توجه به نقش و وظيفه خود، به ويژه اينکه مى‏توانند اهرم‏هاى فشار جامعه مدنى باشند، به خصوص سازمان‏هاى غيردولتى مدافع حقوق زنان، براى طرح مطالبات زنان جمع شدند و با توجه به ضرورت همکارى، ارتباط پايدار و همگرايى مداوم براى دست‏يابى به اهداف و خواسته‏هاى خود، جلساتى را برگزار کردند.

دوم اينکه موضوع زنان در جامعه ما همواره با رويکردهاى سياسى، اجتماعى مختلف تغيير مى‏کند. يعنى افراد و گروه‏هاى اجتماعى، مانند نهادهاى سياسى، موضوع زنان را صرفا تبديل به ابزارى جهت دست‏يابى به قدرت مى‏نمايند. بنابراين، در بسيارى از موارد، مسائل زنان نه تنها عميقا مورد توجه قرار نمى‏گيرد، بلکه تبديل به يک مسئله حساسيت‏انگيز و موجد بحران‏هاى اجتماعى ـ سياسى‏اى مانند ماجراى پيوستن به کنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان مى‏شود. اين موضوع در واقع ناشى از عدم پذيرش موضوعى به نام مسئله زنان در کليه سطوح اجتماعى است.

دو رويکرد در تدوين سند مطالبات مدنظر قرار گرفت: رويکرد توسعه‏اى و رويکرد حقوق بشرى که سعى شد ميانگين نظرات موافق هر دو رويکرد مورد توجه قرار گيرد. طرف‏داران رويکرد توسعه‏اى معتقدند با توجه به اينکه در برنامه‏هاى توسعه، زنان نقش بسيار مثبتى به عنوان نيمى از جمعيت ايفا مى‏کنند، طرح مسائل زنان در قالب سياست‏ها و برنامه‏هاى توسعه‏اى مى‏تواند باعث جلب توجه و حمايت گروه‏هاى مختلف از جمله خود زنان شود و چه بسا کمتر ايجاد حساسيت کند، مانند وارد کردن مسائل زنان در موضوعاتى از قبيل توسعه سياسى، اقتصادى، اجتماعى و غيره. حاميان رويکرد حقوق بشرى بر اين اعتقادند که اگرچه طرح مسائل زنان در قالب مقررات و موازين حقوق بشرى نمى‏تواند حمايت گروه‏هاى وسيع اجتماعى را در پى داشته باشد، به طور مثال تلاش براى تغيير کليشه‏هاى سنتى غلط در مورد زنان، اما باعث مى‏شود مسئله زنان در لايه‏هاى عميق‏تر اجتماعى طرح شود. بنابراين، هر دو رويکرد در تدوين مطالبات زنان به نحوى مورد توجه قرار گرفت.

سوم اينکه هدف از طرح مطالبات زنان، تبيين و تدوين ارتباط سازمان‏هاى غيردولتى طرف‏دار حقوق زنان با مجلس شوراى اسلامى بود. در واقع طرح اوليه خواست‏ها، لابى کردن و چانه زنى در چارچوب وظايف و اختيارات قانونى و نظارتى مجلس و فشار براى اجرايى کردن قوانين و مصوبات مربوط به زنان، هدف اصلى برگزار کنندگان جلسات بود.

چهارم اينکه فقط سازمان‏هاى غيردولتى با توجه به نقش و کارکرد خاص خود در سطوح اجتماعى، تدوين‏کنندگان سند بودند؛ اما بهينه‏سازى ساز و کار مراکز دولتى مربوط به مسائل زنان نيز مورد توجه قرار گرفت. بنابراين، بعد از توقعات اوليه، مطالبات زنان از سوى سازمان‏هاى غيردولتى در ارتباط با چارچوب وظايف و اختيارات مجلس هفتم شوراى اسلامى، طبقه‏بندى، تنظيم و تدوين شد. مطالبات تنظيم شده حاوى چند محور عمده بود: الف) مطالبات مربوط به حقوق اساسى زنان که شامل ابهام‏زدايى از برخى از مفاد قانون اساسى و اجرايى کردن موادى از قانون اساسى بود که عملاً اجرا نمى‏شود، مانند تأمين اجتماعى زنان سرپرست خانوار و ... .

ب) حقوق مدنى به خصوص اصلاح موادى از قانون مدنى که نشانه‏هاى تبعيض جنسيتى در آنها موجود است يا اينکه زمينه‏هاى ايجاد تبعيض را فراهم مى‏کند، مانند قوانين مربوط به خانواده، طلاق، حضانت، قيموميت و... .

ج) حقوق کيفرى و قوانينى چون ديه، شهادت و يا مفادى از قانون کيفرى که به نوعى مجوز ترويج خشونت عليه زنان مى‏شود، مانند ماده ششصدوسى قانون مجازات اسلامى و... ؛ همچنين تعريف روشنى از خشونت عليه زنان، مانند اينکه مسئله خشونت فقط به ضرب و جرح بدنى محدود نمى‏شود و... .

د) حقوق اجتماعى و اقتصادى، مانند امنيت اجتماعى زنان و دختران، براى مثال موضوع قاچاق زنان، تعريف روشنى از جرم قاچاق، مجازات قاچاقچيان زنان و دختران و... .

ه) حقوق فرهنگى زنان، با توجه به اينکه بسيارى از مشکلات زنان ريشه در نگرش‏هاى غلط سنتى و کليشه‏اى دارد، حمايت از زنان توليد کننده محصولات فرهنگى، در جهت تغيير کليشه‏ها و حمايت‏هاى اين‏چنينى، مقيد کردن دولت به تغيير کليشه‏هاى رايج در کتاب‏هاى درسى، مطبوعات، رسانه‏ها و... در اين بحث مورد توجه قرار گرفت.

و) حقوق سياسى، اگرچه تمام تغيير و تحولات مثبت در سال‏هاى اخير و رشد فرهنگى، سياسى و اجتماعى زنان و زنان تحصيل کرده و... افزايش يافته است، هنوز بحث مشارکت سياسى و حضور برابر زنان در پست‏هاى بالاى ادارى و سياسى مشاهده نمى‏شود. در اين بخش الزام بخش‏هاى مختلف دولتى به استفاده از زنان، سهميه‏بندى جنسيتى ادارات دولتى و حتى در ترکيب شوراى شهر و ايجاد تعادل جنسيتى در سطوح مديريتى کشور مورد توجه قرار گرفت. اين بيانيه توسط بيش از هفتاد سازمان غيردولتى در باب مطالبات زنان تنظيم و ارائه شد. مى‏توان بعضى از اهداف اين بيانيه را در چند مورد بيان داشت: غيردولتى بودن نهادهاى شرکت کننده؛ همگرايى و همکارى سازمان‏هاى غيردولتى؛ حساس‏سازى اجتماعى نسبت به موضوع زنان؛ طرح مطالبات جنسيتى ( موضوعاتى که فقط محدود به زنان جامعه است)؛ تأکيد بر اجراى معاهدات و کنوانسيون‏هاى بين‏المللى، بدون بحران‏سازى و ايجاد چالش‏هاى سياسى.

 

اشاره

1. در اين نوشته بيان نشده است که سازمان‏هاى غيردولتى مذکور، چه موضعى نسبت به آموزه‏هاى اسلامى دارند. در جامعه‏اى که قوانين و سيستم مديريتى آن بر اساس اسلام شکل گرفته است و اداره مى‏شود، کسى نمى‏تواند بدون توجه به دين، براى احقاق حقوق زنان فعاليت کند. افزون بر اين، نگاه دينى به مسائل زنان با نگاه مادى و فردمحورِ غربى، کاملاً متفاوت است و نتايج متفاوتى را در ناحيه راهبردها و راهکارها به وجود خواهد آورد. از نوشته مذکور و محورهاى بيانيه سازمان‏هاى غيردولتىِ امضا کننده آن، چنين برمى‏آيد که اينان با نگاه بين‏المللى و غربى که همان نگاه مادى و غيردينى است به مسائل زنان مى‏نگرند و در اين راستا تلاش مى‏کنند. واضح است که اين نگاه نمى‏تواند تأمين کننده منافع واقعى زنان مسلمان ايران باشد و نهايتا تحقق اين نگاه به حاکميت الگوى غربى و تساوى و تشابه زن و مرد خواهد انجاميد و همان نابسامانى‏هاى جوامع غربى براى زنان مسلمان ما به بار خواهد آمد. به اعتقاد ما، تنها انديشه مبتنى بر وحى و تعاليم پيامبر اسلام و ائمه هدى عليهم‏السلام مى‏تواند جامعه را به سوى حيات و سعادت واقعى رهنمون سازد.

2. مطالبات ذکر شده در بيانيه، همگى در راستاى حذف قوانين و فرهنگ اسلامى در رابطه با تفاوت‏هاى زن و مرد مى‏باشد و با پافشارى خواستار تشابه و برابرى مطلق زن و مرد است. مى‏توان گفت بيانيه مذکور در واقع ترجمانى از مواد و بندهاى کنوانسيون محو تبعيض عليه زنان است که به دليل تعارضات گسترده آن با آموزه‏هاى اسلامى و مخالفت آشکار جميع علماى حوزه‏هاى علميه و مراجع تقليد با آن، تا کنون متوقف مانده است و به تصويب نهايى مجمع تشخيص مصلحت نظام نرسيده است.

3. پيشنهادهاى ارائه شده در بيانيه که همگى خواستار تغيير در قوانين کشور در راستاى تشابه حقوق زن و مرد مى‏باشد، نشان مى‏دهد که بسيارى از طرف‏داران الحاق به «کنوانسيون محو کليه اشکال تبعيض عليه زنان» خواستار الحاق مطلق هستند، نه الحاق به شرط عدم مغايرت با شرع. ازاين‏رو، اعضاى مجمع تشخيص مصلحت نظام مى‏بايست توجه داشته باشند که تصويب کنوانسيون با قيد عدم مغايرت با شرع، زمينه را براى تلاش موافقان الحاق مطلق به شدت مساعد مى‏کند و الحاق مطلق و بدون شرط، در بسيارى از مواضع اجرا خواهد شد.

4. نويسنده مى‏گويد «مقيد کردن دولت به تغيير کليشه‏هاى رايج در کتاب‏هاى درسى، مطبوعات، رسانه‏ها و... در اين بحث مورد توجه قرار گرفت». اين ديدگاه برگرفته از تفکر فمينيست‏هايى همچون آندره ميشل است که مسئله حذف نمادهاى جنسيتى از کتب درسى و رسانه‏ها را در غرب خواستار شدند و تا کنون نيز گروهى در ايران اين مسئله را به شيوه‏هاى مختلف دنبال کرده‏اند؛ مقالات، کتاب‏ها و پژوهش‏هاى متعددى که در اين زمينه چاپ شده است، گوياى تلاش براى تحقق اين مسئله در سطح کلان و ملى است. با اين همه، بررسى‏هاى کارشناسانه نشان مى‏دهد که تفاوت‏هاى جنسيتى دختران و پسران و لزوم توجه به آن در روش و محتواى آموزش‏ها، از مسائلى است که امروزه در دنياى مدرن هم مورد توجه قرار گرفته است. فمينيست‏هاى فرامدرن سخن از اشتباه فمينيست‏هاى راديکال در نفى زنانگى زنان به ميان آورده‏اند. تفکيک دختران و پسران در برخى از محيط‏هاى آموزشى در چند کشور اروپايى، از تجربه‏هاى جديد غرب به مسئله تفاوت‏هاى جنسيتى زن و مرد است.

5 . به نظر مى‏رسد مجلس هفتم به دور از فشارها و جنجال‏هاى داخلى و خارجى، لازم است با تشکيل گروه کارشناسى قوى متشکل از کارشناسان و محققان حوزه و دانشگاه، مسائل، مشکلات و نيازهاى زنان را بر اساس اصول و چارچوب‏هاى انديشه اسلامى بررسى نمايد و بر اساس طرحى جامع و همه‏جانبه، در راستاى احياى حقوق و شخصيت واقعى زنان در جامعه اسلامى تلاش نمايد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:12  توسط معصومه کریمی  | 

روانشناسي‌ زن،

مسائل‌ مربوط‌ به‌ روانشناسي‌ زن، به‌ عنوان‌ روح‌ انساني، بسيار پيچيده‌ و رازور و بيکرانه‌ است، بويژه‌ با توجه‌ به‌ وجه‌ تمايزها و اختلافهايي‌ که‌ روحيه‌ زنانه‌ و مردانه‌ دارد.

ارزيابي‌ وجه‌ تساوي‌ها و يگانگيها و وجه‌ تمايزها و دوگانگيها، موضوعي‌ مهم‌ است؛ زيرا که‌ جنس‌ نرينه‌ و مادينه‌ در عين‌ حال‌ که‌ يگانه‌ هستندو داراي‌ روحي‌ انساني، وجه‌ تمايزهايي‌ اصولي‌ نيز دارند که‌ خود ژرفنگري‌ و کاوشگري‌ است، و بررسي‌ ابعاد روان‌ زن، از اين‌ ديدگاه‌ نيز کاري‌ کارستان‌ است‌ و متخصصان‌ پرحوصله‌ و انديشمندان‌ ژرف‌ انديشي‌ مي‌خواهد که‌ در پهنة‌ روان‌ زن، گام‌ بگذارند و به‌ بررسي‌ و تحقيق‌ بپردازند و وجه‌ تمايزهاي‌ آن‌ را مشخص‌ کنند. در اين‌ زمينه، بررسيها انجام‌ گرفته‌ و کتابهايي‌ نيز به‌ نگارش‌ آمده‌ که‌ بايد اين‌ حرکت‌ علمي‌ بيش‌ از پيش‌ ادامه‌ يابد و دانشمندان‌ مسلمان‌ اين‌ موضوع‌ را در رابطه‌ با تعاليم‌ اسلامي‌ ارزيابي‌ کنند. اين‌ بررسيها موجب‌ مي‌گردد که‌ حقوقدانان‌ و جامعه‌شناسان، در تعيين‌ جايگاه‌ زن‌ به‌ کجراهه‌ نروند و راهي‌ به‌ افراط‌ يا تفريط‌ نپيمايند. نخستين‌ موضوع، شناخت‌ واقعيت‌ ترديدناپذير اختلافها و دوگانگيهاست‌ همينکه‌ عينيت‌ خارجي‌ دو جنس‌ زن‌ و مرد و بررسيهاي‌ علمي‌ آن‌ را اثبات‌ مي‌کند:

«زن‌ و مرد تنها به‌ همين‌ جهت‌ که‌ از دو جنس‌ نر و ماده‌اند، برخلاف‌ تمام‌ تبليغات‌ هواداران‌ افراطي‌تساوي‌ حقوق‌ زن‌ و مرد، داراي‌ کارکردها و فونکسيون‌هاي‌ زيستي‌ و جهان‌بيني‌ و روحيات‌ مختلفي‌ هستند؛ بطوريکه‌ روانشناسان‌ امروز به‌ موازات‌ تقسيم‌ جسماني‌ بدن‌ نرينه‌ و مادينه، به‌ تعيين‌ دو روحية‌ نرينه‌ و روحية‌ مادينه‌ پرداخته‌اند»(1)

حتي‌ در اجتماعاتيکه‌ اصل‌ تساوي‌ را در همة‌ پهنه‌هاي‌ زندگي، ميان‌ دختر و پسر پياده‌ کردند، نتوانستند اين‌ دوگانگيها را که‌ در عينيت‌ زندگي‌ خود را به‌ خوبي‌ نشان‌ مي‌دهد، انکار کنند.

«در ممالکي‌ مانند ايالات‌ متحده‌ آمريکا که‌ ارتقا مقام‌ اجتماعي‌ زن‌ بطور واضحتري‌ صورت‌ مي‌پذيرد، معمولاً‌ پسرها و دخترها در تمام‌ موضوعات‌ مختلف‌ شرکت‌ مي‌کنند. با اين‌ حال‌ اغلب‌ مربيان‌ وجود اختلافات‌ اساسي‌ بين‌ پسران‌ و دختران‌ دبستاني‌ را بدون‌ آنکه‌ تعريف‌ روشني‌ از آن‌ داشته‌ باشند، قبول‌ دارند. مربياني‌ که‌ مسوليت‌ ادارة‌ پياپي‌ کلاسهاي‌ دخترانه‌ و پسرانه‌ و بازرساني‌ که‌ در يک‌ دوره‌ از هر يک‌ از اين‌ کلاسها به‌ کلاسهاي‌ ديگر سر مي‌زنند، گاهي‌ مرز تقابل‌ در دو جامعه‌ و لزوم‌ انطباق‌ مجدد آنان‌ سخن‌ مي‌گويند. ولي‌ مسأله‌ اختلاف‌ بين‌ دو جنس‌ در يک‌ کلاس‌ مختلط، که‌ تا اندازه‌اي‌ در تمام‌ روستاها وجود دارد، با اهميت‌ و اشکال‌ هرچه‌ تمامتر به‌ چشم‌ مي‌خورد... اختلافات‌ بدني‌ و ذهني‌ که‌ واقعاً‌ بين‌ اکثريت‌ مردها و اکثريت‌ زنها وجود دارد، و اختلاف‌ نقشهاي‌ اجتماعي‌ حاصل‌ از آنها، به‌ پيدايش‌ فکر «نمونه‌هاي‌ مذکر و مؤ‌نث» منجر شده‌ است. که‌ بدون‌ شک‌ يک‌ امر مجرد و ذهني‌ است؛ ولي‌ بهمان‌ اندازه‌ هم‌ مؤ‌ثر مي‌باشد. از طرف‌ ديگر، هر فرد بزودي‌ درمي‌يابد که‌ در تمام‌ دورة‌ حيات‌ خود به‌ يکي‌ از اين‌ نمونه‌ها متعلق‌ است. و اين‌ امر چه‌ قبول‌ شود و چه‌ رد شود همانطور که‌ خواهيم‌ ديد، در رفتار فرد و خصوصاً‌ در سازش‌ اجتماعيش، مانند سازش‌ خانوادگي، تحصيلي‌ يا شغلي، نقش‌ مؤ‌ثري‌ بازي‌ مي‌کند...»(2)

 

جنسيت‌ نه‌ تنها در اشکال‌ آشکار آن؛ بلکه‌ در شراشر هستي‌ زن‌ يا مرد، تاثيرگذار است‌ و تمايزهايي‌ را موجب‌ مي‌گردد بگونه‌اي‌ که‌ مي‌توان‌ به‌ درستي‌ انتظار داشت‌ که‌ اختلافاتي‌ از مقوله‌ بدني‌ بارزترين‌ اختلافات‌ باشند. ترمن‌ گفته‌ است‌ که:

«هر سلول‌ بدني‌ انساني‌ حامل‌ علامت‌ جنس‌ خود مي‌باشد،،...»؛ «...يکايک‌ سلولهاي‌ بدنش، همچنين‌ دستگاههاي‌ عضوي‌ و مخصوصاً‌ سلسله‌ عصبي، نشانة‌ جنس‌ او را بر روي‌ خود دارد».(3)

بي‌ترديد، مناسبات‌ و تاثيرگذاريهايي‌ ميان‌ اشکال‌ و جنبه‌هاي‌ بدني‌ و روحيات‌ انسانها وجود دارد. ريخت‌ها، شکلها، اندازه، قد وضع‌ جمجمه، مغز و ديگر اعضا، صرفنظر از اختلافات‌ عضوي‌ و فيزيرلوژيکي‌ که‌ در دو جنس‌ دارد، در مسائل‌ رواني‌ و فکري‌ نيز تاثيراتي‌ ژرف‌ مي‌گذارد. تفاوتهاي‌ قد، وزن، شکل‌ و بسياري‌ از ويژگيهاي‌ فيزيولوژيکي‌ ديگر، تفاوتهاي‌ شخصيت‌ را آشکار مي‌سازند، يا دست‌ کم‌ پيش‌ درآمدي‌ براي‌ آن‌است. اصولاً‌ در روانشناسي، حتي‌ روانشناسي‌ جنس‌ واحد، اين‌ موضوع‌ کاملاً‌ پذيرفته‌ شده‌ است‌ که‌ وضعيت‌ بدني‌ در چگونگيهاي‌ رواني‌ تاثيرگذار است. از اينرو در روانشناسي‌ به‌ دسته‌بنديهاي‌ رواني‌ براساس‌ اشکال‌ و تيپها مي‌پردازند و براي‌ تيپ‌ بطني‌ يا تيپ‌ استخواني‌ يا تيپ‌ عضلاني، يا بلند قد و کوتاه‌ قد و... روحيات‌ متفاوتي‌ قائلند، و هر يک‌ داراي‌ ويژگيهاي‌ مخصوص‌ به‌ خود هستند، که‌ در ارتکاب‌ جرم، استعداد آموزش، ذوق‌ هنري‌ و نوع‌ گرايشها تاثير دارد، و انسانهاي‌ درونگراو برونگرا در روانشناسي، از همين‌ زمينه‌هاي‌ بدني‌ پديد آمده‌ است:

«... شکل‌ ما، معرف‌ عادات‌ فيزيولوژيکي‌ و حتي‌ طرز تفکر عادي‌ ماست. در چهره‌ حتي‌ مي‌توان‌ چيزهايي‌ عميقتر از فعاليتهاي‌ باطني‌ را خواند و نه‌ تنها از آن‌ معايب‌ يا فضائل‌ و ذکاوت‌ يا بلاهت‌ و احساسات‌ و عادات‌ مخفي‌ شخصي‌ را دريافت‌ بلکه‌ ساختمان‌ جسم‌ او و حساسيت‌ وي‌ را براي‌ ابتلاي‌ به‌ بيماري‌هاي‌ جسمي‌ و رواني‌ نيز شناخت. کسيکه‌ راه‌ تحقيق‌ را مي‌داند، در چهرة‌ هرکس‌ توصيف‌ کاملي‌ از جسم‌ و جان‌ او را مي‌خواند. نبايستي‌ کورکورانه‌ بخاطر تامين‌ زيبايي‌ و نيرومندي‌ عضلات، اندازه‌هاي‌ بدن‌ را تغيير داد زيرا هر تغيير کوچکي‌ در حجم، موجب‌ پيدايش‌ تحولات‌ عميقي‌ در فعاليتهاي‌ فيزيولوژيکي‌ و رواني‌ ما خواهد گرديد. عموما افراد خيلي‌ حساس‌ و پرکار و پرمقاومت‌ حجيم‌ نيستند و اين‌ در مورد نوابغ‌ نيز صدق‌ مي‌کند... مخصوصاً‌ شکل‌ و حرکات‌ و قيافه، معرف‌ صفات‌ بدني‌ و آئينه‌ شعور ماست. فعاليتهاي‌ رواني، با فعاليتهاي‌ فيزيولوژيکي‌ بدن‌ بستگي‌ دارد.»(4)

 

تفاوتهاي دختر و پسر

اکنون‌ ذيل‌ عناويني، فهرست‌وار، به‌ برخي‌ از تفاوتهاي‌ دو جنس‌ اشاره‌ مي‌شود:

1. رشد دختر و پسر

متخصصان‌ مي‌گويند:

«...رشد دختران‌ سريعتر از پسران‌ است، به‌ اين‌ معنا که‌ رشد استخوان‌ بندي، رويش‌ دندانها و رشد غدد تناسلي‌ در آنها سريعتر از پسرهاست. سبقت‌ متوسط‌ دخترها از پسرها که‌ در حدود يک‌ يا دو سال‌ مي‌باشد، در تمام‌ مدت‌ کودکي‌ و بلوغ‌ پايدار است...»(5)

 

‌2. قدرت‌ بدني‌ و توان‌کاري

بيگمان‌ در موجودات‌ زندة، انساني‌ يا حيواني، قدرت‌ و توان‌ بدني‌ جنس‌ نرينه‌ بيشتر است‌ از اينرو براي‌ تلاشهاي‌ سخت‌ و توانفرسا بيشتر آمادگي‌ و کارآرايي‌ دارد و عرصه‌هاي‌ عملي، آنگاه‌ که‌ دشوارتر و خطرآفرين‌تر باشد ميدان‌ جنس‌ مذکر است.

«...پسرها از لحاظ‌ ظرفيت‌ حياتي، و خصوصاً‌ از لحاظ‌ نيروي‌ عضلاني، در تمام‌ سنين‌ از دختران‌ بالاترند...(به‌ استثناي‌ بين‌ 11 تا 14 سالگي‌ که‌ در اين‌ موقع‌ يک‌ برتري‌ خفيف‌ زنانه‌ در دختران‌ ديده‌ مي‌شود)، بالاخره‌ فعاليت‌ حرکتي‌ پسران‌ از فعاليت‌ حرکتي‌ دختران‌ در تمام‌ سنين‌ عمر بيشتر است.»

‌‌

3. غدد جنسي‌ و توليد مثل‌

وضعيت‌ غدد تناسلي‌ در زن‌ و مرد، متفاوت‌ است‌ و هر يک‌ بگونه‌اي‌ متمايز از ديگري، ساز و کار بقاي‌ نسل‌ را بر عهده‌ دارند. از نظر زماني‌ نيز تمايز زيادي‌ ميان‌ راه‌کارهاي‌ مادينه‌ و نرينه‌ وجود دارد و مسائل‌ جانبي‌ ديگري‌ چون‌ تاثيرات‌ ژنتيکي‌ و خلق‌ و خويهاي‌ وراثتي‌ که‌ بسيار پر ژرفا و رازوار و شگفت‌ انگيز است. مهمتر اينکه‌ اين‌ موضوع‌ بسيار مهم‌ که‌ از پيچيده‌ترين‌ شاهکارهاي‌ آفرينش‌ است، در همين‌ جا پايان‌ نمي‌يابد؛ بلکه‌ تاثيرهاي‌ شگرفي‌ در مجموعة‌ سازمان‌ وجودي‌ زن‌ و مرد (تني‌ و رواني) بر جاي‌ مي‌گذارد و اين‌ تمايزها و تفاوتها از افراد نوع‌ انساني، دو موجود کاملاً‌ متمايز مي‌سازد. بر بعد عاطفي‌ دو جنس‌ تاثير مي‌گذارد بر بعد رواني‌ نيز موثر است. ذهن‌ و هوش‌ نيز از اين‌ تفاوتها اثرپذير است، حتي‌ در ذوق‌ و سليقه‌ و احساس‌ هنري‌ انسانها نيز تاثيرهايي‌ ژرف‌ دارد و سرانجام‌ در شخصيت‌ زن‌ و مرد موثر است‌ و از دو جنس، دو شخصيت‌ متمايز و دوگانه‌ مي‌سازد. قلم‌ را به‌ دست‌ متخصصان‌ مي‌سپاريم:

«... غدد تناسلي‌ نه‌ تنها وظيفة‌ حفظ‌ نسل‌ ونژاد را بر عهده‌ دارند، بلکه‌ در تشديد فعاليتهاي‌ فيزيولوژيکي‌ و رواني‌ و معنوي‌ ما نيز مؤ‌ثرند. ما بين‌ خواجه‌ها هيچگاه‌ فلاسفه‌ بزرگ‌ و دانشمندان‌ بزرگ‌ و حتي‌ جنايتکاران‌ بزرگي‌ پيدا نشده‌ است. بيضه‌ها و تخمدانها اعمال‌ پردامنه‌اي‌ دارند. نخست‌ اينکه‌ سلولهاي‌ نر يا ماده‌ مي‌سازند... در عين‌ حال‌ مواد‌ي‌ ترشح‌ مي‌کنند، و در خون‌ مي‌ريزند که‌ در نسوج‌ و اندامها و شعور ما خصايص‌ جنس‌ مرد يا زن‌ را آشکار مي‌سازد. همچنين‌ به‌ تمام‌ اعمال‌ بدني‌ ما شدت‌ مي‌دهند. ترشح‌ بيضه‌ها موجِد تهور و جوش‌ و خروش‌ و خشونت‌ مي‌گردد. و اين‌ همان‌ خصايصي‌ است‌ که‌ گاو نر جنگي‌ را از گاوي‌ که‌ در مزارع‌ براي‌ شخم‌ بکار مي‌رود، متمايز مي‌سازد. تخمدان‌ نيز بهمين‌ طريق‌ بر روي‌ وجود زن‌ اثر مي‌کند. ولي‌ فقط‌ در يک‌ دوره‌ از زندگي‌ او فعاليت‌ دارد و در دوران‌ ياسس‌ کوچک‌ مي‌شوند و از کار باز مي‌ايستد. به‌ علت‌ کوتاهي‌ زمان‌ فعاليت‌ تخمدان، زن‌ در پيري‌ از مرد شکسته‌تر بنظر مي‌رسد، برعکس‌ بيضه‌ها تا پايان‌ عمر فعال‌ ميمانند. اختلافيکه‌ بين‌ زن‌ و مرد موجود است، تنها مربوط‌ به‌ شکل‌ اندامهاي‌ جنسي‌ آنها و وجود زهدان‌ و انجام‌ زايمان‌ نزد زن‌ و طرز تعليم‌ خاص‌ آنها نيست؛ بلکه‌ نتيجة‌ علتي‌ عميقتر است، که‌ از تاثير مواد شيميايي‌ مترشحه‌ غدد تناسلي‌ در خون‌ ناشي‌ مي‌شود. به‌ علت‌ عدم‌ توجه‌ به‌ اين‌ نکته‌ اصلي‌ و مهم‌ است‌ که‌ طرفداران‌ نهضت‌ زن‌ فکر مي‌کنند، که‌ هر دو جنس‌ مي‌توانند يک‌ قسم‌ تعليم‌ و تربيت‌ يابند و مشاغل‌ و اختيارات‌ و مسئوليتهاي‌ يکساني‌ بعهده‌ بگيرند. زن‌ در حقيقت‌ از جهات‌ زيادي‌ با مرد متفاوت‌ است... سلولهاي‌ بيضه، در تمام‌ طول‌ عمر مرد دائماً‌ به‌ ساختن‌ هستة‌ اوليه‌ که‌ تمام‌ سلولهاي‌ موجود تازه‌ از تقسيمات‌ بعدي‌ آن‌ پديدار مي‌شود، به‌ يک‌ اندازه‌ سهيمند، ولي‌ مادر علاوه‌ بر نيمه‌ مواد هستة‌ سلول، تمام‌ پروتوپلاسمايي‌ را که‌ دورادور اين‌ هسته‌ را مي‌گيرد، نيز مي‌دهد، و به‌ اين‌ ترتيب‌ وظيفه‌ او در ايجاد جنين‌ از پدر مهمتر است... وظيفه‌ مرد در توليد مثل، کوتاه‌ است‌ ولي‌ از آنِ‌ زن‌ تقريباً‌ 9 ماه‌ بطول‌ مي‌انجامد. در اين‌ مدت‌ جنين‌ بوسيله‌ مواديکه‌ با خون‌ مادر پس‌ از تصفيه‌ در جفت‌ به‌ او مي‌رسد، تغذيه‌ و رشد مي‌کند. در حاليکه‌ کودک‌ مواد لازم‌ براي‌ رشد خود را از مادر مي‌گيرد، و با آن‌ بافتهاي‌ جديدي‌ مي‌سازد، بعضي‌ از ترشحات‌ بافتي‌ خود را نيز به‌ مادر مي‌دهد...در تمام‌ مدت‌ آبستني، مادر را تحت‌ تاثير خود قرار مي‌دهد و گاهي‌ او را مسموم‌ مي‌کند. خلاصه‌ وجود جنين‌ در زهدان‌ مادر، به‌ علت‌ آنکه‌ بافتهايشان‌ با يکديگر متفاوت‌ است‌ عميقا در وجود زن‌ موثر است، و در حين‌ آبستني، حالت‌ فيزيولوژيکي‌ و رواني‌ او را تغيير مي‌دهد...»(6)‌‌ «... سلولهاي‌ اعضاي‌ بدن، ار خود موادي‌ ترشح‌ و در خون‌ مي‌ريزند که‌ محققاً‌ بر روي‌ فعاليت‌ رواني‌ و معنوي‌ آدمي‌ موثر است. بيضه‌ها از تمام‌ غدد مترشحة‌ داخلي، نفوذ بيشتري‌ بر روي‌ قدرت‌ و حالت‌ روحي‌ ما دارد. در هنرمندان‌ و شعراي‌ بزرگ‌ و قديسين‌ و فاتحين، عموماً‌ تمايل‌ جنسي‌ شديد بوده‌ است. برداشتن‌ غدد جنسي‌ حتي‌ پيش‌ افراد بالغ، تغييراتي‌ را در حالات‌ رواني‌ سبب‌ مي‌شود. بعد از بيرون‌ آوردن‌ تخمدانها، زنان‌ خموده‌ مي‌شوند و قسمتي‌ از فعاليتهاي‌ فکري‌ و يا حس‌ اخلاق‌ خود را از دست‌ مي‌دهند. و در کساني‌ که‌ با عمل‌ جراحي، بيضه‌ها را برمي‌دارند، شخصيت‌ کم‌ و بيش‌ زائل‌ مي‌شود...هنرمندان‌ بزرگ‌ تقريباً‌ همه‌ عشاق‌ بوده‌اند. گويي‌ فعاليت‌ غدد جنسي‌ براي‌ برخورداري‌ از الهام‌ ضروري‌است. عشق‌ وقتي‌ به‌ مطلوب‌ خودنرسد، روح‌ را تحريک‌مي‌کند وبرمي‌انگيزد. اگر «بئاتريکس» زوجة‌ «دانته» شده‌بود، شايدديگراثربزرگ‌ شاعر «کمدي‌الاهي» به‌ وجودنمي‌آمد...»(7) ‌‌ «...اگر فرض‌ کنيم‌ که‌ عوامل‌ غدد ترشحي‌ مي‌توانند در رفتار انسان‌ تاثيري‌ داشته‌ باشند. متعجب‌ نخواهيم‌ شد از اينکه‌ از لحاظ‌ رواني‌ نه‌ فقط‌ صفات‌ مذکر و مؤ‌نث‌ کاملا مشخص‌ و متفاوت‌ از يکديگر پيدا کنيم؛ بلکه‌ فقط‌ از «تمايلات‌ بارز» مخصوصي‌ هر جنس، که‌ تحت‌ تاثير تغييرات‌ فردي‌ خيلي‌ مهمي‌ مي‌باشند، سخن‌ بگوييم...ولي‌ مسأله‌ در خارج‌ از تظاهرات‌ پسيکوفيزيولوژيک‌ (روان‌ زيستي) حاصله‌ از جنس، همراه‌ تجليات‌ ديگري‌ که‌ وابسته‌ به‌ آن‌ مي‌باشند، تاثيري‌ خاص‌ در رشد شخصيت‌ دارد...»(8)

 

‌4. بعد عاطفي

اين‌ نيز روشن‌ است‌ که‌ در بعد عاطفي، زن‌ و مرد، فرقهايي‌ بسيار دارند. زنان‌ از عواطف‌ بيشتري‌ برخور دارند، و زودتر از صحنه‌هاي‌ احساسي‌ و عاطفي‌ تأثير مي‌پذيرند و به‌ هيجان‌ مي‌آيند ارزشهاي‌ عاطفي‌ در اين‌ دو جنس‌ نيز با نوع‌ جنسيت‌ آنان‌ بستگي‌ دارد. زن‌ با ديد مادينه‌ به‌ موضوعات‌ و مسائل‌ و زندگي‌ و انسانهاي‌ ديگر را مي‌نگرد، و مرد با چشم‌ نرينه. اگر اين‌ سخن‌ به‌ طور نسبي‌ درست‌ باشدکه‌ انسان‌ در ديد و داوري‌ خويش، نسبت‌ به‌ هر چيز هم‌ تماشاگر است‌ و هم‌ بازيگر، و بهر حال‌ هر پديده‌ رنگ‌ و حالتي‌ از ويژگيهاي‌ شخصي‌ مي‌گيرد (گرچه‌ اصل‌ موضوع‌ ثابت‌ باشد)؛ ويژگيهاي‌ جنسي، نقش‌ بيشتري‌ در چگونگي‌ ديد و بينش‌ زن‌ و مرد دارد. اين‌ خود حکمتي‌ بزرگ‌ در نظام‌ آفرينش‌ است‌ که‌ نوع‌ زن‌ از عواطف‌ بيشتري‌ برخوردار باشد، تا کار نسل‌سازي‌ و تشکيل‌ خانواده، سامان‌ افزونتري‌ يابد.

 

‌5. بعد عقلي

نخستين‌ موضوع‌ تفاوت‌ وزن‌ مغز در مرد و زن‌ است. زن‌ در تمام‌ نژادها، ميزان‌ ظرفيت، جمجمه، و مقدار نخائي‌ او از مرد کمتر است، بهمان‌ نسبت‌ در همة‌ نژادها قدش‌ از مرد کوتاه‌تر است. مغز زن‌ در کلية‌ نژادها به‌ نسبت‌ 100 الي‌ 200 گرم‌ از مرد کمتر است. اين‌ واقعيتي‌ است‌ در زندگي‌ انساني‌ که‌ دو جنس‌ در عين‌ يکساني، اين‌ تمايزها و تفاوتها را داشته‌ باشند، و عين‌ حکمت‌ و خردمندي‌ است، چون‌ اين‌ دو جنس، با اشتراکهاي‌ فراوان‌ در مسئوليتها و رسالتها، رسالت‌ و مسئوليت‌ ويژه‌ نيز دارند، که‌ نظام‌ آفرينش‌ بر دوش‌ هر يک‌ نهاده‌ است‌ و لازمه‌ اين‌ مسئوليتهاي‌ ويژه، تفاوتها و تمايزهايي‌ در مجموعة‌ سازمان‌ بدني‌ و چگونگي‌ اندامها است، و اين‌ حقيقتي‌ انکار ناپذير است. ژرف‌انديشان‌ و متخصصان‌ گفته‌اند، که‌ انسان‌ با همة‌ وجودش‌ فکر مي‌کند، در مي‌يابد و به‌ شناختوري‌ و خردمندي‌ مي‌رسد. و گرچه‌ ابزار مستقيم‌ و اصلي‌ انديشه‌ و درک، مغز است؛ ليکن‌ مغز هيچگاه‌ از تأثيرگذاريهاي‌ بيشمارِ‌ مجموعة‌ بدن‌ آزاد نيست. هورمونها، غدد تناسلي، بافتها، وضعيت‌ اندام، وزن‌ مغز، مقدار قد، دوران‌ بارداري‌ و هزاران‌ هزار فعاليتهاي‌ فيزيولوژي‌ و رواني‌ مرتبط‌ به‌ وضعيت‌ بدني، چه‌ آنهايي‌ که‌ شناخته‌شده‌اند، يا بعدها شناخته‌ خواهند شد، همه‌ و همه‌ در بينش‌ و درک‌ آدمي‌ تاثير دارند.

«در يک‌ جمله‌ آدمي‌ در عين‌حال‌ با مغز و با تمام‌ اندامهايش‌ فکر مي‌کند، مهر مي‌ورزد، رنج‌ مي‌برد، ستايش‌ و نيايش‌ مي‌کند و...».(9)

بنابراين‌ بيگمان‌ وضعيت‌ عقلي‌ در زن‌ و مرد بايد تفاوتهايي‌ داشته‌ باشد؛ بويژه‌ با تاثير و ارتباطي‌ که‌ غدد جنسي‌ با مغز دارد. از اينرو شايد بتوان‌ گفت‌ اگر حسابگريهاي‌ زاده‌ از برآوردهاي‌ عقلي‌ خشک‌ در انساني‌ به‌ نام‌ مادر باشد، فرزندان‌ دچار نابساماني‌ تربيتي‌ و کمبود عاطفي‌ مي‌گردند، و نسل‌ انساني‌ آسيب‌هاي‌ جدي‌ مي‌بيند و شايد اين‌ چگونگي‌ مغزي‌ - و تا حدودي‌ که‌ در نوعيت‌ انساني‌ ايشان‌ هيچ‌ کاستي‌ پديد نمي‌آورد - براي‌ شکوفايي‌ بيشتر ابعاد احساسي‌ و عاطفي‌ است‌ و فراهم‌ سازي‌ زمينه‌هاي‌ انسان‌ سازي‌ يعني‌ نقش‌ مادري. از اينرو جاذبه‌ها و گرايشها نيز در دو جنس‌ تفاوتهاي‌ ظريفي‌ دارد.

«زنان‌ از مردان‌ به‌ موسيقي‌ بيشتر اشتغال‌ دارند ولي‌ کمتر از مردان، موسيقي‌ ماندني‌ ساخته‌اند.»(10)

و اينها همه‌ بر اساس‌ نوع‌ علاقه‌ و سليقه‌ است‌ که‌ يکي‌ به‌ موسيقي‌ دل‌ مي‌بازد و ديگري‌ به‌ ساختن‌ سمفوني‌هاي‌ آن‌ مي‌پردازد. اين‌ موضوع‌ در ديگر مسائل‌ علمي‌ و فلسفي‌ و اختراعات‌ نيز ديده‌ شده‌ است‌ پايه‌گذاري‌ مکاتب‌ بزرگ‌ فلسفي‌ کار مردان‌ بوده‌ است، و اختراعات‌ بزرگ‌ بيشتر از آنِ‌ مردان‌ است. در اين‌ اصل، ترديدي‌ نيست‌ که‌ رشد عقلاني‌ که‌ براي‌ سعادت‌ و تکامل‌ انساني‌ در اين‌ زندگي‌ لازم‌ است، در زنان‌ وجود دارد، از اينرو در احکامي‌ که‌ رشد عقلي‌ و درک‌ درست‌ شرط‌ آن‌ است، ميان‌ زن‌ و مرد تمايزي‌ نيست. همچنين‌ در عقل، به‌ عنوان‌ بهترين‌ ابزاري‌ که‌ آدمي‌ را به‌ شناخت‌ مبدء و کشف‌ شگفتيهاي‌ آيات‌ الاهي‌ رهنمون‌ مي‌گردد و انسان‌ را به‌ جاودانگيها و ارزشهاي‌ والا و معنوي‌ مي‌رساند؛ ميان‌ زن‌ و مرد فرقي‌ نيست؛ زيرا که‌ به‌ روشني‌ در قرآن‌ کريم‌ مي‌نگريم‌ که‌ همواره‌ زن‌ دين‌ باور و مرد دين‌ باور، زن‌ عابد و قانت‌ و مرد عابد و قانت، زن‌ خاشع‌ و مرد خاشع‌ و... برابر با يکديگر و در کنار هم‌ قرار گرفتند و اين‌ روشنگر آن‌ حقيقت‌ است‌ که‌ در خداباوري‌ و تکامل‌ ديني، زن‌ و مرد برابرند.

 

به‌ اين‌ تناسب‌ به‌ دو مورد گذرا اشاره‌ مي‌کنم:

الف. اسلام‌ در مسائل‌ مالي‌ و اقتصادي، رشد عقلي‌ را شرط‌ دانسته‌ است‌ و آن‌ را در احکامي‌ که‌ مربوط‌ به‌ بلوغ‌ جنسي‌ و بلوغ‌ اجتماعي‌ مي‌باشد، مطرح‌ کرده‌ است. بلوغ‌ و رشد اجتماعي‌ و عقلاني، رشدي‌ برتر و تکامل‌ يافته‌تر از بلوغ‌ و رشد جنسي‌ است. قرآن‌ کريم‌ براي‌ اهميتي‌ که‌ به‌ مسائل‌ اقتصادي‌ مي‌دهد، رشد و بلوغ‌ عقلي‌ را در آن‌ شرط‌ دانسته‌ است. در اين‌ رشد، ميان‌ دختر و پسر فرقي‌ نيست. هر دو جنس‌ آنگاه‌ که‌ رشد عقلي‌ يافتند مي‌توانند سرمايه‌ خود را در اختيار بگيرند و در فعاليتهاي‌ اقتصادي‌ شرکت‌ کنند.

ب. در مورد دختران، پدر و جد‌ نوعي‌ ولايت‌ و سرپرستي‌ دارند و بايد در ازدواج‌ و انتخاب‌ همسر از نظر ولي‌ استفاده‌ کنند. اين‌ ولايت‌ در مورد دختراني‌ که‌ به‌ رشد عقلاني‌ رسيده‌اند، لازم‌ نيست‌ و پدر و جد چنين‌ ولايتي‌ را ندارند. اين‌ نيز درخور دقت‌ است، که‌ با اينکه‌ ولايت‌ و هدايت‌ پدران، براي‌ دختران‌ نورس‌ بي‌تجربه، ضرورتي‌ عقلي‌ و اجتماعي‌ در جهت‌ تأمين‌ مصالح‌ دختران‌ است؛ ليکن‌ دختراني‌ يافت‌ مي‌شوند که‌ در رشد و مصلحت‌ شناسي‌ و بررسي‌ جوانب‌ موضوعي‌ بسيار مهم‌ و سرنوشت‌ ساز، چون‌ انتخاب‌ همسر، به‌ مرزي‌ مي‌رسندکه‌ خود مي‌توانند تشخيص‌ بدهند و تصميم‌ بگيرند و به‌ راهنمايي‌ و رايزني‌ افراد دلسوز و باتجربه‌ نيازي‌ ندارند. اينها مسائلي‌ست‌ که‌ بايد گسترده‌تر ارزيابي‌ شود و اين‌گونه‌ معيارها روشنگر اين‌ حقيقت‌ است‌ که‌ برخي‌ از اين‌ احکام‌ به‌ وضع‌ نوعي‌ آنان‌ نگريسته‌ است، و اگر روزگاري‌ و در اجتماعاتي‌ احوال‌ نوعي‌ زنان‌ دگرگون‌ شد و رشد عقلي‌ و فرهنگي‌ والايي‌ يافتند، بحد‌ي‌ که‌ قادر به‌ تشخيص‌ و تأمين‌ مصالح‌ خود بودند، معيارها نيز دگرگون‌ مي‌شود. و اسلام‌ چون‌ براي‌ همة‌ دوران‌ و همه‌ اجتماعات‌ است، اين‌ تحولات‌ را نيز مطرح، و احکامش‌ را تبين‌ کرده‌ است. بي‌تناسب‌ نيست‌ که‌ مورد سومي‌ را نيز به‌ اين‌ دو مورد بيفزائيم‌ و آن‌ نيابت‌ در حج‌ است. از مسائلي‌ که‌ در فريضة‌ حج، مطرح‌ است‌ موضوع‌ نيابت‌ است؛ زيرا که‌ با توجه‌ به‌ شرايط‌ و محيط‌ آن، برخي‌ از مکلفان، توان‌ انجام‌ آن‌ را ندارند در اين‌ موارد، موضوع‌ نيابت‌ پيش‌ مي‌آيد. در نيابت، زنان‌ مي‌توانند از مردان‌ نيابت‌ کنند حتي‌ اگر نيابت‌ در حجي‌ باشد که‌ نخستين‌ بار (مرورة) و حج‌ اول‌ مرد است: امام‌ صادق‌ «ع»:

«في‌المرأة‌تحج‌عن‌الرجل‌ العرورة. فقال: ان‌ کانت‌ قد حجت‌ و کانت‌ فقيهةً‌ فرب‌ امرأة‌ افقه‌ من‌رجل(11) دربارة‌ زني‌ که‌ از مردي‌ نيابت‌ کند که‌ هيچ‌ حج‌ نرفته، امام‌ فرمود: اگر آن‌ زن‌ (که‌ مي‌خواهد نيابت‌ کند) حج‌ گزارده‌ باشد و زني‌ دين‌باور و دين‌شناس‌ باشد درست‌ است‌ زيرا چه‌بسا که‌ زني‌ از مردي، فقيه‌تر باشد».

فراز پاياني‌ سخن‌ امام‌ صادق‌ «ع» اعتلاي‌ دين‌شناسي‌ و فقاهت‌ زن‌ را تبيين‌ مي‌کند و روشن‌ مي‌سازد که‌ چه‌ بسا زناني‌ با کوشش‌ و تلاشي‌ در آموختن‌ مباني‌ فقه‌ و دين، به‌ دانش‌ بيشتر و مقامات‌ بلندتري‌ از مردان‌ دست‌ يازند. چنانکه‌ در اين‌ روزگار نمونه‌هاي‌ آن‌ را فراوان‌ مي‌بينيم. حتي‌ دربارة‌ دوران‌ ظهور نيز از برتري‌ زنان‌ در عرصه‌ فقاهت‌ و دين‌شناسي‌ حديثي‌ بازگو شده‌ است:

امام‌ باقر «ع»: «و تؤ‌تون‌ الحکمة‌ في‌ زمانه‌ حتي‌ ان‌ المراة‌ لتقضي‌ في‌ بيتها بکتاب‌ الله‌ تعالي‌ و سنة‌ رسول‌ الله(12)‌‌ در زمان‌ حکومت‌ حضرت‌ مهدي‌ «عج» به‌ همة‌ مردم‌ حکمت‌ و علم‌ بياموزند، تا آنجا که‌ زنان‌ در خانه‌ها، با کتاب‌ خدا و سنت‌ پيامبر، قضاوت‌ کنند».

بويژه‌ با توجه‌ به‌ اينکه‌ شرط‌ لازم‌ قضاوت، فقاهت‌ و شناخت‌ درست‌ احکام‌ است.

 

‌‌‌کار ويژه‌هاي‌ زنانه‌ و مردانه

انسان‌ در دو قلمرو زن‌ و مرد، در عين‌ حال‌ که‌ موجودي‌ مختار و آزاد است‌ و مي‌تواند آزادانه‌ تصميم‌ بگيرد و در ميان‌ راهها و کارهاي‌ گونه‌گون، يکي‌ را برگزيند، با اينهمه‌ در محدودة‌ تخلف‌ ناپذير قوانين‌ جبري‌ طبيعي‌ قرار گرفته‌ است، بگونه‌اي‌ که‌ در اسارت‌ اين‌ قوانين‌ و سنتهاست‌ و در اين‌ قلمروها نمي‌تواند گامي‌ فراتر يا فروترنهد. انسان‌ گرسنه‌ مي‌شود، گرسنگي‌ او با مواد خاصي‌ برطرف‌ مي‌شود، به‌ هوا نياز داردو بايد تنفس‌ کند، يا بيمار مي‌شود و به‌ دارو نياز دارد و يا سرانجام‌ پس‌ از دوراني‌ از رشد و بالندگي، مي‌فرسايد و بتدريج‌ همة‌ توانها و نيروهايش‌ را از دست‌ مي‌دهد و در پايان‌ رهسپار ديار مرگ‌ مي‌گردد. در اين‌ دست‌ مسائل، اراده‌ و اختيار و چاره‌جوييهاي‌ انسان، تاثيري‌ ندارد و در پيش‌ روي‌ انسان‌ راهي‌ جز تسليم‌ و فرمانبرداري‌ نيست. از اين‌ اصل‌ ثابت‌ در مجموعة‌ دانشها و علوم، به‌ اين‌ محور اساسي‌ مي‌رسيم‌ که‌ قوانين‌ جبري‌ حاکم‌ بر هر موجودي‌ قابل‌ تغيير نيست‌ و کوشش‌ براي‌ تغيير آن، چگونگي‌ هستي‌ آن‌ موجود را بر هم‌ مي‌زند و سازمان‌ وجودي‌ او را متلاشي‌ مي‌سازد و بر فرض‌ تداوم‌ حيات، چه‌ بسا که‌ موجودي‌ ديگر که‌ کارآيي‌ مفيدي‌ را داشته‌ باشد، پديد نيايد. قوانين‌ تخلف‌ناپذير حاکم‌ بر هستي‌ موجود است، آز آنجمله‌ بر هستي‌ زن‌ و مرد، با نقش‌ و رسالت‌ هر يک‌ پيوندي‌ گسست‌ ناپذير دارد و هر يک‌ از دو جنس، بايد نقش‌ و رسالت‌ خويش‌ را در چهارچوب‌ همان‌ قوانين‌ بجويند و بيابند و خويش‌ را از اين‌ گمان، به‌ دور دارند که‌ جنس‌ مادينه، نقش‌ نرينه‌ بيابد و نرينه، نقش‌ مادينه. و اين‌ را براي‌ خود نوعي‌ تکامل‌ و پيشرفت‌ و يا جهش‌ بدانند؟!

«قوانين‌ فيزيولوژي‌ نيز همانند قوانين‌ جهان‌ ستارگان‌ سخت‌ و غيرقابل‌ تغيير است، و ممکن‌ نيست‌ تمايلات‌ انساني‌ در آنها راهي‌ يابد...»(13)

سپس‌ هر موجود، بايد در چهارچوب‌ هويت‌ وجودي‌ و کيان‌ انساني‌ خويش، به‌ تلاش‌ بپردازد و در ميدان‌ انديشه‌ و عمل‌ گام‌ بنهد و خود را از سطح‌ زندگي‌ مادي‌ برکشد و برآيد و به‌ تکامل‌ انساني‌ برساند. در پرتو اين‌ معيار خدشه‌ناپذير در مورد زن‌ و مرد، سخن‌ از نقش‌ و رسالت‌ ويژة‌ هر جنس‌ پيش‌ مي‌آيد.

زن‌ و مرد در عين‌ همساني‌ نوعي‌ انساني، براساس‌ قوانين‌ طبيعي، هر يک‌ رسالتي‌ ويژه‌ دارند. رسالت‌ زن، زن‌ خوب‌ بودن‌ و رسالت‌ مرد، مرد خوب‌ بودن‌ است؛ يعني‌ آنچه‌ را قوانين‌ طبيعي‌ برعهدة‌ هر يک‌ گذاشته‌ و از آنان‌ انجام‌ درست‌ آن‌ را خواسته‌ است.

«زنان‌ بايد به‌ بسط‌ مواهب‌ طبيعي‌ خود در جهت‌ و مسير سرشت‌ خاص‌ خويش، بدون‌ تقليد کورکورانه‌ از مردان‌ بکوشند. وظيفه‌ ايشان‌ در راه‌ تکامل‌ بشريت‌ خيلي‌ بزرگتر از مردهاست‌ و نبايستي‌ آن‌ را سرسري‌ گيرند و رها کنند. اهميت‌ دو جنس‌ در بسط‌ نژاد مساوي‌ نيست...»

تساوي‌ مکانيکي‌ در حقوق‌ زن‌ و مرد به‌ معناي‌ تساوي‌ رسالت‌ هر دو جنس، موجب‌ مي‌گردد که‌ نقش‌ اصلي‌ هر جنس، نيک‌ انجام‌ نيابد و از اين‌ نقطه‌ در جامعة‌ بشري، نابسامانيهاي‌ اصولي‌ پديدار گردد. طرفداران‌ حقوق‌ زن‌ اگر اين‌ روش‌ را برگزينند و همسان‌سازي‌ فراگير هر دو جنس‌ را تبليغ‌ کنند، هر دو جنس‌ را از ايفاي‌ نقش‌ اصلي‌ خويش‌ باز مي‌دارند.

موضوع‌ ديگري‌ که‌ در همسان‌سازي‌ زن‌ و مرد و نرينه‌سازي‌ رفتارهاي‌ مادينه، شايسته‌ ژرفنگري‌ است؛ اينست‌ که‌ اينگونه‌ همسان‌ سازي‌ها، ارزش‌ و اصالت‌ را به‌ جنس‌ مذکر مي‌دهد و مي‌کوشد تا زنان‌ رابرانگيزد که‌ خود را به‌ مردمان‌ برسانند و چون‌ آنان‌ بينديشند و عمل‌ کنند و احساس‌ و عواطفي‌ مردانه‌ داشته‌ باشند و نقشي‌ چون‌ آنان‌ بيافرينند، و اين‌ بينهايت‌ تحقير نسبت‌ زن‌ است؛ زيرا که‌ براستي‌ اين‌ چنين‌ نيست‌ و معيار ارزشي‌ و برتري، مرد بودن‌ و جنس‌ مذکر نيست، تا نهضت‌ زن‌گرايي، به‌ «مردسازيِ‌ زنان» بپردازد و از اين‌ رهگذر به‌ زنان، هويت‌ و شخصيت‌ ببخشد و کيان‌ والاي‌ زن‌ بودن‌ را ناديده‌ بگيرد.

زن‌ بودن، خود، کمال‌ و ارزشي‌ است‌ و بستر مناسب‌ تعالي‌ و تکامل‌ انساني‌ نيز هست؛ چنانکه‌ مرد بودن‌ براي‌ مردان، کمال‌ و ارزشي‌ است. هرکدام‌ بر حسب‌ قوانين‌ الاهي، نقشي‌ بر عهده‌ دارند و بار رسالتي‌ را بر دوش‌ مي‌کشند که‌ ايفاي‌ آن‌ نقش، دستيابي‌ به‌ کمال‌ مطلوب‌ و سعادت‌ اين‌ دنيايي‌ و آن‌ دنيايي‌ است‌ آنکس‌ که‌ گمان‌ مي‌کند بايد نقش‌ جنسي‌ مخالف‌ را بازي‌ کند تا تکامل‌ يابد، دچار احساس‌ خود کم‌بيني‌ است‌ و از نقش‌ خويش‌ نيز باز مي‌ماند زيرا که‌ خود را نشناخته‌ و باور نکرده‌ و از خود، بيگانه‌ شده‌ است.

اينجا قلمرو جبري‌ حرکت‌ انساني‌ است‌ که‌ قوانين‌ فيزيولوژي‌ و پسکيوفيزيولوژي‌ راهي‌ را فراراه‌ هر يک‌ از دو جنس‌ نهاده‌ است‌ و تکامل‌ هر جنس، به‌ سير و حرکت‌ در همان‌ راه‌ است‌ که‌ با هدف‌ آفرينش‌ آن‌ دو ارتباط‌ دارد و نيز با ويژگيهاي‌ تني‌ و رواني‌ هر يک، سازگار است. بنابراين‌ معيار و ميزان، قوانين، در تعليم‌ و تربيت‌ و در همة‌ قلمروهاي‌ اجتماعي، بايد متناسب‌ با هر جنس‌ باشد.

«متخصصين‌ تعليم‌ و تربيت، بايد اختلاف‌ عضوي‌ و رواني‌ جنس‌ مرد و زن‌ و وظائف‌ طبيعي‌ ايشان‌ را در نظر داشته‌ باشند. توجه‌ به‌ اين‌ نکتة‌ اساسي‌ در بناي‌ آيندة‌ تمدن‌ ما حائز کمال‌ اهميت‌ است».(14)

اين‌ مقاله‌ ، گنجايش‌ آن‌ را ندارد که‌ نقشهاي‌ زنانة‌ مردان‌ و نقشهاي‌ مردانه‌ زنان، در برخي‌ کشورها را ارزيابي‌ کند و ناهنجاريهايي‌ زاده‌ از آن‌ را بررسي‌ نمايد و روشن‌ سازد که‌ جامعة‌ بشري‌ را دچار چه‌ مشکلاتي‌ کرده‌ و خواهد کرد؛ بگونه‌اي‌ که‌ طرفداران‌ آزادي‌ و حقوق‌ زن‌ نيز بارها به‌ آن‌ اشاره‌ کرده‌اند. تنها به‌ يکي‌ از اين‌ مشکلات‌ اشاره‌اي‌ گذرا مي‌شود:

از ره‌آوردهاي‌ شوم‌ و ويرانگر اين‌ پديده، فروپاشي‌ خانواده‌ است‌ که‌ هيچ‌ چيز زيانهاي‌ آن‌ را جبران‌ نمي‌کند. برخي‌ آينده‌ نگريهاي‌ خيالي‌ که‌ از مادران‌ استخدامي‌ و فرزندان‌ سفارشي، سخن‌ مي‌گويند، براستي‌ چندش‌آور است‌ و هيچگاه‌ از عهدة‌ پرکردن‌ خلأ خانواده‌ و روابط‌ انساني‌ ميان‌ اعضاي‌ خانواده‌ و هزاران‌ موضوع‌ ديگر برنخواهد آمد. کجا آن‌ سکونت‌ و آرامش‌ وصف‌ناپذيري‌ را که‌ زن‌ در زندگي‌ با مرد و مرد در همراهي‌ زن، و هر دو در کنار فرزندان‌ مي‌يابند، مي‌توان‌ از مادران‌ استخدامي‌ و فرزندان‌ ساخته‌ و پرداختة‌ مؤ‌سسات‌ مخصوصي، انتظار داشت؟ و کجا جامعه‌ انساني‌ و روابط‌ انساني‌ ميان‌ اين‌ دست‌ناپدري‌ها و نافرزندي‌ها (پدران‌ سفارشي‌ دهندة‌ فرزند به‌ مؤ‌سسات‌ پزشکي) برقرار مي‌گردد؟! آيا مي‌توان‌ ذره‌اي‌ از آن‌ همه‌ احساسها و محبتها و پيوندهاي‌ انساني‌ را از اين‌ دست‌ رابطه‌ها و پيوندهاي‌ مصنوعي‌ و کالايي‌ انتظار داشت؟ براستي‌ اينگونه‌ افراد، انسان‌ را با ماشين، برابر مي‌انديشند و انسان‌ را به‌ شيِ، تبديل‌ کردند و نقش‌ خانواده‌ انساني‌ را به‌ نقش‌ ماشيني‌ چند منظوره‌ و چند کاره‌ تنزل‌ داده‌اند. گرچه‌ اينگونه‌ انديشه‌ها بسيار اندک‌ است‌ و برخاسته‌ از ماده‌ پرستي‌ و خودخواهيها و لذت‌ جوييهاي‌ سرمايه‌داري‌ است‌ که‌ ره‌ به‌ نيستي‌ خواهد پوييد؛ زيرا که‌ افکار و قوانيني‌ که‌ برخلاف‌ نواميس‌ آفرينش‌ و سنن‌ الاهي‌ است‌ نخواهد پاييد و فطرت‌ زلال‌ انسانها و هدايتهاي‌ فطري‌ اديان‌ الاهي، ديگربار بر اين‌ پندارهاي‌ پوک، خط‌ بطلان‌ خواهيد کشيد.

 

‌‌پي‌نوشت‌ها :

1- و نميدانند چرا؟ / 88.

2- روانشناسي‌ اختلافي، هانري‌ پيرن‌ - موريسدوبس/ 197 و 202.

3- انسان‌ موجود ناشناخته/ 100.

4- انسان‌ موجود ناشناخته‌ / 74 و 152.

5- روانشناسي‌ اختلافي‌ / 202 و 203.

6- انسان‌ موجود نانشناخته‌ / 100 - 102.

7- مدرک‌ سابق‌ / 152 و 153.

8- روانشناسي‌ اختلافي‌ / 199.

9- انسان‌ موجود ناشناخته‌ / 154.

10- لذات‌ فلسفه‌ / 149.

11- وسائل‌ 8/124.

12- غيبت‌ نعماني‌ / 239؛ عصر زندگي‌ 191.

13- انسان‌ موجود ناشناخته‌ / 101.

14- انسان‌ موجود ناشناخته‌ / 103

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:11  توسط معصومه کریمی  | 

تفسير خطبة‌ هشتادم‌ نهج البلاغه در باره زن

 

در کنار صدها آيه‌ و حديث‌ و سيرة‌ عملي‌ پيامبر(ص) و اهلبيت‌ (ع) دربارة‌ منزلت‌ بالاي‌ زن‌ و حقوق‌ اجتماعي‌ او در جامعة‌ اسلامي، چند روايت‌ نيز نقل‌ شده‌ است‌ که‌ ظاهر آن‌ نوعي‌ تعرض‌ به‌ کمال‌ عقلي‌ يا ايماني‌ - دستکم‌ دربارة‌ برخي‌ زنان‌ - مي‌باشد و شايد برجسته‌ترين‌ نمونة‌ آن‌ عبارتي‌ است‌ که‌ از حضرت‌ اميرالمؤ‌منين(ع)، در کنار تجليل‌ها و احتراماتي‌ که‌ در روايات‌ ديگري، از زنان‌ بعمل‌ آمده، نقل‌ شده‌ است‌ که‌ در آن‌ به‌ نقص‌ ايماني‌ و عقلي‌ اشاره‌ شده‌ است.

اينک‌ مي‌خواهيم‌ از زبان‌ استاد علامه، مرحوم‌ شيخ‌ محمدتقي‌ جعفري‌ در شرح‌ ارزشمندي‌ که‌ بر نهج‌البلاغه‌ به‌ رقم‌ آورده‌اند، به‌ تحليل‌ اين‌ روايت‌ بپردازيم. ايشان‌ در تفسير خطبة‌ هشتادم‌ به‌ اين‌ روايت‌ پرداخته‌اند و ما خواهيم‌ کوشيد ابعاد تحليل‌ استاد را اجمالاً‌ مورد کاوش‌ قرار دهيم. نخست‌ آنکه‌ بياد داشته‌ باشيم‌ اين‌ عبارت، سطري‌ از سخنراني‌ مفصلي‌ است‌ که‌ در صورت‌ صحت‌ سند و دقت‌ نقل‌ و عدم‌ تحريف، در پايان‌ "جنگ‌ جمل" صورت‌ گرفته‌ است، جنگي‌ که‌ از جمله‌ توسط‌ يک‌ زن‌ يعني‌ عايشه، عليه‌ عدالت‌ علوي، رهبري‌ شد و با تحريک‌ احساسات‌ و عواطف‌ مردم‌ و با سوءاستفاده‌ از زنانگي‌ و همسري‌ پيامبر(ص)، باعث‌ خونريزي‌ و جنگ‌ داخلي‌ ميان‌ مسلمانان‌ و تضعيف‌ حکومت‌ مشروع‌ امام(ع) شد. بزرگاني‌ معتقدند مراد امام(ع) از ذکر آن‌ عبارت، توجه‌ دادن‌ مردم‌ به‌ نقاط‌ ضعف‌ طبيعي‌ و اکتسابي‌ عايشه‌ و نقش‌ آن‌ نقائص‌ دراين‌ جنگ‌افروزي‌ و فتنه‌ بوده‌ است. کساني‌ نيز عقيده‌ دارند گرچه‌ اين‌ سخنان‌ در وضعيت‌ خاصي‌ صادر شده‌ اما منحصر به‌ آن‌ نيست‌ و به‌ واقعيتي‌ مهم‌ در تفاوتهائي‌ تکويني‌ اشاره‌ دارد که‌ شامل‌ نقاط‌ قوت‌ و ضعف‌ هريک‌ از زنان‌ و مردان‌ مي‌باشد. گروهي‌ نيز معتقدند که‌ تعبير نقص‌ در مورد عقل‌ و ايمان‌ در اينجا يک‌ تعبير ارزشي‌ نيست‌ بدان‌ دليل‌ که‌ به‌ نقص‌ سهم‌الارث‌ نيز اشاره‌ شده‌ که‌ مطلقاً‌ نمي‌تواند دال‌ بر نقصان‌ شأن‌ زن‌ باشد بلکه‌ حکمي‌ است‌ که‌ حاوي‌ نوعي‌ تقسيم‌ کار اجتماعي‌ ميان‌ زن‌ و مرد و حامل‌ منافع‌ زن‌ مي‌باشد بويژه‌ که‌ زن‌ در فقه‌ اسلام، عليرغم‌ آنکه‌ حقوق‌ اقتصادي‌ دارد، اما وظائف‌ تأمين‌ نفقة‌ او با پدر و سپس‌ همسر اوست‌ و وظائف‌ ديگري‌ غير از وظائف‌ اقتصادي‌ دارد. احتمالات‌ ديگري‌ نيز درخصوص‌ اين‌ عبارت‌ داده‌ شده‌ است. استاد جعفري، مسئله‌ را از مبنا، پي‌مي‌گيرد و حتي‌ با اين‌ فرض‌ که‌ اين‌ جمله‌ بدرستي‌ از امام‌ و در جنگ‌ جمل، صادر شده‌ باشد، بدنبال‌ درک‌ استدلالي‌ آن‌ است. تقسيم‌ انسان‌ به‌ دو ماهيت‌ جداگانه‌ زن‌ و مرد، معماي‌ مستمر‌ تاريخي‌ در غرب‌ و شرق‌ بوده‌ است‌ و بايد بدرستي‌ بررسي‌ کرد که‌ آيا اين‌ تقسيم‌ در ديدگاه‌ انسان‌شناسي‌ و فقاهتي‌ اسلام، جائي‌ دارد يا آنکه‌ اسلام، به‌ زن‌ و مرد، بعنوان‌ دو صنف‌ از يک‌ حقيقت، نظر کرده‌ و ماهيت‌ انساني‌ مشترکي‌ براي‌ هر دو قائل‌ است‌ و تفاوت‌ در چند حکم‌ و حق، مطلقاً‌ مبتني‌ بر قول‌ به‌ تفاوت‌ ماهوي‌ زن‌ و مرد نيست.

 

يک‌ پرسش‌ مهم‌ اين‌ است‌ که‌ چرا در طول‌ تاريخ‌ بشر تا هم‌ اينک، هنوز در غرب‌ و شرق، از تنظيم‌ رابطة‌ معقول‌ اجتماعي‌ ميان‌ زن‌ و مرد، عاجز بوده‌اند و علي‌الدو‌ام‌ در دام‌ افراط‌ و تفريط‌ بوده‌ و هستند؟!

چرا بشر، عليرغم‌ اينهمه‌ ترقي‌ صنفي‌ و تکنيکي‌ و گسترش‌ قدرت‌ در طبيعت، هنوز آگاهي‌ و تکامل‌ لازم‌ براي‌ درک‌ نيازهاي‌ متفاوت‌ و مشترک‌ دو عنصر اساسي‌ مرد و زن‌ و اصلاح‌ مناسبات‌ اقتصادي، جنسي، حقوقي‌ و... آنها را بدست‌ نياورده‌ است؟

و چرا هنوز اين‌ مسئله، يک‌ معماست‌ و عليرغم‌ پيدايش‌ کمپيوترهاي‌ پيچيده، معما، معماتر مي‌شود؟ آيا در دنيايي‌ که‌ شير پاک‌ خورده‌اي‌ مثل‌ "هيوم"، چون‌ ميان‌ علت‌ و معلول، طنابي‌ را نمي‌بيند!! حتي‌ منکر رابطة‌ ضروري‌ علي‌ و اصل‌ "عليت" که‌ واضح‌ترين‌ حقائق‌ است‌ مي‌شود و ابتدائي‌ترين‌ واقعيات‌ هم‌ معدوم‌ فرض‌ مي‌شوند، مي‌توان‌ توقع‌ داشت‌ که‌ حقوق‌ و مناسبات‌ ظريف‌ زن‌ و مرد را بدرستي‌ کشف‌ و آن‌ معماي‌ کهنه‌ را حل‌ کنند؟!

چرا نمي‌توانند "وجود زن" و "وجود مرد" را به‌ "وجود انسان"، ترجمه‌ کنند، بي‌آنکه‌ يکي، ديگري‌ را انکار کند؟

چرا يکديگر را با همه‌ تفاوتهائي‌ که‌ از حيث‌ زنانگي‌ و مردانگي‌ با هم‌ داريم، به‌ رسميت‌ نمي‌شناسيم؟ چرا خود را جزئي‌ از حيات‌ ديگري‌ نمي‌يابيم؟

وانگهي‌ آيا بررسي‌ کرده‌ايم‌ که‌ تفسيرهاي‌ ماد‌ي‌ و نيهيليستي‌ که‌ توسط‌ کاموها، شوپنهاورها، توماس‌ هابزها، هيوم‌ها و ابوالعلأ معر‌ي‌ها از انسان‌ و از حيات‌ شده، چه‌ نقش‌ تخريبي‌ در روند صعود زنان‌ و مردان‌ به‌ سوي‌ قله‌هاي‌ تکاملي‌ حيات، گذارده‌ است؟!

چرا تمدنهاي‌ بشري، به‌ عالي‌ترين‌ نمود حيات‌ که‌ عدالت‌ و حق‌ و احساس‌ تعهد و تبديل‌ "حيات‌ طبيعي" به‌ "حيات‌ معقول‌ والاهي" است، گوش‌ فرا نمي‌دهند؟!

در فرهنگ‌ غرب، کساني‌ چون‌ برتراندراسل، رابطة‌ زن‌ و مرد را تا حد "يک‌ ليوان‌ آب‌خوردن" نازل‌ مي‌کنند و بر همين‌ اساس، صدها هزار کتاب‌ و مقاله‌ و پايان‌نامه‌ مي‌نويسند و پس‌ از چند دهه‌ تجربة‌ اين‌ تئوري‌هاست‌ که‌ تازه‌ علائم‌ بن‌بست‌ آشکار مي‌شود. تاريخ‌ جهان‌ پر از متفکران‌ ورشکسته‌اي‌ است‌ که‌ هر يک، چند دهه‌ يا چند سده، حيات‌ زن‌ و مرد را ببازي‌ گرفته‌ و سپس‌ از يادها رفته‌اند. بويژه‌ که‌ برخي‌ از اين‌ فلسفه‌هاي‌ پر سر و صدا محصول‌ کمبودها، عقده‌ها و حتي‌ اتفاقات‌ غيرعادي‌ در زندگي‌ شخصي‌ اين‌ فيلسوف‌ نمايان‌ در دروان‌ کودکي‌ يا جواني‌ بوده‌ است. بعنوان‌ نمونه، اگوست‌ کنت، از پدران‌ پوزيتويسم، که‌ از بانيان‌ مذهب‌ انسان‌پرستي‌ است‌ در پي‌ يک‌ رابطة‌ عاشقانه‌ به‌ خانم‌ "کلوتلددوو"، هوس‌ مي‌کند که‌ فلسفه‌اي‌ بر مبناي‌ "احساس" بجاي‌ فلسفة‌ عقلاني‌ پي‌ريزد و از پوزيتويزم‌ نيز عدول‌ مي‌کند و حتي‌ احساسات‌ را در علوم‌ انساني‌ دخالت‌ مي‌دهد. يا شوپنهاور بدليل‌ ناراحتي‌ از مادرش، کينه‌هاي‌ خود را تبديل‌ به‌ يک‌ فلسفه‌ مي‌کند و بنياد مکتب‌ بدبينانه‌اي‌ را مي‌ريزد. ناگهان‌ فرهنگ‌ ضد‌ زن‌ و فرهنگ‌ زن‌پرستانة‌ شهوي، در دو سر افراط‌ و تفريط‌ توسط‌ اين‌ دو نظريه‌پرداز محدود و افراطي‌ و در اثر دو اتفاق‌ شخصي‌ در باب‌ محبت‌ به‌ معشوقه، و نفرت‌ از مادر، سرمي‌گيرد و منشأ بسياري‌ عدم‌ تعادل‌ها در باب‌ شأن‌ و حقوق‌ زن‌ در جامعة‌ غربي‌ مي‌شود و بر اساس‌ همين‌ افراط‌هاي‌ دو جانبه، سياست‌ مي‌گزارند و قانون‌ مي‌نويسند و نظام‌ مي‌سازند و خانواده‌ تشکيل‌ مي‌دهند و نهايتاً‌ انواع‌ صدمات‌ مادي‌ و معنوي، دنيوي‌ و اخروي‌ به‌ انسان‌ وارد مي‌شود. و جالب‌ است‌ که‌ هم‌ کنت‌ و هم‌ شوپنهاور، عليرغم‌ داوري‌ها و احکام‌ متناقض، هر دو تنها بر جمال‌ صوري‌ و جاذبه‌هاي‌ جنسي‌ زن‌ تکيه‌ کرده‌ و زيبائي‌ زن‌ را فقط‌ در غريزه‌ جنسي‌ مي‌جويند و جاي‌ ديگري‌ بدنبال‌ زن‌ و ارزيابي‌ توانائي‌ها و ناتواني‌هاي‌ او نيستند.

 

اگر برخي‌ نظريه‌پردازان‌ غرب‌ گفته‌اند که: «زن، جنس‌ لطيف‌ نيست‌ و مبناي‌ زيبائي‌هايش‌ تنها بر غريزه‌ سکس‌ است‌ و الا‌ حتي‌ ذوق‌ هنري‌ و توان‌ ارزيابي‌ انواع‌ هنرها را هم‌ ندارند و درباره‌ اغلب‌ حقائق، مغالطه‌ مي‌کنند و...»، افراط‌ در تحليل‌ برخي‌ واقعيتهاست.

اگر گفته‌اند که: «زن، فقط‌ براي‌ توليد مثل‌ آفريده‌ شده‌ و هيچ‌ کمالات‌ علمي‌ و اخلاقي‌ و عملي‌ ديگري‌ از او متوقع‌ نيست»، اگر گفته‌اند که: «مردان‌ از راه‌ دانش‌ و هنر، درک‌ اشيأ و يا تصرف‌ در آنها، درصدد سلطة‌ مستقيم‌ بر اشيأاند اما تنها هدف‌ زن، تسلط‌ بر مردان‌ است‌ و هر چيز را وسيلة‌ پيکار با مرد مي‌بينند»، اگر گفته‌اند: «علت‌ احترام‌ مردم‌ به‌ زن، روشهاي‌ رمانتيک‌ و غيرعقلي‌ تحت‌ تأثير تعاليم‌ اديان‌ بوده‌ و همين‌ آموزشهاي‌ مذهبي‌ است‌ که‌ نگذارده‌ بشريت‌ به‌ حقارت‌ زنها پي‌ ببرد و...»(1) و... همه، افراط‌هائي‌ در تفسير برخي‌ اتفاقات‌ بوده‌ است.

آن‌ نظريه‌پردازي‌ که‌ معاشقه‌ با زنان‌ را بسادگي‌ يک‌ ليوان‌ آب‌خوردن‌ و بي‌هيچ‌ ضابطه‌اي‌ تجويز مي‌کند، در واقع‌ فراموش‌ کرده‌ که‌ بدن‌ زن، مجراي‌ ورود انسانهاي‌ جديد به‌ زندگي‌ است‌ و او خواسته‌ است‌ که‌ هيچ‌ قيد و شرطي‌ در اين‌ مسئله‌ مهم، در کار نباشد زيرا براي‌ او مهم‌ نيست‌ که‌ انسانها به‌ چه‌ شکلي‌ متولد مي‌شوند و بدين‌ دليل‌ ارتباط‌ جنسي‌ را بي‌قيد و شرط‌ آزاد مي‌کند و هيچ‌قاعده‌ و ارزشي‌ را براي‌ مهار کردن‌ تناسل‌ که‌ گردونة‌ خلقت‌ انسانهاي‌ جديد است، نمي‌پذيرد و زندگي‌ و شرف‌ انسانهاي‌ بعد از خود را به‌ مسخره‌ برگزار مي‌کند و وقتي‌ دروازة‌ ورودي‌ انسانها به‌ عالم، اينقدر بي‌حساب‌ و کتاب‌ باشد، دروازة‌ خروجي‌ آن‌ نيز بدين‌ منوال‌ است‌ و چنين‌ است‌ که‌ مکتب‌ "اصالت‌ شهوت"، حيات‌ انساني‌ انسانها را از تولد تا مرگ، ببازي‌ مي‌گيرد و همة‌ جنگها و خونريزي‌ها و تجاوزها را مشروعيت‌ مي‌دهد و حرامزادگي‌ را بر نسلهاي‌ پَسين‌ تحميل‌ مي‌کند. نسلهائي‌ که‌ براي‌ ورود به‌ صحنة‌ زندگي، کارت‌ رسمي‌ نزنند و شناسنامه‌ نداشته‌ باشند و بي‌قاعده‌ بدنيا آمده‌ باشند به‌ هيچ‌قاعده‌اي‌ هم‌ براي‌ زندگي، مقيد نخواهند ماند. مايه‌ تأسف‌ است‌ که‌ کساني‌ که‌ انسان‌ را بدرستي‌ نمي‌شناسند، براي‌ انسان، برنامة‌ زندگي‌ و علوم‌ انساني‌ مي‌نويسند و اين، آغاز فاجعه‌ است.

کساني‌ که‌ آرزوي‌ مرد شدن‌ را به‌ زنان، تزريق‌ مي‌کنند، آيا آرزوي‌ چنگيز و نرون‌ شدن‌ را هم‌ - که‌ فقط‌ در مردان‌ پيدا مي‌شده‌ است‌ - به‌ زنان، هديه‌ مي‌کنند؟ کدام‌ زني‌ که‌ اعتدال‌ رواني‌ داشته‌ باشد از زن‌ بودن‌ خود، احساس‌ ناراحتي‌ مي‌کند؟! چرا تفاوتهاي‌ طبيعي‌ زن‌ و مرد را به‌ رسميت‌ نشناسيم‌ و قاعده‌هاي‌ خداوندي‌ را درست‌ و بنفع‌ يکديگر، رعايت‌ نکنيم؟! اين‌ تفاوت‌ها را جد‌ي‌ بگيريم. حتي‌ زن‌ و مردي‌ که‌ با يک‌ عشق‌ با يکديگر مربوط‌ مي‌شوند، همان‌ يک‌ عشق‌ را با دو نگاه‌ مي‌نگرند:

کلمة‌ واحد "عشق"، در واقع، دو معناي‌ متفاوت‌ براي‌ زن‌ و مرد دارد. آنچه‌ زن‌ از عشق، استنباط‌ مي‌کند باندازة‌ کافي‌ روشن‌ است، ايثار و سرسپردگي‌ بي‌هيچ‌ دريغ‌ و فروگزاري‌ است‌ و اين‌ سرشت‌ نامشروط‌ عشق‌ زن، عشق‌ او را به‌ ايمان‌ تبديل‌ مي‌کند.

اين‌ تفاوتها در احساس‌ و عاطفه‌ و نيز در شطرنج‌ بازي‌هاي‌ عقل‌نظري‌ ميان‌ زن‌ و مرد، به‌ رسالت‌ حياتي‌ هر يک‌ در اين‌ عالم‌ و در خانواده‌ مربوط‌ است. همان‌ عقل‌ نظري‌ است‌ که‌ هابزها و ماکياولي‌ها و... را هم‌ پرورده‌ است. آيا زنان‌ بايد احساس‌ کمبود کنند که‌ چرا ما هم‌ هابز و ماکياولي‌ نداريم؟ و ما هم‌ بايد آتيلا و ابن‌ملجم‌ و تيمورلنگ‌ و هيتلر داشته‌ باشيم!! تا از مردان‌ عقب‌ نمانيم‌ و قهرمانهاي‌ خود را بايد داشته‌ باشيم؟! و ما هم‌ بايد متفکران‌ و مکتبهائي‌ تأسيس‌ کنيم‌ چنانچه‌ مکاتبي‌ شوم‌ در مغز مرداني‌ شوم، ايجاد لذت‌ رواني‌ کرده‌ و سپس‌ جهاني‌ را به‌ آتش‌ کشيده‌ و انسانها را از يکديگر جدا مي‌کنند؟! چرا زنان‌ خود را در معرض‌ مقايسه‌ با مردان‌ قرار دهند و با ديدن‌ تفاوتهاي‌ خود، گمان‌ عقب‌ماندگي‌ کنند؟! چرا خانواده‌ را که‌ محل‌ امن‌ و آرامش‌ انسانها و منزلگاهي‌ است‌ که‌ نطفة‌ شخصيت‌ آدمي‌ در آن‌ منعقد مي‌شود، ناامن‌ مي‌کنيم؟!

 

زن، به‌ مرد و مرد به‌ زن، وابسته‌ است‌ چنانچه‌ عقل‌ و وجدان‌ و نيز عدالت‌ و قانون، هر يک‌ به‌ ديگري‌ وابسته‌اند. شخصيت‌ و ارزشهاي‌ زن‌ به‌ مرد، وابسته‌ نيست‌ و هردو به‌ يک‌ اندازه، شايستة‌ نام‌ انسانند و هريک، شأن‌ ديگري‌ را نشناسد، شايستة‌ نام‌ انسان‌ نيست‌ اما در روند جريان‌ خلقت‌ و ادامة‌ نسل، مرد و زن، هر دو به‌ يکديگر، وابسته‌اند. پس‌ از پذيرش‌ اصل‌ "انسانيت‌ مساوي" در مرد و زن‌ است‌ که‌ بايد از تفاوتهاي‌ طبيعي‌ آنها پرسيد که‌ کجا چنين‌ تفاوتهائي‌ هست‌ و کجا نيست؟ و آنجا که‌ هست‌ به‌ چه‌ ميزان‌ است؟! آيا مقاومت‌ زن‌ و مرد در برابر حوادث‌ طبيعي‌ يا اجتماعي‌ به‌ يک‌ اندازه‌ است؟ آيا در تعقل‌ انتزاعي‌ و تجريدي، زن‌ و مرد، مساوي‌اند؟ چرا 90% تصميم‌ مردان‌ براي‌ خودکشي، عملي‌ مي‌شود ولي‌ کمتر از ده‌ درصد زناني‌ که‌ تصميم‌ به‌ خودکشي‌ مي‌گيرند، دست‌ به‌ اين‌ عمل‌ مي‌زنند؟ آيا اغلب‌ مخترعان‌ و کاشفان، مرد نبوده‌اند؟! و آيا غرور کاذب‌ در مردان، بيش‌ از زنان‌ نيست؟! و آيا...؟! در برابر اين‌ پرسشهاي‌ تاريخي، صدها کتاب‌ و هزاران‌ مقاله‌ نوشته‌اند و اختلاف‌ نظرها ادامه‌ دارد. خود مردان‌ نيز با يکديگر بسيار متفاوتند. آيا علي(ع) و معاويه، يک‌ صنف‌ و نوع‌ واحدند؟! آيا مرد حکيم‌ و مرد ديوانه، مساوي‌اند؟ در زنان‌ نيز، آيا زنان‌ وارسته‌ و مادران‌ برجسته‌ با زنان‌ خودخواه‌ که‌ حق‌ مادري‌ را نمي‌دانند و مسئوليتي‌ نمي‌شناسند، مساوي‌ و از يک‌ نوعند؟! آيا زن‌ و مردي‌ که‌ يکديگر را جزئي‌ از شخصيت‌ خود مي‌بينند با آن‌ زن‌ و مردي‌ که‌ سالها با خصومت‌ و خودخواهي‌ به‌ يکديگر مي‌نگرند، با هم‌ مساوي‌اند؟

بنظرمي‌رسد که‌ تفاوتهاي‌ انساني‌ را بايد به‌ دو دسته‌ تقسيم‌ وهريک‌ را جداگانه‌ تحليل‌ کرد:

1) اختلافات‌ اخلاقي‌ و ارزشي‌ که‌ مربوط‌ به‌ جنسيت‌ نيست‌ و در داخل‌ صنف‌ مردان‌ يا زنان‌ و يا ميان‌ مرداني‌ با زناني، وجود دارد.

2) اختلافات‌ غيرارادي‌ و تفاوتهائي‌ که‌ منشأ جنسي‌ دارد و مربوط‌ به‌ طبيعت‌ مرد و زن‌ (نه‌ شخصيتِ‌ آنها) مي‌باشد و علت‌ آن، تسهيل‌ و ممکن‌سازي‌ تشکيل‌ خانواده‌ و توليدمثل‌ است‌ که‌ بدون‌ اين‌ تفاوتها، مشارکت‌ و تفاعل‌ مرد و زن‌ در تشکيل‌ خانواده‌ و ادامة‌ حيات‌ انساني، بخطر مي‌افتد. اگر اين‌ دسته‌ از تفاوتها منتفي‌ مي‌شد و طبيعت، تساوي‌ مطلق‌ را در همة‌ جهات‌ ميان‌ زن‌ و مرد، جاري‌ مي‌کرد و مثلاً‌ زنان‌ نيز در شطرنج‌بازيهاي‌ عقل‌ نظري‌ محض‌ و محروميت‌ از چشيدن‌ طعم‌ واقعي‌ حيات‌ و قناعت‌ به‌ لذتهاي‌ چندثانيه‌اي‌ در آميزش‌ جنسي‌ و... همچون‌ مردان‌ مي‌بودند و يا اگر مردان‌ مانند زنان، درگير احساسهاي‌ عميق‌ و تسليم‌ کردن‌ جان‌ و تن‌ بفرمان‌ عالي‌ خلقت‌ مي‌بودندو اگر... و اگر...، آيا اين‌ جابجائي‌ها و شباهت‌ مطلق‌ مرد و زن، نوع‌ بشر را به‌ حيواناتي‌ که‌ در ماقبل‌ تاريخ‌ منقرض‌ شدند، ملحق‌ نمي‌کرد؟! پيام‌ آفرينش‌ اين‌ است‌ که‌ زن‌ و مرد، هيچيک، امتيازات‌ طبيعي‌ خود را دليل‌ برتري‌ ارزشي‌ خود بر ديگري‌ و امتيازات‌ طبيعي‌ ديگري‌ را، دليل‌ بر نقصان‌ و عقب‌ماندگي‌ و مظلوميت‌ خود نبينند. تنها در اينصورت‌ است‌ که‌ معماي‌ قديمي‌ ديالکتيک‌ زن‌ - مرد، براحتي‌ و براستي‌ حل‌ مي‌شود.

 

زن‌ و مرد نمي‌توانند مستقل‌ از يکديگر زندگي‌ کنند و در مدار جاذبه‌هاي‌ جسمي‌ و رواني‌ يکديگر قرار دارند و با تعامل‌ فيزيولوژيک‌ و پسيکولوژيک‌ بر روي‌ شخصيت‌ يکديگر تأثير مي‌گذارند. درست‌ است‌ که‌ زن‌ و مرد، هر يک‌ در هويت‌ انساني‌ خود، مستقل‌اند اما در خانواده‌ و در تعامل‌ با يکديگر، وضعيتهاي‌ متفاوتي‌ مي‌يابند. وضعيت‌ زن‌ در جاذبة‌ مرد و تعلق‌ خاطر به‌ او، غير از وضعيت‌ او مجز‌ا از مرد و در حال‌ تجرد و استقلال‌ است. مرد نيز چنين‌ است‌ و نمي‌توان‌ هيچيک‌ را بتنهايي‌ و بدون‌ ديگري‌ و نوع‌ ارتباط‌ و تفاعل‌ و تقسيم‌کارش‌ با ديگري، بدرستي‌ شناخت‌ زيرا خصوصيات‌ هر يک‌ در حيات‌ ديگري‌ تأثير مي‌گذارد. پس‌ زن‌ مستقل‌ از مرد، هويت‌ انساني‌ مستقلي‌ دارد و همان‌ زن‌ در رابطه‌ با مرد، علاوه‌ بر هويت‌ انساني، هويت‌ زنانگي‌اش‌ نيز بروز مي‌کند که‌ خودبخود حاوي‌ محدوديتها و ناتواني‌ها و مسئوليتهائي‌ در برابر جنس‌ متقابل‌ است‌ و البته‌ حقوق‌ و اختيارات‌ و توانمندي‌هائي‌ نيز در برابر وي‌ خواهد داشت‌ و همين‌ وضعيت‌ عيناً‌ در مورد مرد، صادق‌ است‌ گرچه‌ نوع‌ ناتواني‌ها و توانائي‌هاي‌ هر يک‌ با ديگري، تفاوتهائي‌ مي‌يابد. در زندگي‌ مشترک، طرفين‌ بايد هم‌ به‌ هويت‌ انساني‌ مساوي‌ يکديگر و هم‌ به‌ طبيعت‌ جنسي‌ متفاوت‌ يکديگر، توجه‌ داشته‌ و احترام‌ بگذارند و هرکس‌ در جاي‌ خود بايستد و آرزوي‌ جاي‌ ديگري‌ را نکند.

اينکه‌ گفته‌ شده‌ است‌ که‌ لجاجت‌ و عدم‌ اعتراف‌ زنها به‌ اشتباه‌ خويش‌ و قدرت‌ کمتر آنان‌ در بازسازي‌ و تجديد شخصيت‌ خويش، نسبت‌ به‌ مردان‌ مايه‌ تفاوت‌ است، اگر چنين‌ چيزي‌ کليت‌ هم‌ داشته‌ باشد، ناشي‌ از هويت‌ انساني‌ زن‌ نيست‌ چنانچه‌ ميل‌ به‌ سلطه‌گري‌ و برتري‌ جوئي‌ و علاقه‌ به‌ حاکميت‌ مطلق‌ که‌ در مردان‌ بروز مي‌کند نتيجة‌ هويت‌ انساني‌ مرد نيست‌ و اين‌ دسته‌ از قوت‌ و ضعفها و خصلت‌ها، مربوط‌ به‌ علل‌ ثانوي‌ و غيرماهوي‌ است. زنان‌ نبايد پروندة‌ شخصيت‌ خود را زود ببندند و علاقه‌ به‌ اصلاحات‌ در شخصيت‌ ثانوي‌ خود را دستکم‌ بگيرند. چرا همة‌ زنان، "رابعة‌ عدويه" - از بزرگان‌ معرفت‌ و عرفان‌ - و همة‌ مردان، سنائي‌ نشوند؟! چرا لجاجت‌ مرد، گسترده‌تر و لجاجت‌ زن، شکننده‌تر و تلخ‌تر است‌ و چرا انعطاف‌ در سطوح‌ شخصيت‌ زن، بيشتر است‌ و مرد، آمادگي‌ بيشتري‌ براي‌ تجديد شخصيت‌ خود در برابر زن‌ دارد؟! در هرحال‌ بايد ميان‌ خصلت‌هاي‌ ماهوي‌ و انساني‌ زن‌ و مرد با خصلتهاي‌ ثانوي‌ و عارضي‌ آنان‌ تفکيک‌ کرد. اينکه‌ برخي‌ متفکران‌ غربي، زنان‌ را فاقد قدرت‌ تشخيص‌ و ترجيح‌ مستقل‌ و قوي‌ و تحت‌ تأثير مُد و شايعه‌ و مشهورات‌ دانسته‌اند، اينکه‌ گفته‌اند زن‌ از تنهائي، وحشت‌ بيشتري‌ دارد و بيشتر متکي‌ به‌ ديگران‌ است‌ يا نياز زن‌ به‌ مرد، بيش‌ از نياز مرد به‌ زن‌ است، اينکه‌ متفکراني‌ در غرب‌ گفته‌اند هم‌ نوابغ‌ و هم‌ مجانين، در مردان‌ بيشتر از زنانند و زن‌ بيشتر به‌ رشد ذهني‌ کلاسيک‌ و غيرنبوغ‌آميز تن‌ مي‌دهد و با مطلق‌ فکر، کمتر از مردان، آشنا و دمخوراست، بنحوي‌ در همة‌ اين‌ گزاره‌ها، ميان‌ ماهيت‌ زن‌ و طبيعت‌ ثانوي‌ او خلط‌ مي‌شود و قابل‌ نقد است.

 

اينک‌ بنگريم‌ که‌ آيا تفاوتهائي‌ نيز ميان‌ مرد و زن‌ هست‌ که‌ بتوان‌ آن‌ را واقع‌بينانه‌ دريافت:

در روانشناسي‌ معرفت، تقريباً‌ مسلم‌ شده‌ است‌ که‌ نگاه‌ مرد و زن‌ به‌ حيات‌ و واقعيت، از جهاتي‌ کاملاً‌ متفاوت‌ است. اگر مرد بوسيلة‌ حواس‌ و عقل‌ نظري‌ به‌ واقعيت‌ حيات‌ مي‌نگرد، گوئي‌ زن‌ با نيروي‌ خود حيات، به‌ حيات‌ مي‌نگرد و بيشتر نوعي‌ علم‌ حضوري‌ و شهودي‌ دارد درحالي‌که‌ مرد، بيشتر با علم‌ حصولي‌ به‌ حيات‌ مي‌نگرد. مردان‌ با عقل‌ نظري، به‌ عکس‌ و انعکاس‌ واقعيت، توجه‌ مي‌يابند اما زنان، مستقيم‌ به‌ حيات‌ مي‌نگرند. ممکن‌ است‌ مرد، معلومات‌ و معقولات‌ بيشتري‌ از واقعيات‌ داشته‌ باشد اما اين‌ زنان‌اند که‌ راحت‌تر و بيشتر، طعم‌ حيات‌ را در ذات‌ خود مي‌چشند، اگر مرد بيشتر در آئينه‌ عقل، به‌ حقايق‌ چشم‌ مي‌دوزد، زن‌ در آئينة‌ ذات‌ خويش‌ به‌ حقيقت‌ مي‌نگرد و شايد همين‌ است‌ که‌ در تاريخ، در برابر هزارها چنگيز و نرون‌ و آتيلا، تنها چند زن‌ همچون‌ کلئوپاترا مي‌يابيد که‌ از فرو کردن‌ سنجاق‌ به‌ سينة‌ کنيزان‌ خود، احساس‌ لذت‌ کند و تبديل‌ به‌ ضرب‌المثل‌ شود.

دنياي‌ عقلي‌ مردان‌ محاسبه‌گر، مملو‌ از جانيان‌ بزرگ‌ است‌ ولي‌ در دنياي‌ شهودي‌ و عاطفي‌ زنان، بايد گشت‌ تا نمونه‌هاي‌ سياه‌ را پيدا کرد. زن‌ در عشق، محاسبه‌ نمي‌کند و خود را در طبق‌ اخلاص‌ به‌ مرد خويش‌ عرضه‌ مي‌کند اما مرد، هرچند عاشق، باز محاسبه‌گر است‌ و همين‌ نوع‌ عقل‌ محاسبه‌گر است‌ که‌ از خلوص‌ عشق‌ مي‌کاهد. براي‌ مردان‌ پيش‌آمده‌ که‌ در مواقع‌ خاصي‌ در زندگي، عاشقان‌ پرشوري‌ باشند اما آنها را نمي‌توان‌ عاشقان‌ بزرگ‌ خواند چون‌ در شديدترين‌ شيفتگي‌هايشان، خود را هرگز يکسره‌ وانمي‌گذارند و حتي‌ وقتي‌ در برابر معشوقه‌ زانو مي‌زنند، در واقع‌ قصد تصرف‌ کردن‌ او براي‌ خود را دارند و در ژرفناي‌ معاشقه‌ نيز، خود را وانمي‌گذارند و خود را مي‌بينند و زن، ارزشي‌ ميان‌ ارزشها براي‌ آنان‌ است. مرد، مي‌خواهد هستي‌ زن‌ را در هستي‌ خود، ادغام‌ کند و نمي‌خواهد هستي‌ خود را يکسره‌ بپاي‌ زن‌ بريزد و در زن، تحليل‌ رود اما زن‌ چنان‌ بي‌محاسبه‌ و خالصانه‌ عشق‌ مي‌ورزد و براحتي‌ شخصيت‌ خود را در اين‌ عشق‌ورزي‌ فراموش‌ مي‌کند و بدون‌ اين‌ تکيه‌دادن، در موجوديت‌ خود، نمي‌تواند بيارامد. اين‌ امتياز بزرگي‌ است‌ که‌ زن‌ نسبت‌ به‌ مرد دارد و امتيازي‌ است‌ که‌ بارها بر توانائي‌ بيشتر مرد در عقل‌ نظري‌ و تجريدي، مي‌چربد و بي‌شک‌ کم‌نمي‌آورد بويژه‌ که‌ توان‌ عقلي‌ و استدلالي‌ بيشتر در مردان، يک‌ امتياز انساني‌ و فضيلت‌ ارزشي‌ نيست‌ و گرچه‌ فعاليت‌ عقلي‌ تجريدي‌ و تعميمي‌ در مغز مرد، بيشتر است‌ اما بزرگتر بودن‌ جمجمه‌ و سنگين‌تر بودن‌ مغز مرد، و بيشتر بودن‌ عقل‌ نظري‌ در مرد، بمعناي‌ نزديکتر بودن‌ مردان‌ به‌ آستان‌ حقيقت‌ متعالي‌ و درک‌ بهتري‌ از واقعيت‌ هستي‌ نيست‌ بلکه‌ مي‌توان‌ گفت‌ زنان‌ و مردان‌ عليرغم‌ درک‌ مشترک‌ در بسياري‌ حوزه‌ها، در برخي‌ از قلمروها نيز درک‌هاي‌ متفاوتي‌ داشته‌ يعني‌ از راه‌هاي‌ متفاوتي‌ به‌ آستان‌ يک‌ حقيقت‌ مي‌رسند. اگر مردان‌ در راه‌ عقلي، راحت‌ترند، زنان‌ در راه‌شهودي، سريعتر و راحت‌ترند.

 

از حيث‌ انسانيت‌ و ارزش‌الاهي، بي‌ترديد، زنان‌ و مردان، مساوي‌ و نزد خداوند، همرديف‌اند و تفاوتهاي‌ طبيعي‌ آنان‌ را به‌ حساب‌ تفاوت‌ ارزشي‌ گذاردن، مطلقاً‌ در دايرة‌ تعاليم‌ اسلامي‌ نمي‌گنجد:

1) خداوند (در سورة‌ حجرات‌ - 13) فرمود:

يا ايها الناس‌ انا خلقناکم‌ مِن‌ ذَکرٍ‌ و اُنثي‌ و جعلناکم‌ شعوباً‌ و قبائلَ‌ لتعارفوا اِنَّ‌ اکرمکم‌ عندا... اتقيکم‌ ‌ اي‌ مردم، ما شما را از مرد و زني‌ آفريديم‌ و شما را گروه‌ گروه‌ قرار داديم‌ تا يکديگر را بشناسيد و زندگي‌ هماهنگي‌ داشته‌ باشيد. با ارزش‌ترين‌ شما (اعم‌ از زن‌ و مرد) در نزد خداوند، با تقويترين‌ شما است.

2) در آل‌ عمران‌ - 195، خداوند فرمود:

و استجاب‌ لهم‌ ربهم‌ اني‌ لا اضيع‌ عمل‌ عاملٍ‌ منکم‌ من‌ ذکرٍ‌ و اُنثي‌ ‌ خداوند اجابتشان‌ فرمود که‌ من‌ عمل‌ هيچيک‌ از شما، چه‌ زن‌ و چه‌ مرد را تضييع‌ نمي‌کنم.

3) آيات‌ قرآن‌ مکرر‌اً‌ مرد و زن‌ را در کلية‌ صفات‌ عالي‌ انساني، يکي‌ دانسته‌ و هيچ‌ تفاوتي‌ قائل‌ نيست‌ (احزاب‌ - 35):

ان‌ المسلمين‌ و المسلمات‌ و المؤ‌منين‌ و المؤ‌منات‌ و القانتين‌ و القانتات‌ و الصادقين‌ و الصادقات‌ و الصابرين‌ و الصابرات‌ و الخاشعين‌ و الخاشعات‌ و المتصدسرقين‌ و المتصدقات‌ و الصائمين‌ و الصائمات‌ و الحافظين‌ فروجهم‌ و الحافظات‌ و الذ‌اکرين‌ الله‌ کثيراً‌ و الذ‌اکرات‌ اعد‌الله‌ لهم‌مغفرةً‌ و اجراً‌عظيمً‌ ‌ مردان‌ مسلمان‌ و زنان‌ مسلمان، مردان‌ مؤ‌من‌ و زنان‌ مؤ‌منه، مردان‌ و زنان‌ عبادت‌ کننده، مردان‌ و زنان‌ راستگو و مردان‌ و زنان‌ شکيبا و مردان‌ و زنان‌ خشوع‌کننده‌ در برابر عظمت‌آلهي، مردان‌ و زنان‌ بخشاينده، مردان‌ و زنان‌ روزه‌گير، مردان‌ و زناني‌ که‌ عفت‌ خود را حفظ‌ مي‌نمايند، مردان‌ و زناني‌ که‌ خدا را فراوان‌ بياد مي‌آورند. خداوند بر همة‌ آنان‌ مغفرت‌ و پاداش‌ بزرگي‌ را آماده‌ ساخته‌ است.

چنانچه‌ مي‌بينيم‌ اسلام، صريحاً‌ با هرگونه‌ تفاوتگذاري‌ ارزشي‌ و تبعيض‌ انساني‌ ميان‌ زن‌ و مرد، مخالف‌ است‌ و در ماهيت‌ الاهي‌ و کمالات‌ انساني، تفاوتي‌ ميان‌ آن‌ دو قائل‌ نيست‌ و اهانت‌ به‌ زن‌ و تحقير او در جهت‌ صددرصد مخالف‌ با آيات‌ قرآني‌ است.

 

اينک‌ به‌ بُعد دوم‌ در زن‌ و مرد يعني‌ به‌ رابطة‌ اين‌ دو انسان‌ مساوي‌ با يکديگر بعنوان‌ دو جنس‌ مخالف‌ و متفاوت‌ بپردازيم:

ما با کسانيکه‌ منکر ضرورت‌ و اصالت‌ تشکل‌ خانوادگي‌اند و رابطة‌ زن‌ و مرد را تنها براي‌ عمل‌ جنسي‌ موقت‌ مي‌طلبند و به‌ نرينگي‌ و مادينگي، تنها براي‌ لذت‌ آميزش‌ توجه‌ مي‌کنند، بحثي‌ نداريم. ما تشکيل‌ خانواده‌ را لازم‌ تلقي‌ مي‌کنيم‌ اما نه‌ فقط‌ براي‌ لذت‌ جنسي‌ و گلاويز کردن‌ اسپرم‌ و اوول، بلکه‌ همچنين‌ براي‌ تمهيد اولين‌ عنصر زندگي‌ اجتماعي‌ و عامل‌ شکوفائي‌ احساسات‌ وعقل‌ انساني، به‌ خانواده‌ بايد نظر کرد.

اينک‌ به‌ زن‌ و مرد، در ترکيب‌ خانواده‌ بنگريم‌ که‌ چگونه‌ تفاعلي‌ با يکديگر و يا فرزندان‌ خود و با ساير خانواده‌ها و طبقات‌ يعني‌ جامعه‌ و... مي‌توانند داشت: براي‌ تقسيم‌کار ميان‌ زن‌ و مرد در خانواده‌ و اجتماع‌ و نحوة‌ ادارة‌ آن، چهار فرضيه‌ مي‌توان‌ تصور نمود:

1) در يک‌ خانواده، دو نفر مستقلاً‌ مديريت‌ کنند و همة‌ شئون‌ زندگي‌ به‌ يک‌ اندازه‌ توسط‌ هر دو تن، سرپرستي‌ و اداره‌ شود. اين‌ فرضيه، يعني‌ متلاشي‌ کردن‌ خانواده‌ و تزاحم‌ مديريتي‌ تا حد‌ هرج‌ و مرج، که‌ منشا انواع‌ تصادم‌ها خواهد شد.

2) مدير کليه‌ امور خانواده‌ بويژه‌ در روابط‌ خارجي‌ خانواده، يعني‌ روابط‌ آن‌ با جامعه‌ و طبيعت، زن‌ باشد و مرد در اين‌ خصوص، کنار بنشيند تا زن‌ به‌ استقبال‌ انواع‌ درگيري‌ها و تنش‌هاي‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و رويدادهاي‌ شکننده‌ برود و حتي‌ در دوران‌ آبستني، وضع‌ حمل، شيردادن، قاعدگي‌ و تربيت‌ نوزاد، مرد درخانه‌ بنشيند و زن‌ در بيابان‌ها و کارخانه‌ها و معدن‌ها و جبهه‌ها و ادارات‌ و پشت‌ کاميون‌ها و لودرها و در آهنگري‌ و کارگري‌ و... مشغول‌ تأمين‌ معاش‌ خود و شوهر و فرزندانش‌ باشد!! و مرد که‌ مقاومت‌ بدني‌ و عصبي‌ بيشتري‌ براي‌ درگيري‌ در چالش‌هاي‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و نظامي‌ دارد و ظرافت‌ و توان‌ بسيار کمتري‌ در سرپرستي‌ کودک‌ نسبت‌ به‌ زنان‌ دارد، در خانه‌ بنشيند!! اين‌ فرضيه‌ نيز بسيار مضحک‌ و بزرگترين‌ ستم‌ به‌ زنان‌ است.

3) مرد، همه‌کاره‌ و سالار و خدايگان‌ خانه‌ باشد و همچون‌ سلطاني‌ خودخواه‌ و مستبد، حاکميت‌ بلادليل‌ خود را بر اساس‌ هوس‌ خود اعمال‌ کند و شخصيت‌ و حقوق‌ خانواده‌ را لحاظ‌ نکند. اين‌ نيز ظلم‌ آشکار به‌ زن‌ و خانواده‌ است.

4) فرضيه‌ ديگر، تقسيم‌ کار معقول، اخلاقي‌ و عادلانه‌ ميان‌ زن‌ و مرد بعنوان‌ دو شريک‌ زندگي‌ و دو انسان‌ برابر اما متفاوت، و ادارة‌ شورائي‌ خانواده‌ است‌ بگونه‌اي‌ که‌ هر يک‌ متکفل‌ بخشي‌ از امور حياتي‌ ماد‌ي‌ و معنوي‌ خانواده‌ شود که‌ با قوا و توان‌ بدني‌ و رواني‌ و ذهني‌ او سازگارتر است.

 

تفويض‌ ادارة‌ امور اجرائي‌ و اقتصادي‌ خانواده‌ به‌ مرد، يک‌ مأموريت‌ منطقي‌ است‌ که‌ به‌ مرد داده‌ مي‌شود مشروط‌ به‌ آنکه‌ طرفين‌ شوري، حتي‌ در خانواده‌هائي‌ که‌ فرزندانشان‌ به‌ رشد کافي‌ رسيده‌اند، باعدالت‌ و تقوي‌ و نه‌ براساس‌ تمايل‌ شخصي، به‌ ادارة‌ خانواده‌ قيام‌ کنند و نتيجة‌ اين‌ مشورت‌ را در بُعد اجرائي‌ و اقتصادي، مردان‌ (مردان‌ متعادل) موظفند که‌ اجرأ و مديريت‌ کنند و اين‌ همان‌ است‌ که‌ قرآن‌ کريم، تعبير به‌ "قو‌ام" بودن‌ فرموده‌ است. (الرجال‌ قوامون‌ علي‌ النسأ). "قو‌ام"، همان‌ متصد‌ي‌ و سرپرست‌ و مسئول‌ است‌ و اشاره‌ به‌ مسئوليت‌ سنگيني‌ دارد که‌ بر عهدة‌ مرد در تأمين‌ مصالح‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ همسر و فرزندان‌ دارد بعلاوه‌ که‌ قرآن‌ کريم‌ امر به‌ "تشاور" و مشاورت‌ زن‌ و مرد در امر خانواده‌ فرموده‌ است‌ که‌ با "قيام‌ مرد به‌ معاش‌ خانواده" (قو‌اميت) هيچ‌ منافاتي‌ ندارد. اسلام، مرد را مأمور ادارة‌ اجرائي‌ خانواده‌ کرده‌ و مشاورت‌ با همسر را نيز واجب‌ فرموده‌ است. اين‌ بمعناي‌ مذموم‌ "قيموميت" نيست‌ که‌ مرد، "قيم" و زن، اسير و کنيز باشد. و نبايد گفت‌ که‌ زنان، مطلقاً‌ "عقل" مشورت‌ ندارند و چرا قرآن، تصميم‌ شورائي‌ زن‌ و مرد در باب‌ فرزندان‌ را توصيه‌ کرده‌ (بقره‌ - 233) و از "تراضي" (رضايت‌ دو جانبه‌ زن‌ و مرد) و "تشاور" و مشورت، نام‌ آورده‌ است؟! بايد پاسخ‌ داد که‌ اسلام‌ هرگز زن‌ را فاقد عقل‌ اجتماعي‌ براي‌ مشورت‌ ندانسته‌ و حتي‌ در موردي‌ که‌ از مشورت‌ با هر زني‌ در امور اجتماعي‌ پرهيز داده، بسياري‌ از زنان‌ را واجد صلاحيت‌ عقلي‌ براي‌ اين‌ مهم‌ دانسته‌ و جز زنان‌ ناشايست‌ و فاقد شعور کافي‌ اجتماعي، همه‌ زنان‌ را براي‌ مشورت، صالح‌ دانسته‌ است:

علي(ع): اياک‌ و مشاورة‌ النسأ الامن‌ جُرٍّبَت‌ بکمال‌ عقلٍ. امام‌ علي(ع): که‌ صريحاً‌ زنان‌ بسياري‌ را واجد عقل‌ کافي‌ و مجرب‌ و صالح‌ براي‌ مشورت‌ در هر امر اجتماعي‌ دانسته‌ و مشورت‌ با آنان‌ را توصيه‌ فرموده‌ است.

بويژه‌ که‌ امر قرآني‌ وجوب‌ شوري‌ در "امرهم‌ شوري‌ بينهم" و يا "شاورهم‌ في‌الامر"، نيز هرگز مخصوص‌ به‌ مردان‌ نشده‌ و شامل‌ همة‌ مسلمين‌ اعم‌ از مرد و زن‌ است‌ زيرا موجود بي‌عقل، طرف‌ مشورت‌ قرار نمي‌گيرد پس‌ بايد تعبير "نقص‌ عقل"، بدرستي‌ و با رعايت‌ همة‌ جوانب‌ فهميده‌ شود.

همچنين‌ لازم‌ به‌ تذکر نيست‌ که‌ رفتارهاي‌ تحقيرآميز و ظالمانه‌اي‌ که‌ در برخي‌ خانواده‌هاي‌ مسلمان‌ با زنان‌ مي‌شود، هيچ‌ منشأ و توجيه‌ ديني‌ نداشته‌ و مطلقاً‌ قابل‌ استناد به‌ اسلام‌ نيست‌ گرچه‌ ممکن‌ است‌ در مواردي‌ نيز برخي‌ جاهلان‌ و عوام، گمان‌ کنند چنان‌ تحقير يا ستمي‌ بر زنان، از سوي‌ اسلام‌ مجاز دانسته‌ شده‌ و در واقع‌ با تفسير برأي‌ يا بدفهمي‌ برخي‌ آيات‌ و روايات، خود را مجرم‌ و معصيت‌کار نيز ندانند.

 

از قبيل‌ سوءتفسيرهائي‌ که‌ از آية‌ 34 سورة‌ نسأ شده‌ است‌ و اينک‌ برخي‌ از ين‌ سوءفهم‌ها را روشن‌ کنيم:

"قو‌ام" در آية‌ کريمه، بمعناي‌ حقوقي‌ "قيم" که‌ اختيار تصرف‌ در مال‌ و توجيه‌ زندگي‌ فرد ديگر را در اختيار دارد (مثل‌ قيم‌ صغير و ديو از و...) نيست. بدينمعني‌ مرد، قيم‌ زن‌ نيست‌ زيرا شريعت‌ اسلام، زنان‌ رادر مالکيت، در حقوق‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ و اجتماعي‌ و مذهبي‌ و اخلاقي‌ و...، کاملاً‌ مستقل‌ شناخته‌ است‌ و تنها محدوديت‌ زن‌ در مواردي‌ است‌ که‌ طبق‌ قرارداد شرعي‌ نکاح، با حقوق‌ مسلم‌ شوهرش‌ منافات‌ داشته‌ باشد چنانچه‌ مرد نيز مکلف‌ به‌ رعايت‌ حقوق‌ زن‌ (هم‌ بعنوان‌ انسان‌ و هم‌ بعنوان‌ همسر) است‌ و در موارد ديگر، آزاديهاي‌ خود را دارد. محدوديت‌ طرفين، وظائفي‌ است‌ که‌ هر يک‌ نسبت‌ به‌ خانواده‌ دارند.

پس‌ قو‌ام‌ چيست؟! اجراي‌ مصالح‌ خانوادگي‌ و انجام‌ وظيفة‌ سرپرستي‌ اقتصادي‌ و مديريت‌ خانواده، و بمعني‌ مالکيت‌ و يا ولايت‌ از هر جهت‌ و در همة‌ حيثيات‌ نيست. آن‌ وظيفة‌ سرپرستي‌ و مديريت‌ هم‌ ناشي‌ از تفاوت‌ واقعي‌ امکانات‌ جسمي‌ و رواني‌ زن‌ و مرد است‌ و علت‌ طبيعي‌ دارد و محصول‌ يک‌ قرارداد تحکمي‌ و يک‌ امتياز ارزشي‌ براي‌ مرد نيست‌ بلکه‌ يک‌ مسئوليت‌ است‌ زيرا مقاومت‌ مرد در برابر رويدادهاي‌ خشن‌ زندگي‌ و درگيري‌ با موانع‌ طبيعي‌ و اجتماعي‌ و تلاش‌ براي‌ تأمين‌ معاش، با مقاومت‌ و توازن‌ زن‌ براي‌ اين‌ کار بخصوص، متفاوت‌ است.

اينست‌ که‌ در توضيح‌ علت‌ اين‌ "قو‌اميت"، اشاره‌ به‌ تفاضل‌ و تفاوتي‌ مي‌فرمايد که‌ از اين‌ جهت‌ ميان‌ زن‌ و مرد است: (بما فضل‌ا... بعضهم‌ علي‌ بعض) و اين‌ هرگز بمعني‌ "تفضيل‌ ارزشي" نيست‌ بلکه‌ تفاضل‌ طبيعي‌ است‌ که‌ منشأ تفاضل‌ و تفاوت‌ در مسئوليتهاي‌ زن‌ و مرد مي‌شود و لذا در ادامة‌ توضيح، مي‌افزايد: (و بما انفقوا من‌ اموالهم) يعني‌ "قو‌اميت"، به‌ مسئله‌ نفقه‌ و مسئوليت‌ اقتصادي‌ مرد در برابر خانواده‌ مربوط‌ است‌ و براي‌ آنکه‌ اين‌ قواميت، مورد هيچگونه‌ سوء استفاده‌ يا سوءبرداشت‌ در باب‌ فضيلت‌ ارزشي‌ مرد يا حقارت‌ و صغارت‌ زن‌ قرار نگيرد ادامه‌ مي‌دهد: (فالصالحات‌ قانتاتٌ‌ حافظاتُ‌ للغيب...)، و به‌ صلاحيت‌ ارزشي‌ و انساني‌ زنان‌ و صفت‌ بزرگ‌ "قنوت" که‌ از کمالات‌ عرفاني‌ و الاهي‌ است‌ و... تصريح‌ مي‌فرمايد. همچنين‌ در دو آيه‌ جلوتر، خطاب‌ به‌ مردان‌ و زنان، هر دو مي‌فرمايد که‌ خصوصيتهاي‌ هر يک‌ نبايد باعث‌ احساس‌ کمبود در ديگري‌ شود. بگونه‌اي‌ که‌ مرد يا زن، آرزوي‌ موقعيت‌ ديگري‌ را کنند؛ نسأ - 32: (لا تتمنوا ما فضل‌ا... به‌ بعضکم‌ علي‌ بعض) و اين‌ تصريح‌ الاهي‌ است‌ به‌ اينکه‌ برتري‌هاي‌ طبيعي‌ و نقاط‌ قوت‌ مرد يا زن‌ نبايد نزد ديگري، نوعي‌ فضيلت‌الاهي‌ و امتياز ارزشي‌ تلقي‌ شود يعني‌ به‌ مردان‌ و زنان، هر دو سفارش‌ مي‌شود که‌ امکانات‌ و مسئوليت‌ خود را دريابند و قدر خود را بدانند و آرزو نکنند که‌ آن‌ ديگري‌ باشند.

سپس‌ به‌ استقلال‌ شخصيت‌ حقوقي‌ و حقيقي‌ هر يک‌ اشاره‌ مي‌شود که: (للرجال‌ نصيبٌ‌ مما اکتسبوا و للنسأ نصيبٌ‌ مما اکتسبن): مردان‌ از آنچه‌ اندوخته‌اند نصيبي‌ مي‌برند و زنان‌ نيز از آنچه‌ اندوخته‌اند نصيبي‌ مي‌برند. و در پايان‌ آية‌ شريفه‌ به‌ مردان‌ و زنان‌ مي‌فرمايد که‌ از فضل‌الاهي‌ مطالبه‌ کنيد و سهم‌ بخواهيد و او به‌ همه‌ چيز داناست: (و اسئلوا... مِن‌ فضله).

آية‌ کريمه، بوضوح‌ مردان‌ را از آرزوي‌ خصائص‌ زنانگي‌ و زنان‌ را از تمناي‌ صفات‌ و قواي‌ مردانه‌ برحذر مي‌دارد و مي‌فرمايد که‌ تفاوتهاي‌ طبيعي‌ و برتري‌هاي‌ تکويني‌ جسمي‌ و مغزي‌ و رواني‌ که‌ در هر مورد به‌ يکي‌ از زن‌ يا مرد داده‌ شده‌ و متقابلاً‌ نيازها و کمبودهائي‌ در هريک‌ نهاده‌ تا با کمک‌ ديگري‌ رفع‌ شود، مايه‌ فضيلت‌ ارزشي‌ و قرب‌ و بعد به‌ خدا يا کاهش‌ و افزايش‌ در ضريب‌ انسانيت‌ هيچيک‌ نيست. ارزش‌ در ميزان‌ مسئوليت‌شناسي‌ هر کس‌ و تقواي‌ او در ادأ وظيفة‌ خود نسبت‌ به‌ ديگري‌ است. مختصات‌ جبري‌ زن‌ و مرد، اعم‌ از نقاط‌ قوت‌ و ضعف‌ هر يک‌ نسبت‌ به‌ ديگري، هرگز ملاک‌ ارزشهاي‌ اسلامي‌ نيست‌ و اين‌ پيام‌ مهم‌ قرآني‌ است‌ که‌ جنسيت‌ و لوازم‌ و آثار آن‌ را دليل‌ بر کرامت‌ يا قُرب‌ و بُعد از خدا و کمال‌ و نقص‌ ارزشي‌ نشماريد. بويژه‌ که‌ در سراسر قرآن‌ کريم، حتي‌ يک‌ کمال‌ معنوي‌ و ارزش‌ الاهي‌ و فضيلت‌ اخلاقي‌ نيست‌ که‌ مختص‌ به‌ مردان‌ شده‌ باشد بلکه‌ يا عام‌ و مطلق‌ است‌ و ياتصريح‌ به‌ عدم‌ اختصاص‌ شده‌ است.

فرموده‌اند که‌ "ليس‌ للانسان‌ الا‌ ما سغي‌ و اَنَّ‌ سعيه‌ سوف‌ يري" (نجم‌ - 39 و 40). يعني‌ انسان، زن‌ يا مرد، هيچ‌ ندارد (نه‌ در ماديات‌ و نه‌ معنويات) مگر دستآورد تلاشي‌ که‌ مي‌کند و بزودي‌ آن‌ تلاش‌ ديده‌ خواهد شد. هيچ‌ آيه‌اي‌ در قرآن‌ کريم‌ يافت‌ نمي‌شود که‌ ارزش‌ انساني‌ خاصي‌ را براي‌ مرد در برابر زن‌ اثبات‌ کند. حاکميت‌ اجرائي‌ يک‌ مدير که‌ توأم‌ با مسئوليت‌ و مشروطيت‌ و در حيطة‌ خاص‌ نفقه‌ است، در واقع، نوعي‌ کارگزاري‌ است. خانواده‌ با تقسيم‌ کار و به‌ روش‌ شورائي‌ (عن‌ تشاور) اداره‌ مي‌شود.

 

اينک‌ ببينيم‌ راههاي‌ ديگر متصور کدام‌ است؟! يکي‌ آنکه‌ زن، حاکميت‌ مطلق‌ داشته‌ باشد و همة‌ استعدادها و مختصات‌ و توان‌ مرد، تعطيل‌ و خنثي‌ شود. اين‌ تباهي‌ به‌ کل‌ خانواده‌ سرايت‌ کرده‌ ودر ابعاد ماد‌ي‌ و رواني‌ خانواده‌ و روابط‌ دروني‌ و بيروني‌ آن‌ تأثير مستقيم‌ مي‌گذارد و شخصيت‌ شکست‌ خورده‌ و تعطيل‌ شدة‌ مرد، ابتدأ خود او و سپس‌ کل‌ معاش‌ و اعصاب‌ خانواده‌ را مختل‌ مي‌سازد.

راه‌ ديگر آن‌ است‌ که‌ مرد، حاکميت‌ مطلق‌ داشته‌ و آقائي‌ کند که‌ اين‌ نيز به‌ تحقير زن‌ و تعطيل‌ استعدادهاي‌ او مي‌انجامد و شخصيت‌ زن‌ را در هم‌ مي‌شکند.

راه‌ سوم، اين‌ است‌ که‌ امور مردانه‌ را زن‌ و امور زنانه‌ را مرد برعهده‌ گيرند که‌ اين‌ نيز جفا به‌ هر دوست‌ و زندگي‌ را در مشکلات‌ جديدي‌ درگير مي‌کند.

راه‌ باقيمانده، همان‌ راهي‌ است‌ که‌ اسلام‌ به‌ خانواده‌ها - جز در موارد خاص‌ - پيشنهاد مي‌کند که‌ ادأ حقوق‌ يکديگر و احترام‌ متقابل‌ بر اساس‌ محبت‌ و علاقه‌ و عشق‌ و ارادة‌ شورائي‌ خانواده‌ و تقسيم‌ کار منطقي‌ و دوستانه‌ بر اساس‌ توانائي‌هاي‌ طبيعي‌ هر يک‌ و احساس‌ مسئوليت‌ در برابر يکديگر است‌ که‌ مرد، متکفل‌ تأمين‌ روابط‌ اقتصادي‌ و مديريتي‌ خانواده‌ در رابطه‌ با اجتماع‌ گردد و آن‌ را بعنوان‌ وظيفه‌اي‌ شرعي‌ و اخلاقي‌ و نه‌ با عصبانيت‌ يا تکبر يا کراهت‌ يا منت‌گذاري‌ انجام‌ دهد. بلکه‌ واسطة‌ انتقال‌ مزاياي‌ زندگي‌ اجتماعي‌ به‌ درون‌ خانواده‌ باشد و زن‌ نيز متقابلاً، با صميميت‌ و آگاهي، موجوديت‌ شوهر را جزئي‌ از شخصيت‌ خود و خود را جزئي‌ از شخصيت‌ مرد خويش‌ ببيند يعني‌ مرد و زن، با دو شيوه‌ از ارتباطات‌ اجتماعي، خانواده‌ را پالايشگاهي‌ براي‌ اندوخته‌هاي‌ خود از جامعه، تلقي‌ کنند.

چنانچه‌ ملاحظه‌ کرديم، اسلام‌ در خانواده، نه‌ مردسالاري‌ و نه‌ زن‌سالاري، بلکه‌ انسان‌سالاري‌ و حق‌سالاري‌ و تکليف‌سالاري‌ را ترويج‌ مي‌کند و کرامت‌ را به‌ تقوي‌ مي‌داند. خانواده‌اي‌ که‌ زن‌ خردمند و با تقوي‌ و مرد با تقوي‌ و خردمند دارد، سعادتمند است‌ و نقش‌ زن‌ دراين‌ ميان‌ بسيار مهم‌ است. بگونه‌اي‌ که‌ ضرب‌المثل‌ لطيفي‌ درميان‌ بعضي‌ ملل‌ است‌ که: (زن‌ خردمند مي‌تواند مرد احمق‌ را عاقل‌ کند ولي‌ مرد خردمند، توان‌ آن‌ را ندارد که‌ زن‌ بي‌خرد را بازسازي‌ کند).

يک‌ نمونه‌ از سوء تفسيرهائي‌ که‌ از آية‌ کريمه‌ شده‌ و قو‌ام‌ را که‌ بمعناي‌ "مسئوليت‌ مالي‌ و مديريت" است‌ بمعناي‌ "مالکيت‌ مرد بر زن"، تحريف‌ مي‌کند ذکر کرديم. سوء تفسير ديگري‌ که‌ در آيه‌ کريمه‌ صورت‌ گرفته‌ در مبحث‌ "نشوز زن" است‌ که‌ گروهي‌ آن‌ را بمعني‌ جواز خشونت‌ عليه‌ زن‌ به‌ کمترين‌ بهانه‌اي، گرفته‌اند که‌ ظلم‌ بزرگي‌ در حق‌ قرآن‌ کريم‌ است. آية‌ کريمه، به‌ وضعيت‌ مسئوليت‌ نشناسي‌ زناني‌ که‌ مطالبات‌ خود را دارند اما حاضر به‌ انجام‌ وظيفة‌ متقابل‌ خود نبوده‌ و از قرارداد خود با همسر، تخلف‌ و بر او ستم‌ جنسي‌ مي‌کنند، مي‌پردازد:

(واللا‌ تي‌ تخافون‌ نشوزهن‌ فعظوهن‌ واهجروهن‌ في‌ المضاجع‌ و اضربوهن‌ فان‌ اطعنکم‌ فلاتبغوا عليهن‌ سبيلاً): به‌ مردي‌ که‌ همسرش‌ نشوز کرده‌ و حقوق‌ جنسي‌ مشروع‌ شوهرش‌ را بي‌هيچ‌ عذري، زيرپا مي‌گذارد، توصيه‌ شده‌ که‌ وي‌ را موعظه‌ کند و پند دهد و درصورت‌ عدم‌ تأثير و لجاجت‌ زن، همخوابي‌ با زن‌ را ترک‌ کند و درصورتي‌ که‌ بازهم‌ بي‌فايده‌ بود اجازه‌ نوعي‌ تعزير خفيف‌ و مشروط‌ داده‌ شده‌ و تصريح‌ شده‌ که‌ اگر باز هم‌ به‌ حقوق‌ قطعي‌ شوهر تن‌ نداد و ظلم‌ را کنار نگذارد، راه‌ ديگري‌ پيش‌ گرفته‌ نشده‌ و برخورد، تشديد نشود و بغي‌ و ستم‌ پيشه‌ نگردد.

 

برخي‌ گمان‌ کرده‌اند که‌ آية‌ کريمه‌ به‌ مردان‌ اجازه‌ داده‌ بمحض‌ آنکه‌ تحريک‌ شدند و زن‌ به‌ هرعلتي‌ از همکاري‌ جنسي‌ امتناع‌ کرد، عليه‌ وي‌ اعمال‌ خشونت‌ شديد کنند، حال‌ آنکه‌ آيه‌ به‌ نکات‌ بسيار دقيقي‌ اشاره‌ دارد: اولاً‌ ببينيم‌ که‌ نشوز و نافرماني‌ جنسي‌ در آيه، چه‌ چيز است؟!

اگر زني‌ در اثر اختلالات‌ جنسي‌ يا بيماري‌ و... از همخوابي‌ امتناع‌ مي‌کند، بي‌شک‌ تکليفي‌ جنسي‌ در برابر همسر ندارد و بايد توسط‌ پزشک‌ معالجه‌ گردد و اين‌ نشوز محسوب‌ نمي‌شود. همخوابي‌ نبايد ضرري‌ به‌ بدن‌ زن‌ وارد کند. ولي‌ اگر زن‌ هيچ‌ عذر پزشکي‌ و... ندارد و بي‌دليل، نسبت‌ به‌ نياز و حق‌ مشروع‌ شوهر خود، لجاجت‌ مي‌کند که‌ باعث‌ مفاسدي‌ از جمله‌ ظلم‌ به‌ شوهر است، درصورتي‌که‌ اين‌نشوز وتجاوز به‌ حق‌شوهر، درحد‌ غيرقابل‌ اصلاح‌ و تعديل‌ ناپذير با تأديبات‌ جزئي‌ در حريم‌خانه‌ بوده‌ و ناشي‌ از نوعي‌ انتقام‌جوئي‌ زنانه‌ و باعث‌ اختلاف‌ شديد باشد، شوهر بدون‌ توسل‌ به‌ زور، بايد به‌ حاکم‌ و دادگاه‌ رجوع‌ کند تا حاکم‌ با تشخيص‌ وضع‌ رواني‌ طرفين‌ و مصالح‌ خانواده، داوري‌ کند و اما درصورتي‌ که‌ نافرماني، نوعي‌ انتقام‌جوئي‌ خفيف‌ و تلاش‌ زن‌ براي‌ درهم‌ شکستن‌ شخصيت‌ مرد و توهين‌ به‌ اوست، مرد به‌ پند و اندرز و تفاهم‌ عاطفي‌ و منطقي‌ بپردازد. اگر زن‌ به‌ لجاجت‌ ادامه‌ دهد مرد مي‌تواند با زن، قهر کرده‌ و موقتاً‌ در رختخواب‌ از او جدا شود و سپس‌ با ضربة‌ خفيفي‌ که‌ هشداري‌ ملايم‌ و غيرمضر‌ باشد و بدون‌ وارد کردن‌ جراحت‌ و صدمه‌ به‌ زن، به‌ او اعلان‌ اعتراض‌ کند و اگر لجاجت‌ زن‌ ادامه‌ يافت، کار را به‌ دادگاه‌ بکشاند. در اين‌ جريان‌ خصوصي‌ و جنسي‌ که‌ با شرم‌ و اختفأ ملازم‌ است، نبايد در همان‌ مراحل‌ ابتدائي‌ به‌ سرعت‌ به‌ دادگاه‌ عمومي‌ و ملأ عام‌ کشيده‌ شود و آبروي‌ زن‌ و مرد به‌ خطر افتد بلکه‌ اولويت‌ دارد که‌ ابتدا در سطح‌ محدودي‌ در خانه‌ حل‌ شود. مصلحت‌ زن‌ و شوهر در هرحال‌ بايد رعايت‌ شود و اين‌ حکم‌ و اجازه، در مسير تعديل‌ زن‌ واصلاح‌ حق‌ ناشناسي‌ و استبداد زن‌ و اجراي‌ عدالت‌ است‌ و نبايد خود، ابزار سوءاستفاده‌ مردي‌ درجهت‌ ظلم‌ به‌ زن‌ واقع‌ شود. ضربه، خفيف‌ و پس‌ از يأس‌ از همه‌ راه‌حلهاي‌ دوستانه‌تر است. فقيه‌ بزرگي‌ چون‌ صاحب‌ جواهر فتوي‌ مي‌دهد که‌ اين‌ امور (قهر و جدائي‌ در رختخواب‌ و ضرب) مخصوص‌ موردي‌ است‌ که‌ زن، بي‌هيچ‌ عذري، از ادأ حق‌ جنسي‌ شوي‌ خود امتناع‌ کند و شامل‌ ساير امور بجز مسائل‌ جنسي‌ هم‌ نمي‌شود و در هيچ‌موردي‌ حق‌ اعمال‌ زور ندارد و بايد به‌ حاکم‌ رجوع‌ کند (جواهر ج‌ 31 - 320)

دوري‌ در رختخواب‌ هم‌ نبايد ظالمانه‌ باشد. امام‌ باقر(ع) فرمود: (در همان‌ رختخواب، پشتش‌ را به‌ زن‌ کند) يعني‌ رختخوابش‌ را هم‌ جدا نکند: صورة‌ الهجران‌ يحول‌ اليها ظهره‌ في‌ الفراش‌ (مجمع‌البيان‌ در ذيل‌ آية‌ مزبور).

بعلاوه‌ نشوز، به‌ صرف‌ بروز يک‌ حالت‌ رواني‌ زودگذر مثل‌ قهر يا عصبانيت‌ موقت‌ زن، صدق‌ نمي‌کند بلکه‌ لغويين‌ آن‌ را به‌ کينه‌توزي، ستم‌ ورزيدن، جفا و عصيان‌ و... معني‌ کرده‌اند.

همچنين‌ در روايتي‌ از امام‌باقر(ع)، زدن، به‌ "زدن‌ با مسواک" که‌ بسيار خفيف‌ و بي‌درد است‌ تعبير شده‌ است‌ (مجمع‌البيان‌ در ذيل‌ آية‌ شريفه). همة‌ فقهأ نيز به‌ همين‌ مقدار فتوي‌ داده‌اند و ضرب‌ و جرح‌ را اجازه‌ نداده‌ و خشونت‌ را تجويز نکرده‌اند. هيچ‌ فقيهي‌ اجازه‌ اعمال‌ خشونت‌ و صدمه‌ و خسارت‌ به‌ زن‌ ناشزه‌ را جائز ندانسته‌ و معلوم‌ است‌ که‌ مراد از "اضربوهن"؛ جواز کتک‌زدن‌ و شکنجه‌ نيست‌ بلکه‌ صرفاً‌ هشدار و اعتراض‌ به‌ زن‌ وظيفه‌نشناس‌ و در جهت‌ مصلحت‌ طرفين‌ است‌ نه‌ اشباع‌ حس‌ انتقام‌ و دل‌خنک‌ کردن‌ که‌ فقهأ بزرگي‌ چون‌ شهيد ثاني‌ صاحب‌ شرح‌ لمعه، آن‌ را صريحاً‌ حرام‌ دانسته‌اند (جواهر الکلام‌ - ج‌ 31 - 207).

کتک‌ زدن‌ و مصدوم‌ کردن‌ زن، خود يک‌ جرم‌ و فعل‌ حرام‌ است‌ و لذا فقهأ، ضرب‌ مزبور را مشروط‌ به‌ آن‌ کرده‌اند که‌ منجر‌ به‌ هيچگونه‌ جراحت‌ و صدمه‌ را خونريزي‌ جزئي‌ يا کلي‌ و مشقت‌ براي‌ زن‌ نباشد و نوعي‌ شکنجه‌ و اعمال‌ خشونت‌ بدني‌ نباشد که‌ خود، موجب‌ ديه‌ و... است.

پيامبر(ص) فرمود:

چگونه‌ کسي‌ زنش‌ را مي‌زند حال‌ آنکه‌ سپس‌ با او همآغوش‌ مي‌شود؟! (وسائل‌الشيعه‌ - ج‌ 14 - 119)

و بياد داشته‌ باشيم‌ که‌ آيه‌ در مورد مردي‌ است‌ که‌ نياز شديد و مشروع‌ جنسي‌ به‌ همسر خود دارد و در موقعيت‌ حساس‌ و حاد‌ي‌ است‌ که‌ زن، بدون‌ هيچ‌ عذري‌ مخالفت‌ کرده‌ و مقاومت‌ او، مرد را درهم‌ مي‌شکند و به‌ اعصاب‌ و... او صدمه‌ مي‌زند.

نکته‌ ديگر آن‌ است‌ که‌ اجرأ سه‌ راه‌حل‌ تدريجي، همه‌ مشروط‌ به‌ احتمال‌ تأثير است‌ و اگر مرد از ابتدا مطمئن‌ باشد که‌ اين‌ چاره‌ها اثري‌ در زن‌ ندارد و او تصميم‌ خود را گرفته‌ و يا براي‌ خود موضع‌ و ادله‌اي‌ در اين‌ مقاومت‌ دارد و قانع‌ نمي‌شود طبق‌ آيه‌ ديگر (35 نسأ)، بايد بدون‌ قهر و ضرب، به‌ حکميت‌ معتمدين‌ طرفين‌ براي‌ حل‌ اختلاف‌ گذاشته‌ شود. همچنين‌ اگر تأثير راههاي‌ سه‌گانه، فقط‌ زن‌ را بترساند ولي‌ او را به‌ وظيفة‌ انساني‌اش‌ هشيار و متوجه‌ نکند، ريشة‌ فساد باقي‌ مي‌ماند، مسئله‌ بايد از اساس، حل‌ شود.

ضمن‌ آنکه‌ اين‌ راه‌حلها، تعديلات‌ و چاره‌جوئي‌هاي‌ شخصي‌ ميان‌ زن‌ و مرد است‌ و حکم‌ يا حق‌ مطلق‌ نيست‌ لذا در صورت‌ احتمال‌ عدم‌ تأثير، قانون، رجوع‌ به‌ حکمين‌ و يا حاکم‌ شرع‌ است. در مورد نشوز مرد نيز آية‌ 128 نسأ، حق‌ زن‌ را لحاظ‌ کرده‌ است. نشوز مرد و بي‌ميلي‌ جنسي‌ و بي‌اعتنائي‌ به‌ زن‌ اگر طبيعي‌ و ناشي‌ از بيماري، مشکل‌ يا موانع‌ غيرارادي‌ باشد، نوعي‌ تخلف‌ نيست‌ و بايد زن‌ به‌ مرد کمک‌ کند تا ترميم‌ رواني‌ و جسمي‌ در مرد صورت‌ گيرد و مرد در معالجة‌ خود بکوشد تا حق‌ زن‌ را ادأ کند ولي‌ اگر از سر توهين‌ و آزار زن‌ و اشباع‌ حس‌ انتقام‌جوئي‌ و ديگر صفات‌ پست، چنين‌ کند، مجرم‌ است‌ و اسلام‌ با هر جرمي‌ مخالف‌ است‌ و توسط‌ حاکم‌ شرع، تنبيه‌ خواهد شد.

البته‌ در اينجا ديگر راه‌حلهاي‌ قبلي‌ يعني‌ جدائي‌ در رختخواب‌ و زدن‌ خفيف‌ جهت‌ هشدار به‌ مرد، مکفي‌ نيست‌ چون‌ اساساً‌ روحيات‌ جنسي‌ و وضعيت‌ رواني‌ و بدني‌ زن‌ و مرد، متفاوت‌ است‌ و در عمل‌ آميزش‌ نيز متفاوت‌ عمل‌ مي‌کنند و عامليت‌ يکي‌ و پذيرش‌ ديگري، دو موقعيت‌ جنسي‌ و رواني‌ متفاوت‌ را ايجاد مي‌کند و لذا اعراض‌ جنسي‌ مرد و زن، نمي‌تواند دو حکم‌ عيناً‌ يکسان‌ و راه‌حل‌ واحدي‌ داشته‌ باشد و درعين‌حال، حق‌ جنسي‌ زن‌ نيز در قرآن‌ کريم، کاملاً‌ محفوظ‌ و لازم‌الر‌عايه‌ دانسته‌ شده‌ منتهي‌ به‌ تفاوت‌ روحيات‌ جنسي‌ زن‌ و مرد و قواي‌ جسمي‌ و رواني‌ و عصبي‌ آن‌ دو در اين‌ راه‌حلها کاملاً‌ توجه‌ شده‌ است. قرآن، اصلاح‌ رابطه‌ زن‌ و مرد را بنفع‌ طرفين‌ مي‌طلبد و اين‌ اصلاح، ابتدأ خصوصي‌ و درون‌ خانوادگي‌ و سپس‌ استمداد از حکمين‌ و داوران‌ خانوادگي‌ از جانب‌ طرفين‌ و نهايتاً‌ توسل‌ به‌ قانون‌ و دادگاه‌ بعنوان‌ آخرين‌ راه‌حل‌ است.

 

زن‌ با توسل‌ به‌ زور نمي‌تواند مرد را مجبور به‌ معاشقه‌ کند و راه‌حل‌هاي‌ زنانه‌ دارد، همچنين‌ نبايد همان‌ ابتدأ مسئله‌ اختلال‌ در معاشقه‌ را به‌ دادگاه‌ کشاند.

بررسي‌ اين‌ آية‌ کريمه، نمونه‌اي‌ از بي‌دقتي‌ در فهم‌ کلمات‌ قرآني‌ را که‌ منشأ سوءتفاهم‌ در باب‌ حقوق‌ زن‌ مي‌شود نشان‌ داد.

نمونة‌ ديگر: آية‌ 223 از سورة‌ بقره‌ است‌ که:

نسأُکم‌ حرثٌ‌ لکم‌ فأتوا حرثکم‌ اني‌ شئتم. کساني‌ پرسيده‌اند که‌ چرا قرآن‌ کريم، زن‌ را کشتگاه‌ مرد دانسته‌ است؟!

اولاً‌ روشن‌ نيست‌ که‌ چرا "کشتگاه" بودن‌ که‌ توضيح‌ يک‌ واقعيت‌ طبيعي‌ در توليد مثل‌ است، توهين‌ تلقي‌ شود؟! مگر بدن‌ و رحم‌ زن، محل‌ پرورش‌ و رشد جنين‌ نيست‌ و همچون‌ زميني‌ که‌ بذر گياه‌ را بارور کرده‌ و متولد مي‌کند، بستر توليد انسانهاي‌ جديدي‌ نيست؟ و مگر اين‌ يک‌ شاهکار آفرينش‌ نيست‌ و مگر هيچ‌زني‌ منکر اين‌ واقعيت‌ يا معترض‌ بدان‌ است؟!

ثانيا چرا به‌ آية‌ قبلي‌ 222 توجه‌ نمي‌شود تا مراد آية‌ مزبور روشن‌تر گردد؟! در آية‌ قبلي، خداوند مردان‌ را از نزديکي‌ با زنان‌ در دروان‌ قاعدگي‌ و خونريزي، منع‌ مي‌کند و مي‌فرمايد: (هو اذيً) يعني‌ آميزش‌ در اين‌ دوران‌ باعث‌ اذيت‌ و آزار بانوان‌ و صدمه‌ به‌ آنان‌ است. اما وقتي‌ پاک‌ شدند، مي‌توانيد همانگونه‌ که‌ خداوند دستور داده‌ و با رعايت‌ مصالح، با آنان‌ بياميزيد. در ادامة‌ اين‌ مسئله‌ است‌ که‌ در آية‌ مزبور اجازه‌ مي‌دهد بدون‌ روشهاي‌ نفرت‌انگيز و کثافتکاري، آميزش‌ صورت‌ گيرد. کشتگاه‌ بودن‌ زن، صرفاً‌ مربوط‌ به‌ عمل‌ تناسل‌ است‌ نه‌ بيان‌ تمام‌ شخصيت‌ و هويت‌ زن‌ که‌ بارها در قرآن‌ کريم، شأن‌ مساوي‌ مرد در او تصريح‌ شده‌ است. قرآن‌ توجه‌ داده‌ است‌ که‌ برخلاف‌ فرهنگ‌ ماد‌ي‌ که‌ مهبل‌ زن‌ را توالت‌ مردان‌ هرزه‌ قرارداده‌ و زن‌ را صرفاً‌ بي‌قيد و شرط، ابزار ارضأ جنسي‌ خود مي‌دانند، زن، بستر الاهي‌ رشد و پرورش‌ انسانهاي‌ جديد و کشتگاه‌ مقدس‌ انساني‌ است‌ و توالت‌ سياري‌ براي‌ تيزاب‌ جنسي‌ مردان‌ نيست‌ و در آميزش‌ جنسي، مصلحت‌ زن‌ و حرمت‌ رحم‌ او و قدسيت‌ عمل‌ مهم‌ انسانسازي‌ را مدنظر داشته‌ باشيد.

اينک‌ بار ديگر به‌ روايتي‌ که‌ در صدر کلام‌ طرح‌ شد و به‌ نقص‌ ايمان‌ و عقل‌ اشاره‌ داشت‌ بازگرديم‌ که‌ برخي‌ در سند آن‌ ترديد جد‌ي‌ دارند و چون‌ آن‌ را با بسياري‌ آيات‌ و روايات‌ ديگر و عقل‌ مخالف‌ ديده‌اند درصدور آن‌ از ناحية‌ امام(ع) ترديد جد‌ي‌ کرده‌ و مردود دانسته‌اند وگروهي‌ آن‌ را از نوع‌ جدل‌ دانسته‌اند که‌ چون‌ اين‌ نقص‌ در زن، مورد قبول‌ مردم‌ و مخاطبان‌ بوده‌ است، امام(ع) به‌ همين‌ مقبولات‌ مردم، عليه‌ خودشان‌ در مورد اطاعت‌شان‌ از عايشه‌ در جنگ‌ با علي(ع)، استناد کرده‌ است.

اما بنظر مي‌رسد اگر سند و صدور روايت، قطعي‌ هم‌ مي‌بود مي‌توان‌ با دقت‌ در مفاد کلمات‌ حديث، به‌ درک‌ درست‌تري‌ از آن‌ رسيد و ديد که‌ اين‌ تعبير، مستلزم‌ نقص‌ ارزشي‌ و توهين‌ به‌ زن‌ يا کاهش‌ شأن‌ انساني‌ او نيست.

آيا مراد از "نقص"، پائين‌تر دانستن‌ شأن‌ و مکانت‌ زن‌ در دستگاه‌ آفرينش‌ است؟! بدليل‌ آيات‌ مکرر و محکم‌ قرآني‌ و روايات‌ بسياري‌ از حضرت‌ امير(ع) و ساير اوليأ، که‌ تصريح‌ برخلاف‌ اين‌ اد‌عأ کرده‌اند، چنين‌ نيست‌ بلکه‌ صرفاً‌ اشاره‌ به‌ يک‌ واقعيت‌ طبيعي‌ دارد که‌ بيان‌ حد‌ زن‌ در برابر حد‌ مرد است‌ و نمايش‌ نقص‌ کمي‌ است‌ نه‌ نقص‌ کيفي‌ که‌ ملاک‌ ارزشهاست. يعني‌ کيفيت‌ و ارزش‌ زن، کمتر از مرد نيست‌ اما تفاوت‌ طبيعي‌ در سه‌ مورد ذکر شده‌ است:

 

1. نواقص‌الايمان‌

با اين‌ استدلال‌ که‌ زن‌ در دوران‌ قاعدگي، نماز و روزه‌ را ترک‌ مي‌کند نه‌ اينکه‌ زن‌ در دوران‌ قاعدگي، فاسق‌ است‌ و عادل‌ نيست، يا دروغگو است‌ و راستگو نيست، و نه‌ اينکه‌ شخصيت‌ اعتقادي‌ او مختل‌ شده‌ است، بلکه‌ بجهت‌ وضع‌ جنسي‌ و رواني‌ خاصي‌ که‌ در اين‌ دوران‌ پيدا مي‌کند [و روانپزشکان‌ اين‌ وضع‌ رواني‌ را مشروحاً‌ مطرح‌ مي‌کنند] بجهت‌ معاف‌ کردن‌ زن‌ از توجه‌ دقيق‌ که‌ در حال‌ نماز پيش‌ مي‌آيد و لزوم‌ آزاد ساختن‌ دستگاه‌ گوارش‌ و معده‌ در غذا و آشاميدني‌ها که‌ در دوران‌ قاعدگي‌ خيلي‌ اهميت‌ دارد، تکليف‌ نماز و روزه‌ از زن‌ برداشته‌ مي‌شود. درعين‌حال، رابطة‌ زن‌ با خدا بوسيلة‌ "ذکر" در نمازگاهش‌ بدون‌ احساس‌ فشار از تکليف‌ معين، محفوظ‌ و دائمي‌ است‌ و او مي‌تواند در اوقات‌ نماز در حال‌ ذکر خداوندي‌ باشد و روزه‌هايي‌ را که‌ در روزهاي‌ قاعدگي‌ ترک‌ کرده‌ است، در غيرآن‌ روزها قضا نمايد. از اين‌ بحث‌ و تحقيق‌ روشن‌ مي‌شود که‌ مقصود ازنقص‌ ايمان‌ زن، نقص‌ رابطة‌ زن‌ با خدا نيست، بلکه‌ مقصود، حالت‌ استثنائي‌ موقتي‌ است‌ که‌ زن‌ بجهت‌ حالت‌ عارضي‌ جسماني‌ که‌ اغلب‌ با دگرگوني‌هاي‌ رواني‌ توأم‌ مي‌باشد، از فشار تکليف‌ معين‌ و مقرر، رها مي‌گردد و اين‌ نقصان‌ شخصيت‌ ايماني‌ زن‌ نيست‌ بلکه‌ عمل‌ ايماني‌ و عبادي‌ خاصي‌ براي‌ چند روز از او خواسته‌ نشده‌ است.

 

2. نواقص‌العقول‌

ظاهر اين‌ دو کلمه‌ اينست‌ که‌ عقول‌ زنان‌ در برابر عقول‌ مردان‌ ناقص‌ است.

اما اولا: مقصود از نقص، کاهش‌ ارزشي‌ نيست، چنانکه‌ محدوديتهاي‌ زن‌ در هنگام‌ بارداري‌ در برابر رويدادهائي‌ که‌ تنظيم‌ رابطه‌ با آنها احتياج‌ به‌ قدرت‌ دارد، کاهش‌ ارزشي‌ نيست. زن‌ در حال‌ بارداري‌ در مهم‌ترين‌ جريان‌ حيات، يعني‌ اشتغال‌ به‌ روياندن‌ بذر انساني‌ در تلاش‌ مقدسي‌ است‌ که‌ بدون‌ آن، دستگاه‌ خلقت‌ انساني‌ از کارمي‌افتد. اگر با دقت‌ بنگريم‌ و سهم‌ مرد را در دستگاه‌ خلقت‌ در نظر بگيريم، خواهيم‌ ديد سهم‌ مرد دراين‌ روند که‌ عبارتست‌ از لحظات‌ محدودي‌ از لذت‌ در موقع‌ تخلية‌ نطفه، بسيار ناچيز است‌ و قابل‌ مقايسه‌ با سهم‌ زن‌ که‌ با تمام‌ موجوديتش‌ در اجراي‌ فرمان‌ خلقت‌ به‌ تلاش‌ مي‌افتد، نمي‌باشد. پس‌ چنانکه‌ ناچيزي‌ سهم‌ مرد در اجراي‌ فرمان‌ خلقت، نقص‌ ارزشي‌ براي‌ او محسوب‌ نمي‌شود، همچنين‌ محدودتر بودن‌ عقل‌ نظري‌ محض‌ در زن‌ که‌ وسيله‌اي‌ براي‌ تجريد و تعميم‌ و غيرذلک‌ است، نسبت‌ به‌ مرد، نقص‌ ارزشي‌ نمي‌باشد بلکه‌ تفاوتي‌ طبيعي‌ است.

 

ثانياً‌: عدم‌ تساوي‌ شهادت‌ مرد و زن‌ که‌ اميرالمؤ‌منين‌ عليه‌السلام‌ بيان‌ فرموده‌اند، با نظر به‌ محدوديت‌ طبيعي‌ ارتباطات‌ زن‌ با حوادث‌ و رويدادهاي‌ بسيار گوناگون‌ اجتماعي‌ است‌ که‌ مرد در آنها غوطه‌ور است‌ و توانائي‌ دقت‌ و بررسي‌ عوامل‌ و مختصات‌ و نتائج‌ آنها را بيش‌ از زن‌ دارا مي‌باشد و کنجکاوري‌ مرد و نفوذ فکري‌ او در ريشه‌هاي‌ حوادث‌ يک‌ امر طبيعي‌ است‌ که‌ در نتيجة‌ قرار گرفتن‌ مرد در امواج‌ گوناگون‌ و تلاطم‌هاي‌ متنوع‌ زندگي، بوجود مي‌آيد. لذا اگر مردي‌ را فرض‌ کنيم‌ که‌ از قرار گرفتن‌ در امواج‌ و خطوط‌ پرپيچ‌ و خم‌ حوادث‌ زندگي‌ برکنار باشد و اين‌ برکنار بودن، ارتباطات‌ وسيع‌ وي‌ را با جهان‌ عيني‌ و زندگي‌ محدود نمايد، بدون‌ ترديد شهادت‌ او هم‌ دربارة‌ اموري‌ که‌ معمولاً‌ از آنها برکنار است، دچار اشکال‌ مي‌گردد. بهمين‌ جهت‌ است‌ که‌ شهادت‌ زنها در موارد زيادي‌ حتي‌ بدون‌ تعدد، مساوي‌ شهادت‌ مردها مي‌باشد و آن‌ موارد عبارتند از موضوعاتي‌ که‌ لا‌ يَعلَمُ‌ اِ‌لامِن‌ قِبَلِها (دانسته‌ نمي‌شوند مگر از طرف‌ خود زنها). مانند شهادت‌ زن‌ به‌ اينکه‌ در روزهاي‌ قاعدگي‌ است‌ يا در روزهاي‌ "طهر" و اينکه‌ بچه‌اي‌ که‌ در شکم‌ او است‌ مربوط‌ بکدام‌ مرد است‌ و غيرذلک.

اين‌ نکته‌ هم‌ قابل‌ تذکر است‌ که‌ بدانجهت‌ که‌ زن، نگهبان‌ طبيعي‌ حيات‌ است، خداوند متعال‌ عواطف‌ و احساسات‌ او را خيلي‌ قوي‌تر و متفاوت‌ و قوي‌تر از مرد، قرار داده‌ است، زيرا بقاي‌ حيات‌ انسانها از نظر نيازي‌ که‌ به‌ احساس‌ لذت‌ و الم‌ دارد، بيشتر به‌ عواطف‌ و احساسات‌ نيازمند است‌ تا دليل‌پردازي‌هاي‌ تجريدي.

 

وجود اين‌ نعمت‌ عظمي‌ در صنف‌ زنها، آنان‌ را از پرداختن‌ به‌ نمودهاي‌ خشک‌ زندگي‌ بازمي‌دارد و آن‌ نمودها براي‌ زن‌ در درجة‌ دوم‌ و فرعي‌ محسوب‌ مي‌شوند.

همچنين‌ لازم‌ است‌ که‌ تعريف‌ مختصري‌ دربارة‌ عقل‌ بدهيم: عقل‌ و تعقل، عبارت‌ است‌ از آن‌ فعاليت‌ مغزي‌ که‌ با قوانين‌ و اصول‌ تثبيت‌شده‌ از قضاياي‌ روشن‌ و ساده، نتايج‌ مطلوب‌ را بدست‌ آورد. فعاليت‌ عقلاني‌ عبارتست‌ از دقيق‌ انديشيدن‌ در انتخاب‌ وسايل‌ براي‌ وصول‌ به‌ هدف‌هاي‌ مطلوب. البته‌ مسلم‌ است‌ که‌ بجهت‌ تنوع‌ قضايا و تنوع‌ هدف‌ها و ميزان‌ اطلاع‌ از قوانين‌ و اصول‌ تثبيت‌ شده، فعاليت‌هاي‌ عقلاني‌ نيز متنوع‌ مي‌باشند. عقل‌ با اين‌ تعريف‌ در همة‌ انسانهائي‌ که‌ از نظر ساختمان‌ مغزي، صحيح‌ و سالمند، چه‌ مرد ‌‌و چه‌ زن‌ و چه‌ سياه‌ و چه‌ سفيد وجود دارد، اختلافي‌ که‌ ميان‌ مردم‌ در اين‌ فعاليت‌ عقلاني‌ ديده‌ مي‌شود، مربوط‌ به‌ کيفيت‌ و کميت‌ آشنائي‌ مردم‌ با قضاياي‌ استخدام‌ شده‌ در راه‌ هدف‌ها و اختلاف‌نظر آنان‌ در هدف‌گيري‌ها و آشنائي‌ با قوانين‌ و اصول‌ عقلي‌ و محيط‌ اجتماعي‌ مي‌باشد.

 

نوعي‌ ديگر از فعاليت‌هاي‌ عقلاني‌ وجود دارند که‌ تجريد و تعميم‌ ناميده‌ مي‌شوند، مانند عددسازي‌ مغز و تجريد کلي‌ و تعميم‌ مفاهيم‌ و غيرذلک. ما بهيچ‌ وجه‌ نمي‌توانيم‌ انواع‌ فعاليت‌هاي‌ مغزي‌ و رواني‌ را با مرزهاي‌ عيني‌ از يکديگر تفکيک‌ و با آنها مانند نمودهاي‌ قابل‌ لمس، ارتباط‌ برقرار کنيم، لذا نمي‌توانيم‌ براي‌ هر يک‌ از فعاليت‌هاي‌ مغزي‌ و رواني، الفاظي‌ کاملاً‌ متمايز بکار ببريم. وقتي‌ مي‌گوئيم: نوعي‌ از فعاليت‌هاي‌ مغزي‌ ما عبارتست‌ از عددسازي، نوع‌ ديگر عبارتست‌ از تجريد کلي، نوع‌ سوم‌ عبارت‌ است‌ از درک‌ بينهايت‌ رياضي، نوع‌ چهارم‌ عبارتست‌ از درک‌ بي‌نهايت‌ کيفي، نوع‌ پنجم‌ عبارتست‌ از فعاليت‌ تجزيه‌اي، نوع‌ ششم‌ عبارتست‌ از فعاليت‌ ترکيبي‌ و... آيا اين‌ همه‌ فعاليت‌ها يکي‌ هستند و کافي‌ است‌ که‌ کلمة‌ فعاليت‌ عقلاني‌ را براي‌ نشان‌ دادن‌ هر يک‌ از آنها به‌ کار ببريم، يا هر يک‌ از آنها فعاليت‌ مخصوصي‌ هستند که‌ داراي‌ هويت‌ معيني‌ مي‌باشند؟ هنوز اين‌ سئوال‌ به‌ پاسخ‌ قانع‌کننده‌ نرسيده‌ است. اينست‌ که‌ يک‌ تقسيم‌ قابل‌پذيرش‌ در فعاليت‌هاي‌ عقلاني‌ از دوران‌هاي‌ قديم‌ معرفت‌ و جهان‌بيني، در افکار شرق‌ و غرب، مطرح‌ شده‌ و تقريباً‌ با اتقاق‌ نظر مقبول‌ تلقي‌ شده‌ است.

آن‌ تقسيم‌ عبارتست‌ از: -1 عقل‌ نظري، -2 عقل‌ عملي.

 

عقل‌ نظري‌ و عقل عملي

همان‌ استنتاج‌ نتيجه‌ با انتخاب‌ قضايا و وسايلي‌ که‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ هدف‌ها کمک‌ مي‌نمايند، بدون‌ اينکه‌ واقعيت‌ يا ارزش‌ آن‌ هدفها و وسايل‌ را تضمين‌ نمايند. منطق‌ صوري‌ و رياضي‌ که‌ عالي‌ترين‌ جلوة‌ فعاليت‌هاي‌ عقل‌ نظري‌ مي‌باشند، هرگز متکفل‌ واقعيت‌ و ارزش‌ هدف‌ها و وسائل‌ خود نيستند. بعنوان‌ مثال‌ وقتي‌ که‌ مي‌گوئيم: انسان‌ سنگ‌ است‌ و هيچ‌ سنگي‌ تناسل‌ نمي‌کند پس‌ انسان‌ تناسل‌ نمي‌کند. از نظر منطقي‌ که‌ ابزار فعاليت، عقل‌ نظريست‌ کاملاً‌ صحيح‌ است، ولي‌ مقدمة‌ اول‌ که‌ عبارتست‌ از «انسان‌ سنگ‌ است» خلاف‌ واقع‌ است. يعني‌ قضيه‌اي‌ که‌ براي‌ نتيجة‌ «انسان‌ تناسل‌ نمي‌کند» استخدام‌ شده، غلط‌ است. همچنين‌ اگر عددي‌ را که‌ در واقع‌ 7 است، 2 فرض‌ نموده‌ و آنرا در 2 ضرب‌ کنيد، نتيجة‌ 4 کاملاً‌ صحيح‌ است. آنچه‌ غلط‌ است‌ يکي‌ از واحدهاي‌ عمل‌ رياضي‌ مزبور است‌ که‌ عبارت‌ است‌ از 2 که‌ در واقع‌ 7 بوده‌ و شما آنرا 2 فرض‌ نموده‌ايد. بدين‌ ترتيب‌ عقل‌ نظري‌ که‌ همواره‌ با ابزار منطق‌ فعاليت‌ مي‌کند، کاري‌ با واقعيت‌ ندارد، چنانکه‌ کاري‌ با ارزشها هم‌ ندارد. يعني‌ وقتي‌ شما با تفکر منطقي‌ و رياضي‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌رسيد که‌ آزادي‌ يا عدالت‌ در فلان‌ جامعه‌ را با اين‌ مقدمات‌ مي‌توان‌ منفي‌ کرد، را براي‌ بدست‌ آوردن‌ همين‌ هدف‌ با روش‌ منطقي‌ محض‌ که‌ ابزار کار عقل‌ نظري‌ است، انجام‌ داده‌ايد. آنچه‌ غلط‌ و ضد‌انساني‌ است، ستم‌ را هدف‌ قراردادن‌ است‌ نه‌ تنظيم‌ مقدمات‌ و شکل‌ ترتيب‌ و انتخاب‌ وسائل. در حقيقت، عقل‌ نظري‌ محض، بنائي‌ ساختمان‌ را تعليم‌ مي‌دهد که‌ آجرها چگونه‌ روي‌ هم‌ قرار بگيرد، مقاومت‌ مصالح‌ درچه‌ حدودي‌ ضرورت‌ دارد، پي‌ريزي‌ ساختمان‌ به‌ چه‌ مقدار سيمان‌ و آهک‌ و سنگ‌ و آهن‌ احتياج‌ دارد؟ اما اينکه‌ اين‌ ساختمان، جايگاهي‌ براي‌ تعليم‌ و تربيت‌ و احياي‌ انسانها خواهد بود، يا کشتار گاهي‌ براي‌ انسانها؟ عقل‌ نظري‌ محض‌ کاري‌ با اين‌ مسائل‌ ندارد.

 

همواره‌ عقل‌ نظري‌ بر آنچه‌ از پيش‌ صحيح‌ فرض‌ شده‌ است، حکم‌ صادر مي‌کند، و کاري‌ با آن‌ ندارد که‌ صحيح‌ از نظر چه‌ کسي؟ صحيح‌ در چه‌ شرايط؟ صحيح‌ بر اساس‌ کدامين‌ واقعيت‌ها؟ بهمين‌ جهت‌ منطق‌دانان‌ حرفه‌اي، حتي‌ کسانيکه‌ ابتکاراتي‌ را در منطق‌ بوجود آورده‌اند، فقط‌ از آن‌ جهت‌ که‌ منطق‌ مي‌دانند و بر همة‌ راههاي‌ فعاليت‌ عقل‌ نظري‌ آشنا هستند، جهان‌شناسان‌ و انسان‌شناسان‌ واقعي‌ نبوده‌اند، زيرا واقعيت‌ها و ارزشها غير از شناخت‌ و قدرت‌ بر تنظيم‌بندي‌ فرمولها بر مبناي‌ وسايل‌ صحيح‌ فرض‌ شده، مي‌باشد.

اين‌ همان‌ عقل‌ نظري‌ است‌ که‌ صدها مکتب‌ و عقيده‌ را ساخته‌ و پرداخته‌ و در طول‌ تاريخ‌ انسانها را روياروي‌ هم‌ قرارداده‌ و کرة‌ خاکي‌ ما را به‌ شکل‌ کشتارگاه‌ درآورده‌ است. اگر از هر يک‌ از حاميان‌ اين‌ مکتب‌ها بپرسيد که‌ شما ادعاهاي‌ خود را چگونه‌ اثبات‌ مي‌کنيد؟ بي‌درنگ‌ به‌ منطق‌ و عقل‌ نظري‌ محض‌ تکيه‌ خواهد کرد. اگر شما به‌ ارسطو بگوئيد: شما وجود هيولي‌ را با کدامين‌ دليل‌ اثبات‌ مي‌کنيد؟ او نخواهد گفت: شب‌ هيولي‌ را در خواب‌ ديده‌ام‌ بلکه‌ خواهد گفت: من‌ با دليل‌ منطق‌ عقل، وجود هيولي‌ را اثبات‌ مي‌کنم. اگر به‌ منکرين‌ وجود هيولي‌ هم‌ بگوئيد: شما با چه‌ دليلي‌ مي‌گوئيد که‌ هيولي‌ وجود ندارد، باز نخواهند گفت‌ که‌ در عالم‌ خيالات‌ بودم، هيولي‌ را نديدم، بلکه‌ اينان‌ هم‌ دلايل‌ منطقي‌ و عقلي‌ ارسطو را با استدلال‌ منطق‌ عقلي، رد‌ خواهند کرد و هم‌ براي‌ نفي‌ هيولي‌ بر دليل‌ مزبور تکيه‌ خواهند کرد. اين‌ همان‌ مسئله‌ است‌ که‌ حتي‌ روان‌ آرام‌ دکارت‌ را مضطرب‌ ساخته‌ است. او مي‌گويد:«از فلسفه‌ چيزي‌ نمي‌گويم، جز اينکه‌ مي‌ديدم‌ با آنکه‌ از چندين‌ قرن‌ نفوس‌ ممتاز بدان‌ سرگرم‌ بوده‌اند، هيچ‌ قضيه‌اي‌ از آن‌ نيست‌ که‌ موضوع‌ مباحثه‌ و مجادله‌ و بنابراين‌ مشکوک‌ نباشد و به‌ خود آن‌ چنان‌ غرور نداشتم‌ که‌ اميدوار باشم‌ در اين‌ باب‌ برخوردارتر از ديگران‌ شوم‌ و چون‌ ملاحظه‌ کردم‌ که‌ در هر مبحث‌ چندين‌ رأي‌ مختلف‌ مي‌توان‌ يافت‌ که‌ هريک‌ از آنها را جمعي‌ از فضلا طرفدارند. درصورتيکه‌ البته‌ رأي‌ صواب‌ و حقيقت‌ يکي‌ بيش‌ نيست».(2)

 

بدين‌ترتيب‌ چون‌ همة‌ ارباب‌ مکاتب‌ براي‌ اثبات‌ عقايد خويش، ادعاي‌ منطق‌ و تعقل‌ مي‌نمايند!! پس‌ ارزش‌ عقل‌ نظري‌ محض، جز چيدن‌ واحدهائي‌ که‌ صحيح‌ فرض‌ شده‌ است، در کنار همديگر يا پشت‌سر يکديگر براي‌ ‌نتيجه‌گيري، چيزي‌ ديگر نيست‌ و نمي‌تواند اختلافات‌ را برطرف‌ بسازد. از طرف‌ ديگر اين‌ يک‌ پديدة‌ ساده‌ نيست‌ که‌ مغزهاي‌ متفکر بشري‌ چه‌ در شرق‌ و چه‌ در غرب، کوشش‌هاي‌ فراواني‌ مبذول‌ مي‌دارند که‌ فعاليت‌ اختصاصي‌ عقل‌ نظري‌ را معين‌ نموده‌ و نگذارند از حدود خود تجاوز نمايد. عقل‌ نظري‌ محض، قدرت‌ ورود به‌ حوزة‌ ارزشها را ندارد. عقل‌ نظري، کاري‌ با واقعيات‌ في‌نفسه‌ ندارد. درصورتيکه‌ عقل‌ عملي، هر يک‌ از نيروهاي‌ فعال‌ درون‌ بشري‌ را مانند عقل‌ نظري‌ و وجدان‌ و حدس‌ و استشمام‌ واقعيات‌ و اراده‌ و تجسيم‌ و انديشه‌ را هماهنگ‌ مي‌سازد که‌ همة‌ آنها را در وصول‌ به‌ واقعيات‌ و بايستگي‌ها و شايستگي‌ها بسيج‌ نمايد. آن‌ گروه‌ از متفکران‌ شرقي‌ و غربي‌ که‌ نه‌ براي‌ ارضاي‌ حس‌ کنجکاوي‌ فقط، بلکه‌ براي‌ دريافت‌ واقعيات‌ در محصول‌ و کاربرد عقل‌ نظري‌ نگريسته‌ و آنرا ارزيابي‌ واقعي‌ نموده‌اند، همگي‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌اند که‌ عقل‌ نظري‌ محض، وسيله‌اي‌ است‌ براي‌ تنظيم‌ واحدهائي‌ که‌ صحيح‌ فرض‌ شده‌ و در جهت‌ رسيدن‌ به‌ هدف‌هائي‌ که‌ مطلوب‌ تلقي‌ شده‌ است‌ نه‌ اينکه‌ عقل‌ نظري، حاکم‌ مطلق‌ در واقعيات‌ و ارزشهاي‌ شناخت‌ انسان‌ و طبيعت‌ و بايستگي‌ها و شايستگي‌هاي‌ آدمي‌ بوده‌ باشد.

مي‌بينيم‌ که‌ عقل‌ خشک‌ رياضي‌ و تفکر محض‌ نظري، که‌ در صنف‌ مردان‌ بيش‌ از زنان، فعال‌ است، دخالتي‌ در ارزشگزاري‌ انساني‌ ندارد و عقل‌ عملي‌ که‌ به‌ کمال‌ و صعود انساني‌ مربوط‌ است‌ در مرد و زن، مساوي‌ است. قياس‌ و استقرأ و حل‌ معادلات‌ رياضي‌ و چيدن‌ صغري‌ و کبري، يک‌ فن‌ است‌ نه‌ يک‌ ارزش‌ انساني، و اگر نوع‌ مرد در اين‌ جهت‌ با نوع‌ زن، تفاوت‌ داشته‌ باشد و کميت‌ چنين‌ نيروئي‌ در آن‌ دو يکسان‌ نباشد، هرگز بمعني‌ کسر شأن‌ يکي‌ و قدر و قيمت‌ ديگري‌ نيست‌ بويژه‌ که‌ در درک‌ حقائق‌ حيات‌ و کمال‌ معرفت‌الاهي‌ و رشد اخلاقي‌ و ارادة‌ خير که‌ همه‌ به‌ عقل‌ عملي‌ مربوط‌ است، زن‌ و مرد، مساوي‌اند و درک‌ برخي‌ حقائق‌ لطيف‌ عاطفي‌ و شهودي‌ براي‌ زنان‌ آسان‌تر از مردان‌ است‌ و در اين‌ نوع‌ ادراکات، زنان‌ حتي‌ قوي‌ترند.

 

3. نواقص‌ الحظوظ‌

در اين‌ خطبه‌ تفاوت‌ سوم‌ ميان‌ زن‌ و مرد در سهم‌الارث‌ است‌ که‌ مطابق‌ آيه‌ 11 سورة‌ نسأ:

يُوصيکُمُ‌اللهُ‌ في‌ أَو‌لادِکُم‌ لِلذَّکَرِ‌ مِثلُ‌ حَظٍّ‌ الا‌ ُنثَيَينِ‌ خداوند دربارة‌ فرزندانتان‌ بشما توصيه‌ مي‌کند که‌ سهم‌ مرد برابر سهم‌ دو زن‌ باشد.

البته‌ اين‌ قانون‌ در همة‌ مسائل‌ ارث، کليت‌ ندارد از آنجمله:

-1 اگر وارث‌ ميت‌ فقط‌ پدر و مادر و يک‌ پسر باشد، مال‌ شش‌ قسمت‌ مي‌شود، چهار قسمت‌ را پسر و هر از پدر و مادر يک‌ قسمت‌ مي‌برند.

-2 اگر ميت‌ چند برابر و خواهرمادري‌ داشته‌ باشد، مال‌ بطور مساوي‌ ميان‌ آنان‌ تقسيم‌ مي‌شود.

-3 سهم‌الارث‌ فرزندان‌ برادر و خواهر مادري‌ ميان‌ زن‌ و مرد مساول‌ تقسيم‌ مي‌شود.

-4 اگر وارث‌ ميت‌ منحصر به‌ جد و جدة‌ مادري‌ باشد، مال‌ ميان‌ آن‌ دو مساوي‌ تقسيم‌ مي‌شود.

-5 اگر وارث‌ ميت‌ هم‌ دائي‌ و هم‌ خاله‌ باشد و همة‌ آنها پدر و مادري‌ يا پدري، يامادري‌ باشند مال‌ بطور مساوي‌ ميان‌ زن‌ و مرد تقسيم‌ مي‌شود.

اما در مواردي‌ که‌ سهم‌ مرد، دو برابر زن‌ است‌ ازجمله، بدان‌ علت‌ است‌ که‌ مسئوليت‌ ادارة‌ معاش‌ و تأمين‌ مخارج‌ زن‌ و کل‌ خانواده‌ بر عهدة‌ مرد است‌ و زن، گرچه‌ حقوق‌ اقتصادي‌ و حق‌ کار و درآمد دارد ولي‌ هيچ‌ تکليف‌ اقتصادي‌ برعهدة‌ او نيست‌ و...

پس‌ در باب‌ سه‌ نقص‌ مذکور در عقل‌ و ايمان‌ و سهم‌الارث‌ بايد گفت‌ که‌ سخن‌ از کميت‌ و مقدار است‌ نه‌ کيفيت‌ و تفاوت‌ شأن‌ ارزشي‌ و شخصيت‌ زن‌ و مرد. و آن‌ نيز عموميت‌ ندارد يعني‌ شامل‌ همه‌ ابعاد عقل‌ و ايمان‌ و همة‌ انواع‌ ارث‌ نيست.

عبارت‌ ديگري‌ که‌ در ذيل‌ همين‌ روايت‌ آمده، پرهيز دادن‌ از زنان‌ شرور و توصيه‌ به‌ احتياط‌ در مورد همة‌ زنان‌ حتي‌ در نيکيهاست. اين‌ تعبير نيز ممکن‌ است‌ بد فهميده‌ شود.

پرهيز از شرارت، اختصاص‌ به‌ زنان‌ شرور ندارد. از انسان‌هائي‌ - چه‌ مرد و چه‌ زن‌ - که‌ پروائي‌ از تعد‌ي‌ و خباثت‌ ندارند و فاقد طهارت‌ اخلاقي‌اند، بايد پرهيز کرد. در اين‌ سخنان‌ چون‌ موضوع‌ بحث، زن‌ (عايشه) بوده‌ است، به‌ شرارت‌ زن‌ اشاره‌ شده‌ است. و مراد خاتمة‌ جمله‌ در مورد محتاط‌ بودن‌ در باب‌ زن‌ حتي‌ در مورد مواضع‌ درست‌ آن، زنان‌ صالحه‌ و توصيه‌هاي‌ درست‌ آنان‌ نيست‌ چون‌ قرآن‌ کريم، زنان‌ مؤ‌من‌ را در رديف‌ مردان‌ مؤ‌من، دانسته‌ و به‌ هر دو دستور و اجازه‌ و ولايت‌ براي‌ امر بمعروف‌ و نهي‌ازمنکر ديگران‌ داده‌ است‌ و حضرت‌ امير(ع)، چنين‌ موردي‌ را مراد نکرده‌اند بلکه‌ براي‌ قلع‌ مادة‌ اغواگري‌ و اغواپذيري‌ در رابطه‌ با وسوسة‌ زن‌ و براي‌ هشيار کردن‌ مخاطب‌ از تهديدهائي‌ که‌ از اين‌ ناحيه‌ وجود دارد چنان‌ تعبيري‌ - اگر نقل‌ درست‌ باشد - فرموده‌اند. بويژه‌ که‌ عايشه، بعنوان‌ همسر پيامبر(ص) و زني‌ نيک‌ شناخته‌ مي‌شد و همين‌ باعث‌ فريب‌ افکار عمومي‌ و بپا شدن‌ جنگ‌ جمل‌ و خونريزي‌ ميان‌ مسلمانان‌ شد.

 

‌‌پي‌نوشت‌ها :

.1 قصة‌ الفلسفة‌ الحديثه‌ ج‌ 2/393 - احمد امين‌ و زکي‌ نجيب‌ محمود.

.2 گفتار در روش‌ درست‌ راه‌ بردن‌ عقل‌ - دکارت‌ - ترجمه‌ فروغي‌ در سير حکمت‌ در اروپا، ج‌ 1، ص‌ 132

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:10  توسط معصومه کریمی  | 

خانواده در اسلام

. تعريف‌ جامعه‌ شناختي‌ "خانواده"

خانواده، نخستين‌ سنگ‌ بناي‌ اجتماع، طبيعي‌ترين‌ نهاد اجتماعي‌ و همزاد انسان‌ شمرده‌ مي‌شود. در متون‌ ديني‌ آمده‌ که‌ آفرينش‌ انسان‌ به‌ صورت‌ زوجي‌ از مرد و زن‌ به‌ شکل‌ خانواده‌ بوده‌ است. جامعه‌ بشري‌ بدون‌ خانواده‌ برپا نمانده‌ و تشکيل‌ خانواده‌ با وجود تنوع‌ مذهب‌ها و فرهنگها و عرفها و آداب‌ اجتماعي، يک‌ پديده‌ طبيعي‌ و فطري‌ است. در تعريف‌ خانواده، رابطه‌ زوجيت‌ (مذهبي، قانوني، عرفي) شرط‌ است‌ و اين‌ را نه‌ تنها اسلام‌ و اديان‌ الهي‌ بلکه‌ جامعه‌ شناسان‌ امروز قبول‌ دارند از اينرو است‌ که‌ در جامعه‌شناسي، هر گروه‌ همزيست‌ در زير يک‌ سقف‌ و در يک‌ خانه‌ را نمي‌توان‌ خانواده‌ دانست. فرق‌ روشني‌ ميان‌ خانوار و خانواده‌ وجود دارد و کوشش‌ برخي‌ مؤ‌لفان‌ آمريکايي‌ براي‌ يکي‌ دانستن‌ ايندو و برداشتن‌ شرط‌ زوجيت‌ شرعي‌ (يا قانوني)، بي‌نتيجه‌ است.

 

2. زناشوئي‌

زناشوئي‌ از نظر حقوقي، قراردادي‌ ميان‌ زن‌ و مرد براي‌ زندگي‌ مشترک‌ و تشکيل‌ خانواده‌ است. در ميان‌ انسانها ملاک‌ ازدواج‌ نوعاً‌ در گزينش‌ مرد در درجه‌ اول‌ بر اساس‌ قدرت‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و در درجات‌ بعدي، صورت‌ ظاهر اوست‌ و در گزينش‌ زن‌ نوعاً‌ بر اساس‌ زيبايي‌ و گاهي‌ وضعيت‌ اجتماعي‌ يا اقتصادي‌ است. اما اسلام‌ با اين‌ ملاکها موافق‌ نيست‌ زيرا ملاکهائي‌ صرفاً‌ ماد‌ي‌ و بيداوم‌ است‌ و ارزش‌ حقيقي‌ محسوب‌ نمي‌شود. اسلام، نه‌ طبقه‌بندي‌ اجتماعي‌ و درجه‌بندي‌ نَسَبي‌ و نژادي‌ و نه‌ ثروت‌ يا تناسب‌ طرفين‌ در ثروت‌ و درآمد، بلکه‌ غالباً‌ اموري‌ انساني‌ را ملاک‌ همسري‌ دانسته‌ يعني‌ در عقيده‌ و عمل، ملتزم‌ به‌ دين‌ و قوانين‌ آن‌ باشد، داراي‌ منش‌ نيک‌ و امين‌ باشد و خوشخو و مهربان‌ باشد و غير از اين‌ امور را به‌ چشم‌ اعتبار و اهميت‌ نمي‌نگرد. از نقاط‌ مهم‌ در شکل‌ و ماهيت‌ زناشويي‌ در اسلام، آن‌ است‌ که‌ رابطة‌ بين‌ زن‌ و شوهر، يک‌ رابطه‌ دو طرفه‌ عادي‌ نيست‌ بلکه‌ عنصر سومي‌ هم‌ دارد و آن‌ حضور خداوند متعال‌ در صحنه‌ زندگي‌ است. اين‌ عنصر در روابط‌ آندو دخالت‌ دائمي‌ دارد تا هريک‌ مراقب‌ رفتار خود نسبت‌ به‌ ديگري‌ و انجام‌ وظائف‌ و پرهيز از قانون‌شکني‌ يا بدرفتاري‌ و بدخلقي‌ مي‌باشد. اگر روابط‌ بر پايه‌ بينش‌ ديني‌ باشد و همسران، خدا را ناظر و واسطه‌ و عضو سوم‌ خانواده‌ بدانند، اختلاف‌ سليقه‌ها و رفتارها، شکل‌ ديگري‌ خواهد گرفت. اسلام‌ حتي‌ در محرمانه‌ترين‌ و پوشيده‌ترين‌ روابط‌ عاشقانه‌ زن‌ و مرد توصيه‌ مي‌کند که‌ به‌ ياد خدا باشند و جمله‌ (بسم‌الله‌ الرحمن‌ الرحيم) را که‌ در آن‌ به‌ رحمت‌ خداوند و مهرباني‌ او تأکيد شده، به‌ زبان‌ بياورند. در زمان‌ خشم‌ و برخوردهاي‌ عاطفي‌ تند که‌ خطر تزلزل‌ يا سقوط‌ خانواده‌ وجود دارد، بيشتر بايد به‌ ياد خداوند باشند و همين‌ اعتقاد به‌ حضور خداوند بزرگ‌ در درون‌ زندگي‌ و روابط‌ خانوادگي، مانع‌ برخوردهاي‌ ظالمانه‌ مي‌شود.

زناشويي، يک‌ نظم‌ اجتماعي‌ است‌ که‌ مانع‌ روابط‌ نامنظم‌ و بيقاعده‌ اجتماعي‌ (روابط‌ بي‌قاعده‌ و آزاد دو جنس) و پيامدهاي‌ ناپسند آن، مانند فرزندان‌ حرامزاده‌ و شيوع‌ پيامدهاي‌ جنسي‌ و مشکلات‌ ديگر اجتماعي‌ مي‌شود. در تمام‌ جوامع‌ متمدن‌ و وحشي‌ که‌ روابط‌ آزاد بلامانع‌ بوده‌ است، زناشويي‌ داراي‌ نوعي‌ قداست‌ و احترام‌ بوده‌ است‌ و بشر حتي‌ در پسترين‌ مراحل‌ زندگي‌ خود، آن‌ را محترم‌ شمرده‌ است. در اسلام، زناشويي‌ عملي‌ عبادت‌آميز و مقدس‌ به‌ شمار آمده‌ است‌ که‌ بنابر حديث‌ مي‌تواند تا 23 ايمان‌ جوانان‌ را از دستبرد شيطان‌ حفظ‌ کند و در منابع‌ حقوق‌ اسلامي‌ آمده‌ است‌ که‌ عبادت‌ مرد متأهل، ارزشي‌ چندبرابر عبادت‌ شخص‌ مجرد دارد و «عُز‌اب»، آسيب‌پذيرترين‌ افراد جامعه‌ شناخته‌ شده‌اند و در اين‌ باره‌ صدها حديث‌ در منابع‌ مذکور وجود دارد. خانواده‌ در اسلام، تنها يک‌ نهاد اجتماعي‌ خام‌ نيست‌ بلکه‌ يک‌ سازمان‌ اجتماعي‌ نيز مي‌باشد. بنابراين‌ زناشويي‌ فقط‌ قرارداد آزاد و دلخواه‌ نيست‌ که‌ به‌ اراده‌ و ميل‌ يک‌ زن‌ و يک‌ مرد، بستگي‌ داشته‌ باشد بلکه‌ داراي‌ ريشه‌هاي‌ عميق‌تر اجتماعي‌ است‌ و کمال‌ وابستگي‌ را به‌ منافع‌ اجتماع‌ و سنن‌ و خواسته‌اي‌ آنان‌ دارد اگر چه‌ بظاهر امري‌ فردي‌ و شخصي‌ محسوب‌ شود.

برخي‌ از جامعه‌ شناسان‌ غربي‌ (چون‌ مورگان‌ آمريکايي) براي‌ زناشويي، سيري‌ تاريخي‌ قائل‌ شده‌ و معتقدند که‌ انسان‌ در نخستين‌ مراحل‌ زندگي‌ خود داراي‌ روابط‌ آزاد و نوعي‌ سوسياليسم‌ جنسي‌ بوده‌ و بعدها زناشوئي‌ قانوني‌ به‌ وجود آمده‌ ولي‌ اين‌ نظريه‌ بشدت‌ مردود شناخته‌ شد و تحقيقات‌ نشان‌ داده‌ که‌ انسانها در تمام‌ مراحل‌ زندگي‌ ابتدائي‌ به‌ اصول‌ زناشوئي‌ و همسر اختصاصي، آشنا بوده‌ و روابط‌ آزاد را نوعي‌ خلاف‌ قاعده‌ مي‌شمرده‌ و تمام‌ اديان‌ آسماني‌ اتفاق‌ نظر دارند که‌ خداوند براي‌ زناشويي، نظامي‌ آورده‌ است.

شکل‌ زناشويي‌ در ميان‌ اعراب‌ حجاز در زمان‌ ظهور اسلام‌ بر چند گونه‌ بود و نقل‌ شده‌ است‌ که‌ دست‌ کم‌ سه‌ گونه‌ رابطه‌ اجتماعي‌ و عرفي‌ وجود داشته‌ که‌ يکي‌ از انواع‌ آن‌ زناشويي‌ گروهي‌ از مردان‌ با يک‌ زن‌ بوده‌ است.

اسلام‌ مانند ديگر اديان‌ الهي، روابط‌ بي‌حساب‌ و کتاب‌ (زنا) و چند همسري‌ زنها را بکلي‌ ممنوع‌ ساخت‌ و نظام‌ زناشويي‌ را در اصل‌ بر پايه‌ يک‌ مرد و يک‌ زن‌ قرار داد و از آنجا که، چند زن‌ داشتن‌ به‌ صورت‌ نامحدود، هم‌ در ميان‌ اعراب‌ و هم‌ در ميان‌ امپراطور ايران‌ و روم‌ در ميان‌ پادشاهان‌ و اميران‌ و ثروتمندان‌ رواج‌ داشت‌ آن‌ را به‌ فقط‌ چهار همسر زن‌ محدود نمود که‌ بسبب‌ شرايط‌ سنگيني‌ که‌ براي‌ حفظ‌ عدالت‌ و انصاف‌ و داشتن‌ درآمد کافي‌ براي‌ اداره‌ آنان‌ قرارداد، عملاً‌ آن‌ را به‌ جز در موارد نادر و ضروري، بروش‌ غيرمستقيم، منع‌ نمود و بهمين‌ دليل‌ است‌ که‌ تعدد همسر، امري‌ نادر و مخصوص‌ موارد ضروري‌ و اضطراري‌ شده‌ است.

رابطه‌ آزاد هر مرد با هر زن، کم‌ و بيش‌ در همه‌ اديان‌ در همه‌ جوامع‌ و سنتها مردود بوده‌ و برخي‌ انواع‌ آن‌ ممنوع‌ يا "توتم" شمرده‌ مي‌شده‌ و اين‌ نشان‌ مي‌دهد که‌ اساس‌ زناشوئي‌ در اصل‌ تاريخي‌ خود، پايه‌ ديني‌ داشته‌ و تحريم‌ و منع‌ (يا به‌ اصطلاح‌ جامعه‌ شناسان، توتم) همواره‌ مستند به‌ برخي‌ نتايج‌ و پيامدهاي‌ ناگوار طبيعي‌ و اجتماعي‌ اين‌ روابط‌ بوده‌ است. در اسلام، ازدواج‌ با «محارم» ممنوع‌ و در برخي‌ اقارب، مکروه‌ است. يعني‌ در يک‌ دين‌ واقعي،totem هاي‌ اضافي‌ و غيرمنطقي‌ نيز برداشته‌ مي‌شود و زناشويي‌ تنها در ميان‌ افرادي‌ ممنوع‌ مي‌شود که‌ سبب‌ اختلاطات‌ نسل‌ و نسب‌ و يا مشکلات‌ ژنتيک‌ مي‌گردد. (برخي‌ محارم‌ همخونند و برخي‌ غير آن‌ مانند مادر زن‌ و نادختري‌ يا دختر زن).

اسلام، زناشويي‌ را بسيار تشويق‌نموده‌ و ترک‌ آن‌ را سرزنش‌ و محکوم‌ نموده‌ و براي‌ رواج‌ بيشتر آن‌ در ميان‌ جوانان‌ مجرد راههايي‌ در پيش‌ گرفته‌ از جمله‌ پائين‌ آوردن‌ سن‌ زناشويي‌ و برداشتن‌ قيود کهنه‌ و سنتي.

پيش‌ از اين، سن‌ ازدواج‌ در برخي‌ ملتها (از جمله‌ در فرانسه‌ که‌ تا 30 سال‌ بود و بعد کاهش‌ يافت)، بسيار بالا بود ولي‌ اسلام‌ آن‌ را همان‌ تاريخ‌ «بلوغ‌ طبيعي» قرار داد که‌ بستگي‌ به‌ آمادگي‌ لازم‌ براي‌ همسران‌ دارد.

اين‌ قاعده‌ علاوه‌ بر جلوگيري‌ از بسياري‌ فسادها و حتي‌ جنايات‌ و نابسامانيهاي‌ روحي‌ و زايمانهاي‌ نامشروع‌ و بارداريهاي‌ پيش‌ از ازدواج‌ دختران، سبب‌ مي‌گردد که‌ زنان‌ در سنين‌ جواني‌ و قدرت‌ جسماني‌ بچه‌دار شوند و فرزندان‌ سالمتري‌ به‌ بار بياورند و دوره‌ باروري‌ آنان‌ نيز طولانيتر باشد.

خدمت‌ ديگر اسلام، دگرگون‌ کردن‌ ملاکهاي‌ سنتي‌ براي‌ همتايي‌ همسران‌ بود، که‌ گاهي‌ تساوي‌ در طبقه‌ اجتماعي‌ يا ثروت‌ يا موقعيت‌ خانوادگي‌ يا همحرفه‌ بودن‌ و يا درآمد و ثروت‌ شوهر، از شروط‌ سنتي‌ و آداب‌ اجتماعي‌ شمرده‌ مي‌شد ولي‌ اسلام، «همتايي» يا کفو بودن‌ را در همفکري‌ و بينش‌ مشترک‌ ديني‌ و تناسب‌ روحي‌ و اخلاقي‌ زن‌ و شوهر دانست‌ و هر زن‌ مسلمان‌ را براي‌ هر مرد مسلمان، شايسته‌ و درخور معرفي‌ نمود.

در دوران‌ صنعتي‌ غرب، برخي‌ «عشق» را ملاک‌ همساني‌ و زناشويي‌ مي‌دانستند (که‌ فقط‌ با جوامع‌ صنعتي‌ غربي‌ که‌ دختران، وابستگي‌ کمتري‌ به‌ خانواده‌ دارند، تناسب‌ داشت). اين‌ نظريه‌ نيز در عمل، شکست‌ خورد و ثابت‌ شد که‌ همانگونه‌ که‌ بينش‌ اسلامي‌ و تجربه‌ مي‌گويد عشقي‌ سبب‌ استواري‌ خانواده‌ مي‌شود که‌ آميخته‌ به‌ ارتباطات‌ نامشروع‌ نبوده‌ باشد و اين‌ عشق‌ پس‌ از ازدواج‌ حساب‌ شده‌ نيز براحتي‌ بوجود مي‌آيد حتي‌ اگر قبل‌ از ازدواج، روابط‌ نزديکي‌ نبوده‌ باشد.

 

3. ارکان‌ خانواده‌

رکن‌ اصلي‌ خانواده، زن‌ و شوهرند که‌ با زناشويي‌ و قرارداد و آئين‌ شرعي‌ و قانوني، پيوند زندگي‌ مشترک‌ را مي‌بندند، اما با ورود فرزندان، مي‌توان‌ گفت‌ که‌ خانواده، تغيير شکل‌ مفهومي‌ يافته‌ و نقش‌ فرزندان‌ پس‌ از آن‌ در کنار والدين‌ قرار مي‌گيرد و حقوق‌ و وظايف‌ و کارکردهاي‌ جديدي‌ را در خانواده، ايجاد مي‌کند.

به‌طورکلي‌ مي‌توان‌ سه‌ نقطة‌ بررسي‌ را در خانواده‌ درنظر گرفت: زن، شوهر، فرزند.

 

الف‌ - زن‌ :

با وجودي‌ که‌ قدرت‌ بدني، اقتصادي‌ و اجتماعي‌ مرد در خانواده‌ به‌ او نقش‌ اول‌ مديريت‌ را داده‌ ولي‌ در بررسي‌ دقيق‌ و حذف‌ اين‌ عوامل‌ ديده‌ مي‌شود که‌ زن‌ عملاً‌ نقش‌ و قدرت‌ بيشتري‌ را داراست‌ هرچند که‌ در عرفها و حقوق‌ گوناگون‌ ملل‌ و نظامهاي‌ حقوقي‌ اين‌ نقش‌ فراز و نشيبهايي‌ داشته‌ است. تفوق‌ اداري‌ مرد، از نظر اسلام، فقط‌ وظايف‌ او را سنگينتر مي‌سازد و از نظر مقررات‌ اسلامي‌ نمي‌تواند تفوق‌ واقعي‌ و ارزشي‌ براي‌ مرد بياورد بلکه‌ او بسبب‌ مسؤ‌ليت‌ سنگين‌ خود، قهراً‌ حتي‌ مزاياي‌ کمتري‌ نسبت‌ به‌ زن‌ در زندگي‌ مي‌يابد و اگر بحکم‌ اسلامي، مسؤ‌وليتهاي‌ اخلاقي‌ مرد را هم‌ به‌ مسئوليت‌ قانوني‌ او بيفزائيم، نتيجه‌ آن، از خودگذشتگي‌ مرد به‌ نفع‌ اعضاي‌ خانواده‌ و از جمله‌ زن‌ خواهد بود. مي‌دانيم‌ که‌ قانون‌ نمي‌تواند به‌ دقت‌ در داخل‌ خانواده‌ نظارت‌ داشته‌ باشد و در بسياري‌ موارد عملاً‌ سوءاستفاده‌ مرد و عليرغم‌ قوانين، ستمکاري‌ به‌ زن‌ ادامه‌ مي‌يابد و چون‌ بيشترين‌ ضمانت‌ اجراي‌ مسؤ‌ليت‌ مرد، ايمان‌ او به‌ خدا و اسلام‌ است، از اينرو حسن‌ روابط‌ مرد با زن‌ در داخل‌ خانواده‌ بستگي‌ مستقيم‌ به‌ ايمان‌ و باورهاي‌ ديني‌ و در جه‌ اخلاقي‌ بودن‌ او دارد. کارکردهاي‌ زن‌ از قبيل: (توليد نسل، پرورش‌ بدني‌ (حضانت) و پرورش‌ روحي‌ کودک، پرستاري، تأمين‌ آرامش‌ خانواده، انتقال‌ فرهنگ‌ و زبان، تيمار روحي‌ مرد، اقتصاد خانواده، و مانند اينها کارکردهاي‌ بسيار مهم‌ و حياتي‌ است‌ که‌ تنها از زن‌ برمي‌آيد. همه‌ کارکردهاي‌ زن‌ را مي‌توان‌ کارکردهايي‌ فطري‌ دانست، و بيشتر اين‌ ويژگيها و کارکردها را به‌ صورت‌ غريزه‌ حتي‌ در کودکي‌ دختران‌ مي‌توان‌ مشاهده‌ نمود. برخي‌ کارکردهاي‌ زن‌ کاملاً‌ دراختيار اوست‌ و او در مقابل‌ همه‌ خدماتي‌ که‌ براي‌ شوهر و فرزندان‌ مي‌کند حتي‌ دادن‌ شير به‌ فرزند خود دستمزد بگيرد. ولي‌ برخي‌ کارکردها همچون‌ داشتن‌ فرزند، حق‌ مشترک‌ بين‌ زن‌ و شوهر است‌ و بايد رضايت‌ و اراده‌ هر دو طرف‌ وجود داشته‌ باشد و حق‌ خصوصي‌ زن‌ نيست.

زن‌ در اجتماع: نقش‌ اجتماعي‌ زن‌ را مي‌توان‌ از عملکردهاي‌ سازماني‌ و نهادينه‌ او به‌ دست‌ آورد که‌ سرجمع‌ کارکردهاي‌ اجتماعي‌ اوست. از اينرو وقتي‌ کارکردهاي‌ مهمي‌ همچون‌ حفظ‌ نسل‌ انسان‌ را با تمام‌ اهميتش‌ به‌ نظر آوريم‌ يا حفظ‌ جان‌ و سلامت‌ و روح‌ فرزندان‌ کوچک‌ را که‌ احتمالاً‌ بدون‌ نظارت‌ مادر، خطرهاي‌ بيشتري‌ زندگي‌ آنان‌ را تهديد خواهد کرد، يا کارکردهاي‌ معنوي‌ اجتماعي‌ آنان‌ مانند انتقال‌ فرهنگ‌ و زبان‌ به‌ کودک، يا ايجاد و حفظ‌ سکون‌ و آرامش‌ در خانواده‌ و در اجتماع‌ و يا... به‌ حساب‌ بياوريم، نقش‌ جامع‌ زن‌ در جامعه‌ بسيار فراتر از محاسبات‌ عادي‌ بدست‌ مي‌آيد. شايد يکي‌ از دلائل‌ احترام‌ و اهميت‌ زن‌ در اسلام‌ و مسئوليت‌ مرد در نگهداري‌ و خوشرفتاري‌ با وي‌ همين‌ نقش‌ حساس‌ و مهم‌ اجتماعي‌ زن‌ بوده‌ است. البته‌ مهمترين‌ عامل‌ حرمت‌ زن، انسان‌ بودن‌ اوست‌ که‌ در اين‌ جهت‌ کاملاً‌ با مرد، مساوي‌ است. درجائي‌ که‌ زن، نقش‌هاي‌ طبيعي‌ و اجتماعي‌ مذکور را ايفأ کند، مرد، داراي‌ نقش‌ دوم‌ و در حکم‌ دستيار و مددکار زن‌ محسوب‌ مي‌شود. همانگونه‌ که‌ زن‌ نيز موظف‌ است‌ در حدود توانايي‌ خود درجايي‌که‌ مردان، نقش‌ اول‌ را دارند يعني‌ در کارکردهاي‌ اختصاصي‌ مرد، دستيار وي‌ باشد و به‌ وي‌ کمک‌ کند. از نظر فلسفي‌ و در حکمت‌ عملي، "تدبير منزل" را مي‌توان‌ کارکرد و نقش‌ اختصاصي‌ زن‌ دانست‌ اگرچه‌ مرد نيز داراي‌ نقش‌ درجه‌ دوم‌ است‌ ولي‌ در «سياست‌ مُدن»، وضعيت‌ برعکس‌ است‌ و زن‌ با وجودي‌ که‌ حق‌ دخالت‌ دارد اما مي‌تواند سطوحي‌ از آن‌ را ترک‌ کند و راحت‌ باشد.

 

ب‌ - مرد:

برخلاف‌ آنچه‌ معروف‌ است‌ رويهمرفته، مرد، رکن‌ نخستين‌ خانواده‌ نيست، گرچه‌ موقعيت‌ وي‌ در خانواده‌ اهميت‌ دارد زيرا در بيشتر عرفها و جوامع، اداره‌ اقتصادي‌ خانواده‌ از محل‌ درآمد و دارايي‌ اوست، دفاع‌ و حفظ‌ امنيت، بردوش‌ اوست‌ و برويهم‌ نقش‌ انفعالي‌ مرد، کمتر از زن‌ است‌ اما در عمل، مرد به‌ سبب‌ همين‌ چند امتياز طبيعي، در دنياي‌ کنوني‌ معمولاً‌ مسئوليت‌ اصلي‌ ادارة‌ معاش‌ خانواده‌ و جامعه‌ را برعهده‌ مي‌گيرد.

اسلام‌ نيز براي‌ مرد اين‌ کارکردها و مسئوليتها را پذيرفته‌ است‌ و مهمترين‌ کارکردهاي‌ مرد عبارت‌ است‌ از:

1. تأمين‌ و ادارة‌ اقتصادي‌ خانواده: پرداخت‌ هزينه‌ خوراک‌ زن‌ و فرزندان‌ (نفقه)، جامه‌ و نيازهاي‌ مانند آن‌ (کسوة)، مسکن، درمان‌ و بهداشت، نيازهاي‌ رفاهي‌ و روحي‌ و مانند اينها همه‌ قانوناً‌ بر عهده‌ پدر خانواده‌ است. اين‌ هزينه‌ را اسلام‌ به‌ دو دستة‌ "ضروريات" و "نيازهاي‌ درجه‌ دو" تقسيم‌ مي‌کند که‌ بخش‌ اول، جزء حقوق‌ مسلم‌ قانوني‌ زن‌ و فرزند و اعضأ خانواده‌ است‌ و ترک‌ آن‌ علاوه‌ بر غضب‌ خداوند، داراي‌ ضمانت‌ اجراهاي‌ قانوني‌ و قضايي‌ است. بخش‌ دوم‌ را حقوقدانان‌ مسلمان، مستحبات‌ مي‌نامند و اگرچه‌ ترک‌ آن، ضمانت‌ اجرائي‌ قضايي‌ ندارد ولي‌ کاملاً‌ ترجيح‌ دارد. به‌ هر صورت، مرد براي‌ آنکه‌ بتواند اين‌ هزينه‌ها را بپردازد بايستي‌ داراي‌ کار و درآمد باشد و از اينرو "کار" براي‌ مرد در اسلام، واجب‌ شرعي‌ است‌ و کار اضافه، براي‌ تأمين‌ نيازهاي‌ درجه‌ دوم‌ رفاهي، ستوده‌ (مستحب) است.

2. امنيت‌ خانواده: مرد به‌ سبب‌ بدن‌ قوي‌ و روحيه‌ مناسب‌ براي‌ درگيري، موظف‌ به‌ دفاع‌ از خانواده‌ شده‌ است. در برخي‌ منابع‌ اسلامي، "غيرت" به‌ معني‌ غريزه‌ حراست‌ همسر از دستبرد مردان‌ هرزه، بسيار ستوده‌ و امتيازي‌ براي‌ شخصيت‌ مرد شمرده‌ شده‌ است.

3. تربيت‌ اجتماعي‌ کودک: در بيشتر جوامع، پدر بيشتر از مادر، عهده‌دار تربيت‌ فرزندان‌ بويژه‌ پسران‌ براي‌ ورود به‌ اجتماع‌ است. قبلاً‌ پدران‌ با آشنا کردن‌ پسران‌ خود به‌ پيشه‌ يا حرفه‌ و فن‌ خود و کارآموزي‌ آنان، فرزندان‌ خود را با کار و ارتباط‌ با مردم‌ و کسب‌ درآمد، آشنا ساخته‌ يا به‌ آنها «ادب» يعني‌ آئين‌ معاشرت‌ با مردم‌ را مي‌آموزند. اين‌ وظيفه‌ پدرانه‌ با شيوه‌ غيرطبيعي‌ برخي‌ جوامع‌ مسخ‌ شده‌ صنعتي، بين‌ فرزند و پدر و يا والدين، بعلت‌ جدائي‌ روحي‌ و گاه‌ حتي‌ جسمي‌ به‌ وجود آمده‌ و عدم‌ انتقال‌ تجربه‌ از والدين‌ به‌ فرزندان، کاهش‌ يافته‌ است. اسلام‌ به‌ پيروي‌ از طبيعت، تربيت‌ فرزندان‌ را وظيفه‌ والدين‌ و در مواردي، به‌ طور مشخص‌ براي‌ پدر يا مادر قرار داده‌ و مانعي‌ ندارد که‌ پدران‌ درصورت‌ اضطرار يا مصلحت، بخشي‌ از اين‌ وظيفة‌ خود را به‌ افراد يا نهادها و سازمانهاي‌ اجتماعي‌ شايسته‌ بسپارند.

4. اداره‌ اجتماع: همانگونه‌ که‌ در حکمت‌ عملي، «تدبير منزل» بيشتر بر عهده‌ زن‌ است، «سياست‌ مدن» يا تدبير امور کشور و عمران‌ آن‌ و اداره‌ جامعه‌ مدني، در مواردي‌ بيشتر بر عهده‌ مرد گذاشته‌ شده‌ و در جامعه‌شناسي‌ خانواده‌ نيز مي‌توان‌ سهم‌ مرد را بيشتر به‌ وظايف‌ بيرون‌ از خانواده‌ يعني‌ جامعه‌ دانست.

در نظر اسلام، زن‌ باعتبار انسان‌ بودن‌ خود (که‌ کاملاً‌ با مرد مساوي‌ است)، حق‌ شرکت‌ در تمام‌ مشاغل‌ آزاد و اداري، اعم‌ از خدماتي، توليدي، توزيعي، صادراتي، وارداتي، کشاورزي‌ صنعتي، علمي، دانشگاهي، و... را دارد ولي‌ نظر به‌ اينکه‌ اسلام‌ براي‌ پيشگيري‌ روابط‌ ناسالم‌ دو جنس‌ مخالف، و جاذبه‌هاي‌ جنسي‌ شديدي‌ که‌ در ميان‌ آنان‌ هست‌ و مي‌تواند منشأ زيانهاي‌ بزرگ‌ اجتماعي‌ و خانوادگي‌ شود، ورود زن‌ را به‌ کارهائي‌ که‌ سبب‌ تماس‌ مستقيم‌ و مستمر با مردان‌ مي‌شود، تشويق‌ نمي‌کند بلکه‌ ترجيح‌ مي‌دهد که‌ با ملايمت‌ و نه‌ اجبار، زنان‌ را به‌ کار در محيطهاي‌ سالمتر تشويق‌ نمايد. با وجود اين‌ گاهي‌ به‌ سبب‌ ضرورتهاي‌ اجتماعي‌ و نياز به‌ کار زنان، از لحاظ‌ مذهبي، کار زنان‌ در جامعه‌ بر آنها ضروري‌ و واجب‌ مي‌شود و از اينرو امروز زنان‌ مسلمان‌ در بيشتر جوامع‌ اسلامي‌ از جمله‌ در جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ به‌ سبب‌ اجازه‌ اسلام، توانسته‌اند در همه‌ گونه‌ مشاغل‌ سياسي‌ و اداري‌ و قضائي‌ يا خدماتي‌ و بازرگاني‌ وارد شوند و سهم‌ مهمي‌ در هر جامعه‌ دارند. بجز چند مورد که‌ تکليف‌ آن‌ از دوش‌ زنان‌ برداشته‌ شده‌ است.

 

ج‌ - فرزند:

با ورود فرزند به‌ دائرة‌ خانواده، حقوقي‌ جديد به‌ وجود مي‌آيد و تکاليف‌ و کارکردهائي‌ جديد براي‌ پدر و مادر نيز متولد مي‌شود که‌ بايستي‌ جزء کارکردهاي‌ خانواده‌ به‌ حساب‌ آيد، مانند حراست‌ از تن‌ و جان‌ و بهداشت‌ و سلامت‌ کودک، و نيز پرورش‌ رواني‌ و فکري‌ کودک‌ مانند آموزش‌ دانش‌ و سواد و خط‌ و علوم‌ و فنون‌ لازم‌ و اخلاق، آداب‌ زندگي‌ خانوادگي‌ و اجتماعي‌ و از همه‌ مهمتر در ادياني‌ مانند اسلام‌ - که‌ دانش‌ و کار و اخلاق‌ و آداب‌ زندگي‌ و ايدئولوژي‌ و کار نيک‌ از دين‌ جدا نيست‌ و جزء آداب‌ ديني‌ و عبادت‌ شمرده‌ و سبب‌ رضاي‌ خداوند مي‌شود - آشنا سازي‌ فرزندان‌ با دين‌ و آئين‌ الهي‌ است.

اسلام‌ براي‌ والدين، کارکردهاي‌ ديگري‌ نيز دربارة‌ فرزندان‌ گذاشته‌ است‌ که‌ داراي‌ ظرافتهاي‌ بسيار است‌ برخي‌ از اين‌ کارکردها صورت‌ وظيفه‌ اخلاقي‌ براي‌ والدين‌ يا پدر و مادر را دارد و مربوط‌ به‌ پيش‌ از تولد کودک‌ است‌ که‌ به‌ نظر مي‌رسد تأثيرات‌ نسلي‌ (ژنتيک) دارد و به‌ سلامت‌ جسمي‌ و روحي‌ فرزند مربوط‌ مي‌شود و شامل‌ خوراک‌ والدين‌ - مخصوصاً‌ خوراک‌ مادر - و طهارت‌ ظاهري‌ و باطني‌ آنان‌ مي‌شود.

بعد از تولد نيز والدين‌ وظايفي‌ دارند از جمله، گذاشتن‌ نامهاي‌ زيبا و الهامبخش‌ پاکي‌ و انسانيت‌ (و پرهيز از نامهاي‌ ناپسند) و همچنين‌ وظايف‌ مارد در رعايت‌ شير (مستحب‌ است‌ که‌ شير خود را به‌ فرزند بدهد و اين‌ کار با رعايت‌ پاکي‌ روحي‌ و بهداشت‌ خوراک‌ باشد). از پيامبر«ص» روايت‌ شده‌ است‌ که:

«براي‌ کودک، شيري‌ بهتر از شير مادر نيست، مادر شراب‌ ننوشد و....»

در منابع‌ حقوق‌ و اخلاق‌ اسلامي‌ بيشترين‌ تأکيد بر روي‌ تربيت‌ و آموزش‌ کودک‌ و ارشاد وي‌ براي‌ زندگي‌ در جامعه‌ است‌ و خير و شر فرزند به‌ والدين‌ مربوط‌ است، مراحل‌ تربيتي‌ کودک‌ و نوجوانان‌ را به‌ سه‌ دوره‌ هفت‌ ساله‌ تقسيم‌ نموده‌ که‌ در هفت‌ سال‌ اول‌ بايد کودک‌ را به‌ غرايز کودکي‌ خود واگذاشت‌ تا از راه‌بازي‌هاي‌ کودکانه‌ به‌ رشد شخصيت‌ بپردازد و در هفت‌ ساله‌ دوم‌ به‌ آموختن‌ خط‌ و زبان‌ و فرهنگ‌ و ورزشهاي‌ مفيد مانند شنا و سواري‌ و در هفت‌ سال‌ سوم‌ به‌ آشنايي‌ با وظائف‌ شرعي‌ و قانوني‌ و اخلاقي‌ بپردازد و در آخر دوره‌ سوم‌ آخرين‌ وظيفه‌ رسمي‌ و مستقيم‌ وي‌ تشکيل‌ خانواده‌ براي‌ فرزندان‌ است.

 

‌‌4. کارکرد خانواده‌

4. 1. حفظ‌ نسل:

اصلي‌ترين‌ کارکرد طبيعي‌ خانواده، عبارت‌ از توليد فرزندان‌ و نگهداري‌ آنان‌ است. دخالت‌ اراده‌ بشر در اين‌ «ثمره‌ زندگي» سبب‌ شده‌ که‌ در برخي‌ جوامع‌ و برخي‌ خانواده‌ها با وسائل‌ مخصوص‌ مانع‌ به‌ وجود آمدن‌ فرزند شوند و اراده‌ و عمل‌ بشر در نقطه‌ برابر و خصمانه‌اي‌ با طبيعت‌ و اهداف‌ آن‌ قرار گيرد. اسلام‌ به‌ سبب‌ تطابق‌ و هماهنگيش‌ با طبيعت، به‌ اين‌ کارکرد اهميت‌ بسيار مي‌دهد و پيامبراکرم(ص) دراين‌باره‌ مي‌فرمود که‌ «من‌ به‌ فرزند آوردن‌ شما افتخار مي‌کنم...» و براي‌ تشويق‌ مادران‌ به‌ فرزنددار شدن، دوران‌ حاملگي‌ را براي‌ آنها همچون‌ عبادت‌ بزرگي‌ براي‌ او دانسته‌ است. مگر آنکه‌ با مصالح‌ مهمتري‌ تزاحم‌ يابد.

يکي‌ از نقاط‌ مهم‌ اين‌ کارکرد، حفظ‌ و نگهباني‌ دقيق‌ از خط‌ توارث‌ و نسب‌ انسان‌ و خانواده‌ها و جلوگيري‌ از اشتباه‌ نسبها (يا اختلاط‌ انساب) است. براي‌ حمايت‌ از اين‌ نقطه‌ مهم‌ خانواده‌ است‌ که‌ اسلام‌ از روابط‌ آزاد زن‌ و مرد در جامعه‌ گريزان‌ است‌ و زن‌ و مرد مخصوصاً‌ زنان‌ را به‌ «عفت» و پاکدامني‌ دعوت‌ مي‌کند و نوعي‌ پوشش‌ را براي‌ او واجب‌ مي‌شمرد که‌ به‌ آن‌ «حجاب» مي‌گوئيم.

 

4. 2. انتقال‌ تجربه:

کارکرد مهم‌ ديگر خانواده‌ آموزش‌ زندگي‌ فردي‌ و اجتماعي‌ به‌ فرزندان‌ و انتقال‌ تجربه‌هاي‌ به‌ دست‌ آمده‌ در طول‌ زندگيهاي‌ پر ماجراي‌ زن‌ و مرد است. اين‌ کارکرد و وظيفة‌ خانواده‌ سبب‌ نگهباني‌ فرزندان‌ (پسر يا دختر) از خطرات‌ طبيعي‌ و يا اجتماعي‌ و بشري‌ مي‌شود. اين‌ کارکرد پس‌ از بلوغ‌ و حتي‌ پس‌ از استقلال‌ فرزندان‌ و جدا شدن‌ آنان‌ نيز بسيار مهم‌ و ضروري‌ است.

اسلام‌ به‌ اين‌ مهم‌ توجه‌ بسيارکرده‌ و دستورهاي‌ فراواني‌ دراين‌باره‌ آورده‌ و خانواده‌اي‌ را که‌ از اين‌ کارکرد تهي‌ باشد و نمونه‌هاي‌ آن‌ در غرب‌ فراوان‌ است، مي‌توان‌ خانواده‌ مسخ‌ شده‌ دانست.

 

4. 3. پرورش‌ روحي‌ و فکري‌ فرزندان:

پدر و مادر موظف‌ به‌ پرورش‌ و هدايت‌ روح‌ و انديشه‌ و شکل‌ دادن‌ به‌ شخصيت‌ و منش‌ فرزندان‌ مي‌باشند همانگونه‌ که‌ يک‌ باغبان‌ به‌ رشد طبيعي‌ و سلامت‌ درختان‌ خود اهميت‌ مي‌دهد و توجه‌ مي‌کند.

يکي‌ از اين‌ وظايف، آموزش‌ علم‌ و فن‌ و هنر به‌ فرزندان‌ است‌ تا بتوانند به‌ قدر استعداد خود ترقي‌ کنند. وظيفة‌ ديگر، آموزش‌ اخلاق‌ و اجتماعي‌ بارآوردن‌ و روش‌ معاشرت‌ و پرورش‌ عواطف‌ انساني‌ فرزندان‌ و تقويت‌ روح‌ همکاري‌ و محبت‌ به‌ ديگران، خدمت‌ به‌ جامعه، و درک‌ مسئوليتهاي‌ فردي‌ و اجتماعي‌ و خانوادگي‌ است.

اين‌ نقش‌ شامل‌ رفتار عاطفي‌ ماهرانه‌ والدين‌ براي‌ جلوگيري‌ از (عقده‌هاي‌ کم‌محبتي‌ و سرخوردگي‌ و - کمبود عواطف‌ پدر فرزندي‌ يا مادر فرزندي، بحرانهاي‌ روحي‌ - بي‌ تفاوتي‌ و افسردگي‌ - و احساس‌ نا امني‌ و ترس‌ و سرگرداني) نيز مي‌شود و اسلام‌ به‌ تاثيرات‌ عميق‌ جامعه‌ شناختي‌ آن‌ توجه‌ داشته‌ است.

 

4. 4. انتقال‌ فرهنگ‌ و زبان:

خانواده، مسئول‌ آموزش‌ زبان‌ مادري‌ و ملي‌ به‌ فرزندان‌ و آشناسازي‌ آنان‌ با فرهنگ‌ ملي‌ و بومي‌ و دادن‌ شعور اجتماعي‌ براي‌ هماهنگي‌ در بينش‌ و جهان‌ بيني‌ با افراد جامعه‌ خود است.

در اسلام، خانواده‌ مکلف‌ است‌ که‌ جهان‌ بيني‌ صحيح‌ الهي‌ و اسلامي‌ يعني‌ «اصول‌ دين» را به‌ فرزند خود بياموزند و او را با اصول‌ عمده‌ قوانين‌ ديني‌ (احکام‌ شرعي) آشنا سازند و از (محرمات) يعني‌ کارهاي‌ غيرقانوني‌ و ممنوع‌ پرهيز دهند. در نظر اسلام، خانواده‌ مسئول‌ نگهباني‌ ارزشهاي‌ ديني‌ و مکتبي‌ اخلاقي‌ و ملي‌ و مأمور آموزش‌ آن‌ به‌ اعضاي‌ خود مي‌باشد.

 

4. 5. ايجاد آرامش‌ رواني:

از نظر رواني، زن‌ داراي‌ عواطفي‌ رقيق‌ و قلبي‌ مهربان‌ و داراي‌ غريزه‌ پرستاري‌ و مهرورزي‌ و صلحجوئي‌ و طبيعي‌ يک‌ زن‌ سالم‌ بدور از پرخاش‌ و جنگ‌ و خصومت‌ است، از اينرو وجود او همواره‌ مي‌تواند و به‌ طور طبيعي، بايد تعديل‌ کنندة‌ احساسات‌ خشونتبار و جنگجويانه‌ مرد در بيرون‌ و در خانه‌ باشد.

از برکت‌ همين‌ ويژگي‌ زن‌ سالم‌ در خانه‌ و خانواده، انتظار مي‌رود که‌ زن‌ و خانواده‌ اثر آرامبخشي‌ و ايجاد رواني‌ داشته‌ باشد و خانه‌ براي‌ اعضاي‌ آن‌ آسايش‌ و تعادل‌ رواني‌ و عصبي‌ به‌ بار

بياورد و محيط‌ زندگي‌ عاطفي‌ و شيرين‌ شود و حتي‌ اين‌ عاطفي‌ و لطيف‌ شدن‌ آن‌ از خانه‌ به‌ کوچه‌ و بازار و جامعه‌ منتقل‌ گردد. زن‌ در قرآن‌ سبب‌ آرامش‌ مرد و خانه‌ آسايشگاه‌ آرام‌ بخشي‌ براي‌ همه‌ خانواده‌ معرفي‌ شده‌ (آيه‌ 21 - سوره‌ روم) در اين‌ آيه‌ يکي‌ از نعمتهاي‌ خداوند را ايجاد دوستي‌ و ترحم‌ و نرمدلي‌ بين‌ زن‌ و شوهر دانسته‌ است. البته‌ متقابلاً‌ شوهر باعث‌ نوعي‌ آرامش‌ در زن‌ مي‌شود. که‌ موجب‌ آسايش‌ و کمال‌ زن‌ خواهد بود.

 

4. 6. ساختن‌ جامعه‌اي‌ سالم‌ و نيرومند:

عموماً‌ در جامعه‌شناسي‌ به‌ چند کارکرد معروف‌ براي‌ خانواده‌ بسنده‌ مي‌کنند در صورتي‌ که‌ در نظر اسلام، وظايف‌ و کارکردهاي‌ خانواده‌ منحصر به‌ همان‌ چند کارکرد اولي‌ مانند ايجاد نسل‌ و تربيت‌ و حفظ‌ و نگهداري‌ فرزند نيست‌ بلکه‌ چون‌ خانواده‌ خشت‌ بناي‌ جامعه‌ است‌ نقش‌ عمده‌اي‌ در ساختار جامعه‌ و ساختن‌ يک‌ جامعه‌ سالم‌ و نيرومند دارد. در اسلام، مسئوليت‌ اجتماعي‌ شامل‌ همه‌ افراد جامعه‌ و خانواده‌ مي‌شود. در اسلام، «همه، مسئول‌ همه» مي‌باشند (کُلکم‌ راع‌ و کُلکم‌ مسئول‌ عن‌ رعيته). هر خانواده‌ با تلطيف‌ و آرامش‌ بخشيدن‌ به‌ روح‌ و اعصاب‌ مرد و ديگر اعضاي‌ خود و با تربيت‌ صحيح‌ فرزندان‌ شايسته، براي‌ بهسازي‌ جامعه‌ مهمترين‌ گام‌ را در ساختن‌ جامعه‌ سالم‌ و پيشگيري‌ و جلوگيري‌ از فساد و جنايت‌ و جرم‌ و تبهکاري‌ برمي‌دارد.

 

4. 7. هدايت‌ غريزه‌ و نياز جنسي:

زناشويي، نياز جنسي‌ طرفين‌ را برطرف‌ مي‌سازد و همين‌ کارکرد است‌ که‌ ضمن‌ جلوگيري‌ از مفاسد تجرد و بيماريها يا جرائم‌ ناشي‌ از آن، سبب‌ توليد نسل‌ مي‌گردد.

خانواده‌اي‌ که‌ داراي‌ فرزنداني‌ باشد مسئول‌ کنترل‌ و هدايت‌ غرايز آنان‌ و تسهيل‌ زناشويي‌ پسران‌ و دختران‌ اعضاي‌ خانواده‌ نيز هست، از اينرو بدون‌ خانواده‌ اين‌ کارکرد دشوارهائي‌ دارد يا ناقص‌ و يا معلق‌ مي‌ماند.

 

4. 8. کارکردهاي‌ ديگر خانواده:

براي‌ خانواده‌ در برخي‌ شرايط‌ و برخي‌ جوامع‌ و اقشار جامعه‌ کارکردهاي‌ ديگري‌ نيز به‌ وجود مي‌آيد. از جمله‌ نقش‌ اقتصادي‌ خانواده‌ است. در برخي‌ جوامع‌ زنان‌ در مزرعه‌ و يا کارگاه‌ خانوادگي‌ يا در خانه‌ کار يا توليد مي‌کنند و به‌ اقتصاد خرد و کلان‌ و درآمد خانواده‌ و ملي‌ کمک‌ مي‌رسانند. حداقل‌ نظريه‌ اسلام‌ دراين‌ خصوص، جلوگيري‌ از هدر دادن‌ ثروتهاي‌ ملي‌ و ايجاد نوعي‌ تعادل‌ اقتصادي‌ به‌ وسيله‌ «قناعت» و «صرفه‌جوئي» و جلوگيري‌ از «اسراف» و «تبذير» است. کارکردهاي‌ خانواده‌ و تاثير آن‌ را تا حدي‌ مي‌توان‌ بالا برد که‌ آن‌ را بتوان‌ مؤ‌ثر دربرقراري‌ صلح‌ و عدالت‌ اجتماعي‌ و جهاني‌ مؤ‌ثر در تغييرات‌ و تحولات‌ اجتماعي‌ و تاريخ‌ دانست.

 

‌‌5. ارزش‌ اجتماعي‌ خانواده‌

با تمام‌ اهميتي‌ که‌ در برخي‌ فرهنگها به‌ خانواده‌ داده‌ مي‌شود مي‌توان‌ ادعا کرد که‌ هيچيک‌ باندازه‌ اسلام‌ براي‌ خانواده‌ در جامعه‌ و زندگي‌ فردي‌ و اجتماعي‌ ارزش‌ نگذاشته‌ است. زيرا معيار «ارزش» و اندازه‌گيري‌ آن، اندازة‌ گستره‌ «نقش» آن‌ است‌ و همانگونه‌ که‌ فهرست‌ وار گفتيم، نقش‌ خانواده‌ در اسلام‌ از ديد جامعه‌ شناختي‌ با توجه‌ به‌ کارکردهاي‌ آن‌ هم‌ بيشتر، و هم‌ مهمتر است‌ يعني‌ هم‌ در کميت‌ و هم‌ در کيفيت‌ گسترده‌ است‌ از اينرو مي‌توان‌ از عمق‌ و اهميت‌ نقش‌ خانواده، در اسلام‌ ارزش‌ بالا و والاي‌ آن‌ را در اين‌ مکتب‌ و آئين‌ جستجو کرد و يافت. يکي‌ از نقاطي‌ که‌ مي‌توان‌ از آن‌ زاويه‌ به‌ ارزيابي‌ اهميت‌ و ارزش‌ خانواده‌ پرداخت، تاثير سازنده‌ يا مخرب‌ خانواده‌ در «امنيت‌ اجتماعي» است، محاسبه‌ مالي‌ و کاري‌ وظايف‌ و عمليات‌ انتظامي‌ و قضائي‌ (فعاليتهاي‌ پليس‌ شهري‌ و بيرون‌ شهر و حجم‌ کار دستگاه‌ قضايي‌ و زندانها و حجم‌ هزينه‌هاي‌ آن‌ و پي‌آمدهاي‌ اين‌ اقدامات‌ پليسي‌ و قضائي‌ (اعدامها و زندانها) در بازمانده‌ آن‌ خانواده‌ و تاثير تصاعدي‌ آن) مي‌تواند ما را به‌ عمق‌ و اهميت‌ اين‌ نقش‌ خانواده‌ راهنمايي‌ کند.

نقش‌ ديگر خانواده، تأثير آن‌ در توجه‌ فرزندان‌ به‌ دانش‌ و فن‌ و يا هنر است‌ که‌ بکمک‌ دولت‌ و دستگاههاي‌ دولتي‌ يا سازمانها و نهادهاي‌ ديگر اجتماعي، به‌ جاي‌ تحويل‌ دادن‌ يک‌ مرد و يا زن‌ کم‌ سواد و کم‌ ارزش، دانشمنداني‌ بزرگ‌ و محقق‌ و مخترع‌ و مکتشف‌ و هنرمند به‌ جامعه‌ تحويل‌ دهد و سطح‌ دانش‌ و تمدن‌ بشري‌ را بالا ببرد. همچنين‌ مي‌توان‌ تأثير خانواده‌ را در ايجاد نسل‌ سالم‌ و قوي‌ يا بالعکس‌ نسلي‌ ضعيف‌ و يا روان‌نژند؛ در يا در ايجاد جامعه‌اي‌ مولد و فعال‌ و جواناني‌ فرومانده‌ و تنبل‌ و بدون‌ فعاليت، بررسي‌ کرد و ارزيابي‌ نمود. اگر خانواده‌ها انسانهائي‌ منحرف‌ و ناسالم‌ به‌ جامعه‌ تحويل‌ دهند محال‌ است‌ که‌ از مجموعه‌ آن‌ افراد، جامعه‌اي‌ سالم‌ و غيرمنحرف‌ به‌ وجود آيد و تحقيقات‌ و آمارها نشان‌ مي‌دهد که‌ همه‌ تبهکاران‌ در خانواده‌ و در دوران‌ کودکي‌ يا جواني‌ دچار نابساماني‌ شده‌اند يا از تربيت‌ صحيح‌ بدور مانده‌اند.

بشر اگر جامعه‌اي‌ سالم‌ و به‌ دور از انحرافات‌ و آسيبهاي‌ اجتماعي‌ و محيطي‌ دور از تبهکاري‌ و جرم‌ و جنايت‌ بخواهد بايد اول‌ به‌ اصلاح‌ ساختار خانواده‌ و تصحيح‌ رفتار والدين‌ و سالم‌سازي‌ روابط‌ افراد خانواده‌ بپردازد و بايد نخست‌ والدين‌ نقش‌ وظايف‌ خود و خانواده‌ را به‌ خوبي‌ بياموزند و انجام‌ بدهند.

از ديدگاه‌ جامعه‌شناسي، طرح‌ اسلام‌ براي‌ يک‌ خانواده‌ (با رعايت‌ تمام‌ شرطهايي‌ که‌ براي‌ آن‌ گذاشته) کاملترين‌ طرحها و برنامه‌ها براي‌ ساختن‌ يک‌ جامعه‌ سالم‌ و بدون‌ آسيب‌ (يا با کمترين‌ آسيب) اجتماعي‌ است، و مي‌تواند طرحي‌ جهاني‌ براي‌ همه‌ ملتها باشد.

 

6. آفات‌ خانواده‌

در پايان‌ نگاهي‌ کوتاه‌ به‌ آسيب‌شناسي‌ خانواده‌ و آفات‌ آن‌ مي‌اندازيم:

خانواده‌ مانند هر پديدة‌ ديگر مي‌تواند داراي‌ اوصافي‌ همچون‌ زيبا، زشت، خوشبخت‌ و بدبخت. سالم‌ و بيمار و آسيب‌ ديده‌ و بي‌آسيب‌ باشد. عوامل‌ گوناگوني‌ مي‌توانند به‌ خانواده‌ آسيب‌ برسانند يا مانند طلاق‌ آن‌ را به‌کلي‌ از هم‌ فرو بپاشند. انواع‌ اعتياد به‌ الکل‌ و مواد مخدر، ارتکاب‌ جرم‌ و جنايت‌ و داشتن‌ مشاغل‌ ممنوع‌ و مجرمانه، به‌ خانواده‌ آسيبهاي‌ شديد مي‌رساند؛ برخي‌ پديده‌هاي‌ به‌ ظاهر عادي‌ مانند صنعتي‌ شدن‌ يا حتي‌ وجود رسانه‌هاي‌ گروهي‌ مثل‌ تلويزيون، شهرنشيني‌ روستائيان‌ يا اقامت‌ در خارج‌ از کشور و گاهي‌ هسته‌اي‌ شدن‌ خانواده‌ و دور شدن‌ فرزندان‌ و والدين‌ و خانواده‌ گسترده‌ خود يا فرزند نياوردن‌ زن‌ يا شوهر يا کمبود عواطف‌ در بين‌ همسران‌ و برخي‌ بحرانهاي‌ روحي‌ مي‌تواند سبب‌ جدايي‌ روحي‌ ميان‌ اعضاي‌ خانواده‌ و در نتيجه‌ سستي‌ جاذبه‌هاي‌ جمعي‌ خانواده‌ و نابساماني‌ آن‌ يا حتي‌ جدائي‌ زن‌ و شوهر و فرزندان‌ گردد.

ما در اينجا به‌ طلاق‌ بسنده‌ مي‌کنيم‌ اساساً‌ طلاق‌ در نظر اسلام، کاري‌ ناپسند و منفور است‌ و پيامبر در حديثي‌ فرمود: «مبغوضترين‌ حلالها نزد ما طلاق‌ است». تمام‌ دستورهاي‌ اخلاقي‌ و مقررات‌ حقوقي‌ خانواده‌ و زناشويي‌ در اسلام‌ براي‌ استواري‌ خانواده‌ و کاهش‌ جدائيها و طلاق‌ است. طلاق‌ در اسلام، يک‌ عمل‌ جر‌احي‌ ضروري‌ علاج‌ نهايي‌ اضطراري‌ است‌ و نبايستي‌ بر اساس‌ عواطف‌ و خشم‌ و احساسات‌ کور بي‌منطق‌ باشد و طلاقهائي‌ که‌ در حال‌ مستي‌ و جنون‌ و خشم‌ و يا اکراه‌ باشد معمولاً‌ باطل‌ مي‌دانند. يک‌ شرط‌ اساسي‌ در طلاق، حضور و شهادت‌ دو فرد وارسته‌ و پاک‌ و باشخصيت‌ است‌ (که‌ در اصطلاح‌ فقهي‌ به‌ آنها دو عادل‌ مي‌گويند) و همين‌ افراد گاهي‌ با دخالت‌ خود مانع‌ طلاق‌ مي‌شوند. طلاق‌ اگرچه‌ آفت‌ خانواده‌هاست‌ ولي‌ گاهي‌ جلوگيري‌ از آن‌ آفت‌ جامعه‌ مي‌شود و به‌ امنيت‌ و سلامت‌ آن‌ آسيب‌ دارد مي‌آورد. کوشش‌ اديان‌ و مصلحين‌ و مديران‌ جامعه‌ در حفظ‌ جامعه‌ از آسيب‌ بايستي‌ در پايه‌گذاري‌ صحيح‌ حقوقي، جامعه‌ شناختي‌ و اخلاقي‌ خانواده‌ - به‌ خصوص‌ در مرحله‌ زناشويي‌ - باشد و سيل‌ را بايد در سرچشمه‌ آن‌ بست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:5  توسط معصومه کریمی  | 

فیمنیسم و زن

«مربي‌ انسان‌ها زن‌ است. سعادت‌ و شقاوت‌ کشورها وابسته‌ به‌ وجود زن‌ است. زن‌ با تربيت‌ مهم‌ خود انسان‌ درست‌ مي‌کند و با تربيت‌ صحيح‌ کشور را آباد مي‌کند.... زن‌ مبدأ همه‌ سعادت‌ها بايد باشد». (امام‌ خميني)(1)

در اين‌ مقاله، نخست‌ به‌ شناخت‌ ماهيت‌ تازه‌ گفتمان‌ فمنيستي‌ در غرب‌ پرداخته‌ايم، سپس‌ از مراحل‌ و ويژگي‌هاي‌ فمنيسم‌ ايراني‌ سخن‌ گفته‌ايم‌ و از طريق‌ شناخت‌ اين‌ دو بُعد، به‌ الگوي‌ مورد نظر امام(ره) پراخته‌ و با استعانت‌ از سيره‌ عملي‌ و نظري‌ ايشان‌ بين‌ دو بُعد ايدئولوژيک‌ و مصداقي‌ گفتمان‌ نوين‌ مدرنيسم‌ تفکيک‌ قائل‌ شده‌ايم، سپس‌ «اثبات‌ مصاديق» و «نفي‌ ايدئولوژيک» را به‌ مثابه‌ ديدگاه‌ نهايي‌ امام(ره) مطرح‌ نموده‌ايم.

 

تحول‌ گفتماني‌ «فمنيسم»

فمنيسم‌ به‌ مثابه‌ يک‌ ديدگاه‌ اروپائي، عقيده‌اي‌ متعلق‌ به‌ قرن‌ هجدهم(2) مي‌باشد که‌ امروزه‌ ديگر چندان‌ محل‌ بحث‌ نيست‌ اما شکل‌گيري‌ رويکردهاي‌ روشنگرانه، مدرن‌ و پُست‌ مدرن‌ در حوزه‌ تفکر فمنيستي‌ موضوعات‌ حساس‌ و تازه‌اي‌ را در خصوص‌ «زن‌ و جهان‌ خارج» مطرح‌ مي‌سازد(3) که‌ ما را وامي‌دارد تا از «گفتمان‌ کنوني‌ فمنيستي» سخن‌ گفته‌ و در مقام‌ پاسخ‌ به‌ پرسش‌ اصلي‌ در بستر نظري‌ و عملي‌ اين‌ گفتمان‌ برآئيم.

 

‌‌الف‌ - ابعاد گفتمان‌ مدرن‌ فمنيسم‌

وجوه‌ مميٍّزه‌ فمنيسم‌ مدرن، نسبت‌ به‌ نگرش‌ کلاسيک‌ فمنيستي‌ عبارتنداز:

-1 در رويکرد مدرن، زن‌ صرفاً‌ به‌ عنوان‌ يک‌ موضوع‌ که‌ وضعيت‌ او بايد بهبود يابد، مطرح‌ نيست‌ بلکه‌ فراتر از آن، «فمنيسم» تبديل‌ به‌ يک‌ «منظر» شده‌ که‌ کليه‌ مسايل‌ از آن‌ منظر به‌ نقد گذاشته‌ مي‌شود. در رويکرد سنتي‌ فمينيزم، سعي‌ در تغيير شرايط‌ زنان‌ مي‌شد(4) حال‌ آنکه‌ مد‌عاي‌ نوين‌ فمنيسم، تغيير جهان‌ است. فلسفه‌ و غايت‌ اين‌ تلاش‌ با آنچه‌ در دهه‌هاي‌ قبل‌ ملاک‌ بود، متفاوت‌ شده‌ است.(5)

-2 رويکرد جديد جوهره‌اي‌ دارد که‌ آن‌ را به‌ حد‌ يک‌ «گفتمان» مي‌رساند. در نگرش‌ کلاسيک‌ بيشتر شاهد تلاش‌هاي‌ تک‌ افتاده‌ با اغراض‌ سياسي‌ اجتماعي‌ مي‌باشيم‌ که‌ صرفاً‌ به‌ احقاق‌ برخي‌ حقوق‌ گرايش‌ داشتند، به‌ گفته‌ «جرج‌ دابي»(Georges Duby) زن‌ فراتر از سطح‌ يک‌ «فرد»، به‌ «مقوله‌اي‌ تاريخي» بدل‌ شده‌ است،(6) مقوله‌اي‌ با چارچوب‌ فلسفي‌ مشخص‌ و مدون(7) که‌ به‌ آن‌ شأنيت‌ «ايدئولوژي» بودن‌ مي‌دهد.

-3 اين‌ رويکرد از قابليت‌ بالاي‌ «توليد» و «بازتوليد» برخوردار است. به‌ اين‌ معني‌ که‌ برخلاف‌ ديدگاههاي‌ فمنيستي‌ سابق‌ که‌ با پذيرش‌ چارچوب‌ نظري‌ حاکم‌ صرفاً‌ خواستار بهبود مؤ‌لفه‌هاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ بودند؛ اين‌ رويکرد چشم‌انداز تازه‌اي‌ از جهان‌ مي‌خواهد تا در اين‌ فضاي‌ فکري، همه‌ چيز مجدداً‌ «تعريف» شده‌ و «باز توليد ايدئولوژيک» شوند. مهمترين‌ باز توليدهاي‌ صورت‌ گرفته‌ عبارتنداز: باز توليد فرهنگي(8)، باز تعريف‌ خانواده(9)، باز تعريف‌ جنسيت(10)، باز توليد نظام‌ حقوقي.(11)

مجموعة‌ فوق‌ در نهايت‌ «هويت‌ تازه‌اي» براي‌ زن‌ شکل‌ مي‌دهد که‌ زن‌ را از تعلقات‌ پيشينش‌ رها ساخته، بر پايه‌ «اصل‌ زنانگي» او به‌ طراحي‌ حيات‌ فردي، اجتماعي‌ و سياسي‌اش‌ مي‌پردازد.(12)

-4 با تأمل‌ در جريان‌ «هويت‌ سازيِ» نگرش‌ فمنيستي‌ که‌ در ذيل‌ ويژگي‌ سوم‌ آمد، معلوم‌ مي‌شود که‌ گفتمان‌ مدرن‌ فمنيسم، به‌ يک‌ پروسه‌ فعال‌ تبديل‌ شده‌ است‌Dynamic Feminism) )، بنابراين‌ بديهي‌ است‌ که‌ در هر دوره‌ و مرحله، خواستي‌ تازه‌ را مطرح‌ و در بستري‌ تازه‌ اظهار وجود مي‌نمايد. «بهداشت»، «کار» «تحصيل»، «رفاه» و «امنيت»، نقاط‌ آغازين‌ اين‌ جنبش‌ را شکل‌ مي‌دهند(13) که‌ متعاقباً‌ به‌ تاثيرگذاري‌ بر روي‌ «روابط‌ قدرت» در درون‌ واحد سياسي‌ ارتقأ مي‌يابند و امروزه‌ پس‌ از تثبيت‌ مواضع‌ پيشين‌ به‌ حوزه‌ جغرفياي‌ انساني(14) و تغيير معادلات‌ منطقه‌اي‌ و جهاني(15) مي‌پردازد.

 

‌‌ب‌ - پرسش‌ از قدرت‌ سياسي‌

ديدگاه‌هاي‌ کلاسيک‌ در باب‌ زنان، بيشتر به‌دنبال‌ گشايشي‌ در کار زنان‌ بوده‌ و به‌ مقولات‌ مهمي‌ چون‌ جايگاه‌ زن‌ در قدرت‌ سياسي‌ اساساً‌ توجه‌ نداشتند. حتي‌ پس‌ از کسب‌ موفقيت‌هايي‌ چند، هنوز زنان‌ بر اين‌ باور بودند که‌ همة‌ امور اجتماعي‌ و سياسي‌ و مقولة‌ قدرت، صرفاً‌ سرشتي‌ «مردانه» دارند. اين‌ عقيده‌ که‌ قدرت‌ و خشونت‌ همزاد هم‌ هستند و جنس‌ لطيف‌ تاب‌ برتافتن‌ آن‌ را به‌هيچ‌ نحو و در هيچ‌ سطحي‌ ندارد، منجر به‌ آن‌ شد که‌ حتي‌ فمنيست‌ها «قدرت‌ مردانه» را گردن‌ نهند.(16) اما با فراهم‌ آمدن‌ بسترهائي، رابطه‌ «قدرت‌ و مهروزي» که‌ به‌ گفته‌ جوآن‌ مي‌يرjohan) (Meyer تا قبل‌ از آن‌ دو مقوله‌ متفاوت‌ بودند که‌ زنان‌ را از ورود به‌ عرصه‌ سياست‌ بازمي‌داشت،(17) مورد باز تعريف‌ قرار گرفت. اساساً‌ مهمترين‌ کار ويژة‌ «گفتمان‌ جديد فمنيستي» توليد «آگاهي‌ مبتني‌ بر جنسيت» (Gender Consciousness) مي‌باشد.(18) چنانکه‌ «کومتر» در کتاب‌ «جنسيت، قدرت‌ و نظريه‌ فمنيستي» اظهار مي‌دارد، «آگاهي‌ معطوف‌ به‌ جنسيت» نخست‌ متوجه‌ فعاليت‌هاي‌ سياسي‌ شد(19) اما اين‌ آغاز راه‌ بود و در ادامه‌ ادعايي‌ بَس‌ بزرگتر از مساوات‌ سهم‌ سياسي‌ مرد و زن‌ مطرح‌ گرديد. مقدمات‌ اوليه‌ اين‌ نتيجه‌گيري‌ چنين‌ بود:

-1 قدرت‌ سياسي‌ تاکنون‌ در کف‌ مردان‌ قرار داشته‌ و زنان‌ تحت‌ سلطه‌ بوده‌اند.(20)

-2 زنان‌ بايد از زير اين‌ سلطه‌ خود را رها سازند. (رهايي‌ از قدرت‌ مردانه)(21)

-3 قدرت‌ سياسي‌ بايد باز تعريف‌ شود تا از کف‌ مردان‌ خارج‌ گردد.(22)

-4 با تأمل‌ در ماهيت‌ و ابعاد قدرت‌ معلوم‌ مي‌شود که‌ «جنس‌ زن» براي‌ اعمال‌ قدرت‌ مناسب‌تر است.(23)

در نتيجه، «قدرت‌ سياسي» يکي‌ از عناصر اصلي‌ نگرش‌ فمنيستي‌ مطرح‌ مي‌گردد. مطابق‌ اين‌ بينش، قدرت، زنانه‌ مي‌گردد و ادعا مي‌شود که‌ زنان‌ در قياس‌ با مردان‌ از اولويت‌ و توان‌ بيشتري‌ براي‌ به‌ دست‌گيري‌ قدرت‌ برخوردارند.(24) از اين‌ مرحله‌ است‌ که‌ ما شاهد توليد فرهنگ‌ فمنيستي‌ تازه‌اي‌ در اروپا مي‌باشيم.(25)

خروج‌ فمنيسم‌ جديد از دايره‌ رويکردهاي‌ معتدل‌ و قرار گرفتن‌ آن‌ در جبهه‌ راديکال، همان‌ خطري‌ است‌ که‌ به‌ گفته‌ «جان‌ اسکات»(Johan Scott) و «روث‌ پيرسون»(Ruth Pearson) غرب‌ را تهديد مي‌کند و براي‌ مقابله‌ با آن‌ بايد چاره‌اي‌ عاجل‌ انديشيده‌ شود. نقد ايده‌ «قدرت‌ زنانه» و مقابله‌ با «فمنيسم‌ راديکال» در حوزه‌ سياست، پديده‌اي‌ آشکار در جهان‌ غرب‌ مي‌باشد که‌ متاسفانه‌ بواسطه‌ سلطه‌ گفتمان‌ فمنيستي، در ساير کشورها به‌ آن‌ کمتر توجه‌ مي‌شود.(26) تحولات‌ پديدآمده‌ در بستر گفتمان‌ غربي‌ ما را به‌ آنجا رهنمون‌ مي‌شود که‌ تغيير ماهيت‌ قدرت‌ سياسي» را به‌ عنوان‌ مهترين‌ مسئلة‌ گفتمان‌ فمنيستي‌ در عصر حاضر ارزيابي‌ نماييم‌ که‌ هم‌ اکنون‌ به‌ جهت‌دهي‌ نوع‌ فعاليت‌هاي‌ فمنيستي‌ مشغول‌ است. در يک‌ تقسيم‌بندي‌ کلان‌ پاسخ‌هاي‌ ارايه‌ شده‌ را به‌ چند دسته‌ مي‌توان‌ تقسيم‌ کرد:(27)

‌‌-1 شأن‌ موضوعي /Subject

در اين‌ بينش‌ اگر چه‌ زن‌ در سياست، دخيل‌ است‌ ليکن‌ همچون‌ ابزاري‌ براي‌ انتقال‌ پيام‌ عمل‌ مي‌نمايد.

‌‌-2 شأن‌ توليدي /Producer

در اين‌ نگرش‌ اگرچه‌ زن‌ موفق‌ به‌ ورود به‌ عرصه‌ سياستگزاري‌ و تصميم‌گيري‌ در خصوص‌ قدرت‌ و نحوه‌ اعمال‌ آن‌ مي‌گردد وليکن‌ در قالب‌ چارچوب‌ کلان‌ موضوعه‌ توسط‌ جنس‌ مخالف‌ به‌ اين‌ مهم‌ مي‌پردازند.

‌‌-3 شأن‌ بازيگري /Socio-political Actor

در اين‌ سطح‌ از فعاليت‌ سياسي، زنان‌ بالاصاله‌ وارد بازي‌ قدرت‌ شده، آن‌ را تحت‌ تأثير قرار مي‌دهند. اگر چه‌ بحث‌ از «سلطه‌ مطلق‌ زن» بر قدرت‌ سياسي‌ در اين‌ مقام‌ مطرح‌ نيست‌ و مفهوم‌ «قدرت‌ زنانه» به‌ واسطة‌ نقدهاي‌ شديد وارده، پذيرفته‌ نمي‌نمايد وليکن‌ «نزاع‌ با مردان‌ بر سر قدرت» پذيرفته‌ مي‌شود تا زنان‌ به‌ آرمان‌ سلطه‌جويانه‌ خود دست‌ يابند.

‌‌‌نتيجه

بدين‌ ترتيب‌ سوال‌ اصلي‌ گفتمان‌ فمنيستي‌ را «جايگاه‌ زن‌ در قدرت‌ سياسي» شکل‌ مي‌دهد که‌ از حيث‌ معرفت‌شناختي‌ ريشه‌ در اين‌ عقيده‌ دارد که‌ مردان‌ با کنترل‌ قدرت‌ سياسي‌ و تبديل‌ آن‌ به‌ يک‌ پديده‌ «مردانه» طي‌ چندين‌ قرن‌ توانسته‌اند از مزاياي‌ قدرت‌ برخوردار گردند و خشونتي‌ مردانه‌ عليه‌ زنان‌ را به‌ نمايش‌ گذارند.(28) لذا بايد به‌ باز تعريف‌ روابط‌ قدرت‌ بپردازيم‌ تا در آن‌ شاهد تبديل‌ «قدرت‌ خانه» (قدرت‌ پنهان‌ زن) به‌ «قدرت‌ حکومتي» (قدرت‌ آشکار) باشيم.(29) به‌ عبارت‌ ديگر، در حال‌ حاضر با «فمنيسم‌ از نوع‌ سوم» مواجه‌ هستيم‌ که‌ در مباني‌ و اصول‌ فلسفي‌ از انواع‌ پيشين‌ خود متمايز است. لذا چه‌ بسا فمنيست‌هايي‌ را بتوان‌ يافت‌ که‌ در عين‌ قبول‌ حق‌ و جايگاه‌ سياسي‌ زنان، از قبول‌ بُعد سوم‌ سرباز زنند و مايل‌ به‌ انتصاب‌ اين‌ معنا از فمنيسم‌ به‌ خود نباشند.

 

‌‌گفتمان‌ فمنيستي‌ در ايران‌

«ما معتقديم‌ که‌ تجزيه‌ و تحليل‌ نقش‌ شناخت‌ در ديالتيک‌ فرد و جامعه، يعني‌ هويت‌ فردي‌ و ساختار اجتماعي، چشم‌انداز مکمل‌ و قاطعي‌ در مورد همه‌ عرصه‌هاي‌ جامعه‌شناسي‌ به‌ دست‌ مي‌دهد.»(30)

بنابه‌ ادعاي‌ «برگر»(Berger) و «لوکمان» (Luckmann) براي‌ درک‌ هر چه‌ صحيح‌تر پيام‌ها لاجرم‌ بايد به‌ عناصر متشکله‌ «متن» يا «بستر» پيام‌ توجه‌ نمود. به‌ همين‌ خاطر در اين‌ فصل‌ نگاهي‌ خواهيم‌ داشت‌ به‌ «جامعه‌ ايراني» به‌ عنوان‌ «فضاي‌ فکري‌ - اجتماعي‌اي» که‌ انديشه‌ حضرت‌ امام(ره) در آن‌ شکل‌ گرفت‌ و عرضه‌ گرديد. شناخت‌ اين‌ «فضا» از آن‌ حيث‌ که‌ ما را در فهم‌ محتواي‌ انديشه‌ امام(ره) ياري‌ مي‌رساند، ضرورت‌ دارد.

 

‌‌الف‌ - مباني‌ فرهنگي‌

از حيث‌ فرهنگي‌ جريان‌ «فمنيستي» در جامعه‌ ما، دو مقوله‌ را مدنظر داشته‌ است:

-1 فرهنگ‌ ملي‌

-2 فرهنگ‌ مذهبي‌

در بخشي‌ از فرهنگ‌ ملي‌ و ايراني‌ ما که‌ ربطي‌ با اسلام‌ ندارد، شاهد مضامين‌ فراوان‌ ضد‌ زن‌ هستيم. تحقير زن، حذف‌ زن‌ از عرصه‌ فعالت‌ اجتماعي، سلطه‌ نگرش‌ ابزار انگارانه‌ بر روابط‌ زن‌ و مرد، ظلم‌ به‌ زن، و... از جمله‌ نکاتي‌ هستند که‌ در فرهنگ‌ ايراني‌ ما وجود داشته‌ و دارد و به‌شکل‌ مستند توسط‌ فمنيستها طرح‌ و مورد استفادة‌ تبليغاتي‌ قرار مي‌گيرند.(31) اين‌ در حالي‌ است‌ که‌ بُعد مثبت‌ فرهنگ‌ ايراني‌ در برخورد با زن‌ به‌ خاطر اغراض‌ فمنيستي، ناديده‌ گرفته‌ مي‌شود(32) و از اين‌ طريق‌ «حساسيت‌ فرهنگي» مورد نياز براي‌ توجه‌ به‌ انديشه‌هاي‌ فمنيستي‌ در جامعه‌ توسط‌ طرفداران‌ اين‌ نگرش‌ ايجاد مي‌شود. اما در ارتباط‌ با «فرهنگ‌ اسلامي»، نگرش‌ فمنيستي‌ با احتياط‌ کامل، اقدام‌ مي‌کند، از مباحث‌ حقوقي‌ آغاز مي‌نمايد و مباني‌ «حقوق» و «تکاليف» زنان‌ درنظام‌ حقوقي‌ جمهوري‌ اسلامي‌ را مورد تعرض‌ قرار مي‌دهد.(33)

 

‌‌‌ب‌ - مباني‌ اجتماعي

نگرش‌هاي‌ فمنيستي‌ در کشور ما نيز پس‌ از مدتي‌ با استعانت‌ از مولفه‌هاي‌ فرهنگ‌ ملي‌ و متأثر از آموزهاي‌ گفتمان‌ جديد فمنيسم، ايفاي‌ نقش‌ مؤ‌ثر سياسي‌ را خواستار شده‌اند.(34)

نمونة‌ اين‌ رويکرد را مي‌توان‌ در مصر مشاهده‌ کرد. «عز‌ا کَرم» طي‌ پژوهشي‌ در باب‌ «زن‌ و حکومت‌ در مصر» و تحول‌ ديدگاههاي‌ فمنيستي‌ در اين‌ کشور از موضوع‌ «فمنيسم‌ نزد مسلمانان»(Muslem Feminism) که‌ صرفاً‌ جنبه‌ توصيفي‌ داشته‌ و به‌ بيان‌ وضعيت‌ زنان‌ در اين‌ کشور اختصاص‌ دارد به‌ موضوع‌ «فمنيسم‌ اسلامي» (Islamist Feminism) که‌ به‌ تجويزهاي‌ بيان‌ شده‌ توسط‌ مسلمانان‌ براي‌ بهبود شرايط‌ زنان‌ اختصاص‌ دارد بررسي‌ کرده‌ که‌ از حيث‌ سياسي‌ - اجتماعي‌ صراحتاً‌ متوجه‌ قدرت‌ سياسي‌ مي‌باشد.(35)

وقوع‌ انقلاب‌ اسلامي‌ در ايران‌ به‌عنوان‌ يک‌ حرکت‌ رهايي‌بخش‌ که‌ کرامت‌ زنان‌ را به‌ ايشان‌ بازگردانيد(36)، پيشرفتهاي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ که‌ منجر به‌ فعال‌تر شدن‌ نيروهاي‌ انساني‌ و از آنجمله‌ زنان‌ و مشخص‌ شدن‌ توان‌ بالاي‌ آنها براي‌ نيل‌ به‌ اهداف‌ اجتماعي‌ گرديد(37) و به‌ خودباوري‌ زنان‌ و فراهم‌ آمدن‌ بستر امن‌ مورد نياز براي‌ تجلي‌ اين‌ خودباوري‌ منجر شد(38)، تماماً‌ در عطف‌ توجه‌ به‌ وضعيت‌ زنان‌ و پيشرفت‌ آنان‌ در ايران‌ مؤ‌ثر بود. اين‌ وضعيت‌ جديد زنان‌ در ايران‌ که‌ به‌ برکت‌ انقلاب‌ اسلامي‌ پديد آمد، او‌لاً‌ به‌ طرح‌ مشارکت‌ زنان‌ در سطوحِ‌ مختلفِ‌ قدرت، همچون‌ «مجلس‌ خبرگان»، «مجلس‌ شوراي‌ اسلامي»،

«شوراهاي‌ شهر و روستا»، «وزارت»، «ارتش‌ و سپاه»، «قوه‌ قضائيه»، «ديوان‌ عالي‌ کشور» و ساير نهادها و موسسات‌ ويژه‌ از قبيل‌ صدا و سيما، شوراي‌ عالي‌ امنيت‌ ملي‌ و مجمع‌ تشخيص‌ مصلحت‌ نظام‌ منجر‌ شد و همة‌ اين‌ مشارکتهاي‌ سياسي‌ ممکن‌ شد، گرچه‌ افراطيون‌ حتي‌ مسئله‌ رهبري‌ را نيز مستثني‌ نمي‌کنند و سعي‌ در طرح‌ مطالبات‌ افراطي‌ دارند.(39) نيز سعي‌ در زنانه‌ کردن‌ همة‌ روش‌ها و ارزش‌ها و ايجاد تعصبات‌ جنسي‌ کرده‌اند. از اين‌ ديدگاه‌ «منظور از فِمنيسم، مجموعه‌ حرکت‌ها و فعاليت‌هاي‌ اجتماعي‌ است‌ که‌ غالباً‌ به‌وسيله‌ خود زنان‌ انجام‌ مي‌گيرد» و شايد تحت‌ تأثير همين‌ القائات‌ است‌ يکي‌ از کانديداهاي‌ زن‌ مجلس‌ شوراي‌ اسلامي‌ در پاسخ‌ به‌ اين‌ سوال‌ که‌ چرا به‌ فکر ائتلاف‌ با ساير گروههاي‌ سياسي‌ که‌ رهبري‌ آنها را مردان‌ بانفوذي‌ عهده‌دار بوده‌اند، نبوده‌ است‌ تا از اين‌ طريق‌ بتواند به‌ مجلس‌ راه‌ يابد؟ مي‌گويد:

«زنان‌ اول‌ بايستي‌ سعي‌ کنند خودشان‌ تجاربي‌ را انجام‌ دهند و بعد با مردان‌ همکاري‌ کنند... کسي‌ که‌ بيش‌ از همه‌ بر زنانه‌ ماندن‌ اين‌ ائتلاف‌ اصرار داشت‌ خود من‌ بودم»(40)

ثالثاً‌ يک‌ تلاش‌ تشکيلاتي‌ جهت‌ دامن‌ زدن‌ به‌ فمنيزم‌ افراطي‌ ايراني‌ در جريان‌ است‌ زيرا تحليل‌ مي‌کنند که‌ يکي‌ از علل‌ ناکامي‌ حرکت‌هاي‌ سابق، تشکيلاتي‌ نبودن‌ آنها است. يکي‌ از محققان‌ حوزه‌ مسايل‌ زنان‌ در ايران‌ معتقد است:

جامعه‌ ما به‌ سازمان‌ها، احزاب، انجمن‌ها و تشکيلاتي‌ نياز دارد که‌ از طريق‌ پيوند خواسته‌هاي‌ گروه‌هاي‌ اجتماعي‌ و نيازهاي‌ روزمره‌ به‌ تدوين‌ برنامه‌هاي‌ مشخص‌ سياسي، اجتماعي‌ اقدام‌ کنند»(41)

و چهارم‌ آنکه‌ مدام‌ از برگشت‌ناپذيري‌ مطالبات‌ فمنيستي‌ و جبري‌ بودن‌ آن‌ سخن‌ بميان‌ مي‌آورند:

«با توجه‌ به‌ استمرار و وسعت‌ اين‌ حرکت‌ مسلم‌ است‌ که‌ نه‌ از پاي‌ درخواهد آمد و نه‌ دوباره‌ قدم‌ به‌ عقب‌ گذاشته‌ و در وادي‌ دسترسي‌ به‌ الگوهاي‌ انتزاعي‌ سرگشته‌ خواهد شد».(42)

بدين‌ ترتيب‌ نگرش‌ فمنيستي‌ در ايران، با ترکيب‌ با آموزه‌هاي‌ ديني‌ و فرهنگي، آينده‌اي‌ «روشن» براي‌ خود ترسيم‌ مي‌نمايد:

«ترديدي‌ نيست‌ که‌ در آينده‌اي‌ نزديک‌ در پُست‌هاي‌ درجه‌ اول‌ اجرايي‌ مهم‌ - البته‌ متناسب‌ با تلاش‌ و کارآمدي‌ زنان‌ - شاهد حضور زنان‌ در عرصه‌هاي‌ تصميم‌گيري‌ خواهيم‌ بود. آينده‌اي‌ که‌ زن‌ از سايه‌ و حاشيه‌ به‌ روشنايي‌ و متن‌ مي‌آيد و به‌ اين‌ ترتيب‌ بر نيمه‌ تاريک‌ تاريخ‌ نقطه‌ پاياني‌ خواهد گذاشت»(43)

‌‌‌نتيجه

با پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ و مشارکت‌ گسترده‌ زن‌ ايراني‌ در اين‌ تحول‌ عمده‌ که‌ حکايت‌ از توانايي‌ بالاي‌ زنان‌ در تنظيم‌ و هدايت‌ امور جامعه‌ داشت، کرامت‌ اوليه‌ و خودباوري‌ لازم‌ براي‌ تفکر در شأن‌ و جايگاه‌ واقعي‌ زنان‌ فراهم‌ گشت‌ و مطالبات‌ درست‌ و اسلامي‌ و نيز مطالبات‌ افراطي‌ فمنيستي، هر دو زمينة‌ بروز يافته‌اند.

 

‌‌‌امام‌ خميني، زنان‌ و قدرت‌ سياسي

از ميان‌ موضوعات‌ مهمي‌ که‌ در بناي‌ منظومه‌ فکري‌ امام(ره) نقش‌ فعالي‌ داشته، مي‌توان‌ به‌ مقوله‌ «زن» و جايگاه‌ سياسي‌ - اجتماعي‌ او اشاره‌ داشت. حجم‌ مطالب‌ ايراد شده‌ در باب‌ زن‌ توسط‌ امام(ره) چنان‌ زياد و از حيث‌ معنوي، متنوع‌ است‌ که‌ تحليل‌ و نظام‌مند نمودن‌ آنها، به‌ منظور نيل‌ به‌ منطق‌ دروني‌ حاکم‌ بر انديشه‌ امام(ره)، متضمن‌ دقت‌ و صرف‌ وقت‌ بسياري‌ مي‌باشد. حقيقت‌ امر آن‌ است‌ که‌ امام(ره) با توجه‌ به‌ پيچيدگي‌ و اهميت‌ مساله‌ زنان‌ در جامعه‌ - که‌ به‌عنوان‌ يکي‌ از موضوعات‌ اصلي‌ تحليلگران‌ و خبرنگاران‌ خارجي‌ هميشه‌ از امام(ره) درباره‌ آن‌ سوال‌ مي‌شده‌ است‌ - در چندين‌ سطح‌ به‌ ارايه‌ پاسخ‌ پرداخته‌ که‌ عدم‌ توجه‌ به‌ اين‌ «مقام‌ها» منجربه‌ خلط‌ موضوعات‌ و در نتيجه‌ از هم‌ پاشيدگي‌ ديدگاه‌ واحد امام(ره) درخصوص‌ اين‌ موضوع‌ مي‌شود. استناد جريان‌هاي‌ مختلف‌ به‌ گفتارهاي‌ امام(ره) براي‌ اثبات‌ و يا نفي‌ مدعيان‌ فمنيستي‌ از جمله‌ آفات‌ عمده‌اي‌ است‌ که‌ طي‌ سالهاي‌ اخير در جامعه‌ ما بروز کرده‌ است. در اين‌ فصل‌ ضمن‌ تفکيک‌ گونه‌هاي‌ مهم‌ «فمنيسم» به‌ بيان‌ موضع‌ امام(ره) به‌ طور مستقل‌ درباره‌ هر گونه‌ خواهيم‌ پرداخت. بديهي‌ است‌ که‌ موضوع‌ «زن‌ و قدرت‌ سياسي» به‌ خاطر تعلق‌ خاطرش‌ به‌ فمنيسم‌ مدرن‌ و مطرح‌ بودنش‌ در جامعه‌ فعلي‌ ما از توضيح‌ و توجه‌ بيشتري‌ برخوردار است.

 

‌‌الف‌ - حضرت‌ امام(ره) و گونه‌هاي‌ فمنيسم‌

فمنيسم‌ داراي‌ سه‌ گونه‌ اصلي‌ مي‌باشد که‌ در طي‌ چندين‌ قرن‌ تلاش‌ فکري‌ و نظري، اينک‌ به‌ شکل‌ جديدش‌ در جهان‌ و از آن‌ جمله‌ ايران‌ مطرح‌ مي‌باشد.

‌‌

1. فمنيسم‌ «اثبات‌گر»

اين‌ گونه‌ از فمنيسم‌ که‌ در مقابل‌ نگرش‌ «مردسالارانه» براي‌ اولين‌ بار اظهار شد، در پي‌ اثبات‌ موجودي‌ به‌نام‌ زن‌ در عرصه‌ هستي‌ و جامعه‌ بشري‌ است‌ به‌ عبارت‌ ديگر، در مقابل‌ اين‌ فمنيسم‌ کساني‌ قرار داشتند که‌ زن‌ را نه‌ انسان، بل‌ موجودي‌ پست‌تر از مرد مي‌دانستند که‌ مي‌بايد در خدمت‌ اَشرف‌ مخلوقات‌ - يعني‌ مرد - قرار مي‌گيرد. امام(ره) ضمن‌ نفي‌ کامل‌ اين‌ ديدگاه‌ يعني‌ مردسالار افراطي، از پاکي‌ و علو‌ مرتبه‌ زنان‌ در جامعه‌ اسلامي‌ ياد نموده‌ و به‌ جريان‌ رهايي‌ آنها از يوغ‌ نگرش‌هاي‌ ضد فمنيستي‌ جاهلي‌ متعاقب‌ انقلاب‌ نبوي‌ (ص) استناد جسته‌اند:

«روز ولادت‌ سرتاسر سعادت‌ صديقه‌ طاهره... را تهنيت‌ عرض‌ مي‌کنم. اين‌ ولادت‌ با سعادت‌ در زمان‌ و محيطي‌ واقع‌ شد که‌ زن‌ به‌ عنوان‌ يک‌ انسان‌ مطرح‌ نبود... در چنين‌ محيط‌ فاسد و وحشت‌زايي، پيامبر بزرگ‌ اسلام‌ دست‌ زن‌ را گرفت‌ و از منجلاب‌ جاهليت‌ نجات‌ بخشيد. و تاريخ‌ اسلام‌ گواه‌ احترامات‌ بي‌حد‌ رسول‌ خدا(ص) به‌ اين‌ مولود شريف‌ است، تا نشان‌ دهد که‌ زن‌ بزرگي‌ ويژه‌اي‌ در جامعه‌ دارد».(44)

از اين‌ منظر، اسلام‌ اساساً‌ در پي‌ احقاق‌ حقوق‌ زنان‌ است‌ و از اين‌ حيث‌ بر بسياري‌ از جنبش‌ها و ايدئولوژي‌ها که‌ امروزه‌ افتخار «اثبات‌ حقوق‌ زن» را تحت‌ عنوان‌ «فمنيسم» براي‌ خود قايل‌ هستند، مقدم‌ است. تاکيد امام(ره) بر شأن‌ انساني‌ زنان‌ از اين‌ باب‌ بوده‌ و مؤ‌يد مدعيات‌ گونه‌ نخُست‌ فمنيسم‌ مي‌باشد، لذا تسر‌ي‌ آن‌ به‌ ساير موارد مشابه‌ جايز نيست:

«در نظام‌ اسلامي، زن‌ به‌ عنوان‌ يک‌ انسان‌ مي‌تواند مشارکت‌ فعال‌ با مردان‌ در بناي‌ جامعه‌ اسلامي‌ داشته‌ باشد.»(45)

‌‌

2. فمنيسم‌ «مساوات‌طلب»

اين‌ گونه‌ از فمنيسم‌ پس‌ از اثبات‌ جايگاهي‌ براي‌ زن‌ در هستي‌ و جامعه، متولد مي‌شود و ادعاي‌ اصلي‌ آن‌ احقاق‌ حقوق‌ زنان‌ در حد‌ مساوي‌ با مردان‌ مي‌باشد. و از اين‌ حيث‌ در مقابل‌ کليه‌ ايدئولوژي‌هايي‌ قرار مي‌گيرد که‌ قايل‌ به‌ عدم‌ مساوات‌ مي‌باشند.

در ارتباط‌ با اين‌ ادعا، امام(ره) «اصل‌ مساوات» را صراحتاً‌ مورد تأکيد قرار داده‌ ،مي‌فرمايد:

«اسلام‌ زن‌ها را دستشان‌ گرفته، آورده‌ در قبال‌ مردها نگه‌ داشته‌ است».(46)

و از اين‌ تساوي‌ به‌ حقوق‌ زن‌ در زمينه‌هاي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ همچون‌ تحصيل، کار، راي‌ دادن، حق‌ طلاق‌ و...(47) رسيده‌اند. تعبير «تساوي‌ مرد و زن» در اين‌ مقام‌ کراراً‌ از سوي‌ امام(ره) به‌ کار رفته‌ است:

«امروز زنان‌ در جمهوري‌ اسلامي‌ همدوش‌ مردان‌ در تلاش‌ سازندگي‌ خود و کشور هستند...(48»)

اما از اين‌ تساوي‌ به‌ هيچ‌وجه‌ نمي‌توان‌ «تساوي‌ مطلق‌ حُکمي» را استنتاج‌ نمود. يعني‌ چنان‌ نيست‌ که‌ همة‌ احکام‌ شرعي‌ مردان‌ و زنان‌ مطلقاً‌ يکسان‌ باشد:

«اسلام‌ زن‌ها را در مقابل‌ مردها قرار داده، نسبت‌ به‌ آنها تساوي‌ دارند. البته‌ يک‌ احکام‌ خاص‌ به‌ مرد است، يک‌ احکام‌ خاص‌ به‌ زن... اين‌ نه‌ اين‌ است‌ که‌ اسلام‌ نسبت‌ به‌ زن‌ و مرد فرقي‌ گذاشته‌ است».(49)

امام(ره) روابط‌ تبعيض‌آميز جنسي‌ را شديداً‌ نفي‌ کرده‌ و به‌ مساوات‌ زن‌ و مرد در آفرينش‌ معتقدند ليکن‌ اين‌ تساوي‌ برخلاف‌ نگرش‌هاي‌ «فمنيستي‌ مساوات‌طلب»، عدم‌ تفاوت‌ «احکام‌ ديني» و تشابه‌ کامل‌ حقوق‌ و وظائف‌ زن‌ و مرد را نتيجه‌ نمي‌دهد زيرا اين‌ مساوات، خلاف‌ عدالت‌ و موجب‌ ظلم‌ به‌ زن‌ است.

 

3. فمنيسم‌ «قدرت‌ طلب»

از منظر پيروان‌ اين‌ فمنيسم، دو جريان‌ قبلي‌ از آن‌ حيث‌ که‌ در پي‌ مقايسه‌ زن‌ با مرد هستند، در باطن‌ معتقد به‌ اولويت‌ و برتري‌ «جنس‌ مرد» بوده‌اند لذا سعي‌ نموده‌اند از «زن»، مرد ديگري‌ در جامعه‌ بسازند. نتيجه‌ آن‌ که‌ دو نگرش‌ قبلي، «فمنيسم» به‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند. استقلال‌ زن‌ و برتري‌جوئي‌ او بر مرد در کليه‌ عرصه‌هاي‌ حيات‌ که‌ به‌طور مشخص‌ در بازي‌ قدرت‌ تجلي‌ مي‌نمايد، معناي‌ سوم‌ و مدرن‌ فمنيسم‌ را شکل‌ مي‌دهد. درک‌ نظام‌ فکري‌ امام(ره) در اين‌ خصوص‌ محتاج‌ بررسي‌ تئوري‌ سياسي‌ امام(ره) سهم‌ زنان‌ در آن‌ است. متأسفانه‌ جريان‌هاي‌ فمنيستي‌ کنوني‌ سعي‌ دارند با آوردن‌ شواهدي‌ چند از کلام‌ امام(ره) - که‌ از حيث‌ منطقي‌ متعلق‌ به‌ تاييد اصول‌ دوگونه‌ اوليه‌ فمنيسم‌ است‌ - تاييدي‌ کلي‌ براي‌ نظريه‌ جديد فمنيسم، بگيرند. به‌ گفته‌ «نيکي. آر. کدي» برخوردهايي‌ از اين‌ قبيل‌ با انديشه‌ امام(ره) به‌ معناي‌ ساده‌ کردن‌ بيش‌ از حد آن‌ است‌ و لذا چندان‌ متقن‌ و مستند نيست. به‌ عبارت‌ ديگر، پاسخ‌ امام(ره) در مقوله‌ زن‌ - با رويکرد سوم‌ فمنيستي‌ - همچون‌ اصل‌ سوال‌ از پيچيدگي‌ و ظرافت‌ بالايي‌ برخوردار است‌ که‌ با ذکر چند شاهد گفتاري‌ و يا نوشتاري‌ نمي‌توان‌ به‌ کنه‌ آن‌ دست‌ يافت.

«بررسي‌ نوشته‌ها، موضع‌گيري‌ها و سخنراني‌هاي‌ [آيت‌الله] خميني‌ درباره‌ زن‌ بيانگر وجود تصويري‌ پيچيده‌ از زن‌ نزد ايشان‌ مي‌باشد»(50)

به‌ همين‌ دليل‌ پاسخ‌ به‌ اين‌ پرسش‌ را به‌ شکل‌ مبسوطي‌ در قسمت‌ بعدي‌ و در ذيل‌ مقوله‌ تئوري‌ قدرت‌ امام(ره) دنبال‌ مي‌کنيم.

 

‌‌‌ب‌ - «تئوري‌ قدرت» امام(ره) و جايگاه‌زنان‌ در آن

تئوري‌ قدرت‌ سياسي‌ امام(ره) از موضوعات‌ مهمي‌ است‌ که‌ تاکنون‌ به‌ طراحي‌ و تبيين‌ زواياي‌ آن‌ کمتر توجه‌ شده‌ است. با اينحال‌ با رجوع‌ به‌ سيره‌ عملي‌ و نظري‌ امام(ره) مي‌توان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ مهم‌ دست‌ يافت‌ که‌ با استناد به‌ اصول‌ جهان‌بيني‌ اسلامي، امام‌ خميني(ره) چهار بعد اصلي‌ براي‌ قدرت‌ قائل‌ بودند. تاييد يا عدم‌ تاييد مدعاي‌ فمنيسم‌ قدرت‌ طلب، منوط‌ به‌ تبيين‌ جايگاه‌ زن‌ در هر يک‌ از ابعاد زير مي‌باشد و بدون‌ آن، هر تفسيري‌ از امام(ره) ناقص‌ و غير مستند مي‌نمايد.

 

‌‌بُعد اول: تثبيت‌ قدرت‌ سياسي‌

حضرت‌ امام(ره) در مقام‌ ثبوت، قدرت‌ سياسي‌ را به‌عنوان‌ جرياني‌ واحد که‌ ريشه‌ در کانون‌ اصلي‌ هستي‌ يعني‌ «ا» دارد، معرفي‌ مي‌نمايند. اين‌ بُعد از قدرت‌ سياسي‌ که‌ در کتاب‌ «ولايت‌ فقيه» امام(ره) به‌ صورت‌ کاملي‌ پردازش‌ شده، مبتني‌ بر دو رکن‌ مي‌باشد.

 

‌‌-1 موضوعيت‌ قدرت‌ سياسي‌

امام(ره) اگر چه‌ آرمان‌گرايي‌ مصلح‌ بودند که‌ قصد استقرار جامعه‌اي‌ اسلامي‌ با شهرونداني‌ فرهيخته‌ را در ذهن‌ مي‌پرورانيدند، اما اين‌ آرمان‌گرايي، ايشان‌ را از توجه‌ به‌ واقعيات‌ حيات‌ سياسي‌ غافل‌ نساخته‌ و در مقام‌ مديريت‌ اجتماع‌ شاهد تاکيد ايشان‌ بر اصل‌ اهميت‌ «قدرت‌ سياسي» براي‌ اصلاح‌ امور جامعه‌ مي‌باشيم. لذا قدرت‌ سياسي‌ براي‌ امام(ره) کاملاً‌ مهم‌ بود و در خصوص‌ «محور» و مباني‌ عملي‌ آن‌ هيچ‌گونه‌ مصالحه‌اي‌ را نمي‌پذيرفتند. به‌عنوان‌ مثال‌ به‌ هنگام‌ طرح‌ موضوع‌ التزام‌ شاه‌ به‌ قانون‌ اساسي‌ و ابقاي‌ او بر کرسي‌ سلطنت، اگر چه‌ بعضي‌ از انقلابيون‌ نيز اين‌ کار را صلاح‌ مي‌ديدند، اما حضرت‌ امام(ره) صراحتاً‌ مخالفت‌ نموده‌ از تأسيس‌ حکومت‌ اسلامي‌ به‌عنوان‌ تنها راه‌ حل‌ ممکن‌ براي‌ نجات‌ کشور ياد مي‌کردند.(51)

بنابراين‌ بستر کلي‌ جريان‌ قدرت‌ سياسي‌ از کانون‌ ولايت‌ الهي‌نامه‌ حاکميت‌ ولايت‌ فقيه‌ از قبل‌ توسط‌ شارع‌ مشخص‌ شده‌ است(52) و از اين‌ حيث، اد‌عاي‌ «فمنيسم‌ قدرت‌ طلب» که‌ مايل‌ به‌ طراحي‌ بستري‌ تازه‌ براي‌ جريان‌ قدرت‌ سياسي‌ مبتني‌ بر جنسيت‌ است‌ کاملاً‌ مردود بوده‌ و قابل‌ قبول‌ نمي‌نمايد.

 

‌‌-2 اسلاميت‌ قدرت‌ سياسي‌

امام(ره) از ابتداي‌ جنبش‌ انقلابي‌ مردم‌ ايران‌ تا تاسيس‌ نظام‌ اسلامي، همواره‌ بر بُعد مذهبي‌ قدرت‌ سياسي‌ تاکيد داشتند و علي‌رغم‌ فشارها و سوءاستفاده‌هايي‌ که‌ بعضاً‌ عليه‌ انقلاب‌ اعمال‌ و يا انجام‌ مي‌گرفت، امام(ره) به‌ هيچ‌ وجه‌ راضي‌ به‌ مصالحه‌ در اين‌ زمينه‌ نشدند. در زماني‌ که‌ مخالفان، امام(ره) را متهم‌ به‌ استبداد مي‌کردند که‌ مي‌خواهد در ايران‌ يک‌ نظام‌ مستبد ديني‌ را پايه‌گذاري‌ نمايد، در پاسخ‌ به‌ يکي‌ از خبرنگاران‌ خارجي‌ که‌ از برتري‌ قدرت‌ مذهبي‌ بر قدرت‌ سياسي‌ در ايران‌ آينده‌ سوال‌ مي‌کند، مي‌گويند:

«هيچ‌ قدرتي‌ به‌ اندازه‌ مذهب‌ نخواهد بود و نظامي‌ها و سياسي‌ها اکثراً‌ تحت‌ نفوذ مذهب‌ هستند»(53)

لذا ادعاي‌ «فمنيسم‌ قدرت‌طلب» از آن‌ حيث‌ که‌ براي‌ قدرت‌ سياسي، صبغه‌اي‌ زنانه‌ قايل‌ مي‌شود که‌ با صبغه‌ ارزشي‌ مقابله‌ مي‌نمايد، از نظر امام(ره) قابل‌ قبول‌ نيست. واکنش‌ ارزش‌ محورانه‌ امام(ره) در مقابل‌ پخش‌ عقيده‌ يک‌ دختر که‌ توهيني‌ به‌ الگوي‌ ديني‌ زنان‌ مسلمان‌ - يعني‌ حضرت‌ زهرا سلام‌ الله‌ عليه‌ - بود، نشان‌ دهنده‌ اين‌ واقعيت‌ است‌ که‌ قدرت‌ در وراي‌ معيار «جنسيت» با «ارزش‌ها» در ارتباط‌ است.

«با کمال‌ تأسف‌ و تأثر روز گذشته‌ (روز شنبه‌ 8 بهمن‌ [1376])، از صداي‌ جمهوري‌ اسلامي‌ مطلبي‌ در مورد الگوي‌ زن‌ پخش‌ گرديده‌ است‌ که‌ انسان‌ شرم‌ دارد بازگو نمايد. فردي‌ که‌ اين‌ مطلب‌ را پخش‌ کرده‌ است‌ تعزير و اخراج‌ مي‌گردد و دست‌ اندرکاران‌ آن‌ تعزير خواهند شد. در صورتي‌ که‌ ثابت‌ شود عقيده‌ توهين‌ در کار بوده‌ است، بلاشک‌ فرد توهين‌ کننده‌ محکوم‌ به‌ اعدام‌ است. اگر بار ديگر از اين‌گونه‌ قضايا تکرار گردد، موجب‌ تنبيه‌ و توبيخ‌ و مجازات‌ شديد و جدي‌ مسئولين‌ بالاي‌ صدا و سيما خواهد شد.»(54)

نتيجه‌ آن‌که‌ بُعد اثباتي‌ قدرت‌ سياسي‌ اساساً‌ فارغ‌ از ملاحظات‌ جنسيتي‌ مي‌باشد و از اين‌ حيث‌ رکن‌ اصلي‌ فمنيسم‌ قدرت‌ طلب‌ را نامشروع‌ و متزلزل‌ مي‌شمارد.

 

‌‌بُعد دوم: تحديد قدرت‌ سياسي‌

به‌ کارگيري‌ وصف‌ «مطلقه» در مقام‌ تثبيت‌ قدرت‌ سياسي، نبايد به‌ معناي‌ فارغ‌ بودن‌ قدرت‌ از مکانيزم‌هاي‌ تحديدگرا تفسير شود. مطابق‌ بينش‌ اسلامي‌ جهان‌ در ذيل‌ اصل‌ کلي‌ «مراقبت» به‌ حيات‌ خود ادامه‌ مي‌دهد، لذا چه‌ ادعاي‌ «لُرد آکتن»Lord ) Acton) را که‌ مي‌گفت‌ «قدرت‌ تمايل‌ به‌ فاسد کردن‌ دارد و قدرت‌ مطلق‌ فساد مطلق‌ مي‌آورد» را بپذيريم‌ يا منکر شويم(55) در اصل‌ وجود حدودي‌ که‌ از اعمال‌ افسارگسيخته‌ قدرت‌ ممانعت‌ به‌ عمل‌ مي‌آورد، جاي‌ شک‌ و ترديدي‌ نيست. در همين‌ ارتباط‌ امام(ره) طي‌ بيانات‌ مبسوطي‌ از «قانون‌ اساسي»(56) حقوق‌ مردمي(57)، عدالت(58)، احکام‌ الهي(59) و انصاف(60) به‌عنوان‌ مرزهاي‌ اصلي‌ قدرت‌ سياسي‌ ياد مي‌نمايد. با تامل‌ در اين‌ مدعا معلوم‌ مي‌شود که‌ «جنسيت» برخلاف‌ ادعاي‌ «فمنيسم‌ قدرت‌ طلب» نمي‌تواند به‌عنوان‌ يک‌ حد‌ تازه‌ براي‌ قدرت‌ سياسي‌ عمل‌ نمايد و از اين‌ حيث‌ مورد تاييد امام(ره) نيست. در اين‌ ارتباط‌ اگر شرط‌ مرجع‌ تقليد بودن‌ را جزء شرايط‌ رهبري‌ بدانيم، آن‌گاه‌ مطابق‌ فتواي‌ صريح‌ امام(ره) مبني‌ بر عدم‌ امکان‌ زن‌ براي‌ مقَلد بودن(61) دلالت‌ بر نکته‌اي‌ خلاف‌ دعاوي‌ «فمنيسم‌ قدرت‌ طلب» دارد. بدين‌ معني‌ که‌ جنسيت‌ در مقام‌ مانع‌ زنان‌ براي‌ دست‌يابي‌ به‌ اين‌ کانون‌ قدرت‌ عمل‌ مي‌نمايد.

 

‌‌‌بُعد سوم: تنظيم‌ قدرت‌ سياسي

منظور از بُعد تنظيمي، تأسيس‌ راهکارهايي‌ است‌ که‌ فرآيند اعمال‌ قدرت‌ سياسي‌ را هدايت‌ و کنترل‌ مي‌نمايد. در اين‌ بُعد هدف‌ امام(ره) آن‌ است‌ که‌ قدرت‌ سياسي‌ را بدل‌ به‌ قدرتي‌ پاسخگو بنمايند که‌ نه‌ بر پايه‌ «منفعت» بلکه‌ بر مبناي‌ «مسئوليت» عمل‌ نمايد. با توجه‌ به‌ تاکيد امام(ره) بر حضور گسترده‌ زنان‌ در بُعد تنظيمي‌ قدرت، مي‌توان‌ چنين‌ استدلال‌ کرد که‌ امام(ره) با مدعيات‌ مربوط‌ به‌ ضرورت‌ حضور سياسي‌ زنان‌ در جامعه‌ کاملاً‌ موافق‌ بوده‌ آن‌ را يک‌ تکليف‌ مي‌دانسته‌اند.

«خانم‌ها حق‌ دارند در سياست‌ دخالت‌ بکنند. تکليف‌شان‌ اين‌ است». «دين‌ اسلام‌ يک‌ دين‌ سياسي‌ است‌ که‌ همه‌ چيزش‌ سياست‌ است.»(62)

گستره‌ حضور سياسي‌ زنان‌ از اين‌ بُعد عبارتند از:

-1 انتخابات:«زن‌ها حق‌ رأي‌ دارند... حق‌ انتخاب‌ دارند، حق‌ انتخاب‌ شدن‌ دارند».(63)

-2 نصيحت‌ و نظارت‌ بر مسئولين:«درود بر شما بانوان‌ معظم‌ که‌ با نصيحت‌هاي‌ خودتان‌ مي‌خواهيد ما را به‌ راه‌ راست‌ واداريد».(64)

-3 انتقاد:«خواهران‌ امروز آزادند و آزادانه‌ از دولت‌ انتقاد مي‌کنند، از هرچيزي‌ که‌ برخلاف‌ مسير ملت‌ و اسلام‌ باشد انتقاد مي‌کنند. مسايل‌ اساسي‌ را از دولت‌ تقاضا مي‌کنند».(65)

-4 اعتراض:«فردا روز زن‌ است» «زني‌ که‌ در مقابل‌ يک‌ جباري‌ ايستاد که‌ اگر نفس‌ مردها مي‌کشيدند، همه‌ را مي‌کشتند و نترسيد و ايستاد و محکوم‌ کرد حکومت‌ را،... زن‌ يک‌ همچو مقامي‌ بايد داشته‌ باشد».(66)

 

‌‌ج‌ - توانايي‌ و ظرفيت‌ سياسي‌ زنان‌ از ديدگاه‌ امام‌ خميني‌ رحمة‌ا عليه‌

امواج‌ جديد فمنيسم‌ از آنجا که‌ بر اصل‌ «قدرت‌طلبي» بر معيار «جنسيت» مبتني‌ هستند، نمي‌توانند در قالب‌ گفتمان‌ سياسي‌ اسلام‌ و بالطبع‌ در ديدگاه‌ امام‌ خميني(ره) براي‌ خود، بنيان‌ استدلالي‌ محکمي‌ بيابند. حقيقت‌ آن‌ است‌ که‌ امر «قدرت» در اسلام‌ بر مبناي‌ «ارزش» تعريف‌ مي‌شود و از اين‌ حيث‌ نه‌ مؤ‌يد جنس‌ مرد و نه‌ مؤ‌يد جنس‌ زن‌ است. لذا مشاهده‌ مي‌شود که‌ تصد‌ي‌ قدرت‌ سياسي‌ نه‌ مبناي‌ رفعت‌ مقام‌ و دوري‌ از آن‌ دليل‌ تنزل‌ شأن‌ افراد نمي‌گردد.

«[درباره‌ احوال‌ ائمه‌ معصومين‌ عليهم‌ السلام‌ وارد شده‌ که:] ما با خدا حالاتي‌ داريم‌ که‌ نه‌ فرشته‌ مقرب‌ آن‌ را مي‌تواند داشته‌ باشد و نه‌ پيامبر مرسل. اين‌ جزء اصول‌ مذهب‌ ما است‌ که‌ ائمه‌ عليهم‌ السلام‌ چنين‌ مقاماتي‌ دارند قبل‌ از آن‌که‌ موضوع‌ حکومت‌ در ميان‌ باشد. چنانکه‌ بر حسب‌ روايات‌ اين‌ مقامات‌ معنوي‌ براي‌ حضرت‌ زهرا سلام‌ا عليها هم‌ هست‌ با اين‌که‌ آن‌ حضرت‌ نه‌ حاکم‌ است، و نه‌ قاضي‌ و نه‌ خليفه. اين‌ مقامات‌ سواي‌ وظيفه‌ حکومت‌ است»(67)

بنابراين‌ سوال‌ از مباني‌ جنسيتي‌ قدرت‌ سياسي‌ از ديدگاه‌ اسلامي، نمي‌تواند پاسخ‌ واحدي‌ داشته‌ باشد چرا که‌ در گفتمان‌ اسلامي‌ «موضوعيت» با «معيارهاي‌ ارزشي» و نه‌ «ملاک‌هاي‌ جنسيتي» مي‌باشد. از اين‌ منظر «فمنيسم‌ اثبات‌گرا» و «فمنيسم‌ مساوات‌ طلب» از آن‌ حيث‌ که‌ به‌ موضوع‌ از ديدگاه‌ سياسي‌ - اجتماعي‌ نگاه‌ مي‌کنند توسط‌ امام(ره) پاسخ‌ منفي‌ نمي‌گيرند و رديابي‌ انديشه‌هاي‌ امام(ره) در اين‌ دو زمينه‌ بسيار آسان‌ مي‌نمايد. «آدل‌ فردوس» در اين‌باره‌ مي‌نويسد:

«موضع‌ [آيت‌ا] خميني‌ در قبال‌ حقوق‌ زنان‌ بسيار واضح‌ است... شخص‌ با رجوع‌ به‌ احاديث‌ و موضع‌گيريهاي‌ [آيت‌ا] خميني‌ درباب‌ مسايل‌ زنان‌ براحتي‌ مي‌تواند بفهمد که‌ بين‌ اين‌ دو [يعني‌ احاديث‌ اسلامي‌ و عمل‌ امام(ره)] تفاوتي‌ وجود ندارد».(68)

اما در خصوص‌ بُعد «قدرت‌طلبي» فمنيسم‌ آنچه‌ از ديدگاه‌ امام(ره) برمي‌آيد، اين‌ است‌ که‌ امام(ره) با معيار قرار دادن‌ جنسيت‌ چه‌ اثباتاً‌ و چه‌ نفياً‌ در تخصيص‌ قدرت‌ سياسي‌ مخالف‌ بوده‌اند. امام(ره) قايل‌ به‌ «اصل» «مشارکت‌ همه‌ جانبه» بودند که‌ ارکان‌ اين‌ اصل‌ عبارتند از:

-1 دخالت‌ در سرنوشت‌ سياسي:«زن‌ بايد در سرنوشت‌ خودش‌ دخالت‌ داشته‌ باشد».(69)

-2 اصالت‌ حضور در بازي‌ قدرت:«در نظام‌ اسلامي، زن‌ به‌عنوان‌ يک‌ انسان‌ مي‌تواند مشارکت‌ فعال‌ با مردان‌ در جامعه‌ اسلامي‌ داشته‌ باشد. ولي‌ نه‌ به‌ صورت‌ يک‌ شيء. نه‌ او حق‌ دارد خود را به‌ چنين‌ حدي‌ تنزل‌ دهد و نه‌ مردان‌ حق‌ دارند که‌ با او چنين‌ بينديشند.»(70)

-3 حضور در مسايل‌ سياسي‌ روز:«بايد همه‌ زن‌ها و همه‌ مردها در مسايل‌ اجتماعي، در مسايل‌ سياسي‌ وارد باشند،(71) خواهرهايي‌ که‌ تاکنون‌ داخل‌ مسايل‌ روز نبودند، در مسايل‌ داخل‌ بشوند.(72)

-4 حضور معنادار:«زنان‌ در جامعه‌ اسلامي‌ آزادند و از رفتن‌ آنان‌ به‌ دانشگاه‌ و ادارات‌ و مجلسين‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ جلوگيري‌ نمي‌شود(73)... زنان‌ از حق‌ راي‌ دادن‌ و راي‌ گرفتن‌ برخوردارند».(74)

از ديدگاه‌ امام(ره) رشد سياسي‌ زن‌ ترکيبي‌ از تعالي‌ اخلاقي‌ و حضور فعالش‌ در جامعه‌ است(75) لذا معيار ارزش‌هاي‌ ديني‌ و توانايي‌هاي‌ زن‌ در کليه‌ ادوار بر فعاليت‌هاي‌ سياسي‌ زن‌ حاکميت‌ دارد، چنان‌که‌ همين‌ دو اصل‌ به‌گونه‌اي‌ ديگر در حوزه‌ فعاليت‌ سياسي‌ مردان‌ نيز، عمل‌ مي‌نمايد. براين‌ اساس‌ گفتمان‌ مدرن‌ فمينيستي‌ در گستره‌ انديشه‌ سياسي‌ امام(ره) پاسخي‌ دوگانه‌ مي‌يابد:

اولاً‌ - از حيث‌ ايدئولوژيک‌ مردود شمرده‌ مي‌شود وبا مباني‌ اسلامي‌ قدرت‌ سياسي‌ تضاد دارد.(76)

ثانياً‌ - از حيث‌ مصداقي‌ تاييد مي‌شود، آنجا که‌ امام(ره) با انقلاب‌ اسلامي‌ و تاسيس‌ حکومت‌ اسلامي‌ راه‌ را بر «مشارکت‌ همه‌ جانبه» زنان‌ در امور حکومتي‌ مي‌گشايند. اينکه‌ گستره‌ مصاديق‌ حضور زن‌ تا کجاست، از اين‌ منظر قابل‌ تحديد به‌طور کامل‌ نيست‌ و مبتني‌ بر مصالح‌ روز و اصول‌ ديني‌ است‌ که‌ حکومت‌ اسلامي‌ نسبت‌ به‌ آن‌ اقدام‌ مي‌نمايد و به‌ همين‌ خاطر است‌ که‌ امام(ره) در پاسخ‌ به‌ خبرنگار خارجي‌اي‌ که‌ از تحديد کامل‌ مصاديق‌ حضور زن‌ در قدرت‌ سياسي‌ سوال‌ مي‌کند، چنين‌ اظهار مي‌دارند:

«در مورد اين‌گونه‌ مسائل، حکومت‌ اسلامي، تکاليف‌ را معين‌ مي‌کند و الاَّن‌ وقت‌ اظهارنظر در اين‌ زمينه‌ها نيست».(77)

 

‌‌نتيجه‌

حضرت‌ امام(ره) در مقام‌ يک‌ عالم‌ اسلامي‌ آگاه‌ به‌ شرايط‌ و مقتضيات‌ زمان، در مواجه‌ با مساله‌ حضور سياسي‌ زن‌ در جامعه‌ و مشارکتش‌ در هرم‌ قدرت، رويکردي‌ «تحليلي» پيشه‌ نموده‌اند. بدين‌ معني‌ که‌ قايل‌ به‌ تفکيک‌ مدعيات‌ مختلف‌ جنبش‌ زنان‌ و ارايه‌ پاسخ‌هايي‌ متمايز بوده‌اند. از اين‌ حيث‌ «موافقت» و يا «مخالفت» حکومت‌ اسلامي‌ مطابق‌ انديشه‌ سياسي‌ امام(ره) - با جنبش‌ زنان‌ به‌طور يکجانبه‌ و کلي‌ قابل‌ طرح‌ نيست‌ و بايد به‌ شکل‌ موردي، طرح‌ و بررسي‌ شود. از اين‌ منظر ديدگاه‌ امام(ره) در سه‌ سطح‌ قابل‌ توجه‌ مي‌نمايد:

 

‌‌سطح‌ اول‌ : اثباتي‌

اثبات‌ شأن‌ زن‌ در جامعه‌ و پذيرش‌ حقوق‌ اوليه‌ او که‌ مبناي‌ کليه‌ جنبشهاي‌ زنانه‌ را شکل‌ مي‌دهد مورد تاييد کامل‌ حضرت‌ امام(ره) مي‌باشد و از اين‌ حيث‌ امام(ره) نه‌تنها بر جايگاه‌ سياسي‌ زنان‌ تاکيد دارند، بلکه‌ آن‌ را عالي‌ و ضروري‌ براي‌ جامعه‌ مي‌دانند. البته‌ لازم‌ به‌ ذکر است‌ که‌ اين‌ وجه‌ از فمينيسم‌ امروزه‌ مقبوليت‌ عام‌ دارد. کمتر کشوري‌ را مي‌توان‌ سراغ‌ گرفت‌ که‌ بر مبناي‌ نفي‌ حضور زن‌ به‌ اداره‌ امور سياسي، بپردازد. شيوع‌ اين‌ ايده‌ فمينيستي‌ نبايد ما را از سابقه‌ طولاني‌ آن، که‌ به‌ حذف‌ زنان‌ از حيات‌ فعال‌ اجتماعي‌ منتهي‌ شده‌ بود، غافل‌ سازد. هنوز اين‌ مدعاي‌ هگل‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد که‌ «زن» را موجودي‌ پَست‌تر از مرد در زمينه‌ سياست‌ مي‌خواند که‌ به‌خاطر عملکرد «دلخواهانه‌اش» راهي‌ به‌ سياست‌ ندارد و حظي‌ از قدرت‌ سياسي‌ نبايد ببرد.(78) و يا روسو که‌ در عين‌ تاکيد بر آزادي‌ و حقوق‌ شهروندي‌ زنان‌ را در نهايت‌ به‌عنوان‌ مجريان‌ دستورات‌ سياسي‌ مردان‌ مي‌پذيرد و شأني‌ براي‌ زنان‌ قايل‌ نيست.(79) در صورت‌ توجه‌ به‌ اين‌ پيشينه‌ - آنهم‌ در بستر تفکر غربي‌ - است‌ که‌ اهميت‌ شأن‌ اثباتي‌ ديدگاه‌ امام(ره) براي‌ خواننده‌ مشخص‌ مي‌شود. لذا امام(ره) از اين‌ حيث‌ بسيار مترقيانه‌ با موضوع‌ زن‌ و سياست‌ برخورد مي‌کنند.

 

‌‌سطح‌ دوم‌ : حقوقي‌

دغدغه‌ اصلي‌ جنبش‌ زنان‌ در دوره‌ معاصر را رفع‌ موانع‌ حقوقي‌ تشکيل‌ مي‌داده، به‌گونه‌اي‌ که‌ مي‌توان‌ ادعاي‌ «ميشل»(Mitchell) را مبني‌ بر تلاش‌ همه‌ جانبه‌ فمينيست‌ها براي‌ رفع‌ موانع‌ حقوقي‌ و نه‌ موانع‌ خارجي، قرين‌ صحت‌ دانست.(80) براي‌ نيل‌ به‌ اين‌ آرمان، دو ديدگاه‌ ليبرالي‌ و سوسياليستي‌ پا به‌ عرصه‌ وجود گذارده‌اند. نگرش‌ ليبرالي‌ خواهان‌ طراحي‌ نظام‌ حقوقي‌ تازه‌اي‌ در چارچوب‌ نظام‌ حاکم‌ و نگرش‌ سوسياليستي‌ درپي‌ تغيير چارچوب‌ حاکم‌ و درنتيجه‌ دست‌يابي‌ به‌ نظام‌ حقوقي‌ تازه‌ هستند.(81) اگرچه‌ از اين‌ دو نظام، يکي‌ «انقلابي» و ديگري‌ «محافظه‌کار» مي‌نمايد ولي‌ هردو در يک‌ نکته‌ مشترک‌ هستند و آنهم‌ اينکه‌ تمام‌ فعاليت‌هاي‌ هر دو جنبش‌ بيشتر جنبه‌ نظري‌ داشته‌ و از واقعيات‌ غافل‌ بوده‌اند.

حضرت‌ امام(ره) در اين‌ ارتباط‌ تاکيد بر دو اصل‌ دارند:

-1 تساوي‌ حقوقي‌ زن‌ و مرد در حوزه‌ اجتماع.

-2 تفاوت‌ حُکمي‌ زن‌ و مرد در حوزه‌ برخي‌ احکام‌ ديني.

و به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌رسند که‌ اصل‌ مساوات‌ براي‌ حکومت‌ اسلامي‌ در اولويت‌ اول‌ است‌ وليکن‌ به‌ معناي‌ نفي‌ وجود «فرق» و «تفاوت» حُکمي‌ نمي‌باشد چراکه‌ تفاوت‌هاي‌ حُکمي‌ را هم‌ مي‌توان‌ به‌ برتري‌ و يا بالعکس‌ تفسير نمود و اين‌ امر حکايت‌ از آن‌ دارد که‌ در مقوله‌ احکام‌ الهي، برتري‌ با شاخصي‌ غير از شاخص‌هاي‌ رايج‌ - که‌ همان‌ تقوا باشد - سنجيده‌ مي‌شود و شاخص‌ تقوا از ملاحظات‌ جنسيتي‌ فراتر است. با اين‌ تفسير است‌ که‌ مقوله‌ زنان‌ از ديدگاه‌ امام(ره) در سطح‌ مسايل‌ نظري‌ مربوط‌ به‌ «حقوق»، محدود نشده‌ و وارد اجتماع‌ مي‌شود لذا ما شاهد حضور گسترده‌ زنان‌ در عمل‌ و نظر سياسي‌ در پرتو احکام‌ ديني‌ مي‌باشيم. از اين‌ حيث‌ نيز بينش‌ سياسي‌ امام(ره) کاملاً‌ مترقي‌ است‌ چراکه‌ برخلاف‌ ساير نظريه‌پردازان، موفق‌ به‌ حضور در عرصه‌ عمل‌ مي‌گردد.

 

‌‌سطح‌ سوم: برتري‌ زنانه‌

ادعاي‌ فمينيسم‌ مدرن‌ مبني‌ بر جوهره‌ زنانه‌ قدرت‌ سياسي، با نفي‌ و رد‌ آشکار از سوي‌ امام(ره) مواجه‌ مي‌شود. اساساً‌ قول‌ به‌ «جنسيت‌ قدرت‌ سياسي» از آن‌ حيث‌ که‌ نافي‌ محوريت‌ ارزش‌ها در تعريف‌ قدرت‌ مي‌باشد، نمي‌تواند مورد تاييد امام(ره) باشد. با اينحال‌ طرد اين‌ فمينيسم‌ از سوي‌ امام(ره) معاني‌ عالي‌تري‌ را هم‌ مي‌رساند، از آنجمله:

-1 قدرت‌ سياسي‌ همان‌گونه‌ که‌ «زنانه» نيست، «مردانه» نيز نيست.

-2 زنان‌ در «قدرت‌ سياسي» بايد سهيم‌ بوده‌ و حاضر باشند.

-3 زن‌ و مرد از ديدگاه‌ اسلام‌ براساس‌ تکاليف‌ الهي‌ بايد در تصدي‌ قدرت‌ سياسي‌ حاضر باشند و از اين‌ حيث‌ هيچکس‌ را بر ديگري‌ برتري‌ نيست.

حضرت‌امام(ره)درواکنش‌به‌اين‌ديدگاه‌فمينيستي‌ است‌ که‌ ضمن‌ تاکيد بر ماهيت‌ ارزشي‌ قدرت‌ که‌ نافي‌ «قدرت‌ زنانه» است، بر اصل‌ «مشارکت‌ در تعيين‌ سرنوشت» انگشت‌ مي‌گذارند. بديهي‌ است‌ که‌ چنين‌ مشارکتي‌ بدون‌ حضور فعال‌ زنان‌ در امور سياسي‌ و سهيم‌ شدن‌ در قدرت‌ سياسي، معنا نمي‌يابد و اين‌ معناي‌ شأن‌ متعالي‌ زن‌ در اسلام‌ است‌ که‌ حتي‌ تعبير «فمينيسم‌ اسلامي» نيز سطح‌ آن‌ را پائين‌ مي‌آورد.

«اسلام‌ زن‌ را مثل‌ مرد در همه‌ شؤ‌ون‌ دخالت‌ مي‌دهد(82) زن‌ بايد در مقدرات‌ اساسي‌ مملکت‌ دخالت‌ کند(83) و متناسب‌ با چنين‌ رشدي‌ مي‌تواند در ساختمان‌ حکومت‌ اسلامي‌ مسئوليت‌هايي‌ به‌ عهده‌ بگيرد.(84) بانوان‌ محترم‌ در سرنوشت‌ خودشان‌ دخالت‌ کنند».(85)

به‌ عبارت‌ ديگر «قدرت» از حيث‌ جنسيتي، ماهيتي‌ عام‌ دارد و حضور همه‌ اقشار و گروه‌ها را مي‌طلبد:

«اين‌ آشفتگي‌ها بايد به‌دست‌ ما و شما، به‌دست‌ ملت‌ و دولت‌ درست‌ شود، هيچ‌ کدام‌ نمي‌توانند اين‌ کارها را درست‌ بکنند. اگر خانم‌ها خيال‌ کردند که‌ کنار بروند و مردها اين‌ کارها را انجام‌ بدهند و يا مردها خيال‌ کنند که‌ کنار بروند و خانم‌ها اين‌ کارها را انجام‌ بدهند، يا هردو خيال‌ بکنند دولت‌ انجام‌ بدهد و يا هرسه‌ خيال‌ بکنند که‌ روحانيت‌ انجام‌ بدهد، اين‌ خيال، خيال‌ صحيحي‌ نيست(86).»

 

‌‌پي‌نوشت‌ها:

.1 صحيفه‌ نور، ج‌ 6، ص‌ 185.

.2 در ارتباط‌ با ديدگاه‌ کلاسيک‌ فمنيستي‌ نک:

‌‌Sean sayres and peter Osborne (Editors), Socialism, Feminism and Philasophy: A Radical Philasophy Reader , london, new 099, esp. Chapter T1york, Routledge, Feminism and philasophy))

.3 نگرش‌هاي‌ نوين‌ در حوزه‌ فمنيسم‌ را با تاکيد بر عامل‌ جنسيت‌ در اثر زير بخوانيد:

‌‌Susan J. Hekman, Gender and Knowledge: Elements of Postmodern Feminism, polity .1990press,

.4 معمولاً‌ نگرش‌ پوزيتويستي‌ در اين‌ رويکرد از اهميت‌ ويژه‌اي‌ برخوردار مي‌باشد به‌ گونه‌اي‌ که‌ سعي‌ در ارتقأ شاخص‌هاي‌ حيات‌ سياسي‌ - اجتماعي‌ زنان‌ دارد به‌ چارچوب‌هاي‌ کلان‌ سياستگزاري‌ توجه‌ خاصي‌ ندارد. در اين‌ باره‌ رک:

‌‌599: Trends and1The worlds Women 1995Statistics, United Nations, New York,

.5 در اين‌ باره‌ نگاه‌ کنيد به‌ منبع‌ زير که‌ همچنان‌ مبحث‌ شرايط‌ زنان‌ و تغيير آنها معيار ارزيابي‌ است.

‌‌Joni Seager, and Ann Qlson, Women in the World: An International Atlas, Pan Paper .1987bacd and Plutoperess,

. See: Towards a History of Women in France6 And Spain, in: Georges Duby, Love and Marriage in the Middle Ages, polity pess, .103 - 49995, pp. 1

.7 تبديل‌ فمنيسم‌ به‌ ايدئولوژي‌ را در اثر زير ببينيد:

‌‌Moira Gatens, Feminism and Philasophy, .1991PolityPress,

. See: Chris Jenks (Ed:), Cultural8 .1993Reproduction, London, Routledge,

. See: S.T. Wilson, women, The family and9 189, pp.1The Economy, Mo Graw Hill, 05-9. Andre Burguiere (Ed), A History of3 the family, Trans. Sarah Hanbury Tenison 699,2 vol.1and etc. , Polity Press,

0. See: William Simon, Postmodern Sexualities,1 .1996London, New York, Routledge,

(19. See: A Histon of the family, Qp.cit (note:1

.12 هويت‌ زنانه‌ «توسط‌ بوتلر» در اثر زير طرح‌ و تشريح‌ شده‌ است:

‌‌Butler, J. p. , Gender Trouble. Feminism andthe Subversion of ldentity New York, .1990Routledge,

.13 در ارتباط‌ با خواست‌هاي‌ جنبش‌ فمنيستي‌ نک:

‌‌Juliet Mitchell, Ann Qakley (Editors), what is feminism, Oxford (UK) a and combridge .1994U.S.A, Blackwell,

4. See: John Agenew , David N. Livingston and1 Alisdair Rogers (Editors), Human Geography: An Essential Anthology, 699. esp. A womens place? by:1Blackwell, linda Medowell and Doreen Massey, pp. .458-75

5. See: Sandra Whitworth, feminism1 andInternational Relations, MCMillan, press .5 ,4 ,7992, esp. chapters: 1LTP.,

.16 رويکرد سنتي‌ در حوزه‌ - فمنيسم‌ و پذيرش‌ قدرت‌ مردانه‌ در اثر زير تشريح‌ شده‌ است:

‌‌Kathy Davis, Monique Heijehaar and Jantine Qldersma (Editors), the Gender of power, SAGE publications, London, Now .1991Delhi,

7. Johan Meyer, power and love, in the Gender1 .35 - 21of power, opicit, pp.

8. See: Sue Tolleson, Gender Consciousness1 and politics, Rinehart, Routledge, New .1992York, London,

.19 جهت‌گيري‌ اوليه‌ آگاهي‌ مبتني‌ بر جنسيت‌ در حوزه‌ قدرت‌ سياسي، در مقاله‌ زير به‌ تفصيل‌ آمده‌ است:

Aafke Komter, Gender, power and feminist ,(16Theory, in Gender of Power, opicit (not: .30 51-pp.

0. See: Sandra lee. Bartky, feminity and2 Domination: Studies in the Phenomenology of Oppression, NewYork, London, .1990Routledge,

1. Ibid.2

2. Kathy Davis, Cntical Sociology and Gender2 Relations, in: the Gender of Power, Opicirt .75-7note:61), pp.)

3. Kathleen B. Jones, Compassionate Authority,2 399, esp,1New York, London, Routledge, .142-85

.24 جهت‌ مطالعه‌ آثاري‌ که‌ با نگرش‌ «قدرت‌ زنانه» تحرير شده‌اند و اين‌ موضوع‌ را به‌ تحليل‌ گذارده‌اند، رک.

‌‌Annelies Moors, Women, Property ,1920-1990andIslam: palestinian Experences 599. esp.1Cambridge University Press,

‌‌women, property and, ower: Acquiescence .256-58and Subversion, pp.

‌‌ Jan Bradshaw (ed), the Womens- Liberation Movement Pergamon Press, .1984Oxford,

‌‌ Sally Shreir (ed), Womens Movement of- the world An International Dictionary and .1980Reference Guide, Longman,

‌‌ Gisela Bock and Pat Thane (Edis),- Maternity and Gender politics, Routle dge, .1991

‌‌ Drude Dahlerup (ed.), the New womens- Movement. Feminism and political power in .1987Eoupe and U.S.A, London, Sage,

.25 بُعد تهاجمي‌ فمنيسم‌ را در منبع‌ زير بخوانيد:

‌‌ Albercht, L. and R. Brewer, (Edis),- Bridges of powe:

‌‌Womens Multicultural Alliances, .1990Philadelphia, New Society,

6. See: S.T. Wilson, Women, the family and the2 Economy, Mograw. Hill, Ryerson limited, .144-47th Edition, 1891, pp. 2

.27 جهت‌ مطاله‌ بيشتر در ارتباط‌ با اين‌ رويکردها نک:

‌‌ B. Bates, Communication and the Sexes,- .1988NewYork, Harper and Row,

‌‌ p. Creedon (Edi), Women in Mass- communication: challenging Gender Values, .1989Newbury Park, CA: sage,

‌‌ k. Bhasin and B. Agarwal (Edis), Women- and Media:

‌‌Analysis , Alternatives and Action, New .1984Delhi, ISIS International,

‌‌ pilar Riano (Edi), Women in Crassroots- Communication:

‌‌Furthering Social Change, SAGE .1994Pablications,

8. Paul Pollard, Sexual Violence Against2 abeth Wright (Edi),zWomen, in: Eli Feminism and Psychoanalysis. A critical .299170-193, pp. 1Dictionary, BlacKweel, also:

‌‌ Bernice Andrews, Family Violence in a- .195-208Sociol Context, Lbid PP.

9. See Romy Borcoah and etc. (Editors),2 Capturing Complexity, Sage Publications, .1994NewDelhi,

.30 پتر. ل. برگر و توماس‌ دوکمان، ساخت‌ اجتماعي‌ واقعيت: رساله‌اي‌ در جامعه‌شناسي‌ شناخت، فريبرز مجيدي، تهران، شرکت‌ انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي، 1375، ص‌ 254.

.31 در ارتباط‌ با حاکميت‌ نگرش‌ منفي‌ نسبت‌ به‌ زن‌ در فرهنگ‌ ايراني‌ ر.ک.

‌‌- بنفشه‌ حجازي، به‌ زير مقنعه، تهران، نشر علمي، 1376. صص‌ 101-40 و 173-226 و 227-250.

‌‌- جميله‌ کديور، زن، تهران، اطلاعات، 1375، صص‌ 21-68.

.32 جهت‌ اطلاع‌ از کليات‌ بُعد مثبت‌ نک:

‌‌- جلال‌ ستاري، سيماي‌ زن‌ در فرهنگ‌ ايران، تهران، مرکز، 1373.

‌‌- جوادي‌ آملي، زن‌ در آئينه‌ جلال‌ و جمال، تهران، نشر فرهنگي‌ رجأ، ج2، 1371.

‌‌مطالعه‌ موردي‌ در اين‌ زمينه‌ را در مقاله‌ زير آورده‌ام:

‌‌- اصغر افتخاري، «سيماي‌ زن‌ در الهي‌نامه‌ عطار». بينالود، ش‌ 9، س‌ 1374.

.33 دراين‌باره‌ نک:

‌‌- مجيد محمد ابوحجير، المرأة‌ و الحقوق‌ السياسيه‌ في‌ الاسلام، مکتبة‌الرشد، الرياض، 1417 ق.

‌‌- احمد الکبيسي، المراة‌ والسياسة‌ في‌صدرالاسلام، ابوظبي، مکتبه‌المکتبه، 1980 م.

‌‌- مهدي‌ مهريزي‌ «زن‌ و سياست: گرايش‌ها و نگارش‌ها»، حکومت‌ اسلامي، سال‌ 2، ش‌ 2، 1376، صص‌ 82 - 166.

‌‌- محمدهادي‌ معرفت، «شايستگي‌ زنان‌ براي‌ قضاوت‌ و مناصب‌ رسمي»، حکومت‌ اسلامي، پيشين.

‌‌- سيدضيأ مرتضوي، «شايستگي‌ زنان‌ براي‌ قضاوت‌ «حکومت‌ اسلامي، سال2، ش4، صص‌ -202 156.

.34 در خصوص‌ شکل‌گيري‌ جنبش‌هاي‌ ديني‌ در بستر اسلامي‌ و اهداف‌ اوليه‌ و تحولاتشان‌ نک:

‌‌ Thierry BianQuis, The Family in Arab- Islam, in: A History of Family, opicit .601-647note:), Vol., pp. )

‌‌- محمدمهدي‌ شمس‌الدين، اهلية‌المراة‌ لتوسن‌ السلطنة، قم، موسسه‌ المنار، بي‌تا

‌‌- سيد محمد حسين‌ فضل‌ا، المراة‌ بين‌ واقعها و حقها في‌ الاجتماع‌ السياسي‌ الاسلامي، بيروت، دارالثقلين، 1995.

5. Azza M.Karam, Women, Islmisms and the3 State: Contemporary Feminisms in Egypt, .1998MacMillanPress LTP.,

.36 درباره‌ تاثير انقلاب‌ به‌ تحول‌ ديدگاه‌ زنان‌ در ايران‌ نک:

‌‌ Parvin Paidar, Women and the political- Process in twentieth century Iran, 599. pp.1Combridge University press, .334 303- ,257-300

- سيد محسن‌ سعيدزاده، زنان‌ در جامعه‌ مدني‌ چه‌ اندزه‌ سهم‌ دارند؟ تهران، قطره، 1377.

.37 درباره‌ تأثير برنامة‌ نوسازي‌ اقتصادي‌ بر تحول‌ ديدگاه‌ زنان‌ در باب‌ قدرت‌ سياسي‌ در ايران‌ نک:

‌‌- عباس‌ سعيدي، «نقش‌ پنهان‌ زنان» «توسعه‌ روستايي‌ ايران»، در: مجموعه‌ مقالات‌ دومين‌ سمينار سيماي‌ زن‌ در جامعه‌ (تهران‌ معاونت‌ پژوهشي‌ دانشگاه‌ الزهرأ)، 1374 صص‌ 108-112.

‌‌- زيبا جلالي‌ نائيني، «مجلس‌ و حضور سياسي‌ زنان: مروري‌ بر تجربه‌ قانون‌ اعزام‌ دانشجو»، گفتگو، ش9، 1374.

‌‌- نسرين‌ مصفا، مشارکت‌ سياسي‌ زنان‌ در ايران، تهران، دفتر مطالعات‌ سياسي‌ و بين‌المللي، 1375.

.38 در ارتباط‌ با تحول‌ ديدگاه‌ سياسي‌ زنان‌ به‌ واسطه‌ طرح‌ آرمان‌ جامعه‌ مدني، نک:

Joe Stork, Gender and Civil society,- Interview) in: joel Belnin (Edi), political) Islam, California, University of California, .1997

.39 در ارتباط‌ با شاخص‌ قدرت‌طلبي‌ نک:

‌‌- زيبا جلالي‌ نائيني، «واقع‌گرايي‌ در گفتار فمنيستي‌ در ايران‌ پس‌ از انقلاب»، گفتگو، سال‌ 75، ش‌ 16، صص‌ 27-36.

‌‌- مهرانگيز کار، حقوق‌ سياسي‌ زنان‌ ايران، تهران، روشنگران‌ و مطالعات‌ زنان، 1376، صص‌ 80 30-.

.40 مصاحبه‌ با ژيلا موحد شريعت‌پناهي. داوطلب‌ نمايندگي‌ در دوره‌ چهارم‌ مجلس‌ شوراي‌ اسلامي، گفتگو، ش‌ 9، پاييز74.

.41 زيبا جلالي‌ نائيني، گفتگو، ش‌ 5، سال‌ 1373، ص‌ 41.

.42 «واقع‌گرايي‌ در گفتار فمنيستي‌ در ايران‌ پس‌ از انقلاب»، پيشين‌ (يادداشت‌ شماره‌ 39)، ص34.

.43 زن، پيشين‌ (يادداشت‌ شماره‌ 31)، ص‌ 94.

.44 صحيفه‌ نور، ج‌ 14، ص200.

.45 صحيفه‌ نور، ج3، ص‌ 92.

.46 صحيفه‌ نور، ج‌ 4، ص‌ 60.

.47 درباره‌ تساوي‌ حقوق‌ زنان‌ با مردان‌ در انديشه‌ امام(ره) به‌ مصاديق‌ مهم‌ زير مراجعه‌ کنيد:

‌‌صحيفه‌ نور، (ج‌ 19)، ص‌ 269 و (ج‌ 19)، ص‌ 278 و (ج‌ 11)، ص‌ 254 و (ج‌ 10)، ص‌ 78 و (ج‌ 5)، ص‌ 221.

.48 صحيفه‌ نور، ج‌ 12، ص‌ 72.

.49 صحيفه‌ نور، ج‌ 4، ص‌ 60.

0. N.R. Keddi, and Eric Hooglund (Editors),5 The Iromian Revolution and the Islamic Republic, Syracuse: N.Y: Syracues .1986University press,

.51 در ارتباط‌ با موضوعيت‌ قدرت‌ سياسي‌ در انديشه‌ امام(ره) نک:

‌‌- اصغر افتخاري‌ «فرزانگي‌ و قدرت: تئوري‌ قدرت‌ امام‌ خميني(ره»)، دانشگاه‌ اسلامي، تابستان‌ 78، همچنين:

‌‌- صحيفه‌ نور، (ج2)، ص‌ 195، (ج2) ص‌ 246 و (ج1)، ص‌ 210.

.52 امام‌ خميني(ره)، ولايت‌ فقيه، تهران، چاپ‌ الست‌ فقيه، بي‌تا. همچنين‌ بسط‌ اين‌ معنا را در مقوله‌ زير بخوانيد:

‌‌- اصغر افتخاري، «قدرت‌ سياسي، حوزه‌ عمومي‌ و جمهوري‌ اسلامي»، فصلنامه‌ مطالعات‌ راهبردي، ش2، زمستان‌ 77.

.53 صحيفه‌ نور، ج4، ص‌ 200.

.54 صحيفه‌ نور، ج‌ 21، ص‌ 16.

.55 به‌نقل‌ از: فرانتس‌ نويمان، آزادي‌ و قدرت‌ و قانون، هربرت‌ مارکوزه‌ (گردآوري، ويرايش‌ و پيشگفتار)، عزت‌ا فولادوند، تهران، خوارزمي، 1373، ص‌ 42.

.56 نک: صحيفه‌ نور، ج‌ 21، ص‌ 57.

.57 نک: صحيفه‌ نور، ج‌ 5، صص‌ 3 - 172. صحيفه‌ نور، (ج‌ 18)، صص‌ 4 - 83.

.58 نک: صحيفه‌ نور، ج‌ 17، صص‌ 6 - 105.

.59 بحث‌ مبسوط‌ جايگاه‌ احکام‌ الهي‌ در مقاله‌ زير آمده‌ است:

‌‌- اصغر افتخاري، «مباني‌ اسلامي‌ حاکميت‌ سياسي»، دانشگاه‌ اسلامي، ش‌ 6، سال‌ 1377.

.60 نک: صحيفه‌ نور، ج‌ 3، ص‌ 267.

.61 امام‌ خميني(ره)، استفتائات، ج‌ 1، ص‌ 21.

.62 صحيفه‌ نور، ج‌ 9، ص‌ 136.

.63 صحيفه‌ نور، ج‌ 5، ص‌ 221.

.64 صحيفه‌ نور، ج‌ 14، ص‌ 130.

.65 صحيفه‌ نور، ج‌ 7، ص‌ 262. همچنين، صحيفه‌ نور، ج‌ 9، ص‌ 233.

.66 صحيفه‌ نور، ج‌ 6، ص‌ 187.

.67 ولايت‌ فقيه، پيشين‌ (يادداشت‌ شماره: 52)، ص‌ 43.

.68 در اين‌باره‌ نک: آدل‌ فردوس، «زن‌ از ديدگاه‌ شريعتي‌ و [امام] خميني»، در کتاب‌ زيد0). - N.R. Keddi, :5

op.cit (note :

.69 صحيفه‌ نور، ج‌ 12، ص‌ 72.

.70 صحيفه‌ نور، ج‌ 3، ص‌ 92.

.71 صحيفه‌ نور، ج‌ 13، ص‌ 70.

.72 صحيفه‌ نور، ج‌ 9، ص‌ 174.

.73 صحيفه‌ نور، ج‌ 4، ص‌ 39.

.74 صحيفه‌ نور، ج‌ 4، ص‌ 259.

.75 نک: صحيفه‌ نور، ج‌ 6، ص‌ 85.

.76 در خصوص‌ مباني‌ اسلامي‌ اين‌ استدلال‌ نک:

‌‌- فاطمة‌ المونيس، السلطانات‌ المنسيات، ترجمه‌ جميل‌ معلي‌ و عبدالهادي‌ عباس، دمشق، دارالحصاد، 1994.

.77 صحيفه‌ نور، ج‌ 4، ص‌ 259.

8. see: G.W.F. The philosophy of right, trans.7 .1967T.M.Knox, Oxford, U.P.,

9. see: J.T. Rousseau, Emile, Dutton press,7 .1955

0. see: Mitchell, Psychoanalysis and Feminism,8 .1974Penguin,

‌‌در اين‌باره‌ نک:

‌‌حسين‌ بشيريه: جامعه‌شناسي‌ سياسي: نقش‌ نيروهاي‌ اجتماعي‌ در زندگي‌ سياسي، تهران، ني، 1374.

.81 صحيفه‌ نور، ج‌ 5، ص‌ 153.

.82 صحيفه‌ نور، ج‌ 5، ص‌ 153.

.83 صحيفه‌ نور، ج‌ 5، ص‌ 153.

.84 صحيفه‌ نور، ج‌ 3، ص‌ 101.

.85 صحيفه‌ نور، ج‌ 7، ص‌ 262.

.86 صحيفه‌ نور، ج‌ 9، ص‌ 110

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:4  توسط معصومه کریمی  | 

شناخت‌ زن‌ و نگرش‌ به‌ ويژگيهاي‌ او

انسان‌ در طول‌ تاريخ‌ از ناحيه‌ زياده‌روي‌ و کم‌انگاري‌ آسيبهاي‌ فراوان‌ ديده‌ است‌ و اين‌ دو گرايش‌ او را از پيمودن‌ راه‌ تعادل‌ بازداشته‌اند. مسأله‌ شناخت‌ زن‌ و نگرش‌ به‌ ويژگيهاي‌ او نيز دستخوش‌ اين‌ روند گرديده‌ است‌ و يک‌ سونگريها دربارة‌ زن‌ در شرق‌ و غرب‌ رواج‌ داشته‌ است.

يک‌ نگرش‌ به‌ تحقير زن‌ مي‌پردازد، حقوق‌ انساني‌ و جايگاه‌ اجتماعي‌ مطلوب‌ را براي‌ او به‌ رسميت‌ نمي‌شناسد و شناخت‌ ناقصي‌ از ويژگيهاي‌ بدني‌ و رواني‌ او ارائه‌ مي‌دهد و نگرش‌ افراطي‌ ديگر بر آن‌ است‌ تا تمايزات‌ طبيعي‌ دو جنس‌ را ناديده‌ انگارد و زن‌ را به‌ فضاي‌ مردانه‌ بکشد و رفتار مرد را براي‌ او بهشت‌ آرماني‌ جلوه‌ دهد و تفاوتهاي‌ طبيعي‌ و رواني‌ بين‌ زن‌ و مرد را صرفاً‌ با عواملي‌ چون‌ فرهنگ، محيط، تربيت، شرايط‌ اجتماعي‌ و... توجيه‌ کند و مسائل‌ زيستي‌ و ذاتي‌ را ناچيز و بي‌اهميت‌ به‌ حساب‌ آورد. اين‌ نوشته‌ بر آن‌ است‌ تا روش‌ واقع‌بينانه‌تري‌ را در اين‌ زمينه‌ ارائه‌ دهد و از ديدگاه‌ علم، نظرات‌ متخصصان‌ را بازگويد و مسائلي‌ را در سه‌ زمينه‌ روشن‌ سازد.

1. مسائل‌ فيزيولوژيکي‌ و ساختمان‌ بدن.

2. کيان‌ رواني‌ زن‌ و مرد.

3. هوش‌ و استعداد.

اميد است‌ اين‌ تحقيق‌ زمينه‌هاي‌ پژوهش‌ ژرف‌تر دربارة‌ زن‌ و مرد را فراهم‌ آورد.

 

‌‌يکم: تفاوتهاي‌ بدن‌ زن‌ و مرد

 

‌‌1. دستگاه‌ توليد مثل‌

اساسي‌ترين‌ تفاوت‌ ميان‌ زن‌ و مرد، تمايز دستگاه‌ تناسلي‌ آنها از يکديگر است‌ که‌ خود خاستگاه‌ تفاوتهاي‌ بسيار ديگري‌ است‌ و از جنس‌ آدمي، دو نوع‌ متمايز با ويژگيهاي‌ جسمي‌ و رواني‌ مختلف‌ پديد مي‌آورد. رفتار جنسي‌ زن‌ و مرد و نوع‌ تمايلاتشان، تفاوتهاي‌ اساسي‌ دارد و منشأ تفاوت‌ در احکام‌ جنسي‌ ميان‌ زن‌ و مرد در شرع‌ اسلام‌ را از جمله‌ بايد در همين‌ تفاوتهاي‌ طبيعي‌ جست. اگر در احکام‌ تمکين، دفعات‌ مقاربت، جنابت، تعدد زوجات، حرمت‌ مقاربت‌ در دوران‌ قاعدگي‌ زن، منع‌ چند شوهري‌ زن‌ در زمان‌ واحد، تحريم‌ روابط‌ جنسي‌ نامشروع، و... موارد ديگري‌ احياناً‌ تفاوت‌ در برخي‌ احکام‌ شرعي‌ ديده‌ مي‌شود بي‌شک‌ به‌ تفاوتهاي‌ جدي‌ طبيعي‌ در بدن‌ و اعصاب‌ و روان‌ آن‌ دو نيز مربوط‌ است. همچنين‌ به‌ احکام‌ بارداري، احکام‌ آميزش، احکام‌ بلوغ، احکام‌ يائسگي، احکام‌ شيردادن، احکام‌ قاعدگي، احکام‌ مربوط‌ به‌ زايمان، احکام‌ نفقه‌ و وظيفة‌ مرد در تأمين‌ اقتصادي‌ زن‌ و مجبور نبودن‌ زن‌ در تأمين‌ مخارج‌ زندگي، احکام‌ ارث‌ و نيز برخي‌ تفاوتها در حدود و ديات‌ و احکام‌ جهاد و... مي‌توان‌ اشاره‌ کرد و برخي‌ از علل‌ تفاوتهائي‌ در بعضي‌ از احکام‌ و حقوق‌ را مي‌توان‌ در همين‌ تفاوتهاي‌ بيولوژيک‌ و فيزيولوژيک‌ تعقيب‌ کرد. اينک‌ براي‌ روشن‌ شدن‌ اختلافهاي‌ تکويني‌ و طبيعي‌ ميان‌ زن‌ و مرد، به‌ شمه‌اي‌ از اين‌ تفاوت‌ها اشاره‌ مي‌کنيم‌ و نظريات‌ گوناگوني‌ که‌ در جهان‌ علم‌ جديد در خصوص‌ تفاوتهاي‌ زن‌ و مرد مطرح‌ است‌ ارائه‌ مي‌کنيم:

سلول‌ تخم‌ (اسپرم‌ و تخمک) در دو جنس‌ از نظر شکل، اندازه، تعداد، تحرک‌ و عمر از هم‌ متمايزند. زن‌ در طور دوران‌ باروري‌ حدود 400 تخمک‌ توليد مي‌کند، حال‌ آن‌ که‌ در هر بار انزالِ‌ مرد 400 ميليون‌ اسپرم‌ وجود دارد. سلول‌ تخم‌ زن‌ تنها کروموزوم‌ جنسي‌ X (ايکس) دارد، ولي‌ اسپرمها داراي‌ دونوع‌X و Y (ايگرگ)اند و جنسيت‌ جنين‌ بسته‌ به‌ اين‌ که‌ کدام‌ يک‌ از اسپرمهاي‌ مرد با تخمک‌ لقاح‌ کند، معين‌ مي‌شود و زن‌ در پسر يا دختر شدن‌ نطفه‌ نقش‌ چنداني‌ ندارد. بلوغ‌ جنسي‌ به‌ طور معمول‌ در جنس‌ زن‌ زودتر از مرد رخ‌ مي‌دهد، و صفات‌ ثانويه‌ جنسي‌ در دختران‌ حدود 2 سال‌ زودتر از پسران‌ پديد مي‌آيد.

توان‌ باروري‌ مرد بسي‌ بيشتر از زن‌ است و تا 80 سالگي‌ و پس‌ از آن‌ مي‌تواند ادامه‌ يابد، در حالي‌ که‌ مي‌توان‌ باروري‌ زن‌ با يائسگي‌ که‌ در حدود 50 سالگي‌ رخ‌ مي‌دهد، پايان‌ مي‌يابد. و بعلاوه‌ عقيمي‌ در زنان‌ بسيار شايعتر از مردان‌ است. در مراحل‌ مختلف‌ آميزش‌ جنسي: مرحله‌ تحريک، ميل‌ به‌ جنس‌ مخالف، مرحله‌ تهييج‌ و استمرار شهوت، مرحله‌ اوج‌ لذت‌ جنسي‌ و نيز ارضاي‌ جنسي‌ و فروکش‌ نمودن‌ شهوت، ميان‌ زن‌ و مرد تفاوتهايي‌ وجود دارد. ميل‌ جنسي‌ مرد شديدتر از زن‌ است و جنبة‌ شهواني‌ بيشتري‌ دارد. زن‌ براي‌آميزش‌ به‌ عوامل‌ رواني، احساسي، ذهني‌ و فيزيکي‌ نيازمند است. توان‌ آميزش‌ در مرد با انزال‌ پايان‌ مي‌يابد ولي‌ در زن‌ مي‌تواند بارها تکرار شود.

در دستگاه‌ توليد مثل‌ زن‌ تحولات‌ هورموني‌ و نوسان‌ آنها و تأثير هورمونها بر مغز و ديگر اندامها به‌ ويژه‌ در اعضاي‌ تناسلي، پديده‌هايي‌ چون‌ قاعدگي‌ آبستني، زايمان، شيردهي‌ و يائسگي‌ را پديد مي‌آورد، و بر جسم‌ و روان، کار، رفتار و فعاليت‌ زن‌ تأثير مي‌گذارد. زن‌ با باردار شدن، احساس‌ تماميت‌ و کمال‌ مي‌کند و حس‌ جاودانگي‌اش‌ ارضأ مي‌شود. بهترين‌ سن‌ براي‌ بارداري‌ 17 تا 25 سالگي‌ است‌ و در 30 سالگي‌ توان‌ باروري‌ زن‌ کاهش‌ مي‌يابد و در طول‌ دوران‌ بارداري‌ تغييرات‌ زيادي‌ در بدن‌ مادر پديد مي‌آيد. در حدود 40 تا 50 سالگي‌ با بي‌نظم‌ شدن‌ قاعدگي‌ و قطع‌ آن‌ و پايان‌ کار تخمدانها يائسگي‌ اتفاق‌ مي‌افتد که‌ خود از بحراني‌ترين‌ مراحل‌ زندگي‌ زن‌ است.

 

‌‌2. نقش‌ هورمونها

هورمون، يک‌ رابط‌ يا پيام‌ رسان‌ شيميايي‌ است‌ که‌ از غدد درون‌ ريز ترشح‌ مي‌شود، در سراسر بدن‌ انتشار مي‌يابد و بر سلول‌ خاصي‌ (سلول‌هاي‌ هدف) تأثير مشخص‌ بر جاي‌ مي‌گذارد و اعمال‌ حياتي‌ بدن‌ را سامان‌ مي‌دهد.

 

‌‌آ. تستوسترون‌

هورمون‌ ويژه‌ جنس‌ نر تستوسترون‌ نام‌ دارد که‌ در سراسر عمر از بيضه‌ها ترشح‌ مي‌شود و در دوران‌ بلوغ، ميزان‌ آن‌ به‌ سرعت‌ فزوني‌ مي‌گيرد و باعث‌ تمايزاتي‌ با زن‌ مي‌شود:

‌‌آ/1. تمايز و صفات‌ جنسي‌

در هفته‌هاي‌ نخستين‌ رشد، جنين‌ دختر و پسر از نظر اندامها بهم‌ شبيه‌اند و از دو ماهگي‌ به‌ بعد، هورمون‌ نر ترشح‌ کرده‌ و تفاوتها آغاز مي‌شود.

رشد سريع‌ قد، بيضه‌ها، آلت، انزال، تمايل‌ به‌ جنس‌ مخالف، روييدن‌ مو در ناحيه‌ زهار، سينه، زير بغل‌ و صورت، پهن‌ شدن‌ شانه‌ها، رشد ماهيچه‌ها و عضلات‌ و بمي‌ صدا از ترشح‌ هورمونهاي‌ مردانه‌ ناشي‌ مي‌شود.

‌‌آ/2. تفاوت‌ در قدرت‌ عضلاني‌ و ترکيب‌ استخوانها

قدرت‌ عضلاني‌ زن‌ و مرد نيز بدين‌ علت، متفاوت‌ است‌ و کارکرد بدن‌ زن‌ و مرد را متفاوت‌ مي‌کند. تستوسترون‌ اثر سازنده‌ پرقدرتي‌ در توليد پروتئين‌ در سراسر بدن‌ دارد، رشد بافتهاي‌ عضلاني‌ را تحريک‌ مي‌کند، و بر قدرت‌ بدني‌ مرد مي‌افزايد. تودة‌ عضلاني‌ بدن‌ مرد به‌ طور متوسط‌ 50 درصد بيشتر از بدن‌ زن‌ است، از اين‌ رو مرد براي‌ انجام‌ کارهاي‌ سنگين‌ توانايي‌ بيشتري‌ مي‌يابد.

تستوسترون‌ از عوامل‌ رسوب‌ کلسيم‌ در استخوانهاست‌ و بر اندازه‌ و استحکام‌ آنها مي‌افزايد، اينکه‌ در مجموع‌ استخوانهاي‌ مرد نسبت‌ به‌ زن‌ درشت‌تر و با قوام‌ترند، و لگن‌ مرد شکل‌ قيفي‌ مي‌يابد و براي‌ تحمل‌ بارهاي‌ سنگين‌ آمادگي‌ بيشتري‌ دارد، از ترشح‌ اين‌ هورمون‌ ناشي‌ مي‌شود.

‌‌آ/3. پرخاشگري‌

تستوسترون‌ حالات‌ تهاجمي، رقابتي‌ و پرخاشگري‌ را برمي‌انگيزاند، وجود اين‌ هورمون‌ و نوسان‌ آن‌ گاه‌ مردان‌ را آن‌ چنان‌ خشمناک‌ مي‌سازد که‌ ممکن‌ است‌ زندگي‌ خود و ديگران‌ را در خطر اندازند.

‌‌آ/4. افزايش‌ گلبولهاي‌ قرمز و متابوليسم‌ پايه‌

سطح‌ بالاي‌ هموگلوبين‌ و تعداد بيشتر گلبولهاي‌ قرمز در خون‌ مردان‌ ناشي‌ از ترشح‌ آندروژنها در جنس‌ مرد است. تستوسترون‌ حدود 10 تا 15 درصد بر ميزان‌ متابوليسم‌ پايه‌ مي‌افزايد، اشتها را برمي‌ انگيزد، و از عوامل‌ فزوني‌ نيازهاي‌ غذايي‌ مردان‌ نسبت‌ به‌ زنان‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد.

‌‌آ/5. ضخامت‌ پوست‌

سختي‌ بافت‌ زير جلدي‌ و پوست‌ سراسر بدن‌ مرد ضخيم‌تر است.

‌‌آ/6. بيماريها و ايمني‌ بدن‌

ميزان‌ کلسترول‌(LDL) در خون‌ مرد بيشتر است و در فزوني‌ مقدار چربي‌ موجود در گردش‌ خون‌ و نيز رسوب‌ پلاکهاي‌ آترواسکلروزي‌ اثر زيادي‌ دارد و از اين‌ رو بيماريهاي‌ قلبي‌ و سکتة‌ مغزي‌ را در ميان‌ مردان‌ افزايش‌ مي‌دهد. و از سويي‌ باعث‌ کاهش‌ پاسخ‌ آنتي‌باديهاست‌ که‌ خود آسيب‌ پذيري‌ دستگاه‌ ايمني‌ بدن‌ مرد را مي‌نماياند.

‌‌آ/7. رفتار و روان‌

اعتماد به‌ نفس‌ در مرد، بيشتر است و نياز به‌ نوازش‌ و در آغوش‌ کشيده‌ شدن‌ در زنان‌ زياد است.

‌‌آ/8. مغز

هورمونها به‌ طور مستقيم‌ سلول‌هاي‌ مغز را تحريک‌ مي‌کنند و بين‌ هورمونهاي‌ جنسي‌ و مغز، نوعي‌ تعامل‌ برقرار است. با برداشتن‌ بيضه، به‌ تدريج‌ قدرت‌ ابداع‌ از بين‌ مي‌رود و فرد به‌ کار و زندگي، کم‌ اعتنا مي‌شود. تستوسترون‌ در تمرکز فکر اثر دارد، از خستگي‌ مي‌کاهد، و ادامه‌ فعاليتها و اجراي‌ کارها را آسان‌ مي‌کند.

 

‌‌ب. استروژن‌

استروژن‌ را مي‌توان‌ از هورمونهاي‌ ويژه‌ جنس‌ زن‌ دانست که‌ در طول‌ عادت‌ ماهانه‌ نوسان‌ دارد، و بيشترين‌ ميزان‌ ترشح‌ آن‌ پيش‌ از تخمگذاري‌ است. استروژن‌ در زندگي‌ زن‌ نقش‌ اساسي‌ و مهم‌ دارد، بيش‌ از 300 بافت‌ مختلف‌ بدن‌ زن‌ براي‌ آن‌ گيره‌ دارد و کمبود آن‌ با تغييرات‌ فيزيکي‌ شديدي‌ همراه‌ است. موارد زير نقشهاي‌ عمدة‌ اين‌ هورمون‌ را مي‌نماياند:

‌‌ب/1. صفات‌ ثانويه‌ جنسي‌ و دستگاه‌ تناسلي‌

ترشح‌ استروژن‌ اندامهاي‌ زنانه‌ را تشکيل‌ مي‌دهد و رحم، پستانها و اندامهاي‌ تناسلي‌ خارجي‌ زن‌ پس‌ از بلوغ‌ بر اثر افزايش‌ ترشح‌ اين‌ هورمون‌ رشد مي‌کنند. لگن، پهن‌ و عمق‌ آن‌ کم‌ مي‌شود، چربي‌ زير پوست‌ افزايش‌ مي‌يابد، و ميل‌ به‌ جنس‌ مخالف‌ پديد مي‌آيد.

‌‌ب/2. آبستني، زايمان‌ و شيردهي‌

ترشح‌ استروژن‌ به‌ رشد و تکامل‌ غدد آندومتر (لاية‌ داخلي‌ رحم) مي‌انجامد که‌ ديواره‌ رحم‌ را براي‌ پذيرش‌ جنين‌ آماده‌ مي‌کند. و شيردادن‌ طبيعي‌ با مصرف‌ آن‌ متوقف‌ مي‌شود.

‌‌ب/3. استخوانها و مفاصل‌

استروژن‌ با آن‌ که‌ در تحريک‌ رشد استخوانها و عضلات‌ اثر دارد و از رشد زياد آنها جلوگيري‌ مي‌کند. و از اين‌ روست‌ که‌ به‌ طور نسبي‌ قد زن‌ از مرد کوتاهتر مي‌ماند. کاهش‌ ترشح‌ اين‌ هورمون‌ عامل‌ مؤ‌ثري‌ در بروز پوکي‌ استخوان‌ به‌ شمار مي‌رود، واز روست‌ که‌ حدود 14 زنان‌ در 60 تا 90 سالگي‌ دچار يک‌ شکستگي‌ در استخوان‌ ميشوند. تحرک‌ و نرمي‌ مفاصل و نرمي‌ و انعطاف‌پذيري‌ بيشتر بدن‌ زنان‌ را مي‌توان‌ ناشي‌ از آن‌ دانست.

‌‌ب/4. قلب‌ و عروق‌

استروژن‌ در کاهش‌ چربي‌ خون‌ مؤ‌ثر است، و از اين‌رو بيماريهاي‌ ناشي‌ از تنگي‌ عروق‌ و تصلب‌ شرائين‌ در ميان‌ زنان‌ کمتر است.

‌‌ب/5. سيستم‌ ايمني‌ بدن‌ و بيماريها

استروژن‌ مقاومت‌ طبيعي‌ بدن‌ را در برابر بيماريهاي‌ سوخت‌ بالا مي‌برد.

‌‌ب/6. حس‌ بويايي، پوست، چربي‌ و...

استروژن‌ بر حساسيت‌ حس‌ بويايي‌ مي‌افزايد و از عوامل‌ رسوب‌ چربي‌ در بدن‌ زنان‌ است و در نرمي‌ و صافي و کم‌ مويي پوست‌ بدن‌ نقش‌ دارد.

‌‌ب/7. روان‌ و رفتار

از عوامل‌ اصلي‌ تغيير حالات‌ زنان، نوسان‌ سطح‌ استروژن‌ در خون‌ آنهاست‌ که‌ در رفتار زن‌ اثر مي‌گذارد. وقتي‌ ترشح‌ استروژن‌ تنزل‌ مي‌يابد، زن‌ بي‌تاب‌ مي‌شود و آرامش‌ رواني‌اش‌ بهم‌ مي‌خورد.

‌‌ب/8. مغز

پيداست‌ که‌ اثر هورمونها در بدن‌ از طريق‌ تأثير آنها بر مغز است. زناني‌ که‌ از هورمون‌ استروژن‌ براي‌ جلوگيري‌ از بارداري‌ استفاده‌ مي‌کنند، علائم‌ خستگي‌ روحي‌ و رواني‌ در آنها بروز مي‌يابد، مطالعات‌ نشان‌ مي‌دهد که‌ اين‌ افسردگي‌ بااختلال‌ در متابوليسم‌ مغز ارتباط‌ دارد. تأثير استروژن‌ بر مغز و در نتيجه‌ بروز رفتارهاي‌ خاص‌ در انسان‌ و حيوانات‌ مورد تأييد پژوهشگران‌ است.

 

‌‌ج. پروژسترون‌

اين‌ هورمون‌ نيز ويژه‌ جنس‌ زن‌ است. و در تنظيم‌ دورة‌ جنسي آماده‌ سازي‌ رحم‌ نقش‌ دارد، ادامه‌ بارداري‌ بدون‌ آن‌ ممکن‌ نيست، رشد غده‌هاي‌ شيري‌ پستان‌ ناشي‌ از افزايش‌ ترشح‌ آنست. و عامل‌ افزايش‌ حرارت‌ پاية‌ بدن‌ زن‌ در زمان‌ تخمک‌ گذاري‌ مي‌باشد. پروژسترون‌ يک‌ هورمون‌ آرام‌ بخش‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد و در ايجاد صلح‌ و آرامش‌ در جنس‌ ماده‌ هنگام‌ بارداري‌ نقش‌ دارد و از اين‌ رو برخي‌ از محققان‌ استفاده‌ از آن‌ را براي‌ کنترل‌ رفتارهاي‌ غيرقانوني‌ و تجاوزها مطرح‌ ساخته‌اند.

پرولاکتين، اکسي‌ توسين، و ريلاکسين‌ نيز از هورمونهايي‌ هستند که‌ در جنس‌ مرد نقش‌ چندان‌ شناخته‌ شده‌اي‌ ندارند، و در جنس‌ زن‌ وظايف‌ مهم‌ برعهده‌ دارند. پرولاکتين‌ رفتار مادرانه‌ را به‌ وجود مي‌آورد و در شيردهي، جلوگيري‌ از تخمک‌ گذاري، نقش‌ دارد. و در پرندگان‌ اين‌ هورمون‌ موجب‌ لانه‌ سازي، و خوابيدن‌ روي‌ تخمها مي‌گردد و برخي‌ آن‌ را هورمون‌ محبت‌ مادري‌ ناميده‌اند.

به‌ اين‌ ترتيب‌ مي‌توان‌ دريافت‌ که‌ پس‌ از عامل‌ کروموزومي، هورمونهاي‌ جنسي‌ متفاوت‌ در زن‌ و مرد، يک‌ عامل‌ بيولوژيکي‌ تعيين‌ کنندة‌ جنسيت‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد، و هورمونهاي‌ جنسي‌ نر و ماده‌ با هم‌ در تضاد هستند، تزريق‌ هريک‌ از آنها به‌ جنس‌ مخالف، به‌ افول‌ صفات‌ جنسي‌ مربوط‌ به‌ آن‌ مي‌انجامد، و همين‌ خاصيت‌ مورد استفادة‌ کساني‌ قرار گرفته‌ که‌ با استفاده‌ از هورمونها جنسيت‌ خود را تغيير مي‌دهند.

 

‌‌3. طول‌ عمر و مرگ‌

براساس‌ آمارها به‌ طور متوسط‌ زنان‌ 7 سال‌ بيشتر از مردان‌ زندگي‌ مي‌کنند، و در دوران‌ جنيني، نوزادي، کودکي‌ و سالمندي، مرگ‌ جنين‌ مرد بيش‌ از زن‌ است. با آن‌ که‌ در بسياري‌ از کشورها توليد نوزاد پسر بر دختر پيشي‌ دارد، در پايان‌ عمر تعداد بيوه‌ زنان‌ بيشتر مي‌شود، و آمار پيرزنهاي‌ بالاي‌ 100 سال‌ در جهان‌ به‌ 9 برابر پيرمردان‌ مي‌رسد. و بي‌ گمان‌ در شرايط‌ مساوي‌ از نظر امکانات‌ بهداشتي‌ و رفاهي‌ به‌ طور محسوسي‌ زنان‌ بيشتر از مردان‌ عمر مي‌کنند. براي‌ توجيه‌ اين‌ پديده‌ موضوع‌ زير قابل‌ توجه‌ است:

 

‌‌تفاوت‌ فيزيولوژيکي‌ بدن‌ و اندامها و نيازها

زن‌ و مرد از نظر ساختمان‌ بدني‌ نقاط‌ تمايز آشکار دارند، سن‌ بلوغ‌ آنها با هم‌ فرق‌ مي‌کند، نيازهاي‌ غذايي، ويتاميني‌ و معدني‌ آنها از هم‌ متفاوت‌ است. تودة‌ چربي‌ بدن‌ زن‌ بيشتر و بافت‌ عضلاني‌ آنها کمتر است، متابوليسم‌ پايه‌ زنان‌ حدود 5 درصد کمتر از مردان‌ است، و در نتيجه‌ آنان‌ با طول‌ عمر مساوي‌ سوخت‌ و ساز کمتري‌ دارند، مقدار کالري‌ که‌ مرد در طول‌ 70 سال‌ براي‌ اعمال‌ حياتي‌ خود مصرف‌ مي‌کند براي‌ 75 سال‌ زن‌ کافي‌ است. اين‌ گونه‌ تفاوتها مي‌تواند در راستاي‌ توجيه‌ عمر بيشتر زنان‌ مطرح‌ شود. گذشته‌ از اين‌ها، مقاومت‌ جسمي‌ و رواني‌ در برابر بيماريهاي‌ عفوني و شرايط‌ نامناسب‌ در جنس‌ زن‌ بيشتر از مرد است، نقش‌ هورمونهاي‌ جنسي‌ را نيز در اين‌ ميان‌ نمي‌توان‌ ناديده‌ انگاشت. وجود دستگاه‌ تناسلي‌ متفاوت‌ و ايفاي‌ نقش‌ فاعل‌ مرد در آميزش‌ جنسي‌ که‌ طي‌ آن‌ حدود 150 کيلوکالري‌ انرژي‌ مصرف‌ مي‌کند، و مسائل‌ خاص‌ زنان‌ همچون‌ قاعدگي‌ و يائسگي، همه‌ در اين‌ راستا مطرحند. وجود کروموزوم‌Y در مردان‌ و بيماريهاي‌ وابسته‌ به‌ جنس و نيز ديگر بيماريها که‌ در مردان‌ شيوع‌ بيشتر دارد، مسائل‌ درماني‌ و مراقبتهاي‌ بهداشتي، نوع‌ شغل‌ و حوادث نويد بخش‌ عمر بيشتر براي‌ زنان‌ است. آنان‌ با آن‌که‌ به‌ بعضي‌ از اختلالات‌ همچون‌ پوکي‌ استخوان‌ و رماتيسم‌ و... بيشتر دچار مي‌شوند،ولي‌ بي‌ آنکه‌ از پا در آيند، به‌ زندگي‌ و روند طبيعي‌ عمر ادامه‌ مي‌دهند.

 

‌‌‌4. يافته‌هاي‌ آزمايشگاهي

در يافته‌هاي‌ آزمايشگاهي‌ تفاوتهاي‌ قابل‌ توجهي‌ بين‌ دو جنس‌ در اندازة‌ هورمونهاي‌ هيپوفيز، تستهاي‌ کليه، دفع‌ کراتي‌ نين، باز جذب‌ گلوکز و... مشاهده‌ مي‌شود:

1. ارزشهاي‌ خوني‌

محدوده‌ طبيعي‌ گلبولهاي‌ قرمز در مردان‌ به‌ طور متوسط‌ 4/5 و در زنان‌ 8/4 ميليون‌ در هر ميکروليتر است. و به‌ طور کلي‌ مقادير اجزأ خوني‌ در زنان‌ در گروه‌ سني‌ باروري‌ 10 درصد کمتر از مردان‌ است.

‌‌2. هورمونهاي‌ جنسي‌

پيداست‌ که‌ محدودة‌ طبيعي‌ تستوسترون، استراديول‌ و پروژسترون‌ در زن‌ و مرد فرق‌ مي‌کند.

 

‌‌‌5. نيازهاي‌ غذايي

تغذيه‌ کافي‌ و مناسب‌ در سلامت‌ جسمي‌ و رواني‌ انسان‌ نقش‌ مهمي‌ دارد، براي‌ رشد مغز و اندامها لازم‌ است‌ و بر مقاومت‌ بدن‌ در برابر عفونتها و بيماريها مي‌افزايد، و از بسياري‌ بيماريها پيش‌گيري‌ مي‌کند. تفاوت‌هاي‌ جنسي‌ در نيازهاي‌ غذايي‌ به‌ گونه‌ زير است:

‌‌1. چربيها

با آن‌ که‌ در ساختمان‌ بدن‌ زن‌ حدود 10 درصد چربي‌ بيشتر از بدن‌ مرد است، و چاقي‌ مرد با زن‌ تفاوت‌ دارد. نياز به‌ اسيدهاي‌ چرب‌ ضروري‌ در جنس‌ مرد بيشتر از زن‌ است.

‌‌2. پروتئين‌ها

نياز به‌ پروتئين‌ در پسران‌ بيش‌ از دختران، و در مردان‌ بيش‌ از زنان‌ است. مرد براي‌ هر کيلوگرم‌ وزن‌ بدنش‌ به‌ 57/0 گرم‌ پروتئين‌ نياز دارد، اين‌ رقم‌ در زنان‌ به‌ 52/0 گرم‌ مي‌رسد. و در دوران‌ بارداري‌ و شيردهي‌ نيازهاي‌ پروتئيني‌ زنان‌ حدود 20 تا 30 گرم‌ در روز افزايش‌ مي‌يابد.

‌‌3. انرژي‌

نياز به‌ انرژي‌ به‌ عواملي‌ چون‌ فعاليت، اثر غذا و... وابسته‌ است، ولي‌ همواره‌ فرد درشت‌ اندام‌ بيشتر از ريزاندام‌ به‌ انرژي‌ نياز دارد. نياز به‌ انرژي‌ در زنان‌ روزانه‌ 1500 و در مردان‌ 2000 کالري‌ برآورد شده‌ است.

‌‌4. ويتامينهاي‌ محلول‌ در چربي‌K , E , D , A) )

در حالات‌ عادي‌ به‌ جز موارد اندک‌ نيازهاي‌ ويتاميني‌ مردان‌ از زنان‌ بيشتر است، تنها در دوران‌ بارداري‌ و شيردهي‌ است‌ که‌ نيازهاي‌ ويتاميني‌ زنان‌ افزايش‌ مي‌يابد.

‌‌5. ويتامينهاي‌ محلول‌ در آب‌

از ميان‌ اين‌ ويتامينها، نياز مردان‌ به‌ ويتامين‌C ، فولاسين، نياسين، تيامين‌ (1B)، يبوفلاوين‌ (2(B و پريدوکسين‌ (6(B از زنان‌ بيشتر است.

‌‌6. مواد معدني‌

حدود 4 درصد وزن‌ بدن‌ را عناصر معدني‌ تشکيل‌ مي‌دهد، کمبود آنها در بدن‌ اختلالاتي‌ پديد مي‌آورد، نياز زن‌ و مرد به‌ برخي‌ از اين‌ عناصر مساوي‌ است، و بجز آهن‌ در ديگر عناصر، مردان‌ بيشتر از زنان‌ نياز دارند.

‌‌7. آب‌

ميزان‌ آب‌ موجود در بدن‌ زنان‌ در سنين‌ مختلف‌ (حتي‌ با قد و وزن‌ يکسان) از مردان‌ کمتر است. نسبت‌ آب‌ به‌ وزن‌ بدن‌ پس‌ از بلوغ‌ در دختران‌ 5 درصد کاهش‌ و در پسران‌ 5 درصد افزايش‌ مي‌يابد. ميزان‌ آب‌ بدن‌ در جنس‌ مرد در سن‌ 18 تا 40 سالگي‌ 61 درصد وزن‌ بدن‌ است، در مورد زنان‌ اين‌ رقم‌ به‌ 51 درصد مي‌رسد. در 40 تا 60 سالگي‌ ميزان‌ آب‌ بدن‌ مردان‌ 55 درصد و در بالاي‌ 60 سال‌ 52 درصد وزن‌ بدن‌ است. اين‌ ارقام‌ به‌ ترتيب‌ در مورد زنان‌ 47 و 46 درصد است.

‌‌8. مغز و اعصاب‌

مغز زن‌ و مرد را مي‌توان‌ از هم‌ متمايز دانست‌ و اين‌ امر دلايلي‌ دارد از جمله:

‌‌8/1. تمايز سلولي‌

از آن‌ جا که‌ کروموزومها در زن‌ و مرد متفاوت‌ است‌ در مرد يک‌ جفت‌ کروموزوم‌XY و در زن‌ يک‌ جفت‌ کروموزوم‌XX وجود دارد (به‌ جز سلول‌هاي‌ جنسي)، سلول‌هاي‌ مغز آن‌ دو نيز متفاوتند، سلول‌هاي‌ مغز زن‌ داراي‌ کروموزوم‌XX و سلولهاي‌ مغز مرد داراي‌ کروموزوم‌XY است، مغز مرد، مردانه‌ و مغز زن‌ زنانه‌ است.

‌‌8/2. اندازه‌ و وزن‌

در وزن‌ مغز و اندازه‌ آن‌ انسانها متفاوتند، ولي‌ به‌ طور متوسط‌ وزن‌ مغز زن‌ 110 کمتر از وزن‌ مغز مرد است. و از آن‌ جا که‌ مغز راهنماي‌ هوش‌ است، و توجيه‌ آن‌ با در نظر گرفتن‌ جثة‌ کوچک‌تر زن‌ و مقايسه‌ انسان‌ با حيوانات، چندان‌ درست‌ به‌ نظر نمي‌آيد، و نيز با توجه‌ به‌ حساسيت‌ و توان‌ بالاي‌ سلول‌هاي‌ مغز، اين‌ تفاوت‌ اساسي‌ به‌ نظر مي‌رسد. و چه‌ بسا تحقيقات‌ بيشتر با توجه‌ به‌ اين‌ نکته‌ حقايق‌ بيشتري‌ را روشن‌ سازد.

‌‌8/3. هيپوتالاموس‌ و هيپوفيز

اين‌ دو غده‌ از مهمترين‌ بخشهاي‌ دستگاه‌ عصبي‌ مرکزي‌اند، و بسياري‌ از فعاليتهاي‌ زيستي‌ تحت‌ کنترل‌ آنها انجام‌ مي‌شود. در عين‌ حال‌ کارکرد آنها در زن‌ و مرد فرق‌ مي‌کند و حساسيتهاي‌ متفاوتي‌ را در برابر هورمونهاي‌ مردانه‌ و زنانه‌ از خود نشان‌ مي‌دهند، تمايز غدة‌ هيپوتالاموس‌ در زنان‌ و مردان‌ است‌ با توجه‌ به‌ ارتباط‌ آنها با سيستم‌ عصبي‌ مرکزي، به‌ نوعي‌ تفاوت‌ در مغز زن‌ و مرد به‌ حساب‌ مي‌آيد.

‌‌8/4. نيمکره‌هاي‌ مغز

در اين‌ بخش‌ نيز تفاوتهايي‌ بين‌ زن‌ و مرد قابل‌ توجه‌ است. در پسران‌ يک‌ طرفه‌ شدن‌ کارهاي‌ فضايي‌ در 6 سالگي‌ پديد مي‌آيد، ولي‌ در دختران‌ اين‌ کنشها تا 13 سالگي‌ در هر دو نيمکره‌ رشد يکسان‌ دارد، اختلالات‌ زباني‌ ناشي‌ از آسيب‌ ديدن‌ نيمکرة‌ چپ‌ در مردها شديدتر است‌ و در مجموع‌ مغز زن‌ از نظر کنش‌ با قرينه‌تر از مغز مرد است. و براي‌ پردازشهاي‌ کلامي‌ آمادگي‌ بيشتر دارد.

‌‌8/5. بيماريها

بيماري‌MS ، آتروفي‌ لوبر، سردردهاي‌ ميگرني، بي‌ اشتهايي‌ و يا پر اشتهايي‌ عصبي‌ در ميان‌ زنان‌ شيوع‌ بيشتري‌ دارد، و از آن‌ سوي‌ بيماري‌ پارکينسون،ALS ، تيک، مننژيت‌ ويروسي‌ در ميان‌ مردان‌ شايعتر است. اين‌ تفاوتها نيز به‌ عنوان‌ يک‌ فاکتور در راستاي‌ ناهمساني‌ مغز زن‌ و مرد مي‌تواند در نظر گرفته‌ شود.

‌‌8/6. تفاوت‌ کارکردها و استعدادها

برخي‌ حواس‌ در مردان‌ و برخي‌ در زنان‌ قويتر است. رشد و نمو هريک‌ از دو جنس‌ مکانيسم‌ خاص‌ خود را دارد، حالات‌ رواني‌ در دو جنس‌ فرق‌ مي‌کند. زنان‌ در کارهاي‌ دستي‌ و فعاليتهاي‌ ظريف‌ هنري‌ چابک‌ ترند، و پسران‌ و مردان‌ در درسهاي‌ رياضي‌ و استدلالي‌ قويترند. از آن‌ جا که‌ اين‌ امور به‌ مغز مربوط‌ مي‌شود، مي‌توان‌ نتيجه‌ گرفت‌ که‌ تفاوت‌ در کارکردها و استعدادها نشان‌ مي‌دهد که‌ مغز زن‌ و مرد به‌ طور نسبي‌ از هم‌ متمايز است.

عوامل‌ ديگري‌ نيز مانند سن‌ رشد، و تکامل‌ دستگاه‌ عصبي نسبت‌ وزن‌ مغز به‌ نخاع‌ شوکي، اختلالات‌ رواني، و اختلاف‌ در کارکرد شيميايي‌ مغز، در اين‌ زمينه‌ قابل‌ توجه‌ است‌ و بررسيهاي‌ بيشتري‌ را مي‌طلبد. و در مجموع‌ با توجه‌ به‌ پيچيدگي‌ مغز آدمي‌ داوري‌ دربارة‌ مغز انسان‌ و اين‌ که‌ مغز زن‌ و مرد درهمة‌ جهات‌ يکسان‌هستند، عاقلانه‌به‌نظر نمي‌رسد.

‌‌8/7. هوش‌ و استعداد

دربارة‌ رابطه‌ هوش‌ با جنسيت‌ مي‌توان‌ مسائلي‌ را مطرح‌ ساخت، از جمله‌ آنها موضوع‌ رشد جسمي‌ و هوش‌ است که‌ در جنس‌ مرد بيشتر ادامه‌ مي‌يابد و طي‌ آن‌ سلول‌هاي‌ مغز کامل‌تر و پيچيده‌تر مي‌گردد. مسأله‌ ديگر قشر مخ‌ است‌ که‌ در هوش‌ و استعداد نقش‌ اساسي‌ دارد، و از آن‌ جا که‌ برخي‌ از کارکردهاي‌ آن‌ در دو جنس‌ متفاوت‌ مي‌نمايد، تمايز جنسي‌ در هوش‌ قابل‌ بحث‌ مي‌نمايد. در بهره‌ هوشي‌ نيز تفاوتهاي‌ جنسي‌ ديده‌ مي‌شود. ضريب‌ هوشي‌ در حد نوابغ‌ ميان‌ پسران‌ 57 درصد و ميان‌ دختران‌ 43 درصد است. و براساس‌ مطالعات‌ و برخي‌ آزمونها در ضرايب‌ بالاي‌ هوشي‌ درصد پسران‌ افزايش‌ مي‌يابد.

از 56 تحقيقي‌ که‌ در آمريکا صورت‌ گرفته، مي‌توان‌ برتري‌ هوشي‌ پسران‌ را مشاهده‌ کرد. در اين‌ تحقيقات‌ در 28 مورد پسران‌ بر دختران‌ برتري‌ داشتند، و برتري‌ دختران‌ بر پسران‌ 25 مورد بود.

در زمينه‌ خلاقيت‌ و نبوغ‌ مطالعات‌ حاکي‌ است‌ که‌ خلاقيت‌ مردان‌ بيش‌ از زنان‌ است، و پسران‌ در فعاليتهاي‌ اکتشافي‌ بي‌باک‌تر و کنجکاوترند، و در ميان‌ نوابغ‌ رشته‌هاي‌ مختلف‌ علوم‌ تعداد زنان‌ اندک‌ است. زنان‌ در حافظه‌ فوري‌ از مردان‌ برترند، و در حافظه‌ غيرفوري‌ مردان‌ بر زنان‌ برتري‌ دارند.

دربارة‌ تواناييهاي‌ کلامي و عوامل‌ هوشي‌ نيز تفاوتهاي‌ ناشي‌ از جنسيت‌ وجود دارد.

‌‌8/8. استخوانها و اسکلت‌

استخوان، داربست‌ قوي‌ و محکم‌ بدن‌ است، شکل‌ آن‌ را حفظ‌ مي‌کند، و تکيه‌ گاه‌ آن‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد، محل‌ اتصال‌ رباطها و عضلات‌ است‌ و مانند اهرمي‌ براي‌ آنها عمل‌ مي‌کند، از اندامهاي‌ بدن‌ (مغز، نخاع، قلب‌ و...) محافظت‌ مي‌کند، محل‌ ذخيرة‌ مواد معدني‌ است‌ و با توليد انواع‌ سلول‌هاي‌ خوني‌ در بيشتر فعاليتهاي‌ حياتي‌ بدن‌ نقش‌ دارد. در پزشکي‌ قانوني‌ با بررسي‌ استخوانها مي‌توان‌ به‌ زمان‌ مرگ، سن، و جنس‌ فرد پي‌ برد.

در زمينه‌ تفاوتهاي‌ جنسي، در مجموع‌ استخوانهاي‌ يک‌ زن‌ بالغ‌ از مرد بالغ‌ کوچکتر است‌ و زن‌ و ستيغها و زوائد کوچکتر و کمتري‌ دارد، نسبت‌ به‌ طول‌ قطر آنها کمتر است، زمان‌ بهم‌ پيوستگي‌ مراکز استخوان‌ سازي‌ در زنان‌ زودتر روي‌ مي‌دهد. و استخوان‌ زنان‌ استحکام‌ استخوان‌ مردان‌ را ندارد. طول، قطر و وزن‌ استخوانها و قفسة‌ سينه‌ و ستون‌ مهره‌ها، استخوان‌ لگن‌ و سر و گردن‌ زن‌ و مرد متفاوت‌ است.

جمجمه‌ مرد به‌طور مشخص‌ از جمجمه‌ زن‌ متمايز است. جمجمه‌ زن‌ از جمجمة‌ مرد سبک‌تر است، استخوانهاي‌ آن‌ نازک‌ترند، حجم‌ آن‌ 10 درصد کمتر است. پيشاني‌ در زن‌ نسبت‌ به‌ مرد بيشتر حالت‌ عمودي‌ دارد، سوراخ‌ کاسة‌ چشم‌ در زنان‌ گردتر است. کناره‌هاي‌ بالاي‌ کاسه‌ چشم‌ در زن‌ تيزتر از مرد است. در زن‌ گلابلا، کمانهاي‌ ابرويي‌ و زوائي‌ پستاني‌ برجستگي‌ کمتري‌ دارند، سينوسهاي‌ هوايي‌ اطراف‌ بيني‌ داراي‌ حجم‌ کوچکترند، و قسمت‌ صماخي‌ استخوان‌ گيج‌گاهي‌ در زن‌ کوچکتر است‌ و زبري‌ و سختي‌ کمتري‌ دارد، رشد قاعده‌ کاسه‌ سر در زنان‌ 2 سال‌ زودتر از مردان‌ توقف‌ مي‌يابد. برآمدگيهاي‌ پيشاني‌ و آهيانه‌اي‌ در زن‌ برجسته‌تر است‌ و سقف‌ جمجمه‌ کمي‌ پهن‌تر است‌ و... و در مجموع‌ جمجمه‌ زن‌ پس‌ از بلوغ‌ گرايش‌ به‌ حفظ‌ خصوصيات‌ دوران‌ کودکي‌ دارد.

زنان‌ بالغ‌ توده‌ استخواني‌ کمتري‌ نسبت‌ به‌ مردان‌ دارند و با افزايش‌ سن، از دست‌ دادن‌ تودة‌ استخواني‌ در آنان‌ زودتر از مردان‌ شروع‌ مي‌شود و شتاب‌ بيشتري‌ نيز دارد.

‌‌9. ورزش‌ و فعاليت‌ بدني‌

تفاوتهاي‌ موجود در انجام‌ اعمال‌ ورزشي‌ بين‌ مردان‌ و زنان‌ ناشي‌ از تفاوت‌ ابعاد و ترکيبات‌ بدن‌ آنهاست. به‌ طور متوسط‌ قد زنان‌ کوتاهتر و وزن‌ آنها سبک‌تر از مردان‌ است، داراي‌ نسوج‌ چربي‌ بيشتر و توده‌ عضلاني‌ کمتري‌ هستند. دستگاه‌ انرژي‌ آنان‌ ظرفيتي‌ کمتر از مردان‌ دارد، قدرت‌ مطلق‌ آنها حدود23 قدرت‌ مردان‌ است. به‌ دليل‌ کمتر بودن‌ تودة‌ عضلاني‌ بدن، کل‌ ذخائر فسفاژن‌ آنها در مقايسه‌ با مردان‌ کمتر است. و نيز مستعد داشتن‌ سطح‌ اسيدلاکتيک‌ کمتري‌ در خون‌ (پس‌ از تمرينات‌ حداکثر) هستند، مقدار هموگلوبين‌ زنان‌ و همچنين‌ حجم‌ خون‌ آنان‌ کمتر از

مردان‌ است، قلب‌ و شش‌ کوچکتري‌ دارند، و حداکثر اکسيژن‌ مصرفي‌ آنان‌ در مقايسه‌ با مردان‌ در سطح‌ پايين‌تري‌ قرار دارد، تعداد ميتوکندريهاي‌ زنان‌ در هر تارچه‌ عضلاني‌ کمتر و اندازة‌ آن‌ کوچکتر است. اين‌ عوامل‌ همراه‌ با بسياري‌ از عوامل‌ ديگر که‌ به‌ تفاوت‌ فيزيولوژيک‌ زنان‌ نسبت‌ به‌ مردان‌ مربوط‌ مي‌شود، تواناييهاي‌ ورزشي‌ آنها را تحت‌ تأثير قرار مي‌دهد. اين‌ گونه‌ تفاوتهاست‌ که‌ مردان‌ را در فعاليتهاي‌ ورزشي‌ در موقعيت‌ برتر قرار مي‌دهد و آنان‌ در رکوردهاي‌ ورزشي‌ از زنان‌ جلو مي‌افتند. شانه‌هاي‌ پهن‌ و قوي، دستهاي‌ بزرگ‌ و بافت‌ عضلاني‌ بيشتر، مردان‌ را در بازيهايي‌ که‌ مستلزم‌ پرتاب‌ و ضربه‌ زدن‌ است‌ ممتاز مي‌کند، وضعيت‌ پاها و لگن‌ سبب‌ مي‌شود که‌ آنان‌ تندتر از زنان‌ بدوند و از نظر سرعت‌ عمل‌ و هماهنگي‌ حرکات‌ بر زنان‌ پيشي‌گيرند، و در برابر خستگي‌ها مقاوم‌ باشند، و در ورزشهاي‌ سنگين‌ موفقيت‌ بهتري‌ به‌ دست‌ آورند.

‌‌10. دستگاه‌ ادراري‌

مجموعه‌ کليه‌ها، حالبها، مثانه‌ و پيشابراه‌ را دستگاه‌ ادراري‌ گويند، اين‌ دستگاه‌ در زن‌ و مرد داراي‌ تفاوتهايي‌ است. طول‌ پيشابراه‌ نقش‌ بخش‌ اسفنجي‌ مجرا در توليد مثل‌ شکل‌ خارجي‌ دستگاه‌ ادراري، و جايگاه‌ مثانه‌ در دو جنس‌ فرق‌ مي‌کند، اندازة‌ کليه‌ در زن‌ کوچکتر از مرد است، و سرعت‌ پالايش‌ گلومرولي‌ در زنان‌ حدود 15 درصد کمتر از مردان‌ است، و باز جذب‌ گلوکز در کليه‌هاي‌ مردان‌ بيشتر از زنان‌ صورت‌ مي‌گيرد، دفع‌ کرآتي‌نين‌ در مردان‌ بيشتر از زنان‌ است، و نيز شيوع‌ برخي‌ از بيماريها و اختلالات‌ دستگاه‌ ادراري‌ در زن‌ و مرد متفاوت‌ است. به‌ عنوان‌ نمونه‌ عفونت‌ ادراري‌ در دختران‌ زيادتر از پسران‌ مشاهده‌ مي‌شود، و شب‌ ادراري‌ در جنس‌ پسر شيوع‌ بيشتري‌ دارد.

‌‌11. قلب‌ و ريه‌

حجم‌ قفسه‌ سينه‌ زنان‌ کمتر از مردان‌ است، شانه‌هاي‌ باريکتري‌ دارند، و به‌ تناسب‌ قلب‌ و ششهاي‌ آنان‌ به‌ طور نسبي‌ کوچکتر است. و ظرفيت‌ حياتي‌ زنان‌ در سطح‌ پايين‌تري‌ قرار دارد در مردان، زمان‌ استراحت‌ قلب‌ در هر ضربان، کمتر است، هنگام‌ انقباض‌ بطنها فشار خون‌ بيشتر است، و قلب‌ در موارد فشار يا کارهاي‌ بدني‌ براي‌ فعاليت‌ مجال‌ بيشتري‌ دارد.

‌‌12. ماهيچه‌ها و عضلات‌

بدن‌ مرد به‌طور مشخص‌ از بدن‌ زن‌ عضلاني‌تر است، به‌ گونه‌اي‌ که‌ عضلات‌ يک‌ مرد بالغ‌ 40 درصد بيشتر از زن‌ همسن‌ اوست، و قدرت‌ بدني‌ يک‌ پسر 18 ساله‌ به‌ طور متوسط‌ 2 برابر نيروي‌ يک‌ دختر 18 ساله‌ است. اين‌ تفاوت‌ از دوران‌ جنيني‌ که‌ جنس‌ مرد سريعتر از جنس‌ زن‌ رشد مي‌کند شکل‌ مي‌گيرد، و تا دوران‌ بلوغ‌ و پس‌ از آن‌ ادامه‌ مي‌يابد. و از اين‌ روست‌ که‌ مردان‌ در تواناييهاي‌ بدني‌ و جسماني‌ ماهرتر از زنان‌اند.

‌‌13. حواس‌ پنجگانه‌

حس‌ بينايي‌ مردان‌ از زنان‌ بهتر است، نسبت‌ نابينايان‌ مادرزادي‌ در جنس‌ نر بيشتر مشاهده‌ مي‌شود، در برابر تاري‌ و خيرگي‌ چشم‌ زنان‌ حساس‌تر است‌ و نزديک‌بيني‌ شديد درميان‌ مردان‌ شيوع‌ بيشتري‌ دارد.

برخي‌ از گزارشها از حساس‌تر بودن‌ حسن‌ شنوايي‌ زنان‌ نسبت‌ به‌ مردان‌ حکايت‌ دارد، آنان‌ صداها را بهتر از هم‌ تميز مي‌دهند و در تشخيص‌ محل‌ صدا ماهرترند، با افزايش‌ سن، شنوايي‌ زنان‌ با سرعت‌ کمتري‌ کاهش‌ مي‌يابد و درصدي‌ کمتر از آنان‌ در سنين‌ بالا به‌ سمعک‌ نيازمند مي‌شوند.

در حس‌ بويايي‌ گزارشها حاکي‌ است‌ که‌ مرد بالغ‌ نسبت‌ به‌ بعضي‌ بوها بي‌تفاوت‌ است، در حالي‌ که‌ زنان‌ نسبت‌ به‌ همان‌ بوها حساسيت‌ نشان‌ مي‌دهند، و به‌طور عمومي‌ حسن‌ بويايي‌ در زنان‌ تيزتر از مردان‌ است. برخي‌ نيز حس‌ بويايي‌ مردان‌ را بسيار حساس‌تر از زنان‌ مي‌دانند. از نظر حس‌ چشايي‌ نوزادان‌ دختر به‌ محلولهاي‌ شيرين‌ علاقة‌ بيشتري‌ از خود نشان‌ مي‌دهند و زنان‌ به‌ مزه‌هاي‌ ترش‌ حساس‌ترند.

در حس‌ لامسه‌ مي‌توان‌ اظهار داشت‌ که‌ پوست‌ زن‌ از پوست‌ مرد لطيف‌تر است، و نسبت‌ به‌ لمس‌ و درد حساسيت‌ بيشتر دارد، ميانگين‌ تحمل‌ فشار براي‌ مردان‌ 7/28 پوند (بر اينچ‌ مربع)، و در زنان‌ 9/15 پوند است. و از اين‌ روست‌ که‌ آنان‌ با کمترين‌ ضربه‌ احساس‌ درد مي‌کنند، و درکارهاي‌ دستي‌ چابک‌ترند.

‌‌14. چربي‌ بدن‌

نوزادان‌ دختر نسبت‌ به‌ نوزادان‌ پسر چربي‌ بيشتر دارند، با شروع‌ بلوغ‌ ميزان‌ چربي‌ زير پوست‌ افزايش‌ مي‌يابد، و در بعضي‌ بافتها (کفلها، پستانها) ذخيره‌ مي‌شود. پس‌ از بلوغ‌ گاه‌ تا 30درصد وزن‌ بدن‌ زنان‌ را چربي‌ تشکيل‌ مي‌دهد که‌ به‌ حدود دو برابر چربي‌ موجود در بدن‌ مردان‌ مي‌رسد.

‌‌15. زبان‌

دختران‌ در تقليد آواها از پسران‌ ماهرترند و به‌ طور معمول‌ زودتر از پسران‌ سخن‌ گفتن‌ را مي‌آموزند، از نظر دستوري، کاربرد واژه‌ها و... دختران‌ بر پسران‌ برتري‌ دارند. لکنت‌ زبان‌ در ميان‌ پسران‌ بيشتر ديده‌ مي‌شود. و تلفظ‌ زنان‌ درست‌تر از مردان‌ است.

‌‌16. صدا

صداي‌ مردان‌ به‌ طور مشخص‌ از صداي‌ زنان‌ بم‌تر است، مردان‌ از سه‌ سطح‌ تقابلي‌ زير و بمي‌ آهنگي‌ برخوردارند، در حالي‌ که‌ زنان‌ داراي‌ 4 سطح‌اند، و اين‌ خود سبب‌ مي‌شود که‌ بتوانند به‌ راحتي‌ عواطف‌ گوناگون‌ را ابراز کنند.

‌‌17. پوست‌ و ناخن‌ و مو

تفاوت‌ پوست‌ زن‌ و مرد ناشي‌ از ماهيت‌ زمينه‌اي‌ ساختمان‌ بافت‌ همبندي‌ رشته‌اي‌ زيرجلدي‌ است، همچنين‌ بافت‌ روپوست‌ زنان‌ نازکتر از مردان‌ است‌ و مقاومت‌ کمتري‌ نسبت‌ به‌ برآمدگيها و فرورفتگيهاي‌ سطحي‌ از خود نشان‌ مي‌دهد. لطافت، صافي‌ و چرب‌تر بودن‌ پوست‌ زن‌ و نيز حساسيت‌ آن‌ نسبت‌ به‌ لمس‌ و درد، در آمادگي‌ جنسي‌ وي‌ داراي‌ اهميت‌ است. در بيماريها و عوارض‌ پوستي‌ نيز بين‌ زن‌ و مرد تفاوتهايي‌ ديده‌ مي‌شود.

‌‌18. قد و وزن‌ و نسبت‌ اندامها

در اندازه‌ قد و وزن‌ هم‌ عوامل‌ جنس‌ دخالت‌ دارد. در يک‌ جامعه‌ با شرايط‌ نسبي‌ يکسان‌ به‌ طور معمول‌ مرد از زن‌ سنگين‌تر و بلند قدتر است. اين‌ تفاوت‌ از دوران‌ جنيني‌ و نوزادي‌ موجود است‌ و تا زمان‌ بلوغ‌ دختران‌ ادامه‌ مي‌يابد، در رشد جهشي‌ اين‌ دوران‌ طول‌ قد و اندازة‌ وزن‌ دختران‌ افزايش‌ مي‌يابد و سپس‌ با فرا رسيدن‌ بلوغ‌ پسران، آنان‌ دوباره‌ جلو مي‌افتند. در زمان‌ بلوغ‌ نسبت‌ پهناي‌ شانه‌ به‌ عرض‌ لگن‌ در پسران‌ بيشتر مي‌شود، و در دختران‌ عرض‌ لگن‌ نسبت‌ به‌ شانه‌ افزايش‌ مي‌يابد. دختران‌ پاهاي‌ کوتاهتري‌ نسبت‌ به‌ پسران‌ دارند.

 

‌‌دوم: تفاوتهاي‌ رواني‌ زن‌ و مرد

 

‌‌آ. ويژگيهاي‌ رواني‌

زن‌ و مرد چنانچه‌ از نظر ساخت‌ بدني‌ از هم‌ متمايزند، تفاوتهاي‌ رواني‌ آنان‌ نيز از نظر علم‌ روان‌شناسي‌ در فرهنگهاي‌ مختلف‌ به‌ اثبات‌ رسيده‌ است، و اين‌ تفاوتها را نمي‌توان‌ تنها زاييدة‌ تربيت‌ و محيط‌ دانست.

توجه‌ به‌ اين‌ تفاوتها و شناخت‌ بهتر از هر يک‌ از دو جنس‌ به‌ زندگي‌ سعادتمندانه‌تر آنها مي‌انجامد و آدمي‌ را به‌ سوي‌ زيست‌ بايسته‌تر رهنمون‌ مي‌گردد. تلقين‌ زيست‌ مردانه‌ به‌ زن‌ نابودن‌ انسانيت‌ و هستي‌ او و پايمالي‌ شرف‌ و امتيازات‌ انحصاري‌ زن‌ است. اثري‌ که‌ به‌ سرگرداني‌ و استثمار زن‌ منجر مي‌شود، و روان‌ و جسم‌ او را در وادي‌ هلاکت‌ ساز بي‌هويتي‌ مي‌فرسايد و استعدادها و تواناييهاي‌ بي‌نظير او را به‌ انحراف‌ مي‌کشاند و هستي‌ پايدار و ارجمند زن‌ را متزلزل‌ مي‌سازد. برخي‌ از تمايزات‌ عمده‌ رواني‌ دو جنس‌ چنين‌ است:

‌‌1. شکل‌گيري‌ هويت‌

خانواده، محيط‌ و فرهنگ‌ در شکل‌گيري‌ هويت‌ نقش‌ دارند، و در آن‌ تفاوتهاي‌ جنسي‌ مشاهده‌ مي‌شود. تحقيقات‌ حاکي‌ است‌ که‌ شکل‌گيري‌ هويت‌ دختران‌ براي‌ استقلال‌ شخصي‌ نيست. بلکه‌ براي‌ صميميت‌ و مراقبت‌ از ديگران‌ نيز هست. در حالي‌ که‌ هويت‌ پسران‌ از اساس‌ براي‌ استقلال‌ و رقابت‌ و فرديت‌ شکل‌ مي‌گيرد.

‌‌2. شخصيت‌

شخصيت‌ از مجموعه‌اي‌ سرشتها پديد مي‌آيد؛ حسادت، کنجکاوي، خيالبافي، اعتماد به‌ نفس‌ عزت‌ نفس، مکانيسم‌هاي‌ دفاعي‌ و شيوة‌ زندگي‌ از عناصر سازنده‌ شخصيت‌ آدمي‌ است، و در آنها ميان‌ زن‌ و مرد تفاوتهايي‌ جلب‌ توجه‌ مي‌کند، به‌ عنوان‌ نمونه، زنان‌ از مردان‌ حسودتر و کنجکاوترند. اعتماد به‌ نفس‌ کمتري‌ دارند، خيالبافي‌ و تخيلات‌ در دو جنس‌ فرق‌ مي‌کند.

‌‌3. گرايش‌ معنوي‌

گرايش‌ قلبي‌ به‌ دين‌ در ميان‌ زنان‌ بيشتر از مردان‌ مشاهده‌ مي‌شود. زن‌ مسائل‌ روحي‌ و معنوي‌ را با روان‌ خودسازگارتر مي‌يابد.

‌‌4. گرايش‌ به‌ ماديات‌

براساس‌ تحقيقات‌ مردان‌ بيشتر از زنان‌ به‌ امور مادي‌ و اقتصادي‌ و مسائل‌ دنيوي، گرايش‌ دارند.

‌‌5. رشد اخلاقي‌

انديشه‌ اخلاقي‌ زنان‌ به‌ طور عمده‌ به‌ روابط‌ بين‌ فردي‌ توجه‌ دارد و با احساس‌ مسئوليت‌ نسبت‌ به‌ ديگران‌ همراه‌ است‌ و جنبة‌ از خودگذشتگي‌ دارد. براي‌ مردان‌ خودمختاري‌ و شايستگي‌ مبناي‌ قضاوت‌ اخلاقي‌ است‌ و اخلاق‌ پسران‌ بيشتر بر مبناي‌ عدالت‌ شکل‌ مي‌گيرد.

پسران‌ بيشتر از دختران‌ از سخنان‌ رکيک‌ لذت‌ مي‌برند و بيشتر از آنها از قوانين‌ اخلاقي‌ سر مي‌پيچند. زنان‌ گرچه‌ احساسي‌ترند ولي‌ در مسائل‌ اخلاقي‌ سخت‌گيرترند.

‌‌6. عواطف‌ و احساسات‌

زن‌ از مرد عاطفي‌تر است‌ و با اين‌ سرشت‌ به‌ دنيا مي‌آيد و زندگي‌ مي‌کند و به‌ ارتباطهاي‌ عاطفي‌ علاقه‌ نشان‌ مي‌دهد، احساس‌ محبت‌ در دختران‌ بيش‌ از پسران‌ است. مرد بيشتر بر ارتباطهاي‌ فعاليت‌ مدار توجه‌ دارد و دنياي‌ بيرون‌ را هدف‌ قرار مي‌دهد و انرژي‌ خود را صرف‌ تسلط‌ آن‌ مي‌کند.

‌‌7. هيجان‌

جنس‌ زن‌ هيجاني‌تر از جنس‌ مرد است، و کيفيت‌ هيجان‌ او نيز با مرد فرق‌ مي‌کند.

‌‌8. استرس‌ (فشار)

بر اساس‌ تحقيقات‌ 15 درصد مردان‌ از فشار رواني‌ رنج‌ مي‌برند، اين‌ رقم‌ در مورد زنان‌ به‌ 21 درصد مي‌رسد، از نظر واکنش‌ در برابر عوامل‌ فشارزا نيز بين‌ دو جنس‌ تفاوتهايي‌ مشاهده‌ مي‌شود.

‌‌9. پرخاشگري‌

به‌ طور قطع‌ جنس‌ نر از ماده‌ پرخاشجوتر است، در فرهنگهاي‌ متفاوت‌ اين‌ ويژگي‌ را مي‌توان‌ ديد و تا سالمندي‌ ستيزه‌جويي‌ در مرد بيشتر از زن‌ مشاهده‌ مي‌شود.

‌‌10. وابستگي‌ و استقلال‌

موضوع‌ وابستگي‌ زن‌ به‌ مرد و استقلال‌ خواهي‌ مرد، از نظر وضعيت‌ جسماني‌ يک‌ امر طبيعي‌ است، روان‌ زن‌ به‌ وابستگي‌ گرايش‌ دارد، از تنهايي‌ مي‌ترسد، و در ارتباط‌ با ديگران‌ کارآمدتر مي‌شود. و از آن‌ سوي‌ مرد استقلال‌ طلب‌ است. زماني‌ که‌ نيازمندي‌ ديگران‌ را به‌ خود در يابد احساس‌ توانمندي‌ مي‌کند.

‌‌11. عشق‌

عشق‌ از زيباترين‌ مفاهيم‌ زندگي‌ است‌ و آن‌ را مي‌توان‌ به‌ انواعي‌ تقسيم‌ کرد. براي‌ زنان‌ عشق‌ يک‌ ارزش‌ است. در روابط‌ جنسي‌ آنان‌ به‌ آغوش‌ گرم‌ و آکنده‌ از محبت‌ نياز دارند. پوست‌ آنان‌ از پوست‌ مرد 10 بار حساس‌تر است‌ و با نوازش، نشاط‌ رواني‌ به‌ زن‌ دست‌ مي‌دهد. در مرد عشق‌ با ارائه‌ محبت‌ نمود مي‌يابد.

‌‌12. درون‌گرايي‌ و برون‌ گرايي‌

به‌طورکلي‌ مرد برون‌گرا و زن‌ درون‌گراست. و اين‌ ويژگي‌ از کودکي‌ در جنس‌ زن‌ وجود دارد.

‌‌13. خودکشي‌

بر اساس‌ بيشتر آمارها خودکشي‌ در جنس‌ مرد بيشتر از زن‌ است، و از نظر سن، فصل‌ در خودکشي‌ تفاوتهايي‌ بين‌ دو جنس‌ ديده‌ مي‌شود. در زنان‌ اقدام‌ به‌ خودکشي‌ و تمايل‌ به‌ آن‌ بيشتر است. پسران‌ 3 برابر دختران‌ خود را مي‌کشند، و دختران‌ 3 بار بيشتر از پسران‌ اقدام‌ به‌ خودکشي‌ مي‌کنند.

 

‌‌ب. مراحل‌ رشد:

در مراحل‌ رشد نيز تفاوتهايي‌ بين‌ دو جنس‌ ديده‌ مي‌شود:

‌‌1. مرحله‌ کودکي‌

رشد جنس‌ مرد آهسته‌تر از زن‌ است، دختر زودتر از پسر مي‌نشيند، مي‌خزد، به‌ راه‌ مي‌افتد و به‌ سخن‌ مي‌آيد. پيش‌ از پسران‌ در پوشيدن‌ لباس‌ و ديگر کارها مهارت‌ مي‌يابد. در روابط‌ با دوستان، بازي‌ و نقاشي، فعاليت، ترس‌ و... تفاوتهايي‌ بين‌ دو جنس‌ قابل‌ توجه‌ است. به‌ عنوان‌ نمونه‌ دختران‌ از پسران‌ کم‌ تحرک‌تر و ترسوترند. و روابط‌ دوستانه‌ با همسالانشان‌ پايدارتر است.

‌‌2. دوران‌ نوجواني‌

اين‌ دورة‌ حساس‌ با مسائلي‌ همه‌ چون‌ بحران‌ هويت،بلوغ‌ جنسي‌ همراه‌ است. و در موضوعاتي‌ چون‌ تفکر، هيجان‌ و احساس، آرزو و خيال، علاقه‌ها، خود وارسي، خودآرايي، دوست‌يابي‌ اعتماد به‌ نفس، همرنگي، مشکلات‌ و رفتار اجتماعي، بين‌ دو جنس‌ تفاوتهايي‌ مشاهده‌ مي‌شود، به‌ عنوان‌ نمونه‌ دختران‌ زودتر بالغ‌ مي‌گردند، احساسات‌ شديدتر و عميق‌تر دارند، آرزوهاي‌ خاص‌ خود را دارند دختران‌ داراي‌ علايق‌ بيشتر هستند، بيشتر از پسران‌ به‌ ظاهر خود توجه‌ مي‌کنند و به‌ خودآرايي‌ مي‌پردازند، تواناييهاي‌ خود را ناچيز مي‌انگارند و به‌ وابستگي‌ رو مي‌آورند و تلقين‌ پذيرترند.

‌‌3. مرحله‌ جواني‌

اين‌ مرحله‌ شامل‌ 20 تا 35 سالگي‌ است، و مسائل‌ عمده‌ در آن، شغل، ازدواج، گرايش‌ ديني‌ و زندگي‌ اجتماعي‌ است. و در آنها زن‌ و مرد با هم‌ تفاوتهايي‌ دارند. روحية‌ رقابت‌ شغلي‌ در زنان‌ کمتر است در مساله‌ ازدواج‌ توجه‌ جنس‌ مرد به‌ جنبه‌هاي‌ جسمي‌ رفتار جنسي‌ متمرکز است‌ و به‌ تدريج‌ متوجه‌ ديگر جنبه‌ها مي‌شود و در جنس‌ زن‌ به‌ عکس‌ است. گرايش‌ معنوي‌ زنان‌ قويتر و با ثبات‌تر از مردان‌ است.

‌‌4. ميانسالي‌

سالهاي‌ 35 تا 55 و 60 سالگي‌ را ميانسالي‌ نامند. تغييرات‌ جنسي، تواناييهاي‌ عقلي، ذهني‌ و حسي، فشار رواني، روابط‌ با ديگران‌ از مسائل‌ اين‌ مرحله‌اند. و در آنها تفاوتهايي‌ قابل‌ توجه‌ بين‌ زن‌ و مرد مشاهده‌ مي‌شود. در اين‌ دوران‌ زنان‌ با بحران‌ زنانگي‌ (يائسگي) مواجه‌ مي‌شوند، توانمنديهاي‌ عقلي‌ و ذهني‌ آنان‌ بيشتر از مردان‌ کاهش‌ مي‌يابد. و مرگ‌ و خودکشي‌ در اين‌ مرحله‌ ميان‌ مردان‌ بيش‌ از زنان‌ است.

‌‌5. مرحله‌ سالمندي‌

اين‌ دوران‌ مرحله‌ پاياني‌ عمر است، نيروي‌ جنسي‌ مرد کاهش‌ محسوسي‌ مي‌يابد و بحران‌ مردانگي‌ را پديد مي‌آورد، بازنشستگي‌ رابطه‌ جنسي‌ و مرگ‌ از مسائل‌ مهم‌ اين‌ دوره‌اند و رفتار زن‌ و مرد فرقهايي‌ دارد.

 

‌‌ج. آسيب‌شناسي‌ رواني‌ و بيماريها

انواع‌ اختلالات‌ رواني‌ ميان‌ زنان‌ و مردان‌ مشاهده‌ مي‌شود، برخي‌ از آنها در هر دو جنس‌ مشترک‌ است. و شيوع‌ دسته‌اي‌ از آنها در زن‌ و مرد فرق‌ مي‌کند.

اختلالهاي‌ ارتباطي‌ (لکنت‌ زبان، واج‌شناسي‌ و...)، اختلالهاي‌ فراگير رشد، عقب‌ماندگي‌ ذهني، برخي‌ از انواع‌ اختلالهاي‌ شخصيت‌ (پارانوئيد، خودشيفته، اسکيزوئيد...) اسکيزوفرني، تيک‌ و توره، اختلال‌ حرکات‌ کليشه‌اي، اختلال‌ سلوک، اختلال‌ کاستي‌ توجه. بيش‌ فعالي، لجبازي‌ و نافرماني، هراس‌ اجتماعي، اختلال‌ هذياني، آتش‌ افروزي، بيمارگونه، اختلال‌ ساختگي، اختلالات‌ دفع‌ در ميان‌ مردان‌ شيوع‌ بيشتر دارد. اختلالات‌ مربوط‌ به‌ مصرف‌ مواد، مانند الکل، آمفتامين، کافئين، مصرف‌ حشيش‌ مواد توهم‌زا، مواد استنثاقي، مصرف‌ نيکوتين‌ و مواد افيوني‌ نيز در ميان‌ مردان‌ بيشتر مشاهده‌ مي‌شود. همچنين‌ انواع‌ انحرافات‌ جنسي‌ مانند چشم‌چراني، آلت‌ نمايي، هم‌ جنس‌بازي، شيئي‌ گرايي، استمنا، زن‌ جامگي‌ و رفتار ساديستيک، در ميان‌ مردان‌ بيشتر به‌ چشم‌ مي‌خورد و در مجموع‌ روان‌ شناسان‌ بر اين‌ عقيده‌اند که‌ هرزگيها و انحرافات‌ جنسي‌ اصولاً‌ مربوط‌ به‌ جنس‌ مرد است. و مرتکبان‌ جرايم‌ جنسي‌ بيشتر مردان‌ مجرد و جوان‌اند. و از آن‌ سوي‌ اختلالاتي‌ چون، اختلال‌ اضطراب‌ جدايي، لالي‌ انتخابي، روان‌ پريشي‌ مشترک، روان‌ آشفتگي، زوال‌ عقل، اختلال‌ دو قطبي، اختلال‌ افسردگي‌ عمده، افسرده‌ خويي، اختلال‌هاي‌ اضطراب‌ (وحشت‌زدگي، گذر هراسي، هراس‌ مشخص، اضطراب‌ فراگير و...) اختلالات‌ جسماني‌ شکل‌ (شکايت‌ جسماني، هيستري، درد)، اختلال‌ هويت‌ تجزيه‌اي، بي‌اشتهايي‌ و پراشتهايي‌ عصبي، برخي‌ از اختلالات‌ خواب‌ (بي‌خوابي‌ اوليه، کابوس‌ و...) اختلالات‌ کنترل‌ تکانه‌ (دزدي‌ بيمارگونه، وسواس‌ موکني) دسته‌اي‌ از اختلالات‌ شخصيت‌ (شخصيت‌ مرزي، نمايشي، وابسته) در ميان‌ زنان‌ شيوع‌ بيشتر دارد.

 

‌‌سوم: هوش‌ و استعداد

 

به‌ بخشي‌ از ادراکات‌ آدمي‌ که‌ مربوط‌ به‌ فعاليت‌ مغز و قشر آن‌ است، هوش‌ گفته‌ مي‌شود. هوش‌ از مرحله‌ احساس‌ تا مرحله‌ فعل، نمود دارد و قسمتي‌ از شخصيت‌ و عامل‌ مشترک‌ عقل، معلومات‌ و دانستنيهاست‌ که‌ در واکنش‌هاي‌ طبيعي‌ و شرطي‌ در اعمال‌ عادي‌ و ارادي‌ نقش‌ دارد. احساس، حافظه‌ و درک‌ بهتر روابط‌ بين‌ اشيأ و تناسب‌ واکنشها در هيجانات، انفعالات‌ و عواطف‌ و ميزان‌ دقت‌ و ظرافت‌ آنها همه‌ به‌ هوش‌ مربوط‌ است. برخي‌ هوش‌ را ترکيبي‌ از استعداد عددي‌ (روابط‌ و مسائل‌ رياضي)، آمادگي‌ رواني‌ کلامي‌ (حضور ذهن‌ و کاربرد هر سخن‌ در جاي‌ خود)، درک‌ معاني‌ (نقلي، عقلي، فلسفي‌ و علمي)، حافظه، استدلال، فهم‌ روابط‌ فضايي‌ و سرعت‌ ادراک، دانسته‌اند و تعريفهاي‌ ديگري‌ نيز ارائه‌ شده‌ است. هوش‌ به‌ دو نوع‌ نظري‌ و عملي‌ قابل‌ تقسيم‌ است. هوش‌ نظري‌ براي‌ شناخت‌ روابط‌ و واقعيتها به‌کار مي‌رود و هوش‌ عملي، شناخت‌ محيط‌ زندگي‌ و سازگاري‌ با آن‌ است.

در عرصة‌ بيولوژي، از نظر فراواني‌ هوش، انسانها با توجه‌ به‌ سه‌ عامل‌ از يکديگر متمايز مي‌گردند:

-1 ساختمان‌ مغز به‌ويژه‌ چين‌ خوردگي‌هاي‌ سطح‌ خارجي‌ آن.

-2 رشد و تکامل‌ مغز در دوران‌ کودکي‌ و بلوغ.

-3 وقايع‌ و امکاناتي‌ که‌ براي‌ فرد پيش‌ آمده‌ است.

انسانها از نظر بهرة‌ هوشي‌ طبقه‌بندي‌ شده‌اند. از آن‌جا که‌ مغز، سمبل‌ هوش‌ است‌ و با (1013) سيناپس‌ (اتصال‌ عصبي) مشخص‌ مي‌شود که‌ رقمي‌ بسيار بزرگ‌ است‌ و رفتارهاي‌ متفاوت‌ و غيرقابل‌ پيش‌بيني‌ ممکن‌ است‌ در هر انساني‌ بروز کند، و نيز به‌خاطر عوامل‌ وراثتي، محيطي‌ و چگونگي‌ رشد مغز، هيچ‌ دو انساني‌ حتي‌ دوقلوهاي‌ همسان، رفتار و انديشة‌ يکساني‌ ندارند و آدميان‌ از نظر فکر و هوش‌ متفاوتند.

همچنين‌ از عوامل‌ مهم‌ تمايز انسانها به‌ لحاظ‌ انديشه‌ و روان‌ و استعدادها عامل‌ جنسيت‌ است. آيا هوش‌ نيز با جنسيت‌ ارتباط‌ دارد؟ بين‌ حجم‌ و اندازه‌ مغز با هوش‌ چه‌ رابطه‌اي‌ مي‌توان‌ يافت؟

در زمينه‌ هوش‌ و جنسيت، سه‌ نظريه‌ مطرح‌ است:

 

‌‌الف. نظرية‌ «عدم‌ تفاوت»

در اين‌ ديدگاه‌ ادعا شده‌ که‌ بهرة‌ هوشي‌ زنان‌ و مردان‌ يکسان‌ بوده‌ و از برتري‌ مختصر هوشي‌ پسران‌ بر دختران‌ مي‌توان‌ چشم‌ پوشيد، زيرا از شرايط‌ محيطي‌ و اجتماعي‌ ناشي‌ مي‌شود.

 

‌‌ب. نظرية‌ «نفي‌ هوشِ‌ زنان»

برخي‌ در زمينة‌ کاستي‌ مغز و توان‌ هوشي‌ زن‌ گفته‌اند:

«زنان‌ مغز ندارند. اگر سر کوچکشان‌ را پر از مطلب‌ کنيم‌ از کار مي‌افتد.»

«شناختهاي‌ فکري‌ براي‌ زن‌ به‌ بهاي‌ از دست‌ دادن‌ ويژگيهاي‌ زنانه‌ پديد مي‌آيد. زنان‌ با هوش، سترون‌ (نازا) هستند و همه‌ تأييد مي‌کنند که‌ زنِ‌ باهوش، صفات‌ و حالات‌ مردانه‌ دارد.»

«عدم‌ رشد عقلي‌ در برخي‌ انديشه‌ها از بزرگترين‌ نقطه‌ ضعفهاي‌ شخصيت‌ زن‌ به‌ حساب‌ آمده‌ است، امري‌ که‌ ناستواري‌ و غيرقابل‌ اعتماد بودن‌ شخصيت‌ زن‌ به‌ حساب‌ آمده‌ و سبب‌ مي‌شود دير يا زود نتواند معنويات‌ و کمالاتي‌ را که‌ به‌دست‌ مي‌آورد، نگاه‌ دارد. و بر اثر دخالتهاي‌ عاطفي‌ عقل‌ از مسير خودش‌ انحراف‌ يابد.»

عليرغم‌ اينکه‌ کساني‌ معتقد به‌ بهره‌هاي‌ هوشي‌ نزديک‌ زن‌ و شوهر هستند، ديگراني‌ مي‌گويند:

«فقط‌ زناني‌ که‌ شوهران‌ خود را با هوش‌ مي‌پندارند احساس‌ نيک‌ بختي‌ دارند.»

دکتر پُل‌ ژوليوس‌ موبيوس‌ مي‌نويسد:

«ناتواني‌ ذهني‌ يا ضعف‌ فکري‌ زن‌ نه‌ فقط‌ واقعيت، بلکه‌ يک‌ ضرورت‌ است. مواهب‌ فکري‌ زن‌ از مرد کم‌تر است‌ و آنها را بسيار سريع‌تر نيز از دست‌ مي‌دهد. سر زن‌ کوچک‌تر از مرد است‌ و سر کوچک‌ به‌طور طبيعي‌ مغز کوچک‌ را جاي‌ مي‌دهد و ضعف‌ فکري، او را از استدلال‌ دور مي‌کند.»

اوگوست‌ کنت، پدر جامعه‌شناسي‌ جديد غرب‌ و از برجسته‌ترين‌ مدافعان‌ علوم‌ تجربي‌ و مخالفان‌ مذهب‌ نيز مي‌گويد:

«مرد براي‌ انديشيدن‌ ساخته‌ شده‌ است‌ و زن‌ براي‌ دوست‌ داشتن.»

پرودون‌ از پدران‌ سوسياليزم‌ مدرن‌ معتقد است:

«زن، حد‌ وسط‌ ميان‌ مرد و دنياي‌ حيواني‌ است‌ و به‌خودي‌ خود، علت‌ وجودي‌ ندارد، زماني‌ که‌ هوش‌ خود را به‌ کار گيرد، زشت، ديوانه‌ و ايکبيري‌ مي‌شود.»

شوپنهاور مي‌گويد:

«زن‌ حيواني‌ است‌ با گيسوان‌ بلند و افکار کوتاه.»

ژان‌ ژاک‌ روسو، از برجسته‌ترين‌ نظريه‌ پردازان‌ دمکراسي‌ و قرارداد اجتماعي‌ در غرب‌ نيز دربارة‌ زن، چنين‌ قضاوت‌ مي‌کند:

«تقريباً‌ تمام‌ دختر بچه‌ها خواندن‌ و نوشتن‌ را با اکراه‌ مي‌آموزند، اما کاربرد سوزن‌ را هميشه‌ داوطلبانه‌ ياد مي‌گيرند... هيچ‌ هنري‌ را نه‌ دوست‌ دارند و نه‌ ياد مي‌گيرند و هيچ‌ نبوغي‌ هم‌ ندارند.»

و نيچه‌ فيلسوف‌ بزرگ‌ پست‌مدرن‌ غرب‌ معتقد است:

«وقتي‌ زن‌ دانشمند مي‌شود، نشان‌ آن‌ است‌ که‌ در اندام‌هاي‌ تناسلي‌ او اختلالي‌ روي‌ داده‌ است.»

پُل‌ بروکا مي‌گويد:

«نبايد از نظر دور داشت‌ که‌ زن‌ به‌طور متوسط، اندکي‌ کم‌ عقل‌ و هوش‌تر از مرد است. ممکن‌ است‌ دربارة‌ اين‌ تفاوت‌ مبالغه‌ شده‌ باشد اما در هر حال، تفاوتي‌ بسيار واقعي‌ است. بنابر اين‌ مي‌توان‌ فرض‌ کرد که‌ کوچکي‌ مغز زن‌ در عين‌ حال، تابع‌ کهتري‌ جسماني‌ و کهتري‌ فکري‌ او است.»

هاولاک‌ اليس‌ اظهار مي‌دارد:

«هزاران‌ زن‌ به‌ نقاشي‌ پرداخته‌اند، اما فقط‌ مردان‌ در اين‌ رشته‌ نبوغ‌ داشته‌اند.»

 

‌‌ج. نظرية‌ «تفاوت‌ در توانمنديهاي‌ هوشي»

اين‌ ديدگاه، عامل‌ جنسيت‌ را در توانمنديهاي‌ هوشي‌ مؤ‌ثر مي‌داند و به‌ امتيازات‌ نسبي‌ در عوامل‌ هوشي‌ اشاره‌ مي‌کند و آن‌ را ناشي‌ از عوامل‌ زيستي‌ و هورموني‌ و مسائل‌ وراثتي‌ و امور طبيعي‌ مانند ديگر تفاوتهاي‌ موجود بين‌ زن‌ و مرد مي‌داند اما در اين‌ نکته، افراط‌ نمي‌کند. ضمن‌ آن‌که‌ محيط‌ و عوامل‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ را نيز در بروز استعدادها مؤ‌ثر مي‌شمارد و بر نقش‌ مسائل‌ فيزيولوژيک‌ بويژه‌ هورموني‌ تأکيد مي‌ورزد. تحقيقات‌ در اين‌ زمينه، اصل‌ تفاوت‌ را منتهي‌ بدون‌ تعابير اهانت‌آميز و استنتاجهاي‌ افراطي، تأئيد مي‌کند:

 

‌‌1. جمجمه‌ و مغز

جمجمه‌ زن‌ با جمجمه‌ مرد متفاوت‌ است. در همة‌ نژادها استخوانهاي‌ جمجمة‌ زنان‌ نازکتر از مردان‌ است‌ و حجمي‌ حدود 10 درصد کمتر از جمجمة‌ مرد دارد، اندازة‌ آن‌ کوچکتر و وزن‌ آن‌ سبک‌تر است، اختلافات‌ جنسي‌ در قسمتهاي‌ مختلف‌ جمجمه‌ به‌طور کامل‌ مشهود است. نيز از نظر اندازة‌ وزن‌ مغز، دو جنس‌ متفاوتند و حد‌ متوسط‌ آن‌ در مردان‌ در تمام‌ سنين، زيادتر از وزن‌ مغز زنهاست. از نظر حجم، مغز زنان‌ حدود 150 سانتي‌ متر مکعب‌ و از نظر جرم، حدود 150 گرم‌ کمتر از مردان‌ است. در مورد سئوال‌ ارتباط‌ بين‌ اندازة‌ مغز و هوش‌ روشن‌ است‌ که‌ با قابليتهاي‌ علمي‌ امروز بشر نمي‌توان‌ در مورد وظايف‌ هر سانتي‌ متر مکعب‌ مغز برآورد درستي‌ ارائه‌ نمود ولي‌ «يک‌ رابطه‌ آماري‌ بين‌ جرم‌ يا اندازة‌ مغز و هوش‌ وجود دارد» و اطلاعات‌ موجود از رابطة‌ درستي‌ بين‌ اين‌ دو حکايت‌ مي‌کند. به‌نظر مي‌رسد هرچه‌ اندازة‌ مطلق‌ مغز بزرگتر باشد، تا حد معيني‌ موجب‌ هوش‌ بيشتر مي‌شود.

در عين‌ حال‌ برخي‌ بر اين‌ باورند که‌ وزن‌ مغز گرچه‌ راهنماي‌ هوش‌ است‌ و فردي‌ که‌ وزن‌ مغز آن‌ از هزار گرم‌ کمتر باشد، با اطمينان‌ مي‌توان‌ گفت‌ از نظر هوش‌ عقب‌ است، ولي‌ اين‌ به‌ تنهايي‌ کافي‌ نيست. وزن‌ مغز در افراد مختلف‌ متفاوت‌ است‌ و بين‌ 1100 گرم‌ تا 1700 گرم‌ نوسان‌ دارد. وزن‌ مغز زن‌ بايد به‌ نسبت‌ بدن‌ خودش‌ مقايسه‌ شود تا نسبت‌ آن‌ از مردان‌ نيز بيشتر شود.

‌‌2. رشد جسمي

سلول‌هاي‌ مغز تا زماني‌ که‌ رشد جسمي‌ ادامه‌ دارد، به‌ رشد خود ادامه‌ مي‌دهند. مجموعه‌اي‌ از عوامل، از جمله‌ هورمونهاي‌ زنانه‌ و تأثير آنها بر مغز به‌گونه‌اي‌ سامان‌ يافته‌اند که‌ رشد جسمي‌ جنس‌ زن‌ حدود 2 سال‌ زودتر از مرد متوقف‌ مي‌گردد پس‌ مي‌توان‌ فرضيه‌ تفاوت‌ هوشي‌ را از اين‌ نظر نيز مطرح‌ ساخت‌ که‌ با زمان‌ رشد بيشتر مغز در جنس‌ مرد سازمان‌ آن‌ نيز پيچيدگي‌ و کارآمدي‌ فزونتري‌ مي‌يابد.

‌‌3. قشر مخ

ميزان‌ هوش‌ بر اثر ساختمان‌ سلولي‌ و شيميايي‌ مغز افراد متفاوت‌ مي‌شود. لاية‌ خارجي‌ مغز نقش‌ مهمي‌ را در هيجان‌ آدمي‌ برعهده‌ دارد. از آن‌جا که‌ در اين‌ پديدة‌ رواني، زن‌ و مرد متفاوتند و هيجانات‌ در زن‌ نمود بيشتري‌ را نشان‌ مي‌دهد، مي‌توان‌ دريافت‌ که‌ دو جنس‌ از اين‌ نظر هم‌ تفاوتهايي‌ دارند. حواس‌ پنج‌گانه‌ نيز در قشر مغز جاي‌ دارند. اين‌ حواس‌ در زن‌ و مرد داراي‌ تفاوتهايي‌ است، و به‌عنوان‌ نمونه‌ آستانه‌ لمس‌ و درد در زنان‌ پايين‌تر است. به‌ اين‌ ترتيب‌ برخي‌ از تفاوتهاي‌ دروني‌ مغز بين‌ دو جنس‌ آشکار مي‌شود و اگر توجه‌ گردد ميزان‌ هوش‌ با چين‌خوردگي‌هاي‌ سطح‌ خارجي‌ مغز مرتبط‌ است، نقش‌ جنسيتي‌ را در آن‌ نيز نمي‌توان‌ ناديده‌ انگاشت.

اوگوست‌ استريندبرگ‌ دربارة‌ حواس‌ پنج‌گانه‌ که‌ در قشر مخ‌ جاي‌ دارند و به‌طور کلي‌ دربارة‌ دستگاه‌ عصبي‌ زن‌ با نگرشي‌ افراطي‌ اظهار مي‌دارد:

«پيچ‌ و خم‌هاي‌ مغز زن‌ کم‌تر از مرد است‌ و مادة‌ خاکستري‌ مغز زن‌ نيز سبک‌تر است. در مقابل، عصب‌هاي‌ زن، درست‌ مثل‌ بچه‌ها قوي‌تر است. در نتيجه‌ زن‌ مي‌تواند بعضي‌ از دردهاي‌ جسماني‌ را آسان‌تر از مرد تحمل‌ کند. از نظر اين‌ نوع‌ مقاومت، زن‌ به‌ افراد ابتدائي‌ شباهت‌ دارد و همين‌ امر نشان‌ مي‌دهد که‌ دستگاه‌ عصبي‌ او ابتدايي‌تر است... حواس‌ زن‌ ضعيف‌تر از حواس‌ مرد هستند. حس‌ لامسه‌ در زن‌ به‌ اندازة‌ مرد، تکامل‌ نيافته‌ است. البته‌ دست‌ زن، حساس‌ و با انعطاف‌ است‌ اما اين‌ امر بيشتر حاصل‌ ذخيرة‌ گسترده‌تر چربي‌ در زير پوست‌ است. هرگز دست‌ زني‌ يک‌ آلت‌ موسيقي‌ را به‌ مهارت‌ دست‌ مرد لمس‌ نکرده‌ است... انگشتان‌ دستِ‌ کدام‌ زني‌ مي‌تواند به‌ آساني‌ مرد، حروف‌ چاپي‌ را جابه‌جا کند؟ دست‌ کدام‌ زني‌ مي‌تواند به‌خوبي‌ مرد، لباس‌ پشمي‌ را رفو کند؟ هيچ‌ تلگرافچي‌ زني‌ نيست‌ که‌ بتواند با شنيدن، تلگرافي‌ را به‌خوبي‌ و اطمينان‌ يک‌ تلگرافچي‌ مرد دريافت‌ کند. در مورد حس‌ بويايي‌ نيز از پژوهشهايي‌ مقايسه‌اي‌ که‌ آقايان‌ نيکول‌ و باي‌ انجام‌ داده‌ و به‌ «انجمن‌ آمريکايي‌ پيشرفت‌ علم» عرضه‌ کرده‌اند برمي‌آيد که‌ حس‌ بويايي‌ در مرد بسيار حساس‌تر از زن‌ است. مردان‌ توانسته‌اند بوي‌ اسيد بروسيک‌ محلول‌ در مقدار آبي‌ را احساس‌ کنند که‌ مقدار آن‌ صد هزار برابر وزن‌ اسيد بوده‌ است، اما زنان‌ در محلول‌ يک‌ به‌ نسبت‌ بيست‌ هزار ديگر آن‌ را احساس‌ نمي‌کنند. کتابهاي‌ آشپزي‌ نيز فقط‌ هنگامي‌ اعتبار دارند که‌ به‌ امضاي‌ مردان‌ باشند، زن‌ بسيار به‌ ندرت‌ مي‌تواند توجه‌ خود را به‌ موضوعي‌ معين‌ معطوف‌ کند... فقدان‌ دورانديشي‌ و تعادل‌ در زنان‌ نيز به‌وفور در بسياري‌ از اعمال‌ نسنجيده‌ و در انجام‌ جرمهايي‌ آشکار مي‌شود که‌ آنان‌ هيچ‌گاه‌ احتمال‌ بروزشان‌ را محاسبه‌ نکرده‌اند.»

‌4. بهره‌ هوش‌ (ضريب‌ هوشي)

نسبت‌ سن‌ عقلي‌ فرد (که‌ به‌وسيله‌ آزمون‌ استاندارد به‌دست‌ آمده‌ است) به‌ سن‌ واقعي‌ وي‌ ضرب‌ در عدد 100، بهره‌ هوشي‌ نام‌ دارد. در اين‌ زمينه‌ نيز تفاوتهاي‌ جنسي‌ مشاهده‌ مي‌شود. براي‌ ضريب‌ هوشي‌ بالاتر از 140 که‌ افراد بسيار پرهوش‌ را دربر مي‌گيرد، نسبت‌ پسران‌ به‌ دختران‌ 6 به‌ 4 است. اين‌ نسبت‌ براي‌ کساني‌ که‌ ضريب‌ هوشي‌ بالاتر از 180 را دارند و نزديک‌ به‌ نابغه‌ و نابغه‌اند، 7 به‌ 3 است. يعني‌ بهرة‌ هوشي‌ در حد نوابغ‌ در ميان‌ پسران‌ 57 درصد و در ميان‌ دختران‌ 43 درصد است. که‌ خود تفاوت‌ آشکاري‌ را نشان‌ مي‌دهد.

مطالعه‌اي‌ که‌ به‌ کمک‌ تست‌ «موزانيک» روي‌ صدهزار نفر دانش‌آموز فرانسوي‌ به‌ عمل‌ آمد، گرچه‌ ضريب‌ هوشي‌ دختران‌ و پسران‌ را نزديک‌ بهم‌ نشان‌ داد، ولي‌ نتايج‌ دو طرف‌ معيار قابل‌ توجه‌ بودند. نمرات‌ عده‌اي‌ از پسران‌ پايين‌تر از دختراني‌ بود که‌ در بين‌ همجنسان‌ خود در ردة‌ پايين‌ طبقه‌بندي‌ قرار داشتند، و در سوي‌ ديگر معيار که‌ ضرايب‌ بالاي‌ هوشي‌ را نشان‌ مي‌داد، بيشتر پسران‌ مشاهده‌ مي‌شدند، و هر اندازه‌ ضرايب‌ بالاتر هوشي‌ مورد توجه‌ قرار مي‌گرفت، بر درصد پسران‌ افزوده‌ مي‌گشت.

براساس‌ اين‌گونه‌ آزمونها و نتايج‌ مي‌توان‌ برتري‌ نوابغ‌ جنس‌ مرد را در انواع‌ رشته‌هاي‌ علمي‌ (شيمي، فيزيک، زيست‌شناسي، رياضي‌ و...) و هنري‌ (نقاشي، مجسمه‌سازي، سينما) به‌نحوي‌ توجيه‌ کرد.

‌‌5. رشد هوشي

در رشد هوشي‌ نيز چنانچه‌ تفاوتهاي‌ فردي‌ ديده‌ مي‌شود، تفاوتهاي‌ جنسي‌ هم‌ قابل‌ توجه‌ است. تفاوت‌ رشد هوشي‌ دختر و پسر از دوران‌ کودکي‌ آغاز مي‌گردد، و در 25 سالگي‌ بالاترين‌ نمرة‌ هوشي‌ در جنس‌ مرد ديده‌ مي‌شود. گرچه‌ پايين‌ترين‌ آنها نيز در ميان‌ همين‌ جنس‌ پيداست. اين‌ امر و نيز بررسي‌ نمودار همبستگي‌ بيشتر نمرات‌ هوشي‌ دختران‌ و پراکندگي‌ بيشتر رشد هوشي‌ پسران‌ را مي‌نماياند. از ميان‌ 5 پسر مورد آزمون‌ 2 نفر به‌ نمرة‌ هوشي‌ بيش‌ از 170 دست‌ يافته‌اند، درحالي‌ که‌ از ميان‌ دختران‌ هيچکدام‌ نتوانسته‌اند نمرة‌ 170 را کسب‌ کنند.

25‌‌21‌‌19‌‌15‌‌13‌‌9‌‌6‌‌3‌‌0‌‌25‌‌21‌‌19‌‌15‌‌13‌‌9‌‌6‌‌3‌‌0

‌‌‌‌سن‌ به‌ سال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سن‌ به‌ سال‌

‌‌تفاوتهاي‌ فردي‌ در رشد هوشي‌

از 56 تحقيقي‌ که‌ در آمريکا انجام‌ گرفته‌ است‌ نيز برتري‌ هوشي‌ پسران‌ به‌ اثبات‌ مي‌رسد در اين‌ بررسي‌ گرچه‌ در 3 مورد معدل‌ دو جنس‌ مشابه‌ و يکسان‌ مي‌نمود، ولي‌ در 28 مورد پسران‌ بر دختران‌ برتري‌ داشتند، برتري‌ دختران‌ بر پسران‌ 25 مورد بود.

 

‌‌6. خلا‌ قيت‌ و نبوغ‌

گرچه‌ کساني‌ چون‌ «بولدينگ» و «گوردون‌ چايلد» بر اين‌ انديشه‌اند که‌ کشاورزي‌ با کج‌ بيل، ظروف‌ سفالي، نخ‌ريسي، بافندگي‌ و ساخت‌ آسيا کشف‌ زنان‌ بوده‌ است‌ و نخستين‌ بار آنان‌ متوجه‌ جوانه‌ زدن‌ غلات‌ شده‌اند و زمينه‌ ايجاد رشته‌هاي‌ قابل‌ توجهي‌ از فنون‌ و علوم‌ را فراهم‌ آورده‌اند، ولي‌ آنچه‌ از تاريخ‌ علم‌ به‌دست‌ مي‌آيد و مشاهدات‌ تجربي‌ و تحقيقي‌ آن‌ را تأييد مي‌کند، اين‌ است‌ که‌ در ميان‌ اکثر انواع‌ پستانداران‌ جنس‌ نر بيشتر کارهاي‌ اکتشافي‌ انجام‌ مي‌دهد و انسان‌ نمي‌تواند از اين‌ قاعده‌ مستثني‌ باشد. اختراع‌ ماشين‌ چاپ، تلفن، اتومبيل، برق، هواپيما و... به‌وسيله‌ مردان‌ انجام‌ گرفته‌ است، براي‌ نخستين‌ بار آنان‌ پا به‌ کرة‌ ماه‌ گذاشتند، پيوند قلب‌ انجام‌ دادند و رکوردهاي‌ ورزشي‌ را شکستند. پيشگامي‌ مردان‌ در عرصه‌هاي‌ مختلف‌ علمي، هنري، سياسي، اقتصادي‌ و خلاقيتها مشاهده‌ مي‌شود. در معماري، نقاشي، موسيقي، سينما ادبيات‌ و علوم‌ گوناگون‌ ديگر خلاقيت‌ مردان‌ را آشکارا مي‌توان‌ ديد. به‌ گفتة‌ «لومبروزو»، زنان‌ کارهايي‌ را ترجيح‌ مي‌دهند که‌ به‌ ابتکار فکري‌ نياز ندارد و به‌نظر هاولاک‌ اليس‌ «هزاران‌ زن‌ به‌ نقاشي‌ پرداخته‌اند اما فقط‌ مردان‌ در اين‌ رشته‌ نبوغ‌ داشته‌اند.»

لويي‌ لوپرنس‌ - رنگه‌ نيز بر اين‌ عقيده‌ است:

«از بين‌ پير کوري‌ و ماري‌ کوري، پير کوري‌ آفرينشگر است‌ و با نبوغ‌ خود قوانين‌ جديد فيزيک‌ را وضع‌ مي‌کند. ماري‌ با خصوصيات‌ ديگري‌ مي‌درخشد: شخصيت‌ و پشتکار استثنايي، دقت، شکيبايي... دختران، با هوش‌ هستند، اما گويي‌ فکر نو در سر ندارند.»

در زمينة‌ خلاقيت‌هاي‌ ادبي‌ نيز گرچه‌ زنان‌ درخشيده‌اند، ولي‌ از نظر کميت‌ و کيفيت، به‌ويژه‌ آن‌جا که‌ اوج‌ نبوغ‌ ادبي‌ مطرح‌ است، مردان‌ از زنان‌ برترند.

هاولوک‌ اليس، از 1030 نابغه‌ يا شخصيت‌ برجستة‌ علمي‌ و جهاني‌ مورد مطالعه‌ در طول‌ قرنها، تنها از 55 زن‌ نام‌ مي‌برد. کاتل، از بين‌ هزار شخصيت‌ برجسته‌ که‌ در آغاز قرن‌ بيستم‌ در دنيا زيسته‌اند، به‌ 32 زن‌ اشاره‌ مي‌کند، که‌ 11 نفر آنها ملکه‌هاي‌ کشورهاي‌ مختلف‌ و 8 نفر آنها به‌خاطر زيبايي‌ و يا بدبختي‌شان‌ مشهور بوده‌اند. در نشريه‌ «مردان‌ علم‌ آمريکا» در برابر 247 مرد فقط‌ 3 زن‌ به‌عنوان‌ زن‌ برجسته‌ و مشهور ثبت‌ شده‌ است، در اين‌ نشريه‌ درصد زناني‌ که‌ در عرصه‌هاي‌ علمي‌ درخشيده‌اند 4/7 درصد ثبت‌ گرديده‌ است، که‌ تعداد آنها بر حسب‌ علوم‌ مختلف‌ فرق‌ مي‌کند، و از 1/2 درصد در فيزيک‌ به‌ 22 درصد در روان‌شناسي‌ مي‌رسد.

در يک‌ مطالعه‌ بيوگرافيک‌ که‌ از قرن‌ 7 تا 19 ميلادي‌ را در برمي‌گيرد و شرح‌ حال‌ 868 زن‌ مشهور از 42 کشور مختلف‌ را شامل‌ مي‌شود، برجستگي‌ 337 نفر از آنها در زمينه‌ ادبيات‌ است. بالاترين‌ درجة‌ شهرت‌ از آن‌ زناني‌ است‌ که‌ نقش‌ سياسي‌ ايفا کرده‌اند، و يا مادران، همسران‌ و معشوقه‌هاي‌ مردان‌ بزرگ‌ بوده‌اند، در اين‌ مطالعه، نوع‌ دوستي، زيبايي، بدبختي‌ و... از جمله‌ معيارهاي‌ معروفيت‌ در نظر گرفته‌ شده‌ است.

«از يک‌ لحاظ‌ کلي، نمي‌توان‌ منکر شد که‌ زن، در مورد آنچه‌ که‌ به‌ بزرگترين‌ کارها خصوصاً‌ خلاقيت‌ هوشي‌ و هنري، مربوط‌ است، ضعيف‌تر و فروتر از مرد باشد. اين‌ مسأله‌ در زمينة‌ هنر بيشتر از زمينه‌ علم‌ يا تکنيک‌ غافلگير کننده‌ است.»

مطالعات‌ گوناگون‌ دربارة‌ فعاليت‌ اکتشافي، حاکي‌ از آن‌ است‌ که‌ پسران‌ از دختران‌ بي‌باک‌تر و کنجکاوترند، و براي‌ رسيدن‌ به‌ اهداف‌ مطلوب‌ انواع‌ خطرها را به‌ جان‌ مي‌خرند. و خلاقيت‌ مردان‌ بيش‌ از زنان‌ است‌ گرچه‌ محيط، آموزش‌ و شيوة‌ زندگي‌ و فرهنگ‌ حاکم‌ بر جامعه‌ در بروز خلاقيت‌ نقش‌ دارد، ولي‌ وجود استعدادهاي‌ ذاتي‌ مردان‌ (که‌ به‌ زيست‌ شيميايي‌ و ساختمان‌ بدن‌ آنها برمي‌گردد) غيرواقع‌ بينانه‌ به‌نظر نمي‌رسد.

با اين‌ همه‌ بايد توجه‌ داشت‌ اظهار نظرهاي‌ مانند اين‌که: «زنان‌ در هيچ‌ رشته‌اي‌ شاهکاري‌ نيافريده‌اند»، «زن‌ حتي‌ گاز پانسمان‌ را هم‌ ابداع‌ نکرده‌ است»، «زن، مغز نيست‌ فقط‌ زهار است‌ و بس»، افراطي‌ مي‌نمايد. اگر زن‌ هيچ‌ خلاقيتي‌ نداشته‌ باشد، همين‌ افتخار منحصر به‌ فرد براي‌ او بس‌ است‌ که‌ آفرينشگر همة‌ انديشه‌هاي‌ خلاق‌ در طول‌ تاريخ‌ زيست‌ آدمي‌ است. و هر انسان‌ نابغه‌ و برجسته‌ از وجود زن‌ برخاسته‌ و خون‌ و شير او تغذيه‌ کرده‌ و در دامن‌ او پرورش‌ يافته‌ است. و نبوغ‌ و همه‌ کمالات‌ خود را مديون‌ اوست، و هرگز نمي‌تواند اين‌ اصل‌ زيستي‌ آشکار را انکار کند، و خود را وامدار زن‌ نداند.

 

‌‌‌7. حافظه

حافظه‌ انواعي‌ دارد؛ حافظه‌ کوتاه‌ مدت، دراز مدت، حافظه‌ يا خاطرة‌ شفاهي‌ و فضايي، حافظه‌ حادثه‌اي‌ (خاطره‌ زمانها و مکانها و زمينه‌هاي‌ خاص) و حافظه‌ معنايي‌ (دانش‌ فارغ‌ از محتوا دربارة‌ واقعيتها، زبان‌ يا مفاهيم‌ مانند اين‌که‌ تهران‌ پايتخت‌ ايران‌ است.) حافظه‌ روشمندانه‌ و حافظه‌ نظرمندانه، و حافظه‌ عادت‌ و حافظه‌ اطلاعاتي.

پويش‌ خاطره‌ (حافظه) به‌طور معمول‌ سه‌ مرحله‌ دارد، رمز شدن، انباشتن‌ (يا تحکيم) و فراخواني. براي‌ اين‌که‌ يک‌ خاطره‌ جديد در حافظه‌ دراز مدت‌ بايگاني‌ شود، به‌ ساعتها يا روزها وقت‌ نيازمند است‌ و در مرحله‌ انباشتن‌ به‌ سادگي‌ مي‌تواند پاک‌ شود. در هر صورت‌ به‌نظر مي‌رسد در زمينه‌ حافظه، دختران‌ بر پسران‌ برتري‌ دارند، براساس‌ برخي‌ گزارشات‌ زنان‌ دانشجو بهتر از مردان‌ مي‌توانند اسامي‌ افرادي‌ را که‌ براي‌ لحظه‌اي‌ ملاقات‌ کرده‌اند، به‌خاطر آورند، و دختران‌ در معلومات‌ و حافظه‌ و هوش‌ اجتماعي‌ از پسران‌ جلوترند.

اوج‌ حافظه‌ در سنين‌ 13 تا 16 سالگي‌ است، دختران‌ تا 14 سالگي‌ براي‌ حفظ‌ مطالب‌ توان‌ و لياقت‌ بيشتري‌ نسبت‌ به‌ پسران‌ از خود نشان‌ مي‌دهند.

«در مورد گسترش‌ خزانة‌ لغات‌ مي‌توان‌ گفت‌ که‌ دختران‌ در مقايسه‌ با پسران، خزانة‌ لغات‌ خود را بيشتر گسترش‌ مي‌دهند، و اين‌ گسترش‌ در لغات‌ مربوط‌ به‌ رنگها، افزايش‌ بيشتري‌ دارد؛ زيرا معمولاً‌ آنها به‌ لباس‌ها و يا فعاليت‌هايي‌ که‌ مستلزم‌ استفاده‌ از رنگهاست، علاقة‌ بيشتري‌ دارند؛ درحالي‌ که‌ خزانة‌ لغات‌ پسران‌ در زمينة‌ لغات‌ عاميانه‌ و فحش‌ از دختران‌ افزايش‌ بيشتري‌ دارد.»

در عين‌ حال‌ برخي‌ گفته‌اند:

«گرچه‌ نخستين‌ تحقيقات‌ دربارة‌ حافظه، برتري‌ زنان‌ بر مردان‌ را نشان‌ داده‌ است، ولي‌ اين‌ نتيجه‌گيري‌ بر آمار مبتني‌ نيست. و در حافظه‌ عددي، جمله‌اي‌ و اشکال‌ هندسي، عدم‌ اختلافات‌ قابل‌ توجه‌ بين‌ دو جنس‌ مورد تأييد قرار گرفته‌ است. از اين‌ گذشته، زنان‌ در حافظه‌ فوري‌ بر مردان‌ برترند و مردان‌ در حافظه‌ غيرفوري‌ بر زنان‌ برتري‌ دارند.»

«متخصصان‌ افزايش‌ ميزان‌ هورمونهاي‌ زنانه‌ نظير پرژسترون‌ و استراديول‌ (استروژن) در بدن‌ خانمهاي‌ باردار را عامل‌ اصلي‌ افزايش‌ يادگيري‌ و عملکرد بهتر مغزي‌ و حافظه‌ مي‌دانند. تأثير اصلي‌ اين‌ دو هورمون‌ زنانه‌ در قسمت‌ هيپوکامپ است‌ که‌ در ايجاد و تداوم‌ قوه‌ حافظه‌ نقش‌ دارد.»

‌‌

‌8. تواناييها و مهارتهاي‌ کلامي

در زمينه‌ تفاوتهاي‌ جنسي‌ نسبت‌ به‌ تواناييهاي‌ کلامي، بيشتر انديشمندان‌ بر اين‌ باورند که‌ برتري‌ اندک‌ دختران‌ بر پسران‌ در گويش‌ مورد تأييد است. اين‌ تفاوت‌ از دوران‌ نوزادي‌ شکل‌ مي‌گيرد، در مرحله‌ کودکي‌ نسبت‌ به‌ تعداد يادگيري‌ نخستين‌ کلمات‌ و ساختن‌ جمله‌ها و اَداي‌ رسأ و روشن‌ آنها، و ميزان‌ استفاده‌ از کلمات، حفظ‌ خزانه‌ لغات، خواندن‌ و خلاقيت‌ کلامي، نوشتن‌ و هجي‌ کردن‌ و نکات‌ گرامري، دختران‌ از پسران‌ برتر به‌نظر مي‌رسند، آزمونهايي‌ که‌ دربارة‌ استعمال‌ زبان‌ و مهارتهاي‌ کلامي‌ است، اين‌ مطلب‌ را تأييد مي‌کند، و اين‌ امر در بازيها و ديگر رفتارهاي‌ آنها مشاهده‌ مي‌شود، دختران‌ با استفاده‌ از توانايي‌ کلامي‌ خود بيشتر به‌ بازيهايي‌ رو مي‌آورند که‌ بتوانند مهارتهاي‌ کلامي‌ خود را در آن‌ به‌ کار گيرند، و پسران‌ به‌ حادثه‌جويي‌ و بازيهاي‌ پرتحرک‌ علاقه‌ نشان‌ مي‌دهند. دختران‌ پيش‌ از آن‌که‌ بتوانند سخن‌ بگويند به‌ صحبتهاي‌ بزرگسالان‌ توجه‌ و واکنش‌ بيشتري‌ دارند، و به‌طور کلي‌ دختران‌ در رشد زبان‌ يک‌ تا دو ماه‌ از پسران‌ جلوترند. اختلالات‌ سخن‌ گفتن‌ ميان‌ آنان‌ کمتر است‌ و خواندن‌ را زودتر از پسران‌ مي‌آموزند، و در دورة‌ دبيرستان‌ در آزمونهاي‌ دستور زبان‌ ديکته‌ و سيالي‌ واژگان‌ پيشرفته‌ترند. گذشته‌ از اين‌ تعداد پسران‌ مبتلا به‌ عقب‌ماندگي‌ از نظر خواندن‌ به‌ 2 برابر دختران‌ مي‌رسد، و لکنت‌ زبان‌ در ميان‌ پسران‌ بيش‌ از دختران‌ است. در اين‌ ميان‌ برخي‌ گفته‌اند:

«در حدود سن‌ 6 سالگي‌ ميزان‌ گويايي‌ و ذخيره‌ لغات‌ پسران‌ و دختران‌ ابتدأ با هم‌ برابر و سپس‌ بر دختران‌ پيشي‌ مي‌گيرند.»

گروهي‌ نيز با توجه‌ به‌ تحقيقاتي‌ نظر داده‌اند که‌ تفاوت‌ در تواناييهاي‌ کلامي‌ بين‌ پسران‌ و دختران‌ در مقايسه‌ با سه‌ دهة‌ گذشته‌ کمتر شده‌ است. و از اين‌ مطلب‌ نتيجه‌گيري‌ شده‌ که‌ ممکن‌ است‌ اين‌ تفاوت‌ از عوامل‌ محيطي‌ و زمينه‌هاي‌ فرهنگي‌ ناشي‌ شود و الگوهاي‌ جنسي‌ زن‌ و مرد که‌ در آن‌ خواندن‌ کار زنانه‌ دانسته‌ مي‌شد، به‌ اين‌ ضعف‌ انجاميده‌ است. اين‌گونه‌ اظهار نظرها با توجه‌ به‌ دلايل‌ فراواني‌ که‌ براي‌ مهارتهاي‌ کلامي‌ زنان‌ وجود دارد چندان‌ درست‌ به‌نظر نمي‌آيد. و مواردي‌ که‌ در آن‌ برابري‌ دو جنس‌ در اين‌ زمينه‌ مشاهده‌ گردد از حد استثنا فراتر نمي‌رود.

«بافتهاي‌ پيوندي‌ اضافي‌ مغز زنها که‌ از ميليونها سلول‌ پيوندي‌ عصبي‌ تشکيل‌ شده‌اند، بين‌ مرکز احساسات‌ و گفتار در مغز قرار گرفته‌اند و باعث‌ مي‌شوند مهارتهاي‌ زباني‌ دخترهاي‌ کوچک‌ قبل‌ از پسرها توسعه‌ يابد.»

مغز زن‌ طوري‌ سازمان‌ يافته‌ که‌ بتواند به‌طور مؤ‌ثرتر احساسات‌ خود را ابراز کند، و از اين‌رو صحبت‌ کردن‌ از زن‌ جدا نشدني‌ مي‌نمايد، مرد بايد نخست‌ دربارة‌ احساساتش‌ فکر کند و آن‌ گاه‌ سخن‌ بگويد، در حالي‌ که‌ يک‌ زن‌ مي‌تواند همزمان‌ حس‌ کند، بينديشد و حرف‌ بزند. بسيار اتفاق‌ مي‌افتد که‌ زني‌ با صحبت‌ کردن، کشف‌ مي‌کند که‌ چه‌ مي‌خواهد بگويد مردها غالباً‌ پيش‌ از آن‌که‌ دربارة‌ موضوعي‌ حرف‌ بزنند يا جوابي‌ بدهند، يا تجربه‌اي‌ به‌دست‌ آورند، در آغاز بررسي‌ مي‌کنند و درباره‌اش‌ مي‌انديشند. و اين‌ پديده‌ها از آن‌ جاست‌ که‌ مرد يا زن‌ مي‌تواند به‌طور همزمان‌ دو نيمکرة‌ مغزش‌ را به‌ کار گيرد. ولي‌ مردان‌ يا مي‌توانند از مهارتهاي‌ زباني‌ نيمکره‌ چپ‌ مغزشان‌ استفاده‌ کنند، و يا از مهارتهاي‌ معنايي‌ و مشکل‌گشايي‌ نيمکرة‌ راست‌ بهره‌ ببرند. و در هر صورت‌ اين‌ نکته‌ مهم‌ شايان‌ توجه‌ است‌ که‌ برتري‌ زنان‌ در تواناييهاي‌ کلامي، از حد‌ سيالي‌ کلام‌ فراتر نمي‌رود.در درک‌ کلامي‌ و استدلال‌ به‌ آن‌ (مانند قياس‌ کردن) دختران‌ بر پسران‌ برتري‌ ندارند. در آزمونهاي‌ غيرکلامي‌ تفاوت‌ چشمگيري‌ ميان‌ دختر و پسر بروز مي‌يابد، و اين‌ تفاوت‌ همواره‌ (به‌ جز آزمون‌ رمزنويسي) به‌ نفع‌ پسرهاست.

همچنين‌ آواگري‌ و توانايي‌ کلامي‌ در دو سال‌ نخست‌ زندگي‌ مي‌تواند عامل‌ پيشگويي‌ مناسبي‌ براي‌ هوشبهر (بهرة‌ هوشي) دختران‌ در سالهاي‌ بعد باشد، زيرا هوش‌ دخترها باثبات‌تر از پسرهاست، گرچه‌ ممکن‌ است‌ با افزايش‌ سن‌ در دختران‌ (و نيز در آغاز بزرگسالي) گاهي‌ کاهش‌ در هوشبهر آنان‌ ديده‌ شود. ولي‌ رشد هوشبهر پسران‌ همراه‌ با افزايش‌ سن‌ بيشتر مي‌شود، و جالب‌ توجه‌ است‌ که‌ با رشد هوشبهر هم‌ پسران‌ و هم‌ دختران‌ به‌ خصوصيات‌ مردانه‌ گرايش‌ بيشتري‌ مي‌يابند.

جدول‌ زير برخي‌ از تواناييهاي‌ کلامي‌ را در دختران‌ و پسران‌ مي‌نماياند که‌ تفاوتها در آن‌ قابل‌ توجه‌اند:

 

‌‌9. هوش‌ کلي‌ (عوامل‌ هوش)

اين‌ اصطلاح‌ به‌وسيله‌ «اسپيرمن» به‌ کار برده‌ شد، تا توانايي‌ يا ظرفيت‌ کلي‌ فرد (که‌ از طريق‌ مهارتهاي‌ خاص‌ مانند مهارت‌ رياضي، مکانيکي‌ و... بروز مي‌کند) نشان‌ داده‌ شود، بنابراين‌ هوش‌ کلي‌ همان‌ عوامل‌ هوش‌ است‌ که‌ از مجموعه‌ آزمونهاي‌ کلامي‌ و غيرکلامي‌ به‌دست‌ مي‌آيد، و شامل؛ توانايي‌ عددي، رواني‌ کلامي، حافظه، استدلال، درک‌ روابط‌ فضايي‌ و سرعت‌ ادراک‌ مي‌شود.

دربارة‌ هوش‌ کلي‌ گرچه‌ برخي‌ نمرة‌ هوشبهر زنان‌ و مردان‌ را تا حدود زيادي‌ مشابه‌ دانسته‌اند و گفته‌اند که‌ شواهدي‌ مبني‌ بر اين‌که‌ از نظر هوش‌ کلي‌ يکي‌ از دو جنس‌ بر ديگري‌ برتري‌ داشته‌ باشد، يافت‌ نشده‌ است و نابرابريهاي‌ خاص‌ در بعضي‌ از عوامل‌ يکديگر را خنثي‌ و تعديل‌ مي‌کنند ولي‌ پيداست‌ که‌ بعضي‌ از استعدادهاي‌ خاص‌ در يکي‌ از دو جنس‌ قويتر و رشد يافته‌تر از ديگري‌ است. عواملي‌ که‌ تاکنون‌ بررسي‌ گرديد (حافظه، استدلال، مهارتهاي‌ کلامي) اين‌ ادعاها را تأييد مي‌کند. اضافه‌ بر آن، در اين‌که‌ پسران‌ به‌طور نسبي‌ در تجسم‌ فضايي، استعداد مکانيکي، استدلال‌ رياضي‌ و منطقي‌ بر دختران‌ برتري‌ دارند، ترديدي‌ وجود ندارد و برتري‌ دختران‌ نيز براساس‌ گزارشها در عامل‌هاي‌ زيباشناسي‌ (اشکال، رنگها، تصاوير)، تواناييهاي‌ کلامي‌ (تعريف‌ کلمات) مهارتهاي‌ يدي‌ (دگمه‌ کردن، نخ‌ کردن)، اشتغالات‌ اجتماعي‌ (مشخص‌ کردن‌ سنين، انواع‌ ظاهري) مورد تأييد است.

«به‌ عقيدة‌ استافورد برتري‌ پسران‌ از لحاظ‌ عامل‌ تجسم‌ فضايي‌ يک‌ امر ارثي‌ و مربوط‌ به‌ جنس‌ افراد است. وي‌ اين‌ نتيجه‌ را از مطالعه‌ همبستگي‌هاي‌ موجود بين‌ مقادير قدرت‌ تجسم‌ فضايي‌ که‌ دربارة‌ 104 نفر از والدين‌ و فرزندان‌ آنها صورت‌ گرفته، به‌دست‌ آورده‌ است. هارتلاژ (نيز) به‌ همين‌ نتيجه‌ رسيده‌ است.»

ضعف‌ زنان‌ از لحاظ‌ قدرت‌ تجسم‌ فضايي‌ اين‌ مسأله‌ را تأييد مي‌کند که‌ استعداد نقاشي‌ زنان‌ کمتر از مردان‌ است، و به‌ويژه‌ کمتر از مردان‌ از استعداد فني‌ و تکنيکي‌ برخوردارند. اين‌ مطلب‌ به‌وسيله‌ آزمايش‌ ساخت‌ مجدد قطعات‌ جدا شده‌ و تست‌ درک‌ مکانيکي‌ قابل‌ مشاهده‌ است. مردان‌ در «آزمون‌ ميله‌ و قاب» امتياز بيشتري‌ به‌دست‌ مي‌آورند. اين‌ امر بدان‌ معناست‌ که‌ آنان‌ بيشتر از زنان‌ به‌ زمينه‌ ناوابسته‌اند و در تفکر تحليلي‌ بهترند.

پس‌ اين‌ نظريه‌ که‌ «آنچه‌ زنان‌ و مردان‌ را متمايز مي‌کند، مربوط‌ به‌ جزء فضايي‌ - بصري‌ آزمونهاست‌ نه‌ توانايي‌ تحليل‌ کلي‌ و عمومي‌ آنها» صرف‌ ادعاست‌ و دليل‌ موجه‌ ندارد. نيز روشن‌ است‌ که‌ به‌طور نسبي‌ مردان‌ از نظر تواناييهاي‌ رياضي‌ قوي‌ترند و اين‌ برتري‌ در آزمونهايي‌ که‌ استدلال‌ رياضي، جاي‌ محاسبات‌ ساده‌ را مي‌گيرد از حدود 11 سالگي‌ نمايان‌ مي‌شود. اين‌ احتمال‌ «که‌ چون‌ رياضيات، موضوعي‌ مردانه‌ تلقي‌ شده‌ است، به‌ همين‌ دليل‌ دختران‌ به‌ سوي‌ آن‌ جذب‌ نمي‌شوند و در عوض‌ به‌ زمينه‌هاي‌ کلامي، از قبيل‌ زبان‌ و ادبيات‌ روي‌ مي‌آورند» ادعايي‌ نادرست‌ و بي‌اساس‌ به‌نظر مي‌آيد. زيرا چگونگي‌ استفاده‌ از نيمکره‌هاي‌ مغز در دو جنس‌ در اين‌ زمينه‌ دليل‌ زيستي‌ و علمي‌ ارائه‌ مي‌دهد. به‌ همين‌ ترتيب‌ در زمينه‌ دقت، سرعت‌ ادراک، جهت‌يابي، تخيل‌ و رؤ‌يا تداعي‌ معاني، پديده‌هاي‌ هنري‌ (تئاتر، سينما، موسيقي)، تشخيص‌ رنگها، و... نيز اختلافاتي‌ بين‌ دو جنس‌ مشاهده‌ مي‌شود و بررسي‌هاي‌ به‌ عمل‌ آمده‌ تأثير عامل‌ جنسيت‌ را در هر يک‌ از اين‌ امور نشان‌ مي‌دهد. از آن‌جا که‌ نتايج‌ به‌دست‌ آمده‌ در برخي‌ از اينها اطمينان‌آور نيستند.

 

‌‌10. شگفتي‌ مغز آدمي‌

مغز انسان‌ داراي‌ ده‌ ميليارد نرون‌ و ده‌ تريليون‌ بيت‌ اطلاعات‌ است. نرون‌ها (سلول‌هاي‌ عصبي) عناصر فعال‌ مغز به‌ حساب‌ مي‌آيند. در ازاي‌ هر نرون‌ مغزي‌ حدود 10 سلول‌ نوروگلي‌ وجود دارد که‌ شبکه‌ دربرگيرنده‌ را در معماري‌ نرون‌ها فراهم‌ مي‌آورد. هر نرون‌ مغز به‌طور متوسط‌ بين‌ هزار تا ده‌ هزار اتصال‌ عصبي‌ با ساير نرون‌هاي‌ مجاور برقرار مي‌کند. نيز آشکار گرديده‌ که‌ در ساختمان‌ مغز مدارهاي‌ ظريف‌ الکتريکي‌ وجود دارند که‌ از نظر اندازه‌ بسيار کوچک‌اند و ابعاد معمولي‌ آنها به‌ يک‌ ده‌ هزارم‌ سانتي‌ متر مي‌رسد از اين‌رو مي‌توانند به‌طور سريع‌ داده‌ها را پردازش‌ کنند و پاسخهاي‌ دقيق‌ ارائه‌ دهند. افزايش‌ اين‌ مدارها در حيوانات‌ مختلف‌ سازگار با سطح‌ پيچيدگي‌ و تکامل‌ حيوان‌ است. و بيشترين‌ افزايش‌ مطلق‌ و نسبي‌ آن‌ در انسان‌ مشاهده‌ مي‌شود.

شمار بزرگي‌ از حالات‌ مغزي‌ وجود دارد که‌ انسان‌ در طول‌ تاريخ‌ زندگي‌ خود وارد آنها نشده، و حتي‌ به‌طور گذرا نيز آنها را لمس‌ نکرده‌ است. اين‌ رقم‌ از همه‌ ذرات‌ بنيادي‌ جهان‌ (الکترونها و پروتون‌ها) به‌مراتب‌ بيشتر مي‌شود و به‌خوبي‌ مي‌تواند غيرقابل‌ پيش‌بيني‌ بودن‌ رفتار آدمي‌ را توجيه‌ کند و با توجه‌ به‌ آن‌ بافت‌ نظم‌ و قاعده‌ در رفتار انساني‌ جاي‌ شگفتي‌ دارد و هيچ‌ دو انساني‌ همانند يکديگر نمي‌تواند باشد. از اين‌ ديدگاه‌ هر انساني‌ از ديگري‌ متفاوت‌ و به‌ واقع‌ منحصر به‌ فرد است، و حيات‌ هر کس‌ مقدس‌ شمرده‌ مي‌شود.

هورمونهاي‌ جنسي‌ نر در آغاز رشد هوشي‌ را آسان‌ مي‌سازد و تجويز آندروژنها به‌ افرادي‌ که‌ از نظر وراثت‌ ماده‌اند، بهرة‌ هوشي‌ آنها را به‌ ميزان‌ قابل‌ توجه‌ از بهرة‌ هوشي‌ ميانگين‌ افراد ماده‌ طبيعي، بالا مي‌برد. «ديويد کسلر» مي‌گويد:

«يافته‌هاي‌ ما مؤ‌يد همان‌ چيزي‌ است‌ که‌ شاعران‌ و داستان‌نويسان‌ غالباً‌ ادعا کرده‌اند و مردم‌ عامي‌ مدتهاست‌ معتقدند و آن، اين‌ است‌ که‌ مردها نه‌تنها رفتاري‌ متفاوت‌ با زنان‌ دارند بلکه‌ به‌ صورتي‌ متفاوت‌ مي‌انديشند.»

همچنين‌ اين‌ ادعا که‌ «پردازش‌ اطلاعاتي‌ و فکري‌ و ذهني‌ زن‌ و مرد خيلي‌ متفاوت‌ است» نادرست‌ بنظر مي‌رسد.

‌‌

پي‌نوشت‌ها :

. لين‌ و لين: بافت‌شناسي، ترجمه‌ محبوبة‌ آروند، چاپ‌ سوم، انتشارات‌ آستان‌ قدس‌ رضوي، 1366، ص‌ 785.

‌‌- ديويد ام. ا وريک: انتخاب‌ جنسيت‌ فرزند، ترجمه‌ عبدالخليل‌ حاجتي، چاپ‌ 14، مؤ‌سسه‌ خدمات‌ فرهنگي‌ رسا، 1376، ص‌ 65.

. مارگارت‌ لي‌ روي: سقط‌ جنين، ترجمه‌ پرويز پهلوان، چاپ‌ اول، نشر البرز، 1377، ص‌ 29.

. جان‌ سي. هاربرت: مشاور پزشکي‌ خانواده، ترجمه‌ اسماعيل‌ عبدالرحيم‌ کاشي، انتشارات‌ ققنوس، 1376، ص‌ 399.

. فيزيولوژي‌ بدن‌ انسان، ج‌ 2، ص‌ 480.

‌‌- ويليام‌ اف، گانونگ: کليات‌ فيزيولوژي‌ پزشکي‌ ج‌ 2، ترجمه‌ فرخ‌ شادان، چاپ‌ اول، شرکت‌ سهامي‌ چهر، 1363، ص‌ 815.

. آرتور گايتون‌ و جان‌ هال: فيزيولوژي‌ پزشکي، ج‌ 2، ترجمه‌ فرخ‌ شادان.

. انتخاب‌ جنسيت‌ فرزند، ص‌ 65.

. بادانتر اليزابت، زن‌ و مرد، ترجمه‌ سرور شيوا رضوي، چاپ‌ اول، انتشارات‌ دستان‌ و هاشمي، 1377، ص‌ 60.

. سوسن‌ سيف‌ و همکاران، روان‌شناسي‌ رشد (1)، انتشارات‌ سمت، 1373، ص‌ 287.

. اصول‌ طب‌ داخلي‌ هاريسون‌ (1987): غدد درون‌ ريز، ترجمه‌ ابراهيم‌ سيواني، 1366، ص‌ 528.

. ديويد روبن‌ و همکاران: دانستنيهاي‌ زناشويي، ترجمه‌ کيومرث‌ دانشور، چاپ‌ دوم‌ انتشارات‌ کوشش، 1377، ص‌ 25.

. ميشا بريان. ل‌ و همکار: روان‌شناسي‌ بزرگسالان، ترجمه‌ حمزه‌ گنجي‌ و همکاران، انتشارات‌ اطلاعات، 1371، ص‌ 150.

. کليات‌ فيزيولوژي‌ پزشکي، ج‌ 2، ص‌ 784.

. سيروس‌ ايزدي: بحرانهاي‌ زندگي‌ زن، انتشارات‌ چهر، 1356، ص‌ 62.

. تشخيص‌ و درمان‌ طبي‌ بيماريها (1992)، ترجمه‌ عباس‌ اديب، چاپ‌ اول، نشر البرز، 1373: ص‌ 822.

. فرنچ، مارلين، جنگ‌ عليه‌ زنان، ترجمه‌ توراندخت‌ تمدن‌ (مالکي)، چاپ‌ اول، انتشارات‌ علمي، 1373، ص‌ 2 - 41.

. روژه‌ پيره: روان‌شناسي‌ اختلافي‌ زن‌ و مرد، ترجمه‌ حسين‌ سروري، انتشارات‌ جانزاده، 1370، ص‌ 107.

. هانا استون‌ و همکار: پاسخ‌ به‌ مسائل‌ جنسي‌ و زناشويي، ترجمه‌ طرزا اخوان، انتشارات‌ گلشايي، 1370، ص‌ 216-17.

. هارولد کاپلان‌ و همکار: خلاصه‌ روان‌ پزشکي‌ ج‌ 3 (علوم‌ رفتاري‌ - روان‌ پزشکي‌ باليني) ترجمه‌ نصرا آزاده، ص‌ 18.

. سقط‌ جنين، ص‌ 24.

. بحرانهاي‌ زندگي‌ زن، ص‌ 29.

. دانستنيهاي‌ زناشويي، ص‌ 71 - 170.

. فيزيولوژي‌ انسان‌ ج‌ 3، ص‌ 41 - 1639.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:2  توسط معصومه کریمی  | 

زن‌ در حقوق‌ اسلامي

حقوق‌ زن‌ و ديگر مسائل‌ مربوط‌ به‌ او، با همة‌ ژرفنگريهايي‌ که‌ شده‌ است‌ نياز به‌ بررسيهاي‌ مجدد و نوين‌ دارد و مسائل‌ خانواده‌ و نقش‌ اجتماعي‌ زن‌ همواره‌ بايد با نگرش‌ تازه‌ بررسي‌ گردد. استاد شهيد مرتضي‌ مطهري‌ در کتاب‌ گرانمايه‌ خود «نظام‌ حقوقي‌ زن‌ در اسلام»، مسئله‌ را از ديدگاه‌ اسلام‌ به‌ شيوة‌ نويني‌ ارزيابي‌ کرده‌ است. کتاب، مجموعه‌ مقالاتي‌ است‌ که‌ ابتدا در سالهاي‌ 45 - 46 در مجلة‌ زن‌ روز تحت‌ عنوان‌ «زن‌ در حقوق‌ اسلامي» منتشر شده‌ و جوابنامه‌اي‌ به‌ مقالات‌ شخصي‌ بنام‌ آقاي‌ مهدوي‌ در چهل‌ مادة‌ پيشنهادي‌ بود. استاد مي‌نويسند:

«چنين‌ فرض‌ شده‌ که‌ مسأله‌ اساسي‌ در اين‌ زمينه، «آزادي» زن‌ و «تساوي» او با مرد است‌ و همة‌ مسائل‌ ديگر فرع‌ اين‌ دو مسأله‌ است».(1)

«در همه‌ نهضتهاي‌ اجتماعي‌ غرب‌ از قرن‌ هفدهم‌ تا قرن‌ حاضر محور اصلي‌ دو چيز بود: «آزادي» و «تساوي» و نظر به‌ اينکه‌ نهضت‌ حقوق‌ زن‌ در غرب‌ دنبالة‌ ساير نهضتها بود و بعلاوه‌ تاريخ‌ حقوق‌ زن‌ در اروپا از نظر آزاديها و برابريها فوق‌العاده‌ مرارت‌ بار بود، در اين‌ مورد نيز چنين‌ بود.(2»)

پيشگامان‌ آن‌ نهضت، آزادي‌ و تساوي‌ را از حقوقي‌ مي‌دانستند که‌ طبيعت‌ براي‌ انسان‌ قرار داده‌ و کسي‌ حق‌ ندارد آنها را از ديگري‌ و حتي‌ از خودش‌ سلب‌ کند و مرد و زن‌ را نيز در تمام‌ حقوق، صددرصد مشابه‌ يکديگر مي‌پنداشتند. حال‌ آنکه‌ «نظام‌ حقوق‌ خانوادگي»، قانون‌ و منطق‌ خاص‌ خود را دارد و صرفاً‌ يک‌ اجتماع‌ طبيعي‌ نيست‌ بلکه‌ به‌ دليل‌ تفاوتهايي‌ که‌ طبيعت‌ در زن‌ و مرد ايجاد کرده‌ و آفرينش‌ آنها را «نامشابه» قرار داده، خانواده‌ نيز با بقيه‌ اجتماعات‌ تفاوت‌هائي‌ دارد و يک‌ اجتماع‌ «طبيعي‌ - قراردادي» است. وقتي‌ طبيعت، خلقت‌ زن‌ و مرد را دوگانه‌ و غيرمشابه‌ قرار داده‌ است، آيا حقوق‌ طبيعي‌ زن‌ و مرد مي‌تواند صددرصد مشابه‌ باشد؟ يا آنکه‌ حقوق‌ زن‌ و مرد در مواردي، دو جنسي‌ است‌ و جنسيت‌ در برخي‌ حقوق‌ اثر مي‌گذارد؟ عليرغم‌ پيشرفتهايي‌ که‌ علم‌ در اين‌ زمينه‌ داشته‌ و تفاوتهاي‌ طبيعي‌ و فطري‌ ميان‌ مرد و زن‌ را بيش‌ از دوران‌ گذشته، شناخته‌ است، اما در نهضتهاي‌ فمينيستي‌ غرب‌ از ضرورت‌ آزادي‌ و تساوي‌ زن‌ که‌ اصل‌ فطري‌ و طبيعي‌ مي‌باشد، تشابه‌ و همانندي‌ مرد و زن‌ را که‌ خلاف‌ قانون‌ طبيعت‌ و فطرت‌ است، نتيجه‌ گرفته‌اند:

«در اين‌ نهضتها توجه‌ نشد که‌ مسائل‌ ديگري‌ هم‌ غير از تساوي‌ و آزادي‌ هست‌ و تساوي‌ و آزادي، شرط‌ لازم‌اند نه‌ شرط‌ کافي. تساوي‌ حقوق، يک‌ مطلب‌ است‌ و تشابه‌ حقوق، مطلب‌ ديگر. برابري‌ حقوق‌ زن‌ و مرد از نظر ارزشهاي‌ مادي‌ و معنوي، يک‌ چيز است‌ و همانندي‌ و همشکلي‌ و همساني، چيز ديگر. در اين‌ نهضت‌ عمداً‌ يا سهواً‌ «تساوي» به‌ جاي‌ «تشابه» به‌ کار رفت‌ و «برابري» با «همانندي»، يکي‌ شمرده‌ شد، «کيفيت» تحت‌الشعاع‌ «کميت» قرار گرفت‌ و انسان‌ بودن‌ زن، موجب‌ فراموشي‌ «زن» بودن‌ وي‌ گرديد».(3)

اين‌ نگرش‌ سطحي‌ موجب‌ شد برخي‌ مشکلات‌ زن‌ حل‌ شود اما مشکلات‌ جديدي‌ پديد آمد:

«بدبختيهاي‌ قديم‌ غالباً‌ معلول‌ اين‌ جهت‌ بود که‌ انسان‌ بودن‌ «زن» به‌ فراموشي‌ سپرده‌ شده‌ بود و بدبختيهاي‌ جديد، از آن‌ است‌ که‌ عمداً‌ يا سهواً‌ زن‌ بودن‌ «زن» و موقعيت‌ طبيعي‌ و فطري‌اش، رسالتش، مدارش، تقاضاهاي‌ غريزي‌اش، استعدادهاي‌ ويژه‌اش‌ به‌ فراموشي‌ سپرده‌ شده‌ است».(4)

اگر جامعه‌ و هر يک‌ از زن‌ و مرد بخواهند سعادتمند باشند بايد در مسير طبيعي‌ و فطري‌ خود حرکت‌ کنند و بدانند که‌ هر تلاشي‌ برخلاف‌ طبيعت، محکوم‌ به‌ شکست‌ مي‌باشد:

«شرط‌ اصلي‌ سعادت‌ هر يک‌ از زن‌ و مرد و در حقيقت‌ جامعة‌ بشري، اين‌ است‌ که‌ دو جنس، هر يک‌ در مدار خويش‌ حرکت‌ کنند. آزادي‌ و برابري، آنگاه‌ سود مي‌بخشد که‌ هيچ‌ کدام‌ از مدار طبيعي‌ و مسير فطري‌ خويش‌ خارج‌ نگردند. آنچه‌ در آن‌ جامعه‌ ناراحتي‌ آفريده‌ است، قيام‌ بر ضد‌ فرمان‌ طبيعت‌ است‌ نه‌ چيز ديگر».(5)

استاد سپس‌ توضيح‌ مي‌دهد که‌ چرا دوست‌ و دشمن، قرآن‌ کريم‌ را احيأکننده‌ حقوق‌ زن‌ مي‌دانند و يا لااقل‌ آن‌ کتاب‌ شريف‌ را در عصر نزول‌ خود در مسير تعالي‌ زن‌ و حقوق‌ انساني‌ او بزرگ‌ مي‌شمارند:

«قرآن‌ کريم‌ هرگز به‌ نام‌ احياي‌ زن‌ به‌ عنوان‌ «انسان» و شريک‌ مرد در انسانيت‌ و حقوق‌ انساني، زن‌ بودن‌ زن‌ و مرد بودن‌ مرد را به‌ فراموشي‌ نسپرد. به‌ عبارت‌ ديگر، قرآن، زن‌ را همان‌گونه‌ ديد که‌ در طبيعت‌ هست».(6)

 

‌زن‌ و استقلال‌ اجتماعي‌

استاد در ذيل‌ اين‌ سرفصل‌ (صص‌ 82 - 71) توضيح‌ مي‌دهند که‌ چگونه‌ در جاهليت‌ عرب، پدران‌ و برادران، خود را اختياردار مطلق‌ دختران‌ و خواهران‌ و احياناً‌ مادران‌ خود مي‌دانسته‌اند و آنها را به‌ هرکه‌ مي‌خواسته‌اند شوهر مي‌داده‌اند يا قبل‌ از تولد دختر، آنرا براي‌ شخص‌ معيني‌ قرار مي‌داده‌اند و يا دختران‌ و يا خواهران‌ خود را معاوضه‌ مي‌کرده‌اند اما اسلام، همة‌ اين‌ ظلمها را از دوش‌ زن‌ برداشته‌ و زن‌ را مستقل‌ قرار داده‌ و تمام‌ اين‌ عادات‌ را منسوخ‌ کرده‌ است. نهضت‌ اسلامي‌ زن، نهضتي‌ سفيد مي‌باشد که‌ علاوه‌ بر سلب‌ اختيارداري‌ مطلق‌ پدران‌ به‌ زن، حريت‌ و شخصيت‌ و استقلال‌ فکر و نظر داد و حقوق‌ او را به‌رسميت‌ شناخت. نهضت‌ اسلامي‌ زن‌ با نهضتي‌ که‌ در مغرب‌زمين‌ روي‌ داد، از دو نظر تفاوت‌ اساسي‌ دارد:

«اول‌ در ناحية‌ روانشناسي‌ زن‌ و مرد است‌ که‌ اسلام‌ اعجاز کرده‌ است.

دوم، اين‌که‌ اسلام‌ در عين‌ آنکه‌ زنان‌ را به‌ حقوق‌ انسانيشان‌ آشنا کرد و به‌ آنها شخصيت‌ و حريت‌ و استقلال‌ داد، هرگز آنها را به‌ تمرد و عصيان‌ و طغيان‌ و بدبيني‌ نسبت‌ به‌ جنس‌ مرد وادار نکرد».(7)

اسلام‌ زن‌ را با حقوق‌ انساني‌ خودش‌ آشنا کرد اما اجازه‌ نداد که‌ کانون‌ خانواده‌ متزلزل‌ شود و زنان‌ را به‌ شوهرداري‌ و مادري‌ و تربيت‌ فرزند، بدبين‌ نکرد و آنان‌ را به‌ دامن‌ مردان‌ مجرد و شکارچي‌ و هرزة‌ جامعه‌ نينداخت‌ و اين‌ نهضتي‌ بسيار باشکوه‌ و انساني‌ و منطقي‌ بود.

 

‌اجازة‌ پدر

مسأله‌ اجازه‌ پدر براي‌ ازدواج‌ دختران‌ و ولايت‌ پدر بر دختر باکره، گاه‌ مورد سؤ‌ال‌ يا سوء تفاهم‌ قرار گرفته‌ است. توضيح‌ استاد آنست‌ که‌ از نظر اسلام‌ او‌لاً‌ پسر و دختر عاقل‌ و بالغ‌ و رشيد، استقلال‌ اقتصادي‌ دارند.

ثانياً‌ اينکه‌ در مسأله‌ ازدواج‌ در صورتي‌ که‌ پسر به‌ سن‌ بلوغ‌ رسيده‌ و واجد عقل‌ و رشد باشد، اختياردار خود است‌ و استقلال‌ دارد و در مورد دختر، اگر قبلاً‌ شوهر کرده، اختيار خود را دارد ولي‌ دوشيزه‌اي‌ که‌ براي‌ اولين‌ بار مي‌خواهد ازدواج‌ کند چه‌ حکمي‌ دارد؟

آنچه‌ قطعي‌ است‌ اينست‌ که‌ در اسلام، پدر، اختياردار «مطلق» دختر نمي‌باشد و بدون‌ رضايت‌ دختر نمي‌تواند او را به‌ هر که‌ مي‌خواهد شوهر بدهد. همچنين‌ پدر حق‌ ندارد بدون‌ دليل‌ از ازدواج‌ دختر با مرد دلخواه‌ خود جلوگيري‌ کند و اگر چنين‌ باشد به‌ فتواي‌ تمام‌ فقهاي‌ شيعه، دختران‌ در انتخاب‌ شوهر، آزادي‌ مطلق‌ دارند. اما در اينکه‌ آيا در شرائط‌ عادي، اجازه‌ و موافقت‌ پدر شرط‌ است‌ يا خير، اختلاف‌ است. اکثريت‌ فقهاي‌ معاصر، موافقت‌ پدر را شرط‌ نمي‌دانند پس‌ جزء احکام‌ مسلم‌ اسلام‌ نيست‌ معذلک‌ استاد اين‌ مطلب‌ را از جهت‌ ديگري‌ مورد بررسي‌ قرار داده‌اند. طبع‌ مرد، بندة‌ شهوت‌ است‌ و زن، اسير محبت. فلسفه‌ اينکه‌ دوشيزگان‌ بدون‌ موافقت‌ پدر با مردي‌ ازدواج‌ نکنند ناقص‌ بودن‌ زن‌ نيست‌ که‌ اگر چنين‌ بود بايد زن‌ بيوه‌ نيز براي‌ ازدواج‌ مجدد موافقت‌ پدر را جلب‌ کند حال‌ اينکه‌ چنين‌ نيست، اگر زن، ناقص‌ دانسته‌ مي‌شد نبايد در مسائل‌ اقتصادي‌ استقلال‌ داشته‌ باشد حال‌ آنکه‌ اسلام، زن‌ را در مسائل‌ اقتصادي، مستقل‌ مي‌داند. پس‌ مطلب‌ به‌ قصور و عدم‌ رشد فکري‌ زن‌ مربوط‌ نمي‌شود بلکه‌ ريشة‌ روانشناختي‌ و جامعه‌شناختي‌ دارد يعني‌ از حيث‌ غريزي، مرد، شکارچي‌ و بندة‌ شهوت‌ مي‌باشد و زن‌ از نظر روانشناسي، اسير محبت‌ است. زن‌ وقتي‌ نغمة‌ صفا و عشق‌ از مردي‌ بشنود، اسير محبت‌ او مي‌گردد و درصورتي‌ که‌ ازدواج‌ نکرده‌ و خصوصيات‌ مردان‌ را نشناسد به‌آساني‌ حرف‌ و اظهار علاقة‌ آنها را باور مي‌کند و به‌ دام‌ مي‌افتد. اگر اسلام، نظارت‌ پدران‌ را پشتوانه‌ حقوق‌ دختران‌ معصوم، قرار داده، زن‌ را تحقير نکرده‌ بلکه‌ بنفع‌ او حامي‌ اجتماعي‌ دلسوزي‌ را که‌ با روحيات‌ مردان‌ آشنا مي‌باشد قرار داده‌ و اين‌ قانون‌ صدرصد در جهت‌ تأمين‌ حقوق‌ و منافع‌ و حرمت‌ دختران‌ مي‌باشد.

 

‌مقام‌ انساني‌ زن‌ از نظر قرآن‌

استاد در اين‌ فصل‌ (صص‌ 140 - 111) به‌ فلسفة‌ خاص‌ حقوق‌ خانوادگي‌ اشاره‌ مي‌کند:

«اسلام‌ براي‌ زن‌ و مرد در همة‌ موارد، يک‌ نوع‌ حقوق‌ و يک‌ نوع‌ وظيفه‌ و يک‌ نوع‌ مجازات‌ قائل‌ نشده‌ است؛ پاره‌اي‌ از حقوق‌ و تکاليف‌ و مجازاتها را براي‌ مرد، مناسبتر دانسته‌ و پاره‌اي‌ از آنها را براي‌ زن. در مواردي‌ براي‌ زن‌ و مرد، وضع‌ مشابه‌ و در موارد ديگر، وضع‌ نامشابهي‌ در نظر گرفته‌ است».(8)

از نگاه‌ غربي، چون‌ اسلام‌ بعلت‌ تفاوتهاي‌ طبيعي‌ جسمي‌ و رواني‌ براي‌ آن‌ دو در تمام‌ حقوق، کپي‌برداري‌ نکرده‌ پس‌ دين‌ مردان‌ است‌ حال‌ آنکه‌ آنان‌ خود با اين‌ استدلال، زن‌ را تحقير کرده‌ و مردانگي‌ را ملاک‌ انسانيت‌ مي‌دانند زيرا نظر آنان‌ به‌ شکل‌ منطقي‌ چنين‌ مي‌شود:

«اگر اسلام‌ زن‌ را انسان‌ تمام‌ عيار مي‌دانست‌ بايد حقوق‌ کاملاً‌ مشابه‌ با مرد براي‌ او وضع‌ مي‌کرد، لکن‌ حقوق‌ مشابه‌ براي‌ او قائل‌ نيست، پس‌ زن‌ را يک‌ انسان‌ واقعي‌ نمي‌شمارد».!!(9)

اين‌ يعني‌ که‌ معيار انسان‌ واقعي، مرد و معيار حقوق‌ بشر، حقوق‌ مردانه‌ است‌ و زن‌ را بايد با مرد سنجيد. درواقع، اصلي‌ که‌ در اين‌ استدلال‌ وجود دارد اين‌ است‌ که‌ حيثيت‌ و شرافت‌ انساني، با يکساني‌ و تشابه‌ زن‌ و مرد در حقوق‌ تأمين‌ مي‌شود. اما براستي‌ آيا بايد علاوه‌ بر تساوي‌ و برابري، تشابه‌ و همانندي‌ نيز باشد؟ آيا لازمة‌ تساوي‌ حقوق، تشابه‌ حقوق‌ هم‌ هست؟ تساوي‌ غير از تشابه‌ است. تساوي، برابري‌ است‌ و تشابه، يکنواختي. ممکن‌ است‌ تساوي‌ رعايت‌ شود اما يکنواخت‌ نباشند:

«کميت‌ غير از کيفيت‌ است. برابري، غير از يکنواختي‌ است. اسلام، حقوق‌ يکجور و کاملاً‌ يکنواختي‌ براي‌ زن‌ و مرد قائل‌ نشده‌ ولي‌ هرگز امتياز و ترجيح‌ حقوقي‌ براي‌ مردان‌ نسبت‌ به‌ زنان‌ قائل‌ نيست. اسلام، اصل‌ مساوات‌ انسانها را دربارة‌ زن‌ و مرد رعايت‌ کرده‌ است. اسلام‌ با تساوي‌ حقوق‌ زن‌ و مرد مخالف‌ نيست، با تشابه‌ کامل‌ حقوق‌ آنها مخالف‌ است».(10)

 

‌زن‌ در جهان‌بيني‌ اسلامي‌

قرآن‌ و جهان‌بيني‌ اسلامي، خلقت‌ زن‌ و مرد را تفسير کرده‌ تا هر کسي‌ نتواند هر نظري‌ را بنام‌ اسلام‌ طرح‌ کند. قرآن، راه‌ را بر دشمنان‌ زن‌ و بر تحريفگرانِ‌ دين‌ بسته‌ است. يکي‌ از مسائل‌ خلقت‌ زن‌ و مرد، مسئلة‌ سرشت‌ و طبيعت‌ آنها مي‌باشد. بعضي‌ مکاتب، زن‌ و مرد را داراي‌ دو سرشت‌ و طينت‌ مي‌دانند.

اما قرآن‌ با کمال‌ صراحت‌ در آيات‌ متعددي‌ مي‌فرمايد که‌ زنان‌ را از جنس‌ مردان‌ و از سرشتي‌ نظير سرشت‌ مردان‌ آفريده‌ايم. قرآن‌ دربارة‌ آدم‌ اول‌ مي‌گويد: همه‌ شما از يک‌ پدر آفريديم‌ و جفت‌ آن‌ پدر را از جنس‌ خود او قرار داديم(11) و دربارة‌ همه‌ آدميان‌ مي‌گويد: خداوند از جنس‌ شما براي‌ شما همسر آفريد.(12) در قرآن‌ از آنچه‌ در بعضي‌ از کتب‌ مذهبي‌ هست‌ که‌ زن‌ از مايه‌اي‌ پست‌تر از ماية‌ مرد آفريده‌ شده‌ و يا به‌ زن، جنبة‌ طفيلي‌ و چپي‌ داده‌ و گفته‌اند که‌ همسر آدمِ‌ اول، از اعضاي‌ طرف‌ چپ‌ او آفريده‌ شده، خبري‌ نيست. در اسلام، نظرية‌ تحقيرآميزي‌ نسبت‌ به‌ زن‌ از لحاظ‌ سرشت‌ و طينت‌ وجود ندارد».(13)

نظرية‌ تحقيرآميز ديگري‌ که‌ نسبت‌ به‌ زن‌ طرح‌ شده، اين‌ است‌ که‌ زن، عنصر گناه‌ است‌ و اوست‌ که‌ مرد را به‌ گناه‌ و کجروي‌ مي‌کشاند و حتي‌ گفته‌ مي‌شود که‌ در بهشت، شيطان‌ نخست‌ حو‌ا را فريفت، سپس‌ او آدم‌ را به‌ بيراهه‌ کشاند. اما اسلام‌ با اين‌ ديدگاهها نيز مخالف‌ است‌ و در قضيه‌ آدم‌ و حو‌ا قرآن‌ مي‌فرمايد: به‌ آدم‌ گفتيم، خودت‌ و همسرت‌ در بهشت، سکني‌ گزينيد و از ميوه‌هاي‌ آن‌ بخوريد. و هر جا که‌ پاي‌ وسوسه‌ شيطان‌ به‌ ميان‌ مي‌آيد قرآن، ضميرها را به‌صورت‌ تثنيه‌ آورده‌ و هر دو را مقصر مي‌داند: «فَوَسوَسَ‌ لَهُمَا الشَيطان»(14)، شيطان‌ آندو را وسوسه‌ کرد.

يکي‌ ديگر از نظريات‌ تحقيرآميز نسبت‌ به‌ زن‌ اين‌ است‌ که‌ زنان‌ از نظر معنوي، ناقص‌اند و به‌ پايه‌ مردان‌ در مقام‌ قرب‌ الهي‌ راه‌ نمي‌يابند. اسلام‌ با اين‌ نظريه‌ نيز مخالف‌ است. قرآن‌ تصريح‌ فرموده‌ است‌ که‌ پاداش‌ اخروي‌ و قرب‌ الهي‌ - نه‌ به‌ «جنسيت» - بلکه‌ به‌ ايمان‌ و عمل، مربوط‌ مي‌باشد و زن‌ و مرد در اين‌ مسير، مساويند زيرا زن‌ يا مرد بودن، نقشي‌ در «کمال» ندارد. قرآن‌ در کنار هر مرد بزرگ‌ و قديسي‌ که‌ نام‌ برده، از زن‌ بزرگ‌ و قديسه‌اي‌ نيز نام‌ برده‌ است‌ و از آنان‌ به‌ تجليل، ياد کرده‌ است. يکي‌ ديگر از نظريات‌ تحقيرآميز عليه‌ زن، تقديس‌ رياضت‌ جنسي‌ و تجرد مي‌باشد که‌ در بعضي‌ آئينها و مذاهب، رابطة‌ جنسي‌ را ذاتاً‌ پليد مي‌دانند:

«ريشه‌ افکار رياضت‌طلبي‌ و طرفداري‌ از تجرد و عزوبت، بدبيني‌ به‌ جنس‌ زن‌ است‌ که‌ محبت‌ زن‌ را جزء مفاسد بزرگ‌ اخلاقي‌ به‌ حساب‌ مي‌آورند. اسلام‌ با اين‌ خرافه، سخت‌ نبرد کرد و ازدواج‌ را مقدس‌ و تجرد را پليد شمرد. اسلام، دوست‌ داشتن‌ زن‌ را جزء اخلاق‌ انبيأ معرفي‌ کرد «مِن‌ اَخ‌لاقِ‌ الأَنبيأِ، حُبُّ‌ النسأِ». پيغمبر اکرم(ص) فرمود: من‌ به‌ سه‌ چيز علاقه‌ دارم: «بوي‌ خوش»، «زن»، «نماز».

برتراند راسل‌ مي‌گويد: در همة‌ آئينها نوعي‌ بدبيني‌ به‌ علاقه‌ جنسي‌ يافت‌ مي‌شود مگر در اسلام. اسلام‌ از نظر مصالح‌ اجتماعي، مقرراتي‌ وضع‌ کرده‌ اما هرگز آنرا پليد نشمرده‌ است».(15)

يکي‌ ديگر از نظرات‌ ضد‌ زن‌ و تحقيرآميز که‌ اسلام‌ با آن‌ مخالفت‌ کرده، زن‌ را مقدمة‌ وجود مرد دانستن‌ است. اسلام، اين‌ را نيز نمي‌پذيرد و مي‌فرمايد زمين‌ و آسمان‌ و ابر و باد و گياه‌ و.... همه‌ براي‌ انسان‌ - اعم‌ از زن‌ و مرد - آفريده‌ شده‌ و هيچگاه‌ نفرموده‌ است‌ که‌ زن‌ براي‌ مرد آفريده‌ شده‌ بلکه‌ مي‌فرمايد زن‌ و مرد براي‌ يکديگر آفريده‌ شده‌اند: «هُنَّ‌ لباسٌ‌ لَکُم‌ وَ‌ اَنتُم‌ لِباسٌ‌ لَهُنَّ»(16) زنان، زينت‌ و پوشش‌ شما هستند و شما زينت‌ و پوشش‌ آنها. پس‌ مرد و زن، مساوي‌ و براي‌ يکديگر خلق‌ شده‌اند و هيچکدام‌ مقدمة‌ ديگري‌ نيستند. استاد سپس‌ با اشاره‌ به‌ چند نظريه‌ تحقيرآميز ديگر همه‌ را از نظر اسلام‌ مردود دانسته‌ است:

«از آنچه‌ گفته‌ شد معلوم‌ شد که‌ اسلام‌ از نظر فکر فلسفي‌ و از نظر تفسير خلقت، هيچ‌ نظر تحقيرآميزي‌ نسبت‌ به‌ زن‌ نداشته‌ است، بلکه‌ آن‌ نظريات‌ را مردود شناخته‌ است».(17)

 

‌«تساوي» آري، «تشابه» نه‌

اسلام‌ از آن‌ جهت‌ که‌ زن‌ و مرد از جهات‌ زيادي‌ مشابه‌ يکديگر بوده‌ و از جهات‌ متعددي‌ نيز طبيعت‌ متفاوت‌ و حتي‌ متضاد با يکديگر دارند، لازم‌ دانسته‌ تا در جهات‌ بسياري‌ حقوق‌ و تکاليف‌ و مجازاتهاي‌ مشابه‌ و در جهاتي‌ نيز غيرمشابه‌ وضع‌ کند اما غرب‌ کوشيده‌ است‌ تفاوتهاي‌ فکري‌ و ذاتي‌ زن‌ و مرد را به‌ فراموشي‌ سپارد و تفاوتهاي‌ غريزي‌ و طبيعي‌ آنها را هم‌ ناديده‌ بگيرد. از اين‌ رو براي‌ مرد و زن، حقوق‌ و وظايف‌ کاملاً‌ واحد و مشابهي‌ مطالبه‌ شده‌ است. اما اين‌ به‌ نفع‌ زنان‌ نيست‌ و نقض‌ طبيعت‌ آنان‌ مي‌باشد.

«زن‌ اگر بخواهد حقوقي‌ مساوي‌ حقوق‌ مرد و سعادتي‌ مساوي‌ سعادت‌ مرد پيدا کند راه‌ منحصرش‌ اين‌ است‌ که‌ مشابهت‌ حقوقي‌ را از ميان‌ بردارد و براي‌ مرد، حقوقي‌ متناسب‌ با مرد و براي‌ خودش‌ حقوقي‌ متناسب‌ با خودش‌ قائل‌ شود. تنها از اين‌ راه‌ است‌ که‌ وحدت‌ و صميميت‌ واقعي‌ ميان‌ مرد و زن‌ برقرار مي‌شود و زن‌ از سعادتي‌ مساوي‌ با مرد بلکه‌ بالاتر از آن‌ برخوردار خواهد شد».(18)

 

‌مباني‌ طبيعي‌ «حقوق‌ خانوادگي»

در ذيل‌ اين‌ عنوان‌ (صص‌ 156 - 141) استاد به‌ حقوق‌ طبيعي‌ و ذاتي‌ انساني‌ اشاره‌ مي‌کنند، حقوقي‌ که‌ قابل‌ سلب‌ و انتقال‌ نمي‌باشد و بهترين‌ مرجع، براي‌ وضع‌ حقوق‌ واقعي‌ انسانها و حقوق‌ متقابل‌ زن‌ و مرد در برابر يکديگر را کتاب‌ آفرينش‌ دانسته‌ است.

«ريشه‌ و اساس‌ حقوق‌ خانوادگي‌ را مانند ساير حقوق‌ طبيعي‌ در طبيعت‌ بايد جستجو کرد. از استعدادهاي‌ طبيعي‌ زن‌ و مرد و انواع‌ سندهايي‌ که‌ خلقت‌ به‌ دست‌ آنها سپرده‌ است‌ مي‌توانيم‌ بفهميم‌ آيا زن‌ و مرد داراي‌ حقوق‌ و تکاليف‌ مشابهي‌ هستند يا نه؟»(19)

 

‌‌حقوق‌ اجتماعي

همه‌ افراد بشر از لحاظ‌ حقوق‌ اجتماعي، داراي‌ وضع‌ مساوي‌ و نيز مشابه‌ هستند زيرا در حقوق‌ اولي‌ طبيعي، برابرند و تفاوتي‌ نيست. همه، حق‌ استفاده‌ از خلقت‌ را دارند، همه‌ «حق‌ کار» برابر دارند، همه‌ حق‌ دارند استعدادهاي‌ علمي‌ و عملي‌ خود را ظاهر کنند و .... بنابراين‌ همه‌ داراي‌ حقوقي‌ اوليه‌ طبيعي‌ هستند اما انسانها بتدريج‌ در بدست‌ آوردن‌ حقوق‌ اکتسابي، تساوي‌ را از دست‌ داده‌ و داراي‌ وضع‌ نابرابر شده‌ و مي‌شوند، همه‌ داراي‌ حق‌ کار هستند اما بعضي‌ به‌ دليل‌ کوتاهي‌ يا... بي‌کار مي‌مانند، افرادي‌ کار بهتري‌ پيدا مي‌کنند و افرادي‌ خير، ... و بطور کلي‌ تساوي‌ بين‌ انسانها در حقوق‌ اکتسابي، از بين‌ رفته‌ و حقوقي‌ متناسب‌ با استعداد و وضعيت‌ وجودي‌ خود و يا تحت‌ تأثير اوضاع‌ جامعه‌ بدست‌ مي‌آورند.

 

‌حقوق‌ خانوادگي‌

آيا در حقوق‌ خانوادگي‌ نيز افراد در حقوق‌ اوليه، مساوي‌ و برابر و در حقوق‌ اکتسابي‌ با يکديگر متفاوت‌ مي‌باشند؟ دو فرضيه‌ وجود دارد:

اول‌ در خانواده، هر يک‌ از زن‌ و مرد، پدر و مادر، فرزند و والدين، از حقوق‌ اولية‌ مساوي‌ و برابر برخوردار مي‌باشند و همه‌ يک‌ شکل‌ و يک‌ سطح‌ دارند و حقوق‌ اکتسابي‌ است‌ که‌ آنها را متفاوت‌ مي‌سازد و يکي‌ را رئيس‌ و مسئول‌ خانواده‌ قرار مي‌دهد و ديگري‌ را مرئوس‌ و ... زن‌ بودن‌ و يا شوهر بودن‌ و يا مادر و پدر و فرزند بودن‌ باعث‌ نمي‌شود که‌ هر يک، وضع‌ مخصوص‌ و حقوق‌ متناسب‌ با خود داشته‌ باشند. اين‌ همان‌ فرضية‌ «تشابه‌ حقوق‌ زن‌ و مرد در حقوق‌ خانوادگي» مي‌باشد که‌ مد‌عيان‌ آن‌ به‌ غلط، نام‌ «تساوي‌ حقوق» بر آن‌ نهاده‌اند.

دوم‌ حقوق‌ اوليه‌ افراد خانواده، متفاوت‌ مي‌باشد. شوهر از جهت‌ اينکه‌ شوهر است، وظائف‌ و اختياراتي‌ دارد و زن‌ و فرزند نيز از جهت‌ زن‌ بودن‌ و فرزند بودن، حقوق‌ و وظايفي‌ دارا مي‌باشند و اين‌ همان‌ فرضيه‌اي‌ است‌ که‌ «تساوي» را بين‌ افراد خانواده‌ به‌ رسميت‌ مي‌شناسد اما به‌ تشابه‌ صددرصد حقوق‌ بين‌ افراد خانواده، قائل‌ نيست. اسلام، اين‌ فرضيه‌ را پذيرفته‌ و نوعي‌ تقسيم‌ کار کرده‌ است.

استاد نظرها را به‌ سوي‌ طبيعت‌ حقوق‌ خانوادگي‌ زن‌ و مرد، معطوف‌ مي‌دارد و دو سؤ‌ال‌ مطرح‌ مي‌کند:

اولاً‌ آيا اختلافات‌ طبيعي‌ ميان‌ زن‌ و مرد فقط‌ از لحاظ‌ جهاز تناسلي‌ است‌ يا جد‌ي‌تر از آن‌ مي‌باشد؟

ثانياً‌ تفاوتهاي‌ طبيعي‌ در تعيين‌ حقوق‌ و تکاليف‌ هر يک‌ از زن‌ و مرد، مؤ‌ثر است‌ يا خير؟

مطالعات‌ و تحقيقات‌ دقيق‌ زيستي‌ و رواني‌ و اجتماعي‌ دانشمندان‌ کوچکترين‌ ترديدي‌ باقي‌ نمي‌گذارد که‌ زن‌ و مرد با يکديگر اختلافات‌ فراتر از جهاز تناسلي‌ و جنسي‌ دارند. و در باب‌ سؤ‌ال‌ دوم‌ از الکسيس‌ کارل، فيزيولوژيست‌ و زيست‌شناس‌ مشهور نقل‌ مي‌شود که‌ تفاوتهاي‌ عميق‌ زن‌ و مرد، موجب‌ تفاوتهايي‌ در برخي‌ حقوق‌ و وظايف‌ زنان‌ مي‌گردد:

«... به‌ علت‌ عدم‌ توجه‌ (به‌ تفاوتهاي‌ طبيعي‌ زن‌ و مرد) است‌ که‌ طرفداران‌ نهضت‌ زن، فکر مي‌کنند که‌ هر دو جنس‌ مي‌توانند يک‌ قسم‌ تعليم‌ و تربيت‌ يابند و مشاغل‌ و اختيارات‌ و مسئوليتهاي‌ يکساني‌ به‌ عهده‌ گيرند. زن‌ در حقيقت‌ از جهات‌ زيادي‌ با مرد متفاوت‌ است. يکايک‌ سلولهاي‌ بدني، همچنين‌ دستگاههاي‌ عضوي، مخصوصاً‌ سلسلة‌ عصبي‌ نشانة‌ جنسي‌ او را بر روي‌ خود دارد. قوانين‌ فيزيولوژي‌ نيز همانند قوانين‌ جهان‌ ستارگان، سخت‌ و غير قابل‌ تغيير ا ست؛ ممکن‌ نيست‌ تمايلات‌ انساني‌ در آنها راه‌ يابد، ما مجبوريم‌ آنها را آن‌ طوري‌ که‌ هستند بپذيريم. زنان‌ بايد به‌ بسط‌ مواهب‌ طبيعي‌ خود در جهت‌ و مسير سرشت‌ خاص‌ خويش‌ بدون‌ تقليد کورکورانه‌ از مردان‌ بکوشند. وظيفة‌ ايشان‌ در راه‌ تکامل‌ بشريت‌ خيلي‌ بزرگتر از مردهاست‌ و نبايستي‌ آن‌ را سرسري‌ گيرند و رها کنند».(20)

کارل‌ در ادامه‌ مي‌افزايد که‌ بدليل‌ همين‌ تفاوتها، روش‌ تربيتي‌ دختران‌ جوان‌ با پسران‌ بايد متفاوت‌ باشد و مربيان‌ تعليم‌ و تربيت‌ بايد با در نظر گرفتن‌ اين‌ اختلافات‌ و شرايط، از روشهاي‌ مناسبي‌ براي‌ هر يک‌ استفاده‌ کنند.

 

‌تفاوتهاي‌ زن‌ و مرد

استاد در اين‌ مبحث‌ (صص‌ 176 - 157) نظر کساني‌ را که‌ تفاوتهاي‌ جسمي‌ و رواني‌ را دليل‌ بر ناقص‌ بودن‌ زن‌ يا کامل‌ بودن‌ مرد مي‌دانند به‌ صراحت‌ رد مي‌کند:

«ناقص‌الخلقه‌ بودن‌ زن‌ پيش‌ از آن‌ که‌ در ميان‌ مردم‌ مشرق‌ زمين‌ مطرح‌ باشد، در غرب‌ مطرح‌ بوده‌ است. غربيان‌ در طعن‌ به‌ زن‌ و ناقص‌ خواندن‌ وي‌ بيداد کرده‌اند. گاهي‌ از زبان‌ مذهب‌ و کليسا گفته‌اند: «زن‌ بايد از اينکه‌ زن‌ است‌ شرمسار باشد». گاهي‌ گفته‌اند: «زن‌ همان‌ موجودي‌ است‌ که‌ گيسوان‌ بلند دارد و عقل‌ کوتاه»، «زن‌ آخرين‌ موجود وحشي‌ است‌ که‌ مرد او را اهلي‌ کرده‌ است»، «زن‌ برزخ‌ ميان‌ حيوان‌ و انسان‌ است» و...»(21)

حال‌ آنکه‌ تفاوتهاي‌ زن‌ و مرد، ناشي‌ از «تناسب» است‌ نه‌ «نقص» يا «کمال». طبيعت، متناسب‌ با نقش‌ هر يک‌ از آنها در زندگي، خصوصيات‌ او را درنظر گرفته، نه‌ آنکه‌ يکي‌ را ناقص‌ و ديگري‌ را کامل‌ بداند.

استاد سپس‌ نظرية‌ افلاطون‌ و ارسطو را بررسي‌ مي‌کند: افلاطون، زنان‌ و مردان‌ را داراي‌ استعدادهاي‌ مشابه‌ مي‌داند و معتقد است‌ که‌ زنان‌ مي‌توانند همان‌ وظايفي‌ را به‌ عهده‌ بگيرند که‌ مردان‌ عهده‌دار هستند و از حقوقي‌ بهره‌مند گردند که‌ مردان‌ از آنها بهره‌مند مي‌گردند. اما ارسطو نظري‌ خلاف‌ استاد خويش‌ دارد و زن‌ و مرد را داراي‌ استعدادهاي‌ متفاوتي‌ مي‌داند و معتقد است‌ که‌ وظايف‌ و حقوقي‌ که‌ طبيعت‌ براي‌ هر يک‌ از زن‌ و مرد قرار داده‌ است‌ متفاوت‌ مي‌باشد، او همچنين‌ فضايل‌ و خصوصيات‌ اخلاقي‌ هر يک‌ از زن‌ و مرد را متفاوت‌ و مخصوص‌ به‌ خود مي‌داند. در دنياي‌ امروز با پيشرفتهاي‌ زيادي‌ که‌ علم‌ کرده‌ است‌ تفاوتهاي‌ ميان‌ زن‌ و مرد، بيشتر کشف‌ شده‌ و محققين‌ در پرتو مطالعات‌ و آزمايشات‌ عميق‌ خود در مسائل‌ پزشکي، رواني‌ و اجتماعي‌ به‌ اختلافات‌ زيادي‌ ميان‌ دو جنس‌ پي‌برده‌اند.

صرف‌نظر از اينکه‌ اين‌ تفاوتها در نوع‌ حقوق‌ و وظايف‌ هريک‌ مؤ‌ثر است، در بقأ نسل‌ نيز مؤ‌ثر است. طبيعت‌ مرد و زن‌ را خلق‌ مي‌کند و براي‌ تداوم‌ نسل، نياز به‌ همکاري‌ و تعاون‌ دو جنس‌ مي‌باشد لذا طرح‌ اتحاد آنها را ريخته‌ و هر يک‌ را داراي‌ خصوصياتي‌ قرار داده‌ که‌ طالب‌ همزيستي‌ با ديگري‌ باشد:

اگر زن‌ داراي‌ جسم‌ و جان‌ و خلق‌ و خوي‌ مردانه‌ بود، محال‌ بود که‌ بتواند مرد را به‌ خدمت‌ خود وادارد و مرد را شيفته‌ وصال‌ خود نمايد، و اگر همان‌ صفات‌ جسمي‌ و رواني‌ زن‌ را مي‌داشت‌ ممکن‌ نبود زن، او را قهرمان‌ زندگي‌ خود حساب‌ کند و عاليترين‌ هنر خود را صيد و شکار و تسخير قلب‌ او را به‌ حساب‌ آورد. مرد، جهانگير و زن، مردگير آفريده‌ شده‌ است».(22)

اين‌ شاهکار بزرگ‌ خلقت‌ مي‌باشد که‌ هر يک‌ را به‌نحوي‌ خلق‌ کرده‌ که‌ طالب‌ ديگري‌ باشند و هر يک‌ سعادت‌ و آسايش‌ ديگري‌ را بخواهند و از فداکاري‌ و گذشت‌ براي‌ ديگري‌ لذت‌ ببرند.

اين‌ فداکاري‌ها و گذشتهاي‌ لذت‌بخش، به‌دليل‌ نيازها و احتياجات‌ شهواني‌ و حس‌ استخدام‌ و بهره‌برداري‌ از موجود ديگر نمي‌باشد يا از نوع‌ احتياجات‌ و رابطه‌ بين‌ انسان‌ و اشيأ نيست‌ بلکه‌ رابطه‌اي‌ عاطفي‌ است‌ که‌ موجب‌ وحدت‌ بين‌ آنها مي‌شود و مودت‌ و رحمت‌ را بين‌ آنها حاکم‌ مي‌کند:

«وَ‌ مِن‌ آياتِهِ‌ اَن‌ خَلَقَ‌ لَکُم‌ مِن‌ اَنفُسِکُم‌ اَزواجاً‌ ليتسکُنوا اًلَيها و جَعَلَ‌ بَينَکُم‌ مَوَدَّةً‌ وَ‌ رَحمَةً».(23)

 

‌مهر و نفقه‌

شهيد مطهري‌ در اين‌ فصل‌ (صص‌ 216 - 177)، به‌ تاريخچة‌ «مهر» در زندگي‌ بشر اشاره‌ کرده‌ که‌ چگونه‌ از نظر جامعه‌شناسان، چهار دوره‌ در اين‌ خصوص‌ تصوير شده‌ است. مرحله‌ اول، مرحله‌ «مادرشاهي» بوده، در مرحلة‌ دوم، حکومت‌ به‌دست‌ مرد افتاده‌ و زن‌ را از قبيلة‌ ديگري‌ مي‌ربوده‌ است. در مرحلة‌ سوم‌ مرد براي‌ تصاحب‌ زن، به‌ خانه‌ پدر او مي‌رفته‌ و براي‌ پدرش‌ کار مي‌کرده‌ و در مرحلة‌ چهارم، مرد با تقديم‌ «پيشکش» به‌ پدر دختر با او ازدواج‌ مي‌کرده‌ است. پس‌ بجز دوره‌ مادرشاهي، در بقيه‌ دوره‌ها مرد، خود را حاکم‌ بر زن‌ مي‌دانسته‌ و از او بهره‌هاي‌ اقتصادي‌ مي‌برده‌ در واقع، پولي‌ که‌ مرد به‌ زن‌ مي‌پرداخته‌ در مقابل‌ بهرة‌ اقتصادي‌ بوده‌ که‌ از زن‌ مي‌برده‌ است.

اما مرحلة‌ پنجمي‌ نيز وجود دارد که‌ جامعه‌شناسان‌ به‌ آن‌ اشاره‌اي‌ نکرده‌اند و آن‌ دوران‌ بعد از اسلام‌ مي‌باشد. در نظام‌ حقوقي‌ اسلام، زن‌ داراي‌ استقلال‌ اقتصاي‌ و اجتماعي‌ مي‌باشد و به‌ ارادة‌ خويش، شوهر، انتخاب‌ مي‌کند و کسي‌ حق‌ ندارد او را به‌ کار بگمارد و استثمار کند و محصول‌ کار و زحمت‌ زن، به‌ خودش‌ تعلق‌ دارد نه‌ به‌ ديگري. استاد در خصوص‌ فلسفة‌ «مهريه» مي‌گويند:

«مهر از آنجا پيدا شد که‌ در متن‌ خلقت، نقش‌ هر يک‌ از زن‌ و مرد در مسألة‌ عشق، مغاير نقش‌ ديگري‌ است. عرفا قانون‌ عشق‌ را به‌ سراسر هستي‌ سرايت‌ مي‌دهند و مي‌گويند قانون‌ عشق‌ و جذب‌ وانجذاب‌ بر سراسر موجودات‌ و مخلوقات‌ حکومت‌ مي‌کند منتهي‌ هر يک‌ لحاظ‌ اينکه‌ هر موجودي‌ وظيفة‌ خاصي‌ را بايد ايفا کند، متفاوتند».(24)

بر طبق‌ اين‌ خاصيت، زنان‌ هميشه‌ مردان‌ را جذب‌ خويش‌ مي‌کرده‌اند و همواره‌ مردان‌ از زنان‌ خواستگاري‌ کرده‌ و به‌ دنبال‌ آنان‌ بوده‌اند.بدين‌ ترتيب، مردان‌ نياز به‌ زنان‌ داشته‌ و براي‌ جلب‌ رضايت‌ آنها اقدام‌ مي‌کرده‌اند. يکي‌ از اين‌ اقدامات‌ اين‌ بوده‌ که‌ براي‌ جلب‌ رضاي‌ او به‌ احترام‌ موافقت‌ او هديه‌اي‌ نثار او مي‌کرده‌ است:

«مهر، ماده‌اي‌است‌ ازيک‌ آئين‌نامة‌ کلي‌که‌ طرح‌ آن‌ در متن‌ خلقت‌ و بادست‌ فطرت، تهيه‌ شده‌ است».(25)

 

‌مهر در قرآن‌

قرآن‌ کريم، مهر را به‌ صورتي‌ که‌ در مرحلة‌ پنجم‌ ذکر شده، قبول‌ دارد و آن‌ را اختراع‌ نکرده‌ زيرا مهر به‌ اين‌ صورت، ابداع‌ خلقت‌ است‌ و قرآن، آن‌ را به‌ صورت‌ طبيعي‌ خود باز گردانده‌ است:

«و‌آتُو النَّسأَ‌ صَدُقاتِهِنَّ‌ نِحلَةً»(26)

(مهر زنان‌ را با طيب‌ خاطر به‌ آنها بدهيد.)

در اين‌ آيه‌ به‌ سه‌ نکته‌ اساسي‌ اشاره‌ شده‌ است: اول‌ اينکه‌ از مادة‌ «صِدق» استفاده‌ شده‌ و بدان‌ جهت‌ به‌ «مهر»، صِداق‌ گفته‌ شده‌ که‌ نشانة‌ راستين‌ بودنِ‌ علاقة‌ مرد باشد. دوم‌ اينکه‌ با آوردن‌ ضمير «هُنَّ» مي‌فهماند که‌ مهر به‌ خود زن‌ تعلق‌ دارد نه‌ پدر و مادر او. سوم‌ اينکه‌ کلمه‌ «نحله»، تصريح‌ دارد که‌ مهر، هيچ‌ عنواني‌ جز عنوان‌ پيشکشي‌ و هديه‌ ندارد.

هديه‌ و کادو، منحصر به‌ پيمان‌ مشروع‌ زناشويي‌ نيست، بلکه‌ در روابط‌ نامشروع‌ نيز به‌ دليل‌ همان‌ قاعده‌ جذب‌ و انجذاب، مرد براي‌ زن، کادو مي‌برد و به‌ او هديه‌ مي‌دهد تا او را قبول‌ کند. در دنياي‌ غرب‌ که‌ با تمام‌ وجود، سعي‌ مي‌کنند بر خلاف‌ قانون‌ طبيعت، مرد و زن‌ را در وضع‌ مشابه‌ قرار دهند، در عشقهاي‌ آزاد خود، به‌ دامن‌ طبيعت‌ بازمي‌گردند و بدليل‌ نامشابه‌ بودن‌ احساسات‌ زن‌ و مرد نسبت‌ به‌ يکديگر، مرد پيش‌ قدم‌ شده‌ و براي‌ جذب‌ زن، پول‌ خرج‌ مي‌کند، در صورتي‌ که‌ در ازدواج‌ غربي، مَهر وجود ندارد. از اين‌ حيث، روابط‌ نامشروع‌ و معاشقه‌ غربي‌ها از ازدواج‌ آنها، با طبيعت، هماهنگ‌تر است.

 

‌اسلام، منسوخ‌ کننده‌ رسوم‌ جاهلي‌

اسلام، رسوم‌ جاهليت‌ را منسوخ‌ کرده‌ و «مهر» را به‌ حالت‌ طبيعي‌ خود بازگردانده‌ است‌ و همة‌ رسومي‌ را که‌ در آن، پدران‌ و مادران، مهر را به‌ عنوان‌ حق‌الزحمة‌ و شيربها مي‌دانستند يا پدران‌ و برادران، دختر يا خواهر خود را مهر دختر ديگري‌ قرار مي‌دادند و به‌ اين‌ نحو، خواهر يا دختر خود را تعويض‌ مي‌کردند، و.... منسوخ‌ نمود و مهر را به‌ حالت‌ طبيعي‌ يعني‌ هديه‌اي‌ محترمانه‌ از طرف‌ مرد به‌ نشانة‌ صداقت‌ و صفاي‌ او به‌ زن، برگرداند. اسلام‌ به‌ زن، حق‌ مالکيت‌ داده‌ و براي‌ مرد هيچگونه‌ حقي‌ بر مال‌ زن‌ و کار او قرار نداده‌ و نيز براي‌ هر يک‌ از آنها در استفاده‌ و بهره‌برداري‌ از ثروت‌ خودشان، وضع‌ مشابه‌ و مساوي‌ بوجود آورده‌ است. به‌ خلاف‌ آنچه‌ که‌ دنياي‌ غرب‌ تا اوايل‌ قرن‌ بيستم‌ رواج‌ داشت‌ که‌ زن‌ هيچ‌ گونه‌ استقلال‌ اقتصادي‌ نداشته‌ است.

اسلام‌ به‌ زن، استقلال‌ کامل‌ داده‌ اما مهر را منسوخ‌ نکرده‌ بلکه‌ طبق‌ قانون‌ فطرت، آنرا تعديل‌ کرده‌ است‌ و به‌ وسيلة‌ آن، مرد و زن‌ را به‌ هم‌ نزديک‌ ساخته‌ و هر يک‌ را پاسخگوي‌ عشق‌ ديگري‌ قرار داده‌ است.

 

‌نفقه‌

نفقه‌ در قوانين‌ اسلامي‌ همانند مهر، وضع‌ خاصي‌ دارد و با آنچه‌ در غير دنياي‌ اسلام‌ مي‌گذرد، متفاوت‌ است. اگر زن، استقلال‌ اقتصادي‌ نداشته‌ و مرد حق‌ داشته‌ باشد زن‌ را در خدمت‌ خود درآورد و از او بهره‌برداري‌ اقتصادي‌ کند، فلسفة‌ «نفقه‌ دادن» روشن‌تر بود اما اسلام‌ که‌ به‌ زن، استقلال‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ داده‌ است‌ و براي‌ مرد هيچگونه‌ حقي‌ در به‌خدمت‌ گرفتن‌ زن‌ و استفاده‌هاي‌ اقتصادي‌ از زن، قائل‌ نشده، چرا معذلک‌ بر مرد، لازم‌ دانسته‌ که‌ هزينة‌ خانواده‌ و بودجة‌ زن‌ و فرزند و .... را بپردازد؟

در غرب‌ تا اوايل‌ قرن‌ بيستم، نفقة‌ زن، چيزي‌ جز جيره‌خواري‌ و نشانة‌ بردگي‌ او نبوده‌ زيرا زن‌ نمي‌توانسته‌ براي‌ خود تحصيل‌ ثروت‌ کند و از طرفي‌ موظف‌ بوده‌ که‌ داخلة‌ زندگي‌ مرد را اداره‌ کند و مرد نيز خرجي‌ او را مي‌پرداخته‌ اما چنانکه‌ خرج‌ نوکر و کلفت‌ و اسير و علوفه‌ي‌ حيوانات‌ خود را مي‌داده‌ است. در اين‌ قرن‌ که‌ غرب‌ به‌ زن، استقلال‌ ماد‌ي‌ داده‌ و دست‌ او را براي‌ تحصيل‌ ثروت، باز گذاشته، به‌ مسأله‌ وحشتناک‌ ديگري‌ بر مي‌خوريم. ويل‌ دورانت‌ در کتاب‌ «لذات‌ فلسفه»، «آزادي‌ زن» به‌ سبک‌ غربي‌ را معلول‌ انقلاب‌ صنعتي‌ مي‌داند که‌ يک‌ قرن‌ پيش‌ وقتي‌ در انگلستان، سرمايه‌داران‌ بدنبال‌ استثمار نيروي‌ کار ارزان‌ بودند چگونه‌ خواستند زنان‌ و کودکان‌ را در کارخانه‌ها به‌ بيگاري‌ بگيرند کارخانه‌داران، قانون‌ استقلال‌ اقتصادي‌ را وضع‌ کردند تا زنان‌ را از خانه‌ها به‌ کارخانه‌جات‌ خود بکشند و آنان‌ را استثمار کنند.

اما اسلام‌ چهارده‌ قرن‌ قبل‌ براي‌ زن، استقلال‌ اقتصادي‌ قائل‌ شد و زنان‌ و مردان‌ را در استفاده‌ از آنچه‌ بدست‌ مي‌آورند، مساوي‌ و برابر دانست‌ و زمينه‌ استثمار اقتصادي‌ زنان‌ را کور کرد:

«لِلرَّجال‌ نصيبٌ‌ مِما اکتسَبُوا و لِلنسأِ‌ نصيبٌ‌ مُما اکتَسَبنَ»(27)

اسلام‌ فقط‌ به‌ دليل‌ جنبه‌هاي‌ انساني‌ و عدالت‌ دوستي‌ به‌ زن، استقلال‌ اقتصادي‌ مي‌دهد به‌ خلاف‌ غرب‌ که‌ به‌ خاطر سود و منفعت‌ کارخانه‌داران، اين‌ شعار را سرداد. اسلام‌ به‌ زن، استقلال‌ اقتصادي‌ داد اما خانه‌ براندازي‌ نکرد و خانواده‌ها را متزلزل‌ نساخت‌ و زنان‌ را عليه‌ مردان‌ و دختران‌ را عليه‌ پدران‌ نشوراند. اسلام، يک‌ انقلاب‌ عظيم‌ اجتماعي‌ اما بسيار آرام‌ و بي‌ضرر را سامان‌ داد حال‌ آنکه‌ دنياي‌ غرب‌ به‌ گفته‌ ويل‌ دورانت، زن‌ را از بردگي‌ و بندگي‌ در خانه‌ رهانيد و او را گرفتار زنجيرهاي‌ استثمار سرمايه‌داران‌ و کارخانه‌داران‌ کرد. پس‌ فلسفة‌ «نفقة‌ زن» در اسلام‌ چيست؟ اسلام‌ در وضع‌ قوانين، سعادت‌ زن‌ و مرد و فرزندان‌ آنها و کانون‌ خانواده‌ و سعادت‌ جامعه‌ بشري‌ را در نظر گرفته‌ است، نه‌ خواسته‌ است‌ عليه‌ زن‌ و به‌ نفع‌ مرد، قانون‌ وضع‌ کند و نه‌ عليه‌ مرد و به‌ نفع‌ زن.

از آنجاکه‌ مسئوليت‌ طاقت‌ فرساي‌ توليد نسل‌ از لحاظ‌ طبيعت‌ بر دوش‌ زن‌ گذاشته‌ شده‌ و مرد از نظر طبيعي، جز يک‌ عمل‌ لذت‌ بخش‌ آني، به‌عهده‌ ندارد و مشکلات‌ فراوان‌ دوران‌ بارداري، زن‌ را از نظر بدني‌ و جسمي، بسيار ضعيف‌ مي‌نمايد حال‌ اگر قانون، زن‌ و مرد را براي‌ تأمين‌ بودجه‌ در وضع‌ مشابهي‌ قرار دهد و به‌ حمايت‌ از زن‌ بر نخيزد زن، وضع‌ رقت‌باري‌ پيدا خواهد کرد. به‌ همين‌ دليل‌ در طبيعت، جنس‌ نر هميشه‌ به‌ کمک‌ جنس‌ ماده‌ مي‌آمده‌ است. اسلام، تأمين‌ نفقه‌ خانواده‌ و مخارج‌ زن‌ را برعهدة‌ مرد نهاده‌ است. زن‌ و مرد از لحاظ‌ نيروي‌ کار و فعاليتهاي‌ خشن‌ توليدي‌ و اقتصادي‌ نيز وضع‌ مشابهي‌ ندارند و يکسان‌ نمي‌باشند بلکه‌ مرد قوي‌تر از زن‌ مي‌باشد و زن‌ قادر نيست‌ از حيث‌ قدرت‌ بدني‌ به‌ پاي‌ مرد برسد. همچنين‌ بايد در نظر داشت‌ که‌ مخارج‌ و نياز زن‌ به‌ پول‌ و ثروت، بيشتر مي‌باشد. زن‌ نياز به‌ تجمل‌ و زينت‌ دارد، ميل‌ به‌ تفنن‌ و تنو‌ع‌ دارد. توانايي‌ کار مرد از زن‌ بيشتر است‌ اما مصرف‌ طبيعي‌ زن‌ از مرد بيشتر مي‌باشد. علاوه‌ بر اينها زن‌ براي‌ باقي‌ ماندن‌ نشاط‌ و جمال‌ و غرور خود نياز به‌ آسايش‌ بيشتري‌ دارد، اگر زن‌ مجبور به‌ کار شود، زود شکسته‌ مي‌گردد و نمي‌تواند نيازهاي‌ عاطفي‌ مرد و کودکان‌ خود را برآورده‌ کند و بهجت‌ و سرور زن‌ اگر ضعيف‌ شود، کل‌ خانواده‌ تحت‌ تأثير قرار مي‌گيرد.

«از زن‌ و شوهر لازم‌ است‌ لااقل‌ يکي‌ مغلوب‌ تلاشها و خستگيها نباشد تا بتواند آرامش‌ دهندة‌ روح‌ ديگري‌ باشد، در اين‌ تقسيم‌ کار، آن‌ که‌ بهتر است‌ در معرکة‌ زندگي‌ وارد نبرد شود، مرد است‌ و آن‌ که‌ بهتر مي‌تواند آرامش‌ دهندة‌ روح‌ ديگري‌ باشد، زن‌ است. زن‌ از جنبة‌ مالي‌ و مادي، نيازمند به‌ مرد آفريده‌ شده‌ است‌ و مرد از جنبة‌ روحي. زن‌ بدون‌ اتکأ به‌ مرد نمي‌تواند نيازهاي‌ فراوان‌ مادي‌ خود را - که‌ چند برابر مرد است‌ - رفع‌ کند. از اين‌ رو اسلام، همسر قانوني‌ زن‌ (فقط‌ مرد قانوني‌ او را) نقطة‌ اتکأِ‌ او معين‌ کرده‌ است».(28)

 

‌مسأله‌ ارث‌

کتاب‌ در اين‌ خصوص‌ (صص‌ 226 - 217) يادآوري‌ مي‌کند که‌ در دنياي‌ قديم‌ به‌ زن‌ اصلاً‌ ارث‌ نمي‌دادند و يا با او مانند صغير، رفتار کرده‌ و از استقلال‌ اقتصادي‌اش‌ محروم‌ مي‌کردند. در برخي‌ از قوانين‌ قديم‌ جهان، اگر به‌ دختر، ارث‌ مي‌داده‌اند به‌ فرزندان‌ دختر، ارث‌ داده‌ نمي‌شده‌ و يا حق‌ ارث‌ دختر را منوط‌ به‌ خواست‌ مرد مي‌کردند يعني‌ مرد اگر خواست‌ چيزي‌ براي‌ زن‌ به‌ ارث‌ بگذارد. محروميت‌ زنان‌ از ارث‌ علل‌ مختلفي‌ داشته‌ و علت‌ عمده، منع‌ انتقال‌ ثروت‌ از خانواده‌اي‌ به‌ خانواده‌ ديگر بوده‌ است‌ زيرا آنان‌ سهم‌ زن‌ را در توليد مثل، کم‌ مي‌دانسته‌اند و براي‌ مردان، نقش‌ اصلي‌ در توليد مثل‌ را قائلند.

يکي‌ ديگر از عوامل‌ محروميت‌ زنان‌ از ارث، ضعف‌ قدرت‌ رزمي‌ و سربازي‌ آنها بوده‌ است.

اعراب‌ نيز به‌ همين‌ دليل‌ زن‌ را از ارث‌ محروم‌ مي‌کرده‌اند ولذا آيه‌ شريفه‌ ارث‌ بشدت‌ سنت‌شکن‌ بوده‌ و باعث‌ تعجب‌ اعراب‌ شد:

«للرَّجال‌ نَصيبٌ‌ مِما تَرَکَ‌ الوالدانِ‌ و الأ‌قرَبوُنَ‌ وَ‌ لِلنَّسأ نَصيب‌ مِمَّا تَرَکَ‌ الوالِدانِ‌ و الأ‌قرَبوُن‌ مِما قَلَّ‌ مِنهُ‌ اَو‌ کَثُرَ‌ نَصيباً‌ مَفروضاً.»(29)

در دوران‌ جاهليت‌ عرب‌ براي‌ ارث‌ نيز رسوماتي‌ بود که‌ اسلام‌ آنها را منسوخ‌ کرد از آنجمله‌ ارث‌ پسرخوانده‌ که‌ پسرخوانده‌ از ارث‌ آن‌ بهره‌مند مي‌گشت‌ در حالي‌ که‌ دختران‌ نسبي‌ آن‌ فرد از ارث، محروم‌ بودند، همچنين‌ ارث‌ هم‌ پيماني‌ که‌ دو نفر با يکديگر پيمان‌ مي‌بستند که‌ تا پايان‌ عمر از يکديگر محافظت‌ کنند و تعرض‌ به‌ هر يک، تعرض‌ به‌ ديگري‌ حساب‌ شود و هر يک‌ از ديگري‌ ارث‌ ببرند، اسلام‌ اين‌ رسومات‌ ضد‌ زن‌ را نيز از بين‌ برد. يکي‌ ديگر از رسومات‌ دوران‌ جاهليت، اين‌ بود که‌ زن‌ را نيز جزء ارثية‌ ميت‌ مي‌دانستند و اگر ميت، پسري‌ از زن‌ ديگر داشت‌ آن‌ پسر مي‌توانست‌ زن‌ ميت‌ را هم‌ تصاحب‌ کند و يا براي‌ ديگري‌ عقد کند و اسلام‌ اينرا نيز منسوخ‌ کرد. وضعيت‌ ارث‌ زن‌ در ايران‌ دوره‌ ساساني‌ نيز دست‌ کمي‌ از ديگر تمدنها نداشته‌ است. در اين‌ دوران‌ زن‌ شخصيت‌ حقوقي‌ نداشته‌ و اين‌ پدر و شوهر بوده‌اند که‌ اختيارات‌ وسيعي‌ در دارايي‌ زن‌ دانسته‌اند. دختري‌ که‌ به‌ خانه‌ شوهر مي‌رفت‌ ديگر از پدر يا کفيل‌ خود ارث‌ نمي‌برد. همچنين‌ اگر دختري‌ ازدواج‌ نامشروع‌ مي‌کرد از پدر خود ارث‌ نمي‌برده‌ است. با وجود همة‌ اين‌ موانع‌ مي‌بينيم‌ که‌ اسلام‌ براي‌ زن‌ حق‌ ارث‌ قائل‌ مي‌شود و او را در ارث، سهيم‌ مي‌کند. اما علت‌ اينکه‌ اسلام‌ سهم‌الارث‌ زن‌ را نصف‌ سهم‌الارث‌ مرد قرارداد وضع‌ خاصي‌ است‌ که‌ زن‌ از لحاظ‌ مهر و نفقه‌ و سربازي‌ و برخي‌ قوانين‌ جزائي‌ دارد؛ يعني‌ وضع‌ خاص‌ ارثي‌ زن، معلول‌ وضع‌ خاصي‌ است‌ که‌ زن‌ از لحاظ‌ مهر و نفقه‌ و غيره‌ دارد. اسلام، مهر و نفقه‌ را اموري‌ لازم‌ و مؤ‌ثر در استحکام‌ زناشويي‌ و تأمين‌ آسايش‌ خانوادگي‌ و ايجاد وحدت‌ ميان‌ زن‌ و شوهر مي‌شناسد. الغأ مهر و نفقه، موجب‌ تزلزل‌ اساس‌ خانوادگي‌ و کشيده‌ شدن‌ زن‌ به‌ سوي‌ فحشأ است‌ حال‌ که‌ مهر و نفقة‌ زن‌ بر مرد لازم‌ شد قهراً‌ از بودجه‌ زندگي‌ زن‌ کاسته‌ شده‌ و تحميلي‌ از اين‌ نظر بر مرد است، لذا اسلام‌ مي‌خواهد اين‌ تحميل‌ از طريق‌ ارث، جبران‌ بشود پس‌ مهر و نفقه‌ است‌ که‌ سهم‌الارث‌ زن‌ را تنزل‌ داده‌ است‌ و نقصان‌ ارث‌ در جاي‌ ديگري‌ جبران‌ شده‌ است.(30)

 

‌حق‌ طلاق‌

کتاب‌ در خصوص‌ مسأله‌ طلاق‌ (صص‌ 282 - 227) به‌ افزايش‌ آمار آن‌ در اين‌ عصر اشاره‌ کرده‌ که‌ هرچه‌ قانونگذاران‌ و حقوقدانان‌ و روانشناسان‌ کوشش‌ مي‌کنند نمي‌توانند جلوي‌ افزايش‌ طلاق‌ را بگيرند. بايد به‌ ريشه‌هاي‌ مسأله‌ پرداخت. در اين‌ دوران‌ سرشت‌ و خوي‌ انسانها تغيير نکرده‌ بلکه‌ محيط‌ زندگي‌ آنان‌ تغيير نموده‌ است. محيط‌ و آموزه‌هاي‌ آن‌ است‌ که‌ رشد طلاق‌ را دامن‌ مي‌زند، محيطي‌ که‌ اخلاق‌ را، عواطف‌ را، کانون‌ گرم‌ خانواده‌ را از بين‌ مي‌برد و به‌جاي‌ آن‌ ترويج‌ لذت‌طلبي‌ و کامجويي‌ مي‌کند زمينه‌هاي‌ طلاق‌ را بوجود مي‌آورد. انساني‌ که‌ بدنبال‌ لذت‌ بدن‌ و کامجوييهاي‌ فراوان‌ است‌ ديگر به‌ خانواده‌ و فرزندان‌ خود نمي‌انديشد و اين‌ است‌ که‌ جامعة‌ نوين‌ بشري‌ آنرا بوجود آورده‌ است.

بهترين‌ راه‌ جلوگيري‌ از طلاق‌ و کاهش‌ آن‌ اين‌ است‌ که‌ جامعه، محيط‌ طلاق‌ آماده‌ نکند بلکه‌ محيطي‌ مانع‌ طلاق‌ بسازد. اما ببينيم‌ که‌ آيا اصل‌ طلاق، لازم‌ است؟ و به‌ چه‌ شکلي؟ پنج‌ فرضيه‌ وجود دارد:

«1. بي‌اهميتي‌ طلاق‌ و برداشتن‌ همة‌ قيد و بندهاي‌ قانوني‌ و اخلاقي‌ «طلاق».

2. ازدواج، يک‌ پيمان‌ مقدس‌ و وحدت‌ دلها و روحهاست‌ و بايد براي‌ هميشه‌ ثابت‌ بماند و طلاق‌ از قاموس‌ بشري‌ بايد حذف‌ شود. زن‌ و شوهري‌ که‌ با يکديگر ازدواج‌ مي‌کنند، بايد بدانند که‌ جز مرگ‌ چيزي‌ آنها را از يکديگر جدا نمي‌کنند. (نظرية‌ کليساي‌ کاتوليک).

3. ازدواج‌ از طرف‌ مرد، قابل‌ فسخ‌ و انحلال‌ باشد و از طرف‌ زن، غيرقابل‌ انحلال.

4. ازدواج، مقدس‌ و کانون‌ خانوادگي‌ محترم‌ است، اما راه‌ طلاق‌ در شرايط‌ مخصوص‌ براي‌ هر يک‌ از زوجين‌ بايد باز باشد و راه‌ خروجي‌ طرفين‌ از بن‌بست‌ بايد به‌ يک‌ شکل‌ باشد. (مدعيان‌ تشابه‌ کامل‌ حقوق‌ زن‌ و مرد در حقوق‌ خانوادگي، قائل‌ به‌ اين‌ نظريه‌ هستند).»

5. ازدواج، مقدس‌ و کانون‌ خانوادگي، محترم‌ و طلاق، امر منفوري‌ است. اجتماع، موظف‌ است‌ که‌ علل‌ طلاق‌ را از بين‌ ببرد. در عين‌ حال، قانون‌ نبايد راه‌ طلاق‌ را براي‌ ازدواجهاي‌ ناموفق‌ ببندد. راه‌ خروج‌ از قيد و بند ازدواج، هم‌ براي‌ مرد بايد باز باشد و هم‌ براي‌ زن، اما راهي‌ که‌ براي‌ خروج‌ مرد از اين‌ بن‌بست‌ تعيين‌ مي‌شود با راهي‌ که‌ براي‌ خروج‌ زن، تعيين‌ مي‌شود، دو تاست‌ و از جمله‌ مواردي‌ که‌ اختيار زن‌ و مرد نامشابه‌ است، طلاق‌ است».(31)

در عصر ما طلاق‌ يک‌ مسأله‌ بزرگ‌ جهاني‌ است. همه‌ مي‌نالند و شکايت‌ مي‌کنند. آنانکه‌ طلاق‌ را در قوانينشان‌ به‌ طور کلي‌ ممنوع‌ کرده‌اند از نبود طلاق‌ و آنانکه‌ راه‌ طلاق‌ را بر روي‌ زن‌ و مرد به‌ طور مساوي‌ باز گذاشته‌اند، از افزايش‌ طلاق‌ و نااستواري‌ بنياد خانواده‌ها مي‌نالند. همچنين‌ آنانکه‌ حق‌ طلاق‌ را فقط‌ به‌ مرد داده‌اند يکي، از طلاقهاي‌ ناجوانمردانه‌ مردان‌ و يکي، از امتناعهاي‌ ناجوانمردانه‌ بعضي‌ از مردان‌ براي‌ طلاق‌ مي‌نالند و شکايت‌ دارند. بايد ديد راه‌ حل‌ طلاق‌ چيست. آيا فقط‌ قانون‌ مي‌تواند از طلاق‌ جلوگيري‌ کند و با قهر قانون‌ مي‌توان‌ آمار طلاق‌ را کاهش‌ داد؟

«فرق‌ اسلام‌ و برخي‌ نظريات‌ ديگر در حل‌ مشکلات‌ اجتماعي، اين‌ است‌ که‌ بعضي‌ تصور مي‌کنند همة‌ مشکلات‌ را با قانون‌ مي‌توان‌ حل‌ کرد. اسلام‌ توجه‌ دارد که‌ قانون‌ فقط‌ در دايرة‌ روابط‌ خشک‌ و قراردادي‌ افراد بشر، مي‌تواند مؤ‌ثر باشد اما آنجا که‌ پاي‌ روابط‌ عاطفي‌ و قلبي‌ در ميان‌ است‌ تنها از قانون، کار ساخته‌ نيست، از علل‌ و عوامل‌ ديگر و از تدبير ديگر نيز بايد استفاده‌ کرد».(32)

اسلام، طلاق‌ را عملي‌ بسيار ناشايست‌ مي‌داند پيغمبر اکرم9 فرمود:

جبرئيل‌ آنقدر به‌ من‌ دربارة‌ زن‌ سفارش‌ و توصيه‌ کرد که‌ گمان‌ کردم‌ طلاق‌ زن‌ جز وقتي‌ که‌ مرتکب‌ فحشأ قطعي‌ شده‌ باشد سزاوار نيست.

امام‌ صادق7 از پيغمبر اکرم9 نقل‌ کرده‌ که‌ فرمود:

«چيزي‌ در نزد خدا محبوبتر از خانه‌اي‌ که‌ در آن‌ پيوند ازدواجي‌ صورت‌ گيرد، وجود ندارد و چيزي‌ در نزد خدا مبغوضتر از خانه‌اي‌ که‌ در آن‌ خانه، پيوندي‌ با طلاق‌ بگسلد وجود ندارد.»

پس‌ چرا اسلام‌ با وجود چنين‌ تنفر‌ي‌ از طلاق، آنرا تحريم‌ نکرده‌ است؟ زيرا زندگاني‌ زناشويي، يک‌ علقة‌ «طبيعي» است‌ نه‌ «قراردادي». قوانين‌ خاصي‌ در طبيعت‌ براي‌ آن‌ وضع‌ شده‌ است‌ و با تمام‌ پيمانهاي‌ ديگر متفاوت‌ است. بنابراين‌ بايد قوانين‌ آنرا از طبيعت‌ و فطرت‌ بدست‌ آورد. طبيعت‌ احساسات‌ مرد را بر اساس‌ در اختيار گرفتن‌ زن‌ و احساسات‌ زن‌ را بر اساس‌ در اختيار گرفتن‌ قلب‌ مرد قرار داده‌ است، و هر يک‌ از آن‌ دو را در محور خود قرار داده‌ پس‌ براي‌ طلاق‌ که‌ جدايي‌ و انفصال‌ است‌ نيز قانون‌ خاصي‌ قرار داده‌ است.

در ازدواج، وحدت‌ و اتصال‌ جز با محبت‌ و يگانگي‌ بوجود نمي‌آيد و پايان‌ کار او نيز هنگامي‌ است‌ که‌ شعله‌هاي‌ محبت‌ خاموش‌ گردد: پيماني‌ که‌ اساسش‌ بر محبت‌ است‌ نه‌ بر همکاري‌ و رفاقت، قابل‌ اجبار و الزام‌ نيست. با زور و جبر قانوني‌ مي‌توان‌ دو نفر را ملزم‌ ساخت‌ که‌ پيمان‌ همکاري‌ خود را براساس‌ قانون‌ محترم‌ بشمارند و ساليان‌ دراز به‌ همکاري‌ خود ادامه‌ دهند، اما ممکن‌ نيست‌ با زور و اجبار قانوني‌ دو نفر را وادار کرد يکديگر را دوست‌ داشته‌ باشند. نسبت‌ به‌ هم‌ صميميت‌ داشته‌ باشند، براي‌ يکديگر فداکاري‌ کنند، هر کدام‌ از آنها سعادت‌ ديگري‌ را سعادت‌ خود بداند».(33)

در مکانيسم‌ طبيعي‌ ازدواج، زن‌ در منظومة‌ خانوادگي، محبوب‌ و محترم‌ مي‌باشد. اگر زماني‌ زن‌ از مقام‌ و منزلت‌ خود سقوط‌ کند و محبت‌ مرد نسبت‌ به‌ او از بين‌ برود و بي‌علاقه‌ گردد، پايه‌ اساسي‌ خانواده‌ خراب‌ شده‌ و اجتماع‌ خانوادگي‌ به‌ حکم‌ طبيعت‌ از بين‌ رفته‌ است. اسلام‌ که‌ قوانين‌ خود را بر اساس‌ طبيعت‌ وضع‌ کرده، به‌ چنين‌ وضعي‌ به‌ حالت‌ تأسف‌ مي‌نگرد و تمام‌ تلاش‌ خود را براي‌ روشن‌ کردن‌ دوباره‌ شعله‌هاي‌ محبت‌ بين‌ مرد و زن‌ مي‌نمايد و آنجا که‌ از اين‌ امر مأيوس‌ شود، بحث‌ طلاق‌ مطرح‌ مي‌شود. در اسلام، اين‌ همه‌ توصيه‌ شده‌ که‌ زن‌ خود را براي‌ شوهر بيارايد، هنرهاي‌ خود را براي‌ او ظاهر کند، رغبتهاي‌ جنسي‌ شوهر را اشباع‌ کند و محبت‌ او را جلب‌ کند و از طرفي‌ به‌ مرد توصيه‌ شده‌ که‌ به‌ زن‌ محبت‌ کند و به‌ او اظهار عشق‌ و علاقه‌ نمايد و محبت‌ خود را کتمان‌ ننمايد و .... براي‌ اين‌ است‌ که‌ پيمان‌ زناشويي‌ و محيط‌ خانواده‌ از هم‌ نپاشد و همچنان‌ محکم‌ و استوار باقي‌ بماند. زيباترين‌ کلامي‌ که‌ يک‌ مرد به‌ زن‌ مي‌تواند بگويد اين‌ است‌ که‌ «من‌ تو را دوست‌ دارم» و از نظر اسلام‌ بزرگترين‌ اهانت‌ به‌ زن‌ اين‌ است‌ که‌ او را به‌ زور و اجبار قانون‌ در خانه‌ مردي‌ نگاه‌ دارند که‌ به‌ او اظهار بي‌علاقه‌گي‌ و بي‌مهري‌ مي‌نمايد و به‌ او مي‌گويد: «تو را دوست‌ ندارم».

قانون‌ مي‌تواند با توسل‌ به‌ زور، زن‌ را در خانه‌ مرد نگاه‌ دارد، اما نمي‌تواند او را در مقام‌ طبيعي‌ خود يعني‌ مقام‌ مرکزيت‌ و محبوبيت‌ نگاه‌ دارد. از اين‌ رو اگر شعلة‌ محبت‌ و علاقة‌ مرد خاموش‌ شود ازدواج‌ از نظر طبيعي، مرده‌ است‌ و با تنفس‌ مصنوعي‌ «اجبارهاي‌ قانوني» نمي‌توان‌ آن‌ را سرپا نگاهداشت‌ زيرا عشق‌ مصنوعي‌ و اجباري‌ امکان‌ ندارد.

حيات‌ خانواده، وابسته‌ به‌ علاقه‌ طرفين‌ مي‌باشد اما روانشناسي‌ زن‌ و مرد با هم‌ متفاوت‌ است. طبيعت، علاقه‌ زوجين‌ را به‌ نحوي‌ قرار داده‌ که‌ علاقه‌ و محبت‌ پايدار زن‌ همان‌ است‌ که‌ به‌ صورت‌ عکس‌العمل‌ و در جواب‌ علاقه‌ و احترام‌ مرد ايجاد گردد و اگر زن، خود آغازگر علاقه‌ و عشق‌ باشد به‌ زودي‌ خاموش‌ خواهد شد. علاقة‌ زن‌ به‌ مرد، معلول‌ علاقة‌ مرد به‌ زن‌ و وابسته‌ به‌ آنست. طبيعت، کليد محبت‌ طرفين‌ را در اختيار مرد قرار داده‌ است‌ و اگر مرد ميل‌ به‌ زني‌ نکند هرچه‌ هم‌ زن‌ اصرار بورزد باز معلوم‌ نيست‌ که‌ پابگيرد. بنابراين‌ طبيعت، کليد فسخ‌ ازدواج‌ و محبت‌ را نيز بگونه‌اي‌ غيرقراردادي‌ به‌ دست‌ مرد سپرده‌ است. مرد با بي‌علاقگي‌ و بي‌مهري‌ نسبت‌ به‌ زن، به‌ علاقه‌ و محبت‌ زن‌ نيز پايان‌ مي‌دهد، به‌ خلاف‌ زن‌ که‌ اگر بي‌مهري‌ از او آغاز گردد موجب‌ بي‌علاقگي‌ مرد نمي‌شود بلکه‌ در بسياري‌ از موارد، آتش‌ علاقه‌ مرد را شعله‌ورتر مي‌کند. اينجاست‌ که‌ مي‌بينيم‌ بي‌علاقگي‌ مرد، مرگ‌ خانواده‌ را به‌ همراه‌ دارد و بي‌مهري‌ زن، حيات‌ خانواده‌ را بيمار مي‌سازد و به‌ صورت‌ نيمه‌ جان‌ در مي‌آورد. اما اگر مرد، وفادار و عاقل‌ باشد مي‌تواند با ابراز محبت‌ و مهرباني، علاقه‌ زن‌ را باز گرداند و خانواده‌ بيمار را از مرگ‌ نجات‌ دهد و براي‌ اينکه‌ بيمار را درمان‌ کند اشکالي‌ ندارد که‌ مدتي‌ کوتاه‌ هم‌ زن‌ را به‌ زور قانون‌ در حمايت‌ خود درآورد اما براي‌ زن‌ بطور طبيعي‌ قابل‌ تحمل‌ نيست‌ که‌ مردي‌ را به‌ زور و جبر قانون‌ نگاه‌ دارد تا او را حامي‌ و دلباختة‌ خود سازد. البته‌ اگر مردي‌ بخواهد ناجوانمردانه‌ زني‌ را در کنار خود نگاه‌ دارد و به‌ او ظلم‌ کند، اسلام‌ چنين‌ حقي‌ به‌ او نخواهد داد و به‌ جبر قانون، زن‌ را از دست‌ مرد ظالم‌ نجات‌ خواهد داد.

«به‌ طور کلي‌ هرجا که‌ پاي‌ علاقه‌ و ادارات‌ و اخلاص‌ در ميان‌ باشد و اين‌ امور پايه‌ و رکن‌ کار محسوب‌ شوند، جاي‌ اجبار قانوني‌ نيست. ممکن‌ است‌ جاي‌ تأسف‌ باشد ولي‌ جاي‌ اجبار و الزام‌ و اکراه‌ نيست...(34) اسلام‌ با عوامل‌ ناجوانمردي‌ و بي‌وفايي‌ و هوسبازي، سخت‌ نبرد مي‌کند اما حاضر نيست‌ زن‌ را به‌ زور به‌ ناجوانمردي‌ بي‌وفا بچسباند. اما غربيان‌ و غرب‌ پرستان‌ روز به‌ روز بر عوامل‌ ناجوانمردي‌ و بي‌وفايي‌ و هوسبازي‌ مرد مي‌افزايند، آنگاه‌ مي‌خواهند زن‌ را به‌ زور به‌ مرد هوسباز و بي‌وفا و ناجوانمرد بچسبانند...».(35)

آنچه‌ بنيان‌ خانوادگي‌ را استوار مي‌سازد، چيزي‌ بيش‌ از تساوي‌ است. آنچه‌ اکنون‌ دنياي‌ غرب‌ فريفتة‌ آن‌ شده‌ است، «تساوي» مکانيکي‌ و صوري‌ مي‌باشد. اسلام، چهارده‌ قرن‌ پيش، مشکل‌ «تساوي» را حل‌ کرده‌ است. در مسائل‌ خانوادگي، آنچه‌ مطرح‌ مي‌باشد بيش‌ از «تساوي» است. قوانيني‌ مطرح‌ است‌ که‌ طبيعت‌ براي‌ کانون‌ خانواده، قرار داده‌ است. اما آنچه‌ که‌ امروز به‌ عنوان‌ «تساوي» مرد و زن‌ موجود است، «تساوي» در فساد، انحراف، قساوت‌ و بيرحمي‌ شده‌ است‌ و از اين‌ «تساوي» بسيار خشنود مي‌باشند بي‌آنکه‌ خدمتي‌ به‌ زن‌ شده‌ باشد. صلح‌ و سازشي‌ که‌ بايد در خانواده، حاکم‌ باشد غير از صلحي‌ است‌ که‌ بين‌ ديگر افراد جامعه‌ بايد برقرار باشد. اين‌ صلح، غير از صلح‌ سياسي‌ است‌ که‌ بتوان‌ آنرا با قرار دادن‌ نيروئي‌ بين‌ دو طرف‌ برقرار کرد.

«در صلح‌ خانوادگي، عدم‌ تجاوز به‌ حقوق‌ يکديگر کافي‌ نيست. از صلح‌ مسلح، کاري‌ ساخته‌ نيست. چيزي‌ بالاتر و اساسي‌تر ضرورت‌ دارد؛ يگانگي‌ و آميخته‌ شدن‌ روحها بايد تحقق‌ پذيرد، چنانکه‌ در سازش‌ پدران‌ و فرزندان‌ نيز چيزي‌ بالاتر از عدم‌ تعرض، ضروري‌ است».(36)

متأسفانه‌ در دنياي‌ غرب‌ امروز، صلح‌ ميان‌ خانواده، با صلح‌ سياسي‌ و نظامي، يکي‌ است‌ و بين‌ مرد و زن‌ نيز مي‌خواهند با زور و جبر قانون‌ - که‌ مي‌توان‌ به‌ نيروي‌ «حافظ‌ صلح» تعبير کرد - صلح‌ برقرار کنند و اين‌ اشتباه‌ بسيار بزرگي‌ است. اسلام‌ از هر عامل‌ انصراف‌ از طلاق‌ استقبال‌ مي‌کند. ممکن‌ است‌ بعضي‌ گمان‌ کنند که‌ نبايد براي‌ طلاق‌ مرد هيچ‌ مانعي‌ بوجود آورد و او هرگاه‌ تصميم‌ گرفت‌ بايد راه‌ را جلوي‌ او باز کرد. اما چنين‌ نيست. اسلام‌ عمداً‌ براي‌ طلاق، شرايطي‌ و درواقع، موانعي‌ قرار داده‌ که‌ موجب‌ تأخير يا منع‌ طلاق‌ مي‌گردند. اسلام، مجريانِ‌ صيغة‌ طلاق‌ و شهود آن‌ و ديگران‌ را توصيه‌ کرده‌ که‌ بکوشند مرد را حتي‌الامکان، از طلاق‌ منصرف‌ کنند و نيز طلاق‌ را جز در حضور و شاهد عادل، صحيح‌ نمي‌داند يعني‌ همان‌ دو نفري‌ که‌ اگر بنا باشد طلاق‌ در حضور آ نها صورت‌ بگيرد، به‌ واسطة‌ خاصيت‌ عدالت‌ و تقواي‌ خود منتهاي‌ کوشش‌ را براي‌ ايجاد صلح‌ و صفا ميان‌ زن‌ و مرد به‌ کار مي‌برند. شرط‌ قرار دادن‌ حضور عدلين، مانعي‌ براي‌ اطلاق‌ قرار داده‌ شده‌ حال‌ آنکه‌ در هنگام‌ ازدواج‌ چنين‌ شرطي‌ وجود نداشت‌ و خيلي‌ آسان‌تر بود.

مانع‌ ديگري‌ که‌ اسلام‌ براي‌ طلاق‌ قرار داده، عادت‌ ماهانة‌ زن‌ مي‌باشد. در مدت‌ عادت‌ ماهانه‌ زن، طلاق‌ صحيح‌ نمي‌باشد و در اين‌ مدت‌ مرد نمي‌تواند زن‌ را طلاق‌ دهد اما اين‌ شرط‌ براي‌ ازدواج‌ وجود ندارد با آنکه‌ اين‌ مسأله، رابطه‌ مستقيم‌ با مسائل‌ زناشويي‌ دارد. همچنين‌ اسلام‌ با قرار دادن‌ هزينة‌ نقد و عِدة‌ زن‌ و هزينه‌ نگهداري‌ فرزندان‌ به‌ عهدة‌ مرد، مانع‌ جدي‌ ديگري‌ براي‌ طلاق‌ مرد قرار داده‌ است‌ زيرا مردي‌ که‌ مي‌خواهد طلاق‌ دهد بايد عِدة‌ زن‌ را و هزينه‌ نگهداري‌ فرزندان‌ خود را بپردازد همچنين‌ اگر بخواهد زن‌ ديگري‌ بگيرد بايد مهر و نفقه‌ بپردازد و اين‌ هزينه‌ي‌ سنگين‌ نيز مانع‌ از طلاق‌ مي‌گردد. از اينها گذشته‌ وقتي‌ بيم‌ از هم‌پاشيدگي‌ و انحلال‌ خانواده‌اي‌ در ميان‌ باشد، اسلام‌ لازم‌ دانسته‌ که‌ دادگاه‌ خانوادگي‌ تشکيل‌ گردد و داوران‌ با حکميت‌ و سعي‌ بسيار اختلافات‌ زن‌ و مرد را از بين‌ ببرند و محبت‌ را به‌ خانواده‌ باز گردانند. قرآن‌ کريم‌ در سورة‌ نسأ آية‌ 35 مي‌فرمايد:

«وَ‌ ان‌ خِفتُم‌ شِقاقَ‌ بَينَهُما فَابعَثوا حَکَماً‌ مِن‌ اَ‌هلِهِ‌ وَ‌ حَکَماً‌ مِن‌ اَ‌هلِها اًن‌ يُريد اًص‌لاحاً‌ يُوَفٍّقِ‌اُ‌ بَينَهُما اًنَّ‌اَ‌ کان‌ عليماً‌ خبيراً».

اگر بيم‌ آن‌ داشته‌ باشيد که‌ ميان‌ زن‌ و شوهر شکاف‌ و جدايي‌ بيفتد، يک‌ نفر داور از خاندان‌ مرد و يک‌ نفر داور از خاندان‌ زن‌ را برانگيزد. اگر داوران‌ نيت‌ اصلاح‌ داشته‌ باشند خداوند ميان‌ آنها توافق‌ ايجاد مي‌کند، خداوند دانا و مطلع‌ است».

اگر معذلک، توافق‌ بوجود نيايد طلاق‌ اجرأ مي‌گردد زيرا راه‌ ديگري‌ براي‌ حفظ‌ محبت‌ و خانواده‌ نيست. پس‌ اسلام‌ موانع‌ بسياري‌ براي‌ جلوگيري‌ از طلاق‌ ايجاد کرده‌ است‌ و نشان‌ داده‌ که‌ از طلاق، متنفر مي‌باشد.

«خانواده‌ از نظر اسلام، يک‌ واحد زنده‌ است‌ و اسلام‌ کوشش‌ مي‌کند اين‌ موجود زنده‌ به‌ حيات‌ خود ادامه‌ دهد اما وقتي‌ که‌ اين‌ موجود زنده، مُرد، اسلام‌ با نظر تأسف‌ به‌ آن‌ مي‌نگرد و اجازة‌ دفن‌ آن‌ را صادر مي‌کند ولي‌ حاضر نيست‌ پيکرة‌ او را با قانون، موميايي‌ کند و با جسد موميايي‌ شدة‌ او خود را سرگرم‌ نمايد».(37)

 

‌طلاق‌ قضايي‌

طلاق‌ قضايي، طلاقيست‌ که‌ قاضي‌ آنرا صورت‌ دهد و شوهر در آن‌ دخالتي‌ ندارد.

«طلاق، حق‌ طبيعي‌ مرد است‌ اما به‌ شرط‌ اينکه‌ روابط‌ او با زن، جريان‌ طبيعي‌ خود را طي‌ کند. جريان‌ طبيعي‌ روابط‌ شوهر با زن، به‌ اين‌ است‌ که‌ اگر مي‌خواهد با زن‌ زندگي‌ کند بايد از او به‌ خوبي‌ نگهداري‌ کند، حقوق‌ او را ادا نمايد، با او حسن‌ معاشرت‌ داشته‌ باشد، و اگر سرزندگي‌ با او را ندارد به‌ خوبي‌ و نيکي‌ او را طلاق‌ دهد، يعني‌ از طلاق‌ او امتناع‌ نکند، حقوق‌ او را بعلاوة‌ مبلغي‌ به‌عنوان‌ سپاسگزاري، به‌ او بپردازد: «وَ‌ مَتَّعوهُنَّ‌ عَلَي‌الموسِعِ‌ قَدَرُهُ‌ وَ‌ عَلَي‌المُقتِرِ‌ قَدَرُهُ»(38) و علقة‌ زناشويي‌ را پايان‌ يافته‌ اعلام‌ کند».(39)

اگر روابط‌ زن‌ و مرد، جريان‌ طبيعي‌ خود را طي‌ نکرد و مردي‌ پيدا شد که‌ از طرفي‌ معاشرت‌ و قصد زندگي‌ اسلام‌ پسندانه‌ نداشت‌ و از طرف‌ ديگر، زن‌ را آزاد نمي‌کرد و او را طلاق‌ نمي‌داد و کانون‌ خانوادگي‌ را به‌ صورت‌ بيماري‌ سرطاني‌ درآورده‌ و هر روز شديدتر مي‌شد با اين‌ مسأله‌ چه‌ بايد کرد؟ آيا زن‌ بسوزد و بسازد؟ يا اسلام‌ راه‌ حلي‌ دارد؟ اسلام‌ براي‌ چنين‌ وضعيت‌ اورژانسي‌ نيز راه‌ حل‌ در نظر گرفته‌ و معتقد به‌ يک‌ عمل‌ جراحي‌ است‌ که‌ بيمار را از مرگ‌ نجات‌ دهد و سرطان‌ را ريشه‌ کن‌ کند. اسلام‌ در اين‌ هنگام‌ به‌ حاکم‌ شرع‌ دستور مي‌دهد که‌ با زور و جبر قانون، مرد ستمگر را از صحنه‌ خارج‌ کند و طلاق‌ زن‌ را بگيرد تا راحت‌ شود.

استاد در اين‌ بحث‌ به‌ نظر آيت‌ا حلي‌ در رساله‌ «حقوق‌ الزوجية» ايشان‌ استناد مي‌کنند:

«... حاکم‌ شرعي‌ آنجا که‌ مرد، نه‌ به‌ وظايف‌ زوجيت‌ عمل‌ مي‌کند و نه‌ طلاق‌ مي‌دهد، بايد زوج‌ را احضار کند. ابتدا به‌ او تکليف‌ طلاق‌ کند. اگر طلاق‌ نداد، خود حاکم، طلاق‌ دهد. امام‌ صادق«ع» فرمود: هر کس‌ زني‌ دارد و او را نمي‌پوشاند و هزينه‌ او را نمي‌پذيرد، بر پيشواي‌ مسلمين‌ لازم‌ است‌ که‌ آنها را به‌ وسيلة‌ طلاق‌ از يکديگر جدا کند».(40)

 

‌‌تعدد زوجات

در اين‌ فصل‌ (صص‌ 356 - 283) توضيح‌ داده‌ شده‌ است‌ که‌ بهترين‌ و طبيعي‌ترين‌ فرم‌ زناشويي، «تک‌ همسري» است‌ که‌ در آن‌ هر يک‌ از زن‌ و شوهر، احساسات‌ و منافع‌ جنسي‌ ديگري‌ را «از آنِ» خود مي‌داند. در مقابل‌ اين‌ شيوه، زندگي‌ «چند همسري» يا زوجيت‌ اشتراکي‌ است. زوجيت‌ اشتراکي‌ را به‌ چند شکل‌ مي‌توان‌ فرض‌ کرد: کمونيسم‌ جنسي، چند شوهري‌ و چند همسري.

در کمونيزم‌ جنسي‌ که‌ در آن، اختصاص‌ در هيچ‌ طرف‌ وجود ندارد، نه‌ مرد به‌ زن‌ معين، اختصاص‌ دارد و نه‌ زن‌ به‌ مرد معين، اختصاص‌ دارد، مرگ‌ زندگي‌ خانوادگي‌ بسرعت‌ فرا خواهد رسيد. اين‌ نظريه‌ را در هيچ‌ دوره‌ از تاريخ‌ نمي‌توان‌ مشاهده‌ کرد و اگر در دوره‌اي‌ وجود داشته، با شکست‌ مواجه‌ شده‌ است. اما چند شوهري‌ که‌ در آن‌ زن، داراي‌ چند شوهر باشد، در بعضي‌ مناطق‌ رواج‌ داشته‌ است. در دوران‌ جاهليت‌ عرب‌ نيز چند شوهري‌ وجود داشته‌ اما به‌ دليل‌ اشکالات‌ مختلفي‌ با شکست‌ روبه‌رو گشته‌ است. مهمترين‌ اشکال‌ چند شوهري، از بين‌ رفتن‌ رابطه‌ پدر با فرزند است. نمي‌توان‌ تشخيص‌ داد که‌ پدر اين‌ فرزند، کيست. مشخص‌ شدن‌ پدر، کار بسيار دشواري‌ مي‌باشد. نوع‌ ديگر، چند زني‌ مي‌باشد که‌ بر خلاف‌ کمونيسم‌ جنسي‌ و چند شوهري، رواج‌ و موفقيت‌ بيشتري‌ پيدا کرده‌ است.

در قرون‌ وسطي‌ از جمله‌ تبليغاتي‌ که‌ کليسا عليه‌ اسلام‌ مي‌کرد، اين‌ بود که‌ مي‌گفتند پيامبر اسلام‌ رسم‌ تعدد زوجات‌ را اختراع‌ کرده‌ است‌ و اسلام‌ به‌ همين‌ دليل، پيشرفت‌ نموده، اما بايد گفت‌ رسم‌ تعدد زوجات، قبل‌ از اسلام‌ نيز وجود داشته‌ است. ويل‌ دورانت‌ در تاريخ‌ تمدن‌ مي‌گويد:

«علماي‌ ديني‌ کليسا در قرون‌ وسطي‌ تصور مي‌کردند که‌ تعدد زوجات‌ از ابتکارات‌ پيغمبر اسلام‌ است. در صورتي‌ که‌ چنين‌ نيست‌ و در اجتماعات‌ قبل‌ نيز چند همسري‌ رائج‌ بوده‌ است...»(41)

همچنين‌ گوستاولوبون‌ در تاريخ‌ تمدن‌ خود مي‌گويد:

«... رسم‌ تعدد زوجات‌ اختراع‌ اسلام‌ نيست، چه‌ قبل‌ از اسلام‌ هم‌ رسم‌ مذکور در ميان‌ تمام‌ اقوام‌ از يهود، ايراني، عرب‌ و غيره‌ شايع‌ بوده‌ است. اقوامي‌ که‌ در مشرق‌ قبول‌ اسلام‌ کردند از اين‌ حيث، فايده‌اي‌ از اسلام‌ حاصل‌ نکردند».(42)

در ايران‌ نيز اين‌ رسم‌ وجود داشته‌ است. کريستن‌ سن‌ در کتاب‌ «ايران‌ در زمان‌ ساسانيان» مي‌گويد:

«اصل‌ تعدد زوجات، اساس‌ تشکيل‌ خانواده‌ در ايران‌ به‌شمار مي‌رفت».(43)

همچنين‌ سعيد نفيسي‌ در تاريخ‌ اجتماعي‌ ايران‌ از انقراض‌ ساسانيان‌ تا انقراض‌ امويان‌ مي‌گويد:

«شمارة‌ زناني‌ که‌ مردي‌ مي‌توانست‌ بگيرد نامحدود بود و گاهي‌ در اسناد يوناني‌ ديده‌ شده‌ که‌ مردي‌ چند صد زن‌ در خانه‌ داشته‌ است».(44)

پس‌ اسلام‌ علاوه‌ بر اينکه‌ در ايجاد رسم‌ «تعدد زوجات»، نقش‌ نداشته‌ است، در بوجود آمدن‌ اين‌ رسم‌ در ايران‌ نيز هيچ‌ نقشي‌ نداشته‌ بلکه‌ قبل‌ از اسلام‌ اين‌ رسم‌ بوده‌ است. در ميان‌ اعراب‌ نيز رسم‌ تعدد زوجات‌ بدون‌ هيچ‌ گونه‌ حد و حصري‌ وجود داشته‌ اما اسلام‌ که‌ چند شوهري‌ را به‌ کلي‌ منسوخ‌ کرد براي‌ چند زني، شرايط‌ خاصي‌ بنفع‌ زنان، قائل‌ شد و آنرا محدود و مقيد ساخت‌ و اجازه‌ نداد که‌ چند زني‌ به‌ صورت‌ غير محدود و بدون‌ قيد، ادامه‌ پيدا کند. براي‌ تعدد زوجات‌ علل‌ گوناگوني‌ ذکر کرده‌اند يکي‌ همان‌ عامل‌ هميشگي‌ «زور و قدرت» مرد بوده‌ که‌ عليه‌ زنان‌ به‌ کار رفته‌ است‌ و آنها را تحت‌ مالکيت‌ خود در آورده‌ است. اما بايد گفت‌ که‌ نه‌ موفقيت‌ چند زني، وابسته‌ به‌ قدرت‌ مرد و نه‌ شکست‌ چند شوهري، وابسته‌ به‌ ضعف‌ زن‌ است. اگر نظرية‌ «قدرت‌ مرد و ضعف‌ زن» صحيح‌ باشد بايد بگوئيم‌ در دوراني‌ که‌ چند شوهري‌ رواج‌ داشته‌ زن، قدرت‌ را به‌ دست‌ آورده‌ و حتي‌ عليه‌ مرد استفاده‌ مي‌کرده‌ است. به‌ عنوان‌ مثال‌ در دوران‌ جاهليت‌ عرب‌ که‌ چند شوهري‌ مرسوم‌ بوده، زن‌ قدرت‌ را بدست‌ داشته‌ و حال‌ آنکه‌ دوران‌ جاهليت‌ عرب‌ يکي‌ از دوره‌هاي‌ سياه‌ و تاريک‌ در تاريخ‌ زنان‌ و عليه‌ آنان‌ مي‌باشد همچنين‌ اگر قدرت‌ مرد دليل‌ چند زني‌ است‌ بايد در مغرب‌ زمين‌ نيز چند زني‌ رواج‌ پيدا کند و حال‌ آنکه‌ با وجود مشاهده‌ قدرت‌ مردان‌ و ظلم‌ بسيار آنان‌ به‌ زنان‌ تا اواخر قرن‌ نوزده‌ ميلادي، چند زني‌ را در آنجا رائج‌ نمي‌بينيم. يکي‌ ديگر از عواملي‌ که‌ براي‌ چند زني‌ شمرده‌اند، عوامل‌ جغرافيايي‌ است. برخي‌ معتقدند که‌ آب‌ و هواي‌ مشرق‌ زمين‌ به‌ نحوي‌ بوده‌ که‌ زنان‌ در سنين‌ کم، بالغ‌ مي‌شده‌اند و در سنين‌ جواني‌ خسته‌ از مشکلات‌ مادري‌ پير مي‌شده‌اند و اين‌ باعث‌ مي‌شده‌ که‌ مردان، تعدد زوجات‌ را در پيش‌ گيرند. در جواب‌ بايد گفت‌ که‌ رسم‌ تعدد زوجات‌ در مشرق‌زمين، منحصر به‌ مناطق‌ گرمسير نبوده‌ بلکه‌ در بسياري‌ از مناطق‌ معتدل‌ نيز وجود دارد به‌ عنوان‌ مثال‌ در ايران‌ با هواي‌ معتدل‌ از زمانهاي‌ بسيار دور وجود داشته‌ پس‌ عوامل‌ جغرافيايي‌ را نمي‌توان‌ علت‌ چند زني‌ پذيرفت. يکي‌ ديگر از علل‌ تعدد زوجات، عادت‌ ماهانه‌ زن‌ و همچنين‌ خستگي‌ زن‌ از فرزند زاييدن‌ مي‌باشد که‌ باعث‌ مي‌شود زن‌ تمايلات‌ جنسي‌ مرد را نتواند برآورده‌ کند. اما اين‌ عامل‌ را نمي‌توان‌ سبب‌ مطلق‌ تعدد زوجات‌ دانست‌ زيرا اگر عامل‌ اخلاقي‌ بازدارنده‌اي‌ وجود نداشته‌ باشد مرد، هوسهاي‌ خود را با معشوقه‌گيري‌ و زن‌بازي‌ برآورده‌ مي‌کند. اين‌ دو عامل‌ آن‌ زمان‌ مؤ‌ثر بوده‌اند که‌ مرد، آزادي‌ کامل‌ در هوسبازي‌ نداشته‌ است.

عامل‌ ديگر تعدد زوجات‌ محدود بودن‌ دورة‌ فرزندزايي‌ زن‌ مي‌باشد زيرا مرد ميل‌ به‌ داشتن‌ فرزند دارد و مي‌خواهد که‌ فرزندان‌ بيشتري‌ داشته‌ باشد خصوصاً‌ در دوران‌ قديم‌ که‌ عامل‌ عدد و عشيره‌ در خانواده‌ها و قبايل‌ وجود داشته‌ است‌ و هرچه‌ فرزندان‌ بيشتر مي‌بودند قدرت‌ خاندان‌ بيشتر بوده‌ است، مرد را برآن‌ مي‌داشت‌ که‌ با ازدواجهاي‌ متعدد هم‌ خواستة‌ خود و هم‌ خواستة‌ خاندان‌ خود را برآورده‌ کند. عامل‌ ديگري‌ که‌ براي‌ تعدد زوجات‌ ذکر کرده‌اند، عامل‌ اقتصادي‌ مي‌باشد. برخي‌ معتقدند در دوران‌ قديم، مردان‌ از زنان‌ و فرزندان‌ خود بهره‌هاي‌ اقتصادي‌ فراوان‌ مي‌برده‌اند و گاهي‌ فرزندان‌ را مي‌فروخته‌اند به‌ همين‌ دليل‌ ازدواجهاي‌ متعدد داشته‌اند. بايد گفت‌ در دوران‌ قديم‌ بيشتر پادشاهان، اميران، سرداران‌ و به‌طور کلي‌ بزرگان، زنان‌ متعدد مي‌گرفته‌اند حال‌آنکه‌ آنان‌ هيچ‌ نيازي‌ به‌ منافع‌ اقتصادي‌ زنان‌ و فرزندان‌ خود نداشته‌اند.

عامل‌ ديگري‌ که‌ براي‌ تعدد زوجات‌ ذکر کرده‌اند و مهمترين‌ عامل‌ مي‌باشد، فزوني‌ تعداد زنان‌ بر مردان‌ است. آمارهاي‌ علمي‌ نيز تأکيد دارند که‌ ميزان‌ تولد دختران‌ از پسران‌ بيشتر است. اگر ميزان‌ تولد دختران‌ از پسران، بيشتر هم‌ نباشد عواملي‌ مانند کارهاي‌ سخت‌ بدني، حوادث، جنگهاي‌ خانمان‌ سوز و .... باعث‌ مي‌شود که‌ تعداد مردان‌ کاهش‌ يابد در اين‌ شرايط‌ اگر تنها تک‌ همسري‌ باشد، زنان‌ زيادي‌ از خانه‌ و زندگي‌ و فرزند محروم‌ مي‌مانند. از ميان‌ عوامل‌ و عللي‌ که‌ براي‌ تعدد زوجات‌ ذکر شد برخي‌ اصلاً‌ علت‌ اين‌ پديده‌ نبوده‌اند مانند آب‌ و هوا و عامل‌ جغرافيايي.

اما سه‌ نوع‌ عامل‌ قابل‌ تأمل‌ است.

«اول‌ آنکه‌ مجوزي‌ نداشته‌ و فقط‌ جنبة‌ زور و ظلم‌ و استبداد داشته‌ است. (مانند علت‌ اقتصادي).

نوع‌ دوم‌ علل، از جنبة‌ حقوقي، قابل‌ مطالعه‌ است‌ و مي‌تواند «مجوزي» براي‌ مرد يا اجتماع‌ شمرده‌ شود، از قبيل‌ نازا بودن‌ زن‌ يا يائسه‌ شدن‌ او و احتياج‌ مرد به‌ فرزند يا نياز جامعه‌ به‌ ازدياد نسل. اما در ميان‌ علل‌ گذشته‌ نوع‌ سومي‌ هم‌ هست‌ که‌ اگر فرض‌ کنيم‌ در دنياي‌ گذشته، وجود داشته‌ يا در دنياي‌ امروز وجود دارد، بيش‌ از آن‌ است‌ که‌ فقط‌ «مجوز» تعدد زوجات‌ براي‌ مرد يا اجتماع‌ محسوب‌ گردد بلکه‌ موجب‌ «حقي» است‌ از جانب‌ زن‌ و موجب‌ «تکليفي» است‌ به‌ عهدة‌ مرد و اجتماع. آن‌ علت، فزوني‌ عدد زن‌ بر مرد است‌ و از آنجا که‌ حق‌ تأهل، همانند حق‌ آزادي‌ و تساوي، از حقوق‌ طبيعي‌ مي‌باشد و هيچ‌ کس‌ نمي‌تواند انسان‌ را از آن‌ محروم‌ سازد، چند زني‌ به‌ عنوان‌ «حقي» بنفع‌ زنان‌ محروم‌ و «تکليفي» به‌ عهدة‌ مردان‌ و زنان‌ متأهل، محسوب‌ مي‌شود. به‌ چه‌ دليل‌ تعداد زنان‌ از مردان‌ بيشتر است؟ آمار نشان‌ داده‌اند که‌ تعداد زنان‌ بيش‌ از مردان‌ مي‌باشند و حتي‌ در کشورهايي‌ که‌ ميزان‌ تولد پسران‌ بيش‌ از دختران‌ است‌ در سنين‌ ازدواج، دختران‌ بر پسران‌ فزوني‌ دارند.»(45)

يکي‌ از عوامل‌ مسأله‌ کارهاي‌ سخت، حوادث‌ و جنگها مي‌باشد که‌ ميزان‌ مرگ‌ مردان‌ را زيادتر کرده‌ است. علت‌ ديگر اين‌ است‌ که‌ زنان‌ در برابر بيماريها مقاوم‌تر هستند. اما اينکه‌ حق‌ تأهل‌ به‌ عنوان‌ يک‌ حق‌ طبيعي‌ مي‌باشد و نمي‌توان‌ کسي‌ را از اين‌ حق‌ باز داشت، مطلب‌ مسلمي‌ است‌ زيرا ازدواج‌ براي‌ مرد از جنبة‌ ماد‌ي، اهميت‌ دارد و براي‌ زن، از جنبه‌ معنوي‌ و عاطفي. اگر مرد کانون‌ خانواده‌ را از دست‌ بدهد با فحشأ، نيمي‌ از آنرا بدست‌ مي‌آورد ولي‌ خانواده‌ براي‌ زن، مهمتر و حياتي‌تر است.

«حق‌ تأهل‌ براي‌ يک‌ مرد، يعني‌ حق‌ اشباع‌ غريزه، حق‌ همسر و شريک‌ و همدل‌ داشتن، حق‌ فرزند قانوني‌ داشتن. اما حق‌ تأهل‌ براي‌ يک‌ زن، علاوة‌ بر همه‌ اينها، يعني‌ حق‌ حامي‌ و سرپرست‌ داشتن، حق‌ پشتوانة‌ عواطف‌ داشتن».(46)

با توجه‌ به‌ اين‌ مسائل‌ اگر تک‌ همسري‌ رواج‌ پيدا کند بخشي‌ از زنان‌ از حق‌ طبيعي‌ خود محروم‌ مانده‌اند، بهترين‌ راه‌ براي‌ برخوردار نمودن‌ آنان‌ از اين‌ حق، قانون‌ «تجويز تعدد زوجات» - البته‌ با شرايط‌ خاصي‌ که‌ در حفظ‌ حقوق‌ و حرمت‌ زنان‌ دارد - مي‌باشد. مهمترين‌ عامل‌ نجات‌ تک‌ همسري، «تعدد زوجات» بوده‌ است‌ زيرا اگر نبود، آن‌ دسته‌ از زناني‌ که‌ به‌ حق‌ تأهل‌ خود نرسيده‌ بودند با نيرنگ‌ و فريب‌ و عشوه‌گري، مردان‌ همسردار را به‌ معشوقه‌گيري‌ و رفيقه‌بازي‌ مي‌کشاندند که‌ خود باعث‌ متلاشي‌ شدن‌ خانواده‌ها مي‌گردد و در اين‌ صورت‌ ممکن‌ است‌ هر زن‌ مجرد، چندين‌ مرد را به‌ دنبال‌ خود بکشاند و زندگي‌ آنها را متلاشي‌ سازد. همان‌ چيزي‌ که‌ در غرب‌ وجود دارد، اما مشرق‌ اسلامي‌ با اجازه‌ دادن‌ به‌ آنهايي‌ که‌ شرايط‌ تعدد زوجات‌ را دارند، هم‌ حق‌ زنان‌ مجرد را برآورده‌ کرده‌اند هم‌ بقيه‌ خانواده‌ها را از خطر متلاشي‌ شدن‌ و از هم‌ پاشيدن‌ نجات‌ داده‌اند.

 

اشکالات‌ و معايب‌ چند همسري

مشکالات‌ و معايب‌ چند همسري، به‌ قدري‌ زياد است‌ که‌ گاهي‌ سعادت‌ و خوشبختي‌ زناشويي‌ را که‌ در گرو صفا و صميميت‌ مي‌باشد به‌ خطر مي‌افکند و حتي‌ براي‌ خود مرد نيز آنقدر مسؤ‌وليت‌هاي‌ تعدد زوجات‌ زياد مي‌باشد که‌ رو آوردن‌ به‌ آن، پشت‌ کردن‌ به‌ آسايش‌ مي‌باشد. آن‌ دسته‌ از مرداني‌ که‌ از تعدد زوجات، خشنودند به‌ شرايط‌ آن‌ عمل‌ نمي‌کنند و در واقع، زندگي‌ تک‌ همسري‌ اختيار کرده‌اند و يکي‌ از همسران‌ خود را از مدار زندگي‌ خارج‌ نموده‌ و به‌ او ظلم‌ و ستم‌ روا مي‌دارند.

براي‌ بررسي‌ صحيح‌ مشکلات‌ و معايب‌ چند همسري‌ بايد عواملي‌ که‌ چند همسري‌ را ايجاب‌ مي‌کند نيز در نظر گرفته‌ شود و رويهمرفته‌ بررسي‌ گردند. براي‌ چند همسري، معايبي‌ چند ذکر شده‌ است:

 

از منظر روانشناختي:

برخي‌ با استناد به‌ اين‌ دليل‌ که‌ زندگي‌ زناشويي، يک‌ زندگي‌ معنوي‌ بوده‌ و اساس‌ آن‌ عشق‌ و دلدادگي‌ دو طرف‌ است، مي‌گويند نمي‌شود عشق‌ را تقسيم‌ کرد و در يک‌ قلب، دو نفر را جاي‌ داد زيرا احساسات، قابل‌ کنترل‌ نيست‌ لذا چند همسري‌ مردود است. در جواب‌ بايد گفت‌ درست‌ است‌ که‌ زندگي‌ زناشويي‌ بر اساس‌ احساسات‌ دو طرف‌ مي‌باشد ولي‌ صحيح‌ نيست‌ که‌ محبت، صرفاً‌ بايد محدود به‌ يک‌ تن‌ باشد و عشق، انحصارطلب‌ است. خير. ظرفيت‌ روحي‌ انسان‌ آنقدر محدود نيست‌ که‌ نتواند دو عشق‌ و علاقه‌ را در خود جاي‌ دهد. مي‌توان‌ به‌ انسانهاي‌ متعددي‌ عشق‌ ورزيد.

 

از منظر تربيتي:

ممکن‌ است‌ گفته‌ شود در زندگيهايي‌ که‌ تعدد زوجات‌ وجود دارد به‌ خاطر حس‌ هووگري، زنان‌ عليه‌ يکديگر اقدام‌ مي‌کنند و کانون‌ خانواده‌ به‌ آشوب‌ کشيده‌ مي‌شود و جاي‌ صفا و صميميت‌ را دشمني‌ و رقابت‌ مي‌گيرد. اما اين‌ مسئله‌ نيز به‌ اصل‌ تعدد زوجات، ربطي‌ ندارد بلکه‌ به‌ طريقه‌ اجراي‌ آن‌ از طرف‌ مرد و نيز زن‌ تازه‌ وارد بستگي‌ دارد. اگر مرد با خودسري‌ و هوسراني‌ به‌ تعدد زوجات‌ دست‌ بزند به‌ اختلاف‌ کشيده‌ مي‌شود اما اگر از روي‌ انجام‌ وظيفه‌ و احساسات‌ انساني‌ باشد و زن‌ نيز بداند که‌ مردش‌ از سر حيوانيت‌ و خودخواهي‌ و از روي‌ سيري‌ و خسته‌ شدن‌ از او اينکار را نکرده، هيچگاه‌ اختلاف‌ بوجود نمي‌آيد.

 

از منظر حقوقي:

برخي‌ معتقدند به‌ موجب‌ عقد ازدواج، هر يک‌ از زوجين، متعلق‌ به‌ ديگري‌ مي‌گردد و از آن‌ او مي‌شود. از اين‌ رو در تعدد زوجات، آن‌ که‌ ذي‌ حق‌ اول‌ است، زن‌ سابق‌ مي‌باشد و اگر مرد بخواهد با زن‌ ديگري‌ هم‌ معاشقه‌ کند، مخالفت‌ با مالک‌ قبلي‌ است‌ که‌ زن‌ اولي‌ باشد والا‌ معامله، فضولي‌ و باطل‌ است. بنابراين‌ نظريه، طبيعت‌ ازدواج، مبادلة‌ منافع‌ مي‌باشد و هر يک‌ از زوجين، مالک‌ منافع‌ زناشويي‌ طرف‌ ديگر فرض‌ مي‌شود. به‌ فرض‌ که‌ چنين‌ باشد اين‌ ايراد وقتي‌ وارد است‌ که‌ تعدد زوجات‌ به‌ خاطر تفنن‌ و تنو‌ع‌طلبي‌ باشد اما اگر مرد، مجوزي‌ شخصي‌ از قبيل‌ عقيم‌ بودن‌ زن‌ و.... يا مجوزي‌ اجتماعي‌ داشته‌ باشد مانند وقتي‌ که‌ ناشي‌ از فزوني‌ زنان‌ باشد و.... در اين‌ صورت‌ ازدواج‌ مجدد بر مردان‌ واجب‌ کفايي‌ مي‌شود. ديگر زن‌ به‌عنوان‌ تکليف‌ اجتماعي‌ نيز بايد گذشت‌ کند و مرد خود را به‌ تعدد زوجات‌ تشويق‌ نمايد. آنان‌ که‌ مد‌عي‌اند عدالت‌ ايجاب‌ مي‌کند که‌ تعدد زوجات‌ با اجازة‌ همسر پيشين‌ باشد فقط‌ از زواية‌ تفنن‌ و تنو‌ع‌طلبي‌ مرد به‌ مسئله‌ نگريسته‌اند و ضرورتهاي‌ فردي‌ و اجتماعي‌ را از ياد برده‌اند.

 

از منظر فلسفي:

سخيف‌ترين‌ اشکالي‌ که‌ بر تعدد زوجات‌ شده، اين‌ است‌ که‌ اين‌ قانون‌ با تساوي‌ حقوق‌ زن‌ و مرد، منافات‌ دارد!! يعني‌ يا بايد هر دو حق‌ چندهمسري‌ داشته‌ باشند يا هيچ‌ کدام‌ نداشته‌ باشند. اين‌ افراد کوچکترين‌ توجهي‌ به‌ علل‌ و موجبات‌ فردي‌ و اجتماعي‌ تعدد زوجات‌ نداشته‌ و تنها موضوعي‌ را که‌ در نظر گرفته‌اند، هوس‌ مردان‌ بوده‌ است‌ که‌ ما نيز با آن‌ مخالفيم. همچنين‌ به‌ تفاوت‌ وضعيت‌ جسمي، غريزي، رواني‌ و اجتماعي‌ مرد و زن‌ توجه‌ ندارد. اسلام، نه‌ چند همسري‌ را اختراع‌ کرد و نه‌ آنرا منسوخ‌ ساخت. بلکه‌ براي‌ اين‌ رسم، مقرر‌اتي‌ قرار داد و آنرا اصلاح‌ نمود تا رعايت‌ حقوق‌ زن‌ (هم‌ زن‌ نخست‌ و هم‌ زن‌ بعدي) شده‌ و عدالت‌ و کرامت‌ زن‌ پايمال‌ نگردد و چندهمسري‌ را نيز محدود و مشروط‌ ساخت:

محدوديت: اولين‌ اصلاحي‌ که‌ اسلام‌ در اين‌ رسم‌ انجام‌ داد اين‌ بود که‌ آنرا محدود ساخت. قبل‌ از اسلام، يک‌ مرد مي‌توانست‌ تا صدها زن‌ بگيرد. اسلام‌ مردان‌ را محدود ساخت.

قيد عدالت: مهمترين‌ اصلاحي‌ که‌ اسلام‌ در اين‌ رسم‌ کرد، الزامي‌ کردن‌ شرط‌ «عدالت» بود. اسلام‌ اجازه‌ نداد به‌ هيچ‌ وجه، تبعيضي‌ ميان‌ زنان‌ و فرزندان‌ آنها صورت‌ بگيرد. «فَاًن‌ خِفتُم‌ أ‌لا‌ تَعدِلوا فَواحِدَةً»(47) اگر بيم‌ داريد که‌ عدالت‌ نکنيد (يعني‌ اگر به‌ خود اطمينان‌ نداريد که‌ با عدالت‌ رفتار کنيد) پس‌ به‌ يکي‌ اکتفا کنيد.

قرآن‌ کريم، شرط‌ ازدواج‌ مجدد مرد را رعايت‌ حقوق‌ مادي‌ و معنوي‌ همسر نخست‌ و نفي‌ بيعدالتي‌ قرار داد. پيامبر اکرم(ص) نيز مي‌فرمايد:

«هرکس‌ دو زن‌ داشته‌ باشد و در ميان‌ آنها با عدالت‌ رفتار نکند (مثلاً‌ به‌ يکي‌ از آنها بيشتر از ديگري‌ اظهار تمايل‌ کند)، در روز قيامت‌ درحالي‌ محشور خواهد شد که‌ يک‌ طرف‌ بدن‌ خود را به‌ زمين‌ مي‌کشد تا سرانجام‌ داخل‌ آتش‌ شود».(48)

با توجه‌ اهميتي‌ که‌ اسلام‌ براي‌ اين‌ شرط، قائل‌ شده‌ و اينکه‌ معمولاً‌ احساسات‌ مرد نسبت‌ به‌ همة‌ زنها يکسان‌ و در يک‌ درجه‌ نمي‌باشد، رعايت‌ «عدالت»، کار بسيار دشواري‌ مي‌باشد و مشکلترين‌ وظايف‌ به‌ شمار مي‌رود. اسلام‌ بقدري‌ به‌ حقوق‌ زن‌ و رعايت‌ عدالت، توجه‌ داشته‌ که‌ اگر مرد و زن‌ در حين‌ عقد با هم‌ توافق‌ کنند که‌ زن‌ از برخي‌ حقوق‌ خود، دست‌ بکشد و با زن‌ اول‌ در شرايط‌ مساوي‌ قرار نداشته‌ باشد، چنين‌ شرطي‌ را هم‌ صحيح‌ نمي‌داند. اسلام‌ علاوه‌ بر اين، شرايط‌ ديگري‌ نيز بنفع‌ زن‌ گذارده‌ است. مردي‌ که‌ مي‌خواهد زن‌ ديگري‌ بگيرد بايد استطاعت‌ مالي‌ براي‌ تأمين‌ کامل‌ و مساوي‌ هر دو خانواده‌ و از نظر جسمي‌ و غريزي‌ نيز توان‌ ادأ حقوق‌ هر دو زن‌ را داشته‌ باشد.

امام‌ صادق7 در اين‌ مورد چنين‌ مي‌فرمايد:

«هرکس‌ ازدواج‌ مجدد کند و نتواند آنها را از لحاظ‌ جنسي‌ اشباع‌ نمايد و آنها به‌ زنا و فحشأ بيفتند، گناه‌ اين‌ فحشأ به‌ گردن‌ اوست».(49)

اسلام‌ با توجه‌ به‌ مشکلات‌ اجتماعي‌ و فردي، قانون‌ تعدد زوجات‌ را آنهم‌ با شرايط‌ خاصي‌ و در جهت‌ رعايت‌ حقوق‌ و منافع‌ زن، تجويز نمود و با اينکار مشکلات‌ زيادي‌ از زنان‌ را در جامعه‌ برطرف‌ کرد.

 

‌پي‌نوشتها:

.1 نظام‌ حقوق‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 11.

.2 نظام‌ حقوقي‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 13.

.3 نظام‌ حقوق‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 16.

.4 نظام‌ حقوق‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 19.

.5 نظام‌ حقوق‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 23.

.6 نظام‌ حقوق‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 23.

.7 همان، ص‌ 76.

.8 نظام‌ حقوق‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 123.

.9 نظام‌ حقوق‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 114.

.10 همان‌ کتاب، ص‌ 115.

.11 نسأ/1.

.12 سوره‌هاي‌ نسأ، نحل‌ و روم.

.13 نظام‌ حقوق‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 117.

.14 اعراف/2.

.15 همان‌ کتاب، ص‌ 119.

.16 بقره/187.

.17 همان‌ کتاب، ص‌ 121.

.18 همان‌ کتاب، ص‌ 123.

.19 نظام‌ حقوق‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 145.

.20 نظام‌ حقوق‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 154. به‌ نقل‌ از «انسان‌ موجود ناشناخته، الکسيس‌ کارل، چاپ‌ سوم، ص‌ 100.

.21 همان‌ کتاب، ص‌ 160.

.22 همان‌ کتاب، ص‌ 168.

.23 روم/ 21.

.24 همان‌ کتاب، ص‌ 183.

.25 همان‌ کتاب، ص‌ 186.

.26 نسأ/4.

.27 نسأ/32.

.28 همان‌ کتاب، ص‌ 189.

.29 نسأ/7.

.30 همان، ص‌ 223 و 224.

.31 همان، ص‌ 234.

.32 همان، ص‌ 238.

.33 همان، ص‌ 247.

.34 همان، ص‌ 251.

.35 همان، ص‌ 257.

.36 همان، ص‌ 258.

.37 همان، ص‌ 266.

.38 بقره/236.

.39 نظام‌ حقوقي‌ زن‌ در اسلام، استاد مطهري، ص‌ 271.

.40 همان‌ کتاب، ص‌ 278.

.41 همان‌ کتاب، ص‌ 290.

.42 همان‌ کتاب، ص‌ 291.

.43 همان‌ کتاب، ص‌ 292.

.44 همان‌ کتاب، ص‌ 293.

.45 همان. ص‌ 311 و 312.

.46 همان. ص‌ 322.

.47 نسأ/2.

.48 همان. ص‌ 349.

.49 همان. ص‌ 353.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 20:59  توسط معصومه کریمی  | 

‌زن‌ در قرآن‌

‌زن‌ در قرآن‌

جناب‌ استاد آيت‌ا جوادي‌ آملي‌ در فصل‌ نخست‌ کتاب‌ «زن‌ در آئينه‌ جلال‌ و جمال» توضيح‌ مي‌دهند که‌ در انسان، اصالت‌ با روح‌ است‌ نه‌ بدن، حال‌ آنکه‌ جنسيت، امري‌ بدني‌ است‌ و روح‌ و حقيقت‌ انسان، جنسيت‌ ندارد. قرآن‌ نيز معلم‌ روح‌ انسانهاست‌ بنابراين‌ شأن‌ زن‌ و مرد در قرآن، تفاوتي‌ از اين‌ حيث‌ ندارند. وقتي‌ روح، موجودي‌ مجرد است‌ که‌ مذکر و مؤ‌نث‌ ندارد و در دين‌ نيز سخن‌ از تزکية‌ روح‌ مي‌باشد و قرآن‌ براي‌ تعليم‌ و تزکية‌ جان‌ آدمي‌ نازل‌ شده‌ پس‌ اسلام‌ از حيث‌ کمالات، انسان‌ را تقسيم‌ بر دو نکرده‌ و جنسيت‌ را در عرضِ‌ انسانيت‌ قرار نداده‌ است‌ حال‌ آنکه‌ در تفکر غربي‌ ابتدا انسان‌ به‌ دو نوع‌ تقسيم‌ مي‌شود گرچه‌ سپس‌ مي‌کوشند اين‌ دو را در مسائل‌ تعليم‌ و تربيت‌ کاملاً‌ شبيه‌ بدانند زيرا در تفکر الحادي، حقيقت‌ انسان، همين‌ بدن‌ است‌ و بدن‌ به‌ دو شکل‌ ساخته‌ شده‌ منتهي‌ هر دو شکل‌ را کاملاً‌ مشابه‌ فرض‌ کرده‌ و حکم‌ واحد در هر دو مورد جاري‌ مي‌کنند حال‌ آنکه‌ در مکتب‌ الهي، تمام‌ حقيقت‌ انسان، روح‌ اوست‌ و البته‌ بدن‌ نيز ضروري‌ بوده‌ و احکامي‌ دارد. اگر جسم، نقشي‌ در انسانيت‌ انسان‌ بعنوان‌ تمام‌ ذات‌ يا جزء ذات‌ مي‌داشت، ممکن‌ بود تفکيک‌ ارزشي‌ ميان‌ انسان‌ مذکر و مؤ‌نث، قابل‌ طرح‌ باشد اما قرآن‌ کريم، حقيقت‌ هر انسان‌ را روح‌ او دانسته‌ و بدن‌ را ابزار مي‌داند و آن‌ را که‌ فرع‌ است‌ به‌ طبيعت‌ و خاک‌ و گل، و روح‌ را که‌ اصل‌ است‌ به‌ خدا اسناد مي‌دهد و مي‌فرمايد:

«قل‌ الروح‌ من‌ أمر من‌ ربي»

ارزش‌ها تابع‌ جنسيت‌ نيست‌

استاد جوادي‌ آملي‌ در ذيل‌ اين‌ عنوان‌ آورده‌اند که‌ قرآن، هيچيک‌ از ارزشها و ضد‌ ارزشها را نه‌ مذکر مي‌داند و نه‌ مونث، زيرا بدن، موصوف‌ اين‌ اوصاف‌ نيست‌ يعني‌ بدن، مسلمان‌ يا کافر، عالم‌ يا جاهل، متقي‌ يا فاجر، صادق‌ يا کاذب، محق‌ يا مبطل، فاضل‌ يا رذيل‌ و عزيز يا ذليل‌ و امين‌ يا خائن‌ نمي‌شود.

«عقل‌ نظري» که‌ وصفش‌ علم‌ و انديشه‌ است، «دل» که‌ کارش‌ کشف‌ و شهود است‌ و «جان» که‌ وصفش‌ فجور و تقواست، هيچيک‌ نه‌ مؤ‌نث‌ و نه‌ مذکرند. همچنين‌ در مسائل‌ اخلاقي‌ که‌ به‌ «عقل‌ عملي» بازمي‌گردد مانند اراده، خلوص، ايمان، تهذيب، صبر، توکل، و... هيچيک‌ مؤ‌نث‌ يا مذکر يا مخصوص‌ به‌ يکي‌ از آن‌ دو نيستند و اگر «صبر»، جنسيت‌ نداشت‌ در «صابر» نيز مذکر و مؤ‌نث‌ تفاوتي‌ ندارند. بيماريهاي‌ روحي‌ و اخلاقي‌ و ضد‌ ارزش‌ها نيز به‌ «دل» نسبت‌ داده‌ مي‌شوند که‌ نه‌ نرينه‌ است‌ و نه‌ مادينه.

‌عدم‌ تأثير جنسيت‌ در خطابات‌ الهي

مؤ‌لف‌ محترم‌ تصريح‌ مي‌کنند که‌ دعوت‌ الاهي، هيچ‌ اختصاصي‌ به‌ مردان‌ ندارد و انبيأ که‌ انسانها را به‌ سه‌ اصل‌ مبدأشناسي، معاد شناسي‌ و پيامبر شناسي‌ دعوت‌ نموده‌اند، نه‌ دعوتنامه‌اي‌ براي‌ خصوص‌ مردها فرستاده‌اند و نه‌ زنها را از شرکت‌ در اين‌ مراسم‌ محروم‌ داشته‌اند.

قرآن‌ کريم‌ از زبان‌ پيامبر«ص» مي‌فرمايد:

«أدعوالي‌ الله‌ علي‌ بصيرةٍ‌ أنا و من‌ اتبعني»

«من‌ و هرکه‌ از من‌ پيروي‌ کرد، دعوت‌ مي‌کنيم‌ بسوي‌ خدا از روي‌ بصيرت.»

اين‌ دعوت‌ شامل‌ همة‌ انسانهاست. اگر پيامبري‌ دعوتنامه‌ براي‌ مردي‌ به‌ عنوان‌ زمامدار يک‌ کشور مي‌نويسد، پيامبر ديگري‌ هم‌ دعوتنامه‌ براي‌ يک‌ زن‌ به‌ عنوان‌ زمامدار کشوري‌ ديگر مي‌نويسد. اگر رسول‌ خدا(ص) زمامداراني‌ را که‌ اتفاقاً‌ مرد بودند به‌ اسلام‌ دعوت‌ کرد، سليمان(ع) نيز زمامدار زني‌ را به‌ اسلام‌ فراخواند پس‌ دعوتها عام‌اند و دعوت‌ شده‌ها نيز چنينند و هيچ‌ اختصاصي‌ در کار نيست.

زن‌ در ارزشهاي‌ انساني، مستقل‌ است‌

آية‌ا جوادي، ادبيات‌ محاوره‌ را از مفاهيم‌ حقوقي‌ تفکيک‌ نموده‌ و تأکيد مي‌کنند که‌ استعمال‌ ضمير مذکر، در بسياري‌ از آيات‌ و روايات، جز مورد احکام‌ خاص‌ صرفاً‌ بدلائل‌ لغوي‌ و ادبي‌ - و نه‌ دلائل‌ جنسيتي‌ - است. در مورد مريم(ع) مي‌فرمايد:

«صدقت‌ بکلمات‌ رَبها و کتبه‌ کانت‌ من‌ القانتين»

«کلمات‌ پروردگارش‌ را تصديق‌ نمود و از عبادت‌ پيشگان‌ بود.»

قرآن‌ نمي‌فرمايد «کانت‌ من‌ القانتات» زيرا زني‌ که‌ کلمات‌ الهي‌ را باور دارد و به‌ کتابهاي‌ الهي‌ ايمان‌ دارد و اهل‌ قنوت‌ و خضوع‌ است‌ تفاوتي‌ با مردان‌ اهل‌ قنوت‌ ندارد. فرهنگ‌ محاوره، غير از ادبيات‌ کلاسيک‌ و کتابي‌ است. فرهنگ‌ محاوره، زن‌ تبهکار را نيز، جزء خاطئين‌ مي‌شمارد و قرآن‌ کريم‌ بر همين‌ روش‌ در سورة‌ يوسف‌ مي‌فرمايد:

«و استغفري‌ لذنبک‌ اًنک‌ کنت‌ من‌الخاطئين»

«استغفار کن‌ از گناهت‌ که‌ حقاً‌ تو از خطاکاران‌ بوده‌اي».

اين‌ نه‌ بمعني‌ آن‌ است‌ که‌ «خاطئات» نداريم، بلکه‌ براي‌ آن‌ است‌ که‌ قرآن‌ نيز بر اساس‌ فرهنگ‌ محاوره، سخن‌ مي‌گويد. پس‌ قرآن‌ بصراحت‌ مي‌فرمايد:

اولاً: خطاب‌ ما با جان‌ انسانهاست‌ و جان، نه‌ مذکر است‌ و نه‌ مؤ‌نث.

ثانياً: جنسيت‌ به‌ تن‌ آدمي، مربوط‌ است‌ و تن، محل‌ فضائل‌ و معارف‌ نيست.

ثالثاً: وقتي‌ قرينه‌اي‌ خاص‌ در کلام‌ نباشد، کلام‌ خداوند را براساس‌ فرهنگ‌ محاوره‌ حمل‌ مي‌کنيم.

رابعاً: هنگام‌ سخن‌ گفتن‌ راجع‌ به‌ تودة‌ «ناس» - مجموع‌ زن‌ و مرد - نمي‌گوئيم‌ «مردها و زنها قيام‌ کردند يا مردها و زنها رأي‌ دادند» بلکه‌ مي‌گوئيم: «مردم‌ قيام‌ کردند و رأي‌ دادند.» اين‌ فرهنگ‌ محاوره‌ و عرف‌ گفتگو است‌ و بمعني‌ مذکرگرائي‌ نيست.

‌زن‌ و مقام‌ خلافت

ايشان‌ مي‌پرسند که‌ بالاترين‌ مقام‌ انساني‌ که‌ مقام‌ خلافت‌ و خليفة‌ا بودن‌ است‌ آيا مخصوص‌ مرد است؟ يا خلافت، مخصوص‌ مرد نيست‌ ولي‌ مردان‌ قادر به‌ تحصيل‌ خلافت‌ شده‌اند و زنان‌ نشده‌اند؟ و يا اينکه‌ خلافت، مشروط‌ به‌ هيچ‌ جنسيتي‌ نيست‌ و آنان‌ که‌ خليفة‌ا شدند، انسانيت‌ آنها باعث‌ خليفة‌اللهي‌ آنان‌ بوده‌ است‌ نه‌ مرد بودن‌شان؟ بعبارت‌ ديگر، مرد، خليفه‌ نشده‌ اما کسيکه‌ خليفه‌ خدا شده، بدن‌ مردانه‌ داشته‌ است.

قرآن‌ کريم‌ مي‌فرمايد: «اني‌ جاعلٌ‌ في‌الارض‌ خليفةً» من‌ در زمين‌ جانشيني‌ قرار دهنده‌ام.

مقام‌ خليفة‌ا، مقام‌ انسانيت‌ است‌ نه‌ مقام‌ مردان. محور تعليم‌ و تعلم‌ نيز جان‌ آدمي‌ است، نه‌ بدن‌ او و نه‌ مجموع‌ جان‌ و بدن. آن‌ که‌ عالمِ‌ مي‌شود، روح‌ است‌ و روح، نه‌ مذکر است‌ و نه‌ مؤ‌نث. آن‌ که‌ عالم‌ به‌ اسمأ الهي‌ است، جان‌ است‌ نه‌ تن. در نتيجه، آن‌ که‌ معلم‌ فرشته‌هاست، جان‌ آدمي‌ است‌ نه‌ تن، و مسجود ملائکه‌ نيز جان‌ است‌ نه‌ جسم‌ و جنسيت.

‌زنان‌ الگو در قرآن

نويسنده‌ محترم‌ سپس‌ به‌ زناني‌ که‌ در قرآن‌ به‌عنوان‌ الگو براي‌ همة‌ بشريت‌ معرفي‌ شده‌اند، اشاره‌ مي‌کند:

‌اهتمام‌ قرآن‌ به‌ شخصيت‌ زن: در ايام‌ نزول‌ قرآن، زن‌ مورد تکريم‌ و احترام‌ نبود و قرآن‌ کريم‌ بيش‌ از حد‌ توقع‌ و انتظار افکار عمومي‌ بر بزرگداشت‌ و احترام‌ به‌ زن، تکيه‌ نموده‌ و در تمام‌ شئون‌ زندگي‌ براي‌ او سهمي‌ قائل‌ شد و تصريح‌ به‌ يگانگي‌ او با مرد در مقام‌ انسانيت‌ فرمود.

‌فاطمه(ع) کلمة‌ ا: همانگونه‌ که‌ خورشيد وجود حضرت‌ امير - سلام‌الله‌ عليه‌ - بر عالم‌ انساني، مي‌تابد حضرت‌ زهرا(ع) نيز مي‌تابد و اگر فاطمه‌ زهرا(ع) معروف‌ شده‌اند، نه‌ براي‌ آن‌ است‌ که‌ زن‌ تنها در حضرت‌ زهرا(ع) خلاصه‌ شده‌ بلکه‌ به‌ اين‌ دليل‌ است‌ که‌ ايشان‌ ديگران‌ را تحت‌الشعاع‌ خود قرار داده‌ است. در بين‌ زنان‌ حضرت‌ فاطمه‌ - صلوات‌ الله‌ عليها- اشتهار يافت‌ وگرنه‌ زنان‌ فراواني‌ بودند که‌ هم‌ از عصمت‌ برخوردارند و هم‌ از کمال‌ متعارف‌ و فوق‌ متعارف، وليکن‌ علت‌ درخشش‌ حضرت‌ زهرا(ع) در بين‌ زنان، همان‌ است‌ که‌ حضرت‌ علي(ع) در بين‌ اوليأ الاهي‌ مي‌درخشد.

‌يوسف‌ و مريم، دو مظهر عفت: قرآن‌ کريم‌ در مقام‌ بيان‌ قوة‌ جاذبه‌ و معرفي‌ ملکة‌ «عفاف»، هم‌ از مرد و هم‌ از زن‌ مثال‌ مي‌آورد. اما آيا مرد در اين‌ صحنه، عفيفانه‌ تر تجلي‌ نموده‌ يا زن؟

يوسف‌ صديق(س) و حضرت‌ مريم(س) مزاياي‌ ارزشي‌ فراواني‌ داشتند. قرآن‌ نقل‌ مي‌کند يوسف‌ مبتلا شد و در اثر عفاف، نجات‌ يافت. مريم‌ نيز امتحان‌ شد و در پرتو عفاف، ارتقأ يافت‌ اما توصيف‌ قرآن‌ از اين‌ دو معصوم(ع) کمي‌ متفاوت‌ است: هنگامي‌ که‌ يوسف(ع) آزمون‌ مي‌شود، تعبير مي‌فرمايد:

«همَّت‌ به‌ وهَم‌ بها لولا أن‌ رأي‌ برهان‌ ربه»

«آن‌ زن‌ قصد او کرد و او نيز اگر برهان‌ پروردگار را نديده‌ بود، آهنگ‌ او مي‌کرد.»

زن‌ مصري، همت‌ گماشت‌ و تعقيب‌ يوسف(ع) کرد ولي‌ يوسف‌ صديق(ع)، نه‌ تنها مرتکب‌ حرام‌ نشد و مقدمات‌ حرام‌ را آماده‌ نکرد بلکه‌ اساساً‌ قصد و همت‌ فساد از ناحية‌ يوسف‌ در ميان‌ نبود:

«اِ‌لا‌ عبادک‌ منهم‌ المخلصين»

بنابراين، به‌ اعتراف‌ شيطان، يوسف‌ صديق، منزه‌ از اين‌ گزند بود چرا که‌ مفتريان‌ نيز که‌ دامن‌ پاک‌ يوسف‌ را متهم‌ کردنده‌ بودند، سرانجام‌ اعتراف‌ نمودند و گفتند:

«الاَّن‌ حصحص‌ الحق‌ أنا راودته‌ عن‌ نفسه»

«اکنون‌ حق‌ پايدار گشت، من، از او کام‌ خواستم.»

خداوند نيز به‌ نزاهت‌ و قداست‌ يوسف(ع) شهادت‌ داد و فرمود: نه‌ تنها يوسف‌ به‌ طرف‌ بدي‌ نرفت‌ بلکه‌ بدي‌ هم‌ به‌ طرف‌ يوسف‌ نرفت:

«کذلک‌ لنصرف‌ عنه‌ السوءَ‌ و الفحشأ»

«اين‌گونه‌ بدي‌ و پليدي‌ را از او برگردانيم.»

اما حضرت‌ مريم(ع) از لحاظ‌ ملکة‌ «عفاف»، يا هم‌ سطح‌ يوسف‌ صديق(ع) - که‌ خدا از او بعنوان‌ عبد مخلَص‌ ياد کرد (من‌ عبادنا المخلَصين) - و يا از او بالاتر است. زيرا وقتي‌ عفاف‌ مريم(ع) مطرح‌ مي‌شود، سخن‌ از «همت‌ به‌ وهمَّ‌ بها لولا أن‌ رأي‌ برهان‌ ربه» نيست‌ و نمي‌فرمايد که‌ اگر مريم(ع)، دليل‌ الهي‌ را مشاهده‌ نمي‌کرد، مايل‌ به‌ عمل‌ خلاف‌ عفت‌ مي‌شد:

«قالت‌ اني‌ أعوذ بالرحمن‌ منک‌ اًن‌ کنت‌ تقياً»

«مريم‌ گفت: اگر پرهيزکاري، از تو پناه‌ به‌ خداي‌ رحمان‌ مي‌برم.»

يعني‌ نه‌ تنها ميل‌ نکرد بلکه‌ آن‌ فرشته‌ را نيز که‌ به‌ صورت‌ بشر بر او ظاهر شده‌ است‌ نهي‌ از منکر مي‌کند و مي‌گويد: اگر با تقوايي، دست‌ به‌ اين‌ عمل‌ نزن. مريم(ع) به‌ فرشتة‌ متمثل‌ مي‌فرمايد: من‌ دستم‌ بسته‌ است، تو هم‌ دستت‌ را ببند. آيا اين‌ تعبير، لطيف‌تر از تعبير يوسف«ع» نيست؟

زن‌ و دفاع‌ از دين‌

استاد سپس‌ به‌ نقش‌ فعال‌ زنان‌ صالح‌ در جهاد ديني‌ عليه‌ کفر و ظلم‌ و حضور در عرصة‌ سياسي‌ اجتماعي‌ اشاره‌ مي‌کنند. قرآن‌ کريم‌ در مبارزه‌ عليه‌ ستم، مرداني‌ را به‌ عنوان‌ الگو ارائه‌ داده‌ اما آنچه‌ در جريان‌ مبارزه‌ با ستم‌ فرعوني‌ مطرح‌ مي‌شود، مبارزات‌ زنان‌ است. قرآن‌ کريم‌ از سه‌ زن‌ که‌ موسي‌ «ع» را از کشته‌ شدن‌ حفظ‌ نموده‌ و تربيت‌ کردند بعنوان‌ نمونه‌ ياد مي‌کند. مادر موسي، خواهر موسي‌ و زن‌ فرعون، اين‌ سه‌ زن‌ با حاکميت‌ سياسي‌ مبارزه‌ کردند تا اين‌ مرد بزرگ‌ پرورش‌ يافت‌ و تاريخ‌ را دگرگون‌ کرد.

قرآن‌ مي‌فرمايد: «أوحيناالي‌ أُم‌ موسي». از يکسو وقتي‌ مادر موسي(ع) فرزند را به‌ دستور الهي‌ به‌ دريا انداخت، به‌ خواهر موسي‌ گفت: اين‌ جعبه‌ را تعقيب‌ کن‌ «و قالت‌ لاُخته‌ قصيه» از سوي‌ ديگر همسر فرعون‌ گفت:

«ولا تقتلوه‌ عسي‌ أن‌ ينفغنا أو نتخذه‌ ولداً»

«نکشيد او را شايد سودي‌ به‌ ما رساند يا او را به‌ فرزندي‌ بگيريم.»

بدنبال‌ جعبه‌ تا قصر فرعون‌ رفتن، کار آساني‌ نيست. آسان‌ نبود که‌ مادري‌ به‌ دخترش‌ بگويد، اين‌ جعبه‌ را در اين‌ شرائط‌ خطرناک، تعقيب‌ کن‌ و اگر به‌ خانة‌ فرعون‌ هم‌ رفت‌ با آن‌ برو و پيشنهاد دايه‌ را طرح‌ کن:

«هل‌ أدلکم‌ علي‌ أهل‌ بيت‌ يکفلونه‌ لکم‌ و هم‌ له‌ نا صحون»

«آيا راهنمايي‌ کنم‌ شما را به‌ خانواده‌اي‌ که‌ او را براي‌ شما نگه‌ دارند و دلسوزش‌ باشند؟»

در آن‌ روز هر زن‌ شيرده‌ را شناسائي‌ مي‌کردند تا اگر نوزاد او پسر باشد، اعدام‌ شود. در چنين‌ وضعيتي، پيشنهاد و معرفي‌ يک‌ زن‌ شيرده، امر عادي‌ نيست‌ بلکه‌ قدم‌ نهادن‌ در عرصه‌ خطر و روبرو شدن‌ با مرگ‌ و اعدام‌ بود. علاوه‌ بر اين‌ که‌ مادر شدنِ‌ مادر موسي(ع) نيز مخفيانه‌ بود و به‌ هر حال‌ فرعونيان‌ از نوزاد و جنسيت‌ آن‌ سئوال‌ مي‌کردند. پس‌ کاري‌ عادي‌ نبود که‌ خواهر موسي(ع) به‌ عهده‌ بگيرد و کار کوچکي‌ نبود که‌ مادر موسي(ع) چنان‌ دستوري‌ را بدهد. پيشنهاد زن‌ فرعون‌ نيز پيشنهاد سهلي‌ نبود که‌ با خون‌ آشام‌ترين‌ مرد عصر به‌ سر مي‌برد. زنان‌ ممتازترين‌ رسالت‌ را براي‌ حفظ‌ اديان‌ ابراهيمي‌ عهده‌دار بودند و در قلمروي‌ علم‌ نيز زنان‌ در حد‌ مردان، جزء کلمات‌ الهي‌ بودند که‌ آدم(ع) را از بُعد الاهي‌ نجات‌ دادند و زمينة‌ قبول‌ توبة‌ او را فراهم‌ آوردند. بنابراين‌ هيچ‌ قواي‌ روحي‌ وجود ندارد که‌ در آن‌ صرفاً‌ مردان‌ پيشتاز بوده‌ و زنان‌ سهمي‌ نداشته‌ باشند پس‌ اولاً‌ بايد زن‌ موقعيت‌ خويش‌ را درک‌ کند و ثانياً‌ ديگران‌ به‌ اين‌ موقعيت، حرمت‌ بنهند و ثالثاً‌ امکانات‌ را فراهم‌ بکنند آنگاه‌ ارزيابي‌ شود که‌ در ميدان‌ آزمون‌ چه‌ اندازه، زن‌ مي‌تواند موفق‌ بشود و چه‌ اندازه‌ مرد مي‌تواند پيشرفت‌ کند.

‌مقام‌ والاي‌ مادر در قرآن

در نوع‌ دستوراتي‌ که‌ اسلام‌ به‌ زن‌ و مرد مي‌دهد، در عين‌ حال‌ که‌ راه‌ مشترکي‌ براي‌ هر دو قائل‌ است، راه‌ اختصاصي‌ هر يک‌ را هم‌ از نظر دور نمي‌دارد. وقتي‌ احترام‌ به‌ پدر را بازگو مي‌کند براي‌ گراميداشت‌ مقام‌ زن، نام‌ «مادر» را جداگانه‌ و مستقلاً‌ طرح‌ مي‌کند. قرآن‌ کريم، احسان‌ به‌ پدر و مادر را در کنار عبادت‌ حق، به‌ عظمت‌ ياد مي‌کند: «أن‌ اشکرلي‌ ولوالديک» شکرگزار من‌ و پدر و مادرت‌ باش.

اما پس‌ از همة‌ تجليل‌هاي‌ مشترک‌ از زحمات‌ «مادر» سخن‌ مي‌گويد نه‌ پدر:

«و وصينا الانسان‌ بوالديه‌ احساناً‌ حملته‌ أُمه‌ کُرهاً‌ و وضعته‌ کرهاً‌ و حمله‌ و فصاله‌ ثلاثون‌ شهراً»

و از زحمات‌ سي‌ ماهة‌ مادر سخن‌ مي‌گويد که: «دوران‌ بارداري، زايمان‌ و دوران‌ شيرخوارگي‌ براي‌ مادر دشوار است» و همه‌ را به‌ عنوان‌ شرح‌ خدمات‌ مادر ذکر مي‌کند. و حتي‌ اشاره‌اي‌ به‌ پدر در عرض‌ مادر نمي‌رود.

‌وظايف‌ پرورشي‌ زن

بخش‌ مهمي‌ از مسئوليتهاي‌ پرورشي‌ به‌ عهدة‌ مادر است‌ که‌ پدر از آن‌ محروم‌ است. زن‌ حد‌اقل، سي‌ماه‌ بار مسئوليتهائي‌ مهم‌ را مي‌کشد دين، وظايف‌ و راهنمايي‌هايي‌ در ظرف‌ سي‌ ماه‌ براي‌ مادر مقدر نموده‌ و با او سخن‌ گفته‌ است. اين‌ سي‌ماه‌ عبارت‌ است‌ از: حد‌اقل‌ دوران‌ حمل، شش‌ ماه‌ - و اکثر آن‌ نه‌ ماه‌ - و دو سال‌ دوران‌ شيرخوارگي‌ کودک، که‌ روي‌ هم‌ سي‌ ماه‌ مي‌شود.

«و الوالدات‌ يرضعن‌ أولادهن‌ حولين‌ کاملين» «و مادران‌ شيرمي‌دهند فرزندانشان‌ رادوسال‌ کامل.»

در اين‌ سي‌ ماه‌ که‌ مستقيماً‌ کودک‌ از مادر تغذيه‌ مي‌کند، مادر عملاً‌ مسئول‌ حيات‌ دو نفر است‌ و دو تکليف‌ دارد اما پدر تنها در اصل‌ نطفه، موظف‌ است‌ که‌ حلال‌ بخورد و اگر بعد مبتلا به‌ حرام‌ شد، ارتباط‌ تنگاتنگي‌ با پرورش‌ کودک‌ ندارد زيرا غذاي‌ حرام‌ پدر در جهاز گوارشي‌ پدر هضم‌ مي‌شود اما غذاي‌ مادر در دستگاه‌ گوارشي‌ او تبديل‌ به‌ شير مي‌شود و کودک‌ مستقيماً‌ از آن‌ تغذيه‌ مي‌کند. او موظف‌ است‌ به‌ کودک، شير حلال‌ دهد و براي‌ همين‌ منظور خود نيز حلال‌ بخورد. اين‌ در مورد تغذيه‌ جسماني‌ است‌ اما در مورد غذاي‌ روحاني‌ نيز چنين‌ است. اگر مرد خاطرة‌ بد، خيال‌ و هوس‌ بدي‌ در سر بپروراند خود را مي‌سوزاند. خيال‌ گناه‌ و خاطرة‌ تلخ‌ در درون‌ مرد، عليه‌ خود اوست‌ اما خيال‌ باطل‌ و حرام‌ و انديشة‌ گناه‌ و خاطرات‌ تلخ‌ براي‌ زن‌ عليه‌ دو نفر خواهد بود. آيا اين‌ نشانة‌ عظمت‌ زن‌ نيست؟ خداوند به‌ زن‌ فرمود: مسئوليت‌ تو در حفظ‌ خاطرات‌ و انديشه‌ها و افکار و عقايد و اخلاقيات‌ بيش‌ از مرد است. مرد، يک‌ نفر را مي‌سوزاند و تو دو نفر را. تو مسئول‌ دو نفر هستي‌ از اين‌ روي‌ مراقب‌ افکار و انديشه‌هايت‌ باش‌ زيرا که‌ بسياري‌ مسائل‌ از راه‌ انديشه‌ به‌ فرزند مي‌رسد.

اگر مادري‌ بداند که‌ انديشه‌هاي‌ او در شخصيت‌ کودک‌ اثر مي‌گذارد، انديشه‌ و بينش‌ خود را تعالي‌ بيشتري‌ مي‌بخشد. وظيفه‌ مادر تنها اين‌ نيست‌ که‌ با وضو، کودک‌ را شير دهد و وقتي‌ پستان‌ در دهان‌ کودک‌ مي‌گذارد «بسم‌الله» بگويد، اين‌ نيز مهم‌ است‌ اما اينها عبادتهاي‌ ظاهري‌ است. دين‌ مي‌فرمايد انديشه‌هاي‌ خود را نيز مواظب‌ باش، همان‌گونه‌ که‌ به‌ مرد مي‌گويد: هنگام‌ ارتباط‌ با زن، به‌ فکر نامحرمي‌ که‌ در خيابان‌ ديدي، نباش‌ چون‌ خداوند آگاه‌ مي‌باشد. بنابراين‌ مسئوليت‌ زن‌ در اين‌ سي‌ماه‌ به‌ مراتب‌ بيش‌ از مرد است‌ و هر که‌ مسئوليتش‌ بيشتر باشد در صورت‌ عمل‌ به‌ آن، قرب‌ و توجهش‌ به‌ خدا بيشتر و موفق‌تر است. هرکس‌ مسئوليت‌ بيشتري‌ دارد اگر به‌ تکليف‌ خود با ديد تکريم‌ بنگرد، به‌ خدا نزديکتر است. چه‌ کسي‌ وارد بهشت‌ شده‌ تا ببيند مقام‌ زن‌ کمتر از مقام‌ مرد است؟ انسان‌ نبايد در حوزة‌ اسلامي‌ به‌ سر ببرد و عينک‌ بر چشم‌ غرب‌ داشته‌ باشد. انسان‌ بايد در برج‌ بلندي‌ بايستد و گذشته‌ دور و آيندة‌ نامحدود را در نظر داشته‌ باشد آنگاه‌ ببيند در اين‌ مسير نامحدود، زن‌ موفق‌تر است‌ يا مرد؟ زن‌ اگر موفق‌تر از مرد نباشد کمتر از مرد نيز نيست.

زن‌ در عرفان‌

‌نبوت‌ و رسالت‌

استاد جوادي‌ در فصل‌ دوم‌ کتاب‌ در بحث‌ از مقامات‌ عرفاني‌ و ولايت‌ باطني‌ در زن، ابتدأ مسئله‌ «پيامبري‌ و زن» را به‌ بحث‌ گذارده‌ و مي‌فرمايند گرچه‌ زن‌ صاحب‌ شريعت‌ نداشته‌ايم‌ - که‌ يک‌ مأموريت‌ اجرايي‌ است‌ - اما بايد دانست‌ که‌ بعد از ختم‌ نبوت‌ تشريعي‌ و پايان‌ پذيرفتن‌ رسالت‌ تشريعي، اين‌ راه‌ براي‌ همگان‌ اعم‌ از زن‌ و مرد بسته‌ شده‌ است‌ و از اين‌ رهگذر قرنهاست‌ که‌ هيچ‌ ثمره‌اي‌ بر اين‌ تفاوت‌ مترتب‌ نيست‌ و آنان‌ که‌ قصد بيرون‌ کردن‌ زنان‌ از صحنة‌ سياسي، اجتماعي، فرهنگي‌ اقتصادي‌ را دارند هيچ‌ بهانه‌اي‌ از اين‌ حيث‌ در دست‌ ندارند زيرا اگر محروميت‌ از رسالت‌ تشريعي، نقص‌ است‌ مرد نيز چون‌ زن‌ بعد از ختم‌ نبوت‌ از آن‌ محروم‌ است‌ و اگر برخورداري‌ از پشتوانة‌ اصيل‌ نبوت‌ يعني‌ «ولايت»، ارزش‌ است‌ زن‌ نيز همچون‌ مرد از اين‌ کرامت‌ برخوردار است‌ و اگر تقسيم‌ کار اجرائي‌ بدون‌ اختلاط‌ زن‌ و مرد و تماس‌ نامحرمانه‌ مطرح‌ است‌ زن‌ نيز ذي‌حق‌ است‌ و اگر سخن‌ از اختلاط‌ و تماس‌ ناصواب‌ و برخورد نامشروع‌ است‌ مرد نيز چون‌ زن‌ از اين‌ کار منع‌ شده‌ است‌ و اگر تقسيم‌ عادلانة‌ سمت‌ اجرايي‌ با در نظر گرفتن‌ استعدادها و ارزيابي‌ خصوصيت‌ هر يک‌ از اين‌ دو صنف، مورد نظر است‌ هر کدام‌ به‌نوبة‌ خود توان‌ مسئوليتهاي‌ مناسب‌ خود را دارند و البته‌ در کارهاي‌ اجرايي‌ سنگين، مرد وظايف‌ بيشتري‌ بر عهده‌ دارد و اين‌ به‌ معني‌ قُرب‌ بيشتر مردان‌ به‌ خداوند نيست.

 

‌‌زنان‌ و مقام‌ خليفة‌ اللهي

در پاسخ‌ اين‌ سؤ‌ال‌ که‌ اگر انسان، خليفة‌الله‌ است‌ و مقام‌ انسانيت، منزه‌ از جنسيت‌ است‌ چرا در بين‌ مردان، افراد بيشتري‌ به‌ اين‌ مقام‌ راه‌ يافته‌اند ولي‌ در بين‌ زنان‌ افراد کمتري‌ به‌ اين‌ مقام‌ رسيده‌اند؟

استاد پاسخ‌ مي‌دهند:

اولاً‌ بسياري‌ از زنان‌ هستند که‌ فضائلشان‌ در تاريخ‌ ثبت‌ نشده‌ است.

ثانياً‌ ذکر نام‌ چهار زن‌ برگزيده‌ در قرآن‌ بمعناي‌ انحصار در ايشان‌ نيست.

ثالثاً‌ اگر جامعه‌ رشد داشته‌ باشد، مي‌کوشد امکانات‌ ترقي‌ و سعادت‌ را در اختيار هر دو صنف‌ قرار بدهد و اگر عقب‌ افتاده‌ است‌ نبايد تحجر فکري‌ جامعه‌ را به‌ پاي‌ مذهب‌ نوشت‌ چرا که‌ مذهب‌ راه‌ را براي‌ هر دو صنف‌ باز کرده‌ و هيچ‌ کمالي‌ را مشروط‌ به‌ مردانگي‌ نکرده‌ است‌ و اگر چند مورد کار اجرائي‌ سنگين‌ را بر دوش‌ مرد نهاده‌ است، يک‌ تکليف‌ است‌ نه‌ امتياز. قرآن‌ همانگونه‌ که‌ در بدو پيدايش‌ انسان، سخن‌ را در محور خلافت‌ شروع‌ کرده‌ است‌ و خلافت، زن‌ و مرد ندارد در پايان‌ پيدايش‌ و در انجام‌ عالم‌ نيز وقتي‌ مسأله‌ معاد، مواقف‌ قيامت، برزخ‌ و حشر، سؤ‌ال‌ و جواب‌ و کتاب‌ و توزيع‌ اعمال‌ و عبور از صراط‌ و کوثر و مانند آن‌ را مطرح‌ مي‌کند، هيچ‌گاه‌ بين‌ زن‌ و مرد فرقي‌ نمي‌گذارد و در همة‌ اين‌ موارد زن‌ و مرد با هم‌ هستند.

دين‌ براي‌ زن، حساب‌ خاصي‌ قائل‌ است. روايتي‌ از امام‌ ششم(ع) نقل‌ شده‌ که‌ زن‌ اگر خواست‌ تسبيح‌ بگويد با انگشتانش‌ بگويد: «فانهن‌ مسؤ‌ولات». شايد چنين‌ دستوري‌ دربارة‌ مرد نباشد که‌ با انگشت‌ تسبيح‌ بگويد مي‌فرمايد زيرا اين‌ سرانگشتان‌ در قيامت، مورد سؤ‌ال‌ واقع‌ خواهند شد. اين‌ عنايتي‌ از سوي‌ خدا نسبت‌ به‌ زن‌ است‌ که‌ با انگشت‌ خود عدد تسبيح‌ را بشمارد تا انگشت‌ او نيز عبادت‌ کند، آنگاه‌ ديگر با اين‌ دست‌ معصيت‌ نمي‌کند. اسلام‌ اصرار دارد که‌ زن‌ با تمام‌ اعضاي‌ بدنش‌ بندة‌ حق‌ باشد و به‌ همين‌ دليل‌ او را چند سال‌ قبل‌ از مرد، مورد عنايت‌ قرار داده‌ و زودتر مکلف‌ کرده‌ است. بارگاهي‌ را تصور کنيد که‌ بدون‌ اذنِ‌ ورود نمي‌توان‌ در آن‌ وارد شد. اگر در آن‌ بارگاه‌ رفيع، زن‌ را شش‌ سال‌ زودتر از مرد راه‌ دهند معلوم‌ مي‌شود که‌ زن‌ پيش‌ از مرد مورد عنايت‌ صاحب‌ بارگاه‌ قرار گرفته‌ است. اگر از اين‌ شواهد، عظمت‌ زن‌ و برتري‌ او نسبت‌ به‌ مرد را استنباط‌ نکنيم‌ لااقل‌ بديهي‌ است‌ که‌ دين، عنايت‌ خاصي‌ به‌ زن‌ دارد. البته‌ زنان‌ بايد موقعيت‌ خود را درک‌ کنند چرا دين‌ صريحاً‌ به‌ مرد مي‌گويد تو برو و شش‌ سال‌ ديگر هم‌ بازي‌ کن‌ و بعد بيا، ولي‌ زن‌ را به‌ حضور مي‌پذيرد. مثل‌ آنکه‌ در مجمع‌ علمي‌ به‌ کودکان‌ نابالغ‌ مي‌گويند برويد بازي‌ کنيد، اينجا جاي‌ شما نيست‌ اما بزرگترها را راه‌ مي‌دهند. آيا اين‌ براي‌ آن‌ است‌ که‌ زن‌ ناقص‌ است؟ يا براي‌ آن‌ است‌ که‌ زن‌ ريحانه‌ است‌ و اين‌ گل‌ فقط‌ بايد به‌ دست‌ باغبان‌ باشد و باغبان‌ اين‌ گل‌ فقط‌ خداوند است.

 

‌مقامات‌ عرفاني‌ زن‌

زناني‌ که‌ داراي‌ ذوق‌ عرفاني‌ بوده‌اند و آن‌ ذوق‌ توسط‌ اسلام‌ شکوفا شده‌ و جملات‌ و کلمات‌ بلند عرفاني‌ بيان‌ کرده‌ و يا اشعار ارزشمندي‌ سروده‌اند، در تاريخ‌ فراوان‌ است‌ که‌ از آن‌ جمله‌ مي‌توان‌ از رابعة‌ شاميه، رابعة‌ بصريه‌ عدويه‌ و رابعه‌ دختر اسماعيل‌ نام‌ برد. در شرح‌ حال‌ رابعه‌ دختر اسماعيل‌ آمده‌ که‌ وقتي‌ حالي‌ به‌ او دست‌ مي‌داد، اهل‌ بهشت‌ را مي‌ديد و مي‌گفت: «رأيت‌ أهل‌ الجنة‌ يذهبون‌ و يجيئون‌ و ربما رأيت‌ حورالعين‌ يستترن‌ مني‌ بأکمامهن.»

و همان‌ طوري‌ که‌ گاهي‌ مردان‌ به‌ جايي‌ مي‌رسند که‌ خود را از ائمه‌ (ع) مستور مي‌دارند، همچنين‌ بعضي‌ فرشته‌ها به‌ جايي‌ مي‌رسند که‌ خود را از اولياي‌ الهي‌ که‌ مردند مي‌پوشانند زنان‌ نيز گاهي‌ به‌ جايي‌ مي‌رسند که‌ حوريها خود را از آنها مي‌پوشانند. زنان‌ بهشتي‌ از حوريها بالاترند، و اين‌ پايگاه‌ واقعي‌ زن‌ است. اگر کسي‌ توهم‌ کند که‌ بعضي‌ محدوديتهاي‌ اجرايي‌ نمي‌گذارد زن‌ به‌ اين‌ پايگاههاي‌ برتر برسد، توهمي‌ بيهوده‌ است.

 

‌زن‌ و برهان‌

‌‌تفاوت‌ زن‌ و مرد به‌ حسب‌ علل‌ دروني‌ و بيروني

استاد در فصل‌ سوم‌ کتاب‌ به‌ توان‌ استدلالي‌ و برهاني‌ زن‌ پرداخته‌ و ابتدأ به‌ سنخ‌شناسي‌ تفاوتها مي‌پردازند. بين‌ زن‌ و مرد تفاوتهاي‌ مختصري‌ در اين‌ خصوص‌ وجود دارد. شايد براي‌ بعضي‌ اوصاف‌ نفساني، مقدمات‌ و ابزاري‌ لازم‌ باشد که‌ در مغز مرد بيشتر وجود دارد و براي‌ نيل‌ به‌ برخي‌ کمالات‌ انساني‌ ديگر ابزاري‌ ضروري‌ باشد که‌ در دستگاه‌ مغز زن‌ بيشتر يافت‌ مي‌شود بنابراين‌ اگر کسي‌ رابطه‌ بين‌ همة‌ فضائل‌ نفساني‌ و ذرات‌ ماده‌ را بررسي‌ نموده‌ و کاملاً‌ براي‌ او روشن‌ شود که‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ هر فضيلت‌ خاص‌ چه‌ قسمتي‌ از بخشهاي‌ مغزي‌ لازم‌ است، آنگاه‌ مي‌تواند اد‌عا کند که‌ چون‌ بين‌ دستگاه‌ مغز زن‌ و مرد تفاوت‌ است‌ در نتيجه، مقام‌ زن‌ از مقام‌ مرد نازلتر است‌ در حالي‌ که‌ اقامة‌ اين‌ دليل‌ دشوار و نشدني‌ و اين‌ اد‌عا بدون‌ دليل، قابل‌ قبول‌ نيست. بنابراين‌ چون‌ از نظرعوامل‌ و علل‌ بيروني، تفاوتي‌ نيست‌ و راهي‌ هم‌ براي‌ حکم‌ به‌ تفاوت‌ در علل‌ و عوامل‌ دروني‌ وجود ندارد يا لااقل‌ حکم‌ به‌ تفاوت، مشکل‌ است‌ پس‌ بهيچوجه‌ نمي‌شود گفت: مرد بر زن، فضيلتي‌ ارزشي‌ دارد.

 

‌تفاوت‌ عقلي‌ بين‌ زن‌ و مرد

گاهي‌ گفته‌ مي‌شود که‌ عقل‌ مرد بيش‌ از عقل‌ زن‌ است‌ و چون‌ عقل‌ در اسلام، معيار کمال‌ انساني‌ است‌ پس‌ هر کس‌ عاقلتر است، به‌ کمال‌ انساني‌ نزديکتر و نزد خدا مقربتر است‌ و هر که‌ از عقل، دورتر است‌ از کمال‌ انساني، کم‌ بهره‌تر و از مقام‌ قرب‌ الهي‌ محرومتر است‌ بنابراين‌ مرد بيش‌ از زن‌ به‌ خدا نزديک‌ است.!!

اين‌ استدلال، مغالطه‌اي‌ است‌ که‌ در اثر اشتراک‌ لفظ‌ رخ‌ مي‌دهد. عقل‌ بصورت‌ اشتراک‌ لفظي‌ بر معاني‌ گوناگون، اطلاق‌ مي‌شود. لذا بايد اولاً‌ روشن‌ شود کدام‌ عقل، معيار کمال‌ انساني‌ و قرب‌ الهي‌ است‌ و ثانياً‌ در کدام‌ عقل، زن‌ و مرد با يکديگر تفاوت‌ دارند؟

عقلي‌ که‌ در آن، زن‌ و مرد، تفاوت‌ دارند غير از عقلي‌ است‌ که‌ ماية‌ تقرب‌ الي‌الله‌ و کمال‌ انساني‌ است.

اگر دو معناي‌ عقل، تفکيک‌ بشود ديگر نمي‌توان‌ قياسي‌ ترتيب‌ داد تا از آن، فضيلت‌ مرد بر زن‌ استنتاج‌ شود زيرا عقلي‌ که‌ در زن‌ و مرد، متفاوت‌ است‌ عقل‌ اجتماعي‌ مربوط‌ به‌ نحوة‌ مديريت‌ در برخي‌ حوزه‌هاي‌ سياسي، اقتصادي، علمي‌ و يا رياضي‌ است‌ و بر فرض‌ که‌ ثابت‌ بشود در اين‌ گونه‌ از علوم‌ و مسائل‌ اجرايي، عقل‌ مرد بيش‌ از زن‌ است‌ - که‌ اثبات‌ اين‌ مطلب‌ نيز کار آساني‌ نيست‌ - ولي‌ آيا آن‌ عقلي‌ که‌ ماية‌ تقرب‌ الي‌الله‌ است، همين‌ عقلي‌ است‌ که‌ بين‌ زن‌ و مرد، مورد تمايز مي‌باشد؟ آيا مي‌توان‌ گفت‌ هر کس‌ مسائل‌ فيزيک، رياضي‌ و فلسفه‌ و مانند آن‌ را بهتر بفهمد، به‌ خدا نزديکتر و انسان‌تر است؟

عقلي‌ که‌ موجب‌ تقرب‌ مي‌باشد، همان‌ است‌ که‌ از رسول‌ خدا(ص) دربارة‌ آن‌ آمده‌ است:

«عقل، چيزي‌ است‌ که‌ انسان‌ به‌ وسيلة‌ آن، نيرو، غرايز و اميال‌ را عقال‌ مي‌کند پس‌ عقل‌ را عقل‌ مي‌نامند چون‌ که‌ جلوي‌ اميال‌ و غرايز را گرفته‌ و زانوي‌ شتر سرکش‌ جهل‌ و شهوت‌ را عقال‌ مي‌کند.»

در اين‌ عقال‌ کردن، هر چه‌ بيشتر غرايز را ببنديد کاملتر مي‌شويد، البته‌ معناي‌ بستن‌ غرايز، تعديل‌ - و نه‌ تعطيل‌ - آنهاست. حتي‌ اگر کسي‌ در مسائل‌ سياسي‌ يا اجرايي، حسابگرتر و خردمندتر بود نشانه‌ آن‌ نيست‌ که‌ به‌ خدا هم‌ نزديکتر است. چه‌ بسا هوش‌ سياسي‌ يا علمي‌ و رياضي‌ که‌ صاحب‌ خود را به‌ جهنم‌ بکشاند و بسا مردي‌ که‌ در علوم‌ اجرايي، قوي‌تر از زن‌ باشد اما توان‌ عقال‌ کردن‌ غرايز خويش‌ را نداشته‌ و از حيوانات‌ پست‌تر باشد.

 

‌حل‌ شبهات‌ و روايات‌ معارض‌

در فصل‌ چهارم، مؤ‌لف‌ محترم‌ به‌ رفع‌ شبهه‌ در خصوص‌ چند روايت‌ در باب‌ زنان‌ پرداخته‌اند:

‌اصالت‌ و استقلال‌ زن‌

انسان، زن‌ يا مرد، ابزار فراواني‌ براي‌ تکامل‌ در اختيار دارد و هرگز خود نبايد ابزاري‌ براي‌ دنيا و متاع‌ زودگذر آن‌ باشد و در اين‌ جهت، هيچ‌ امتيازي‌ بين‌ زن‌ و مرد نيست‌ تا گفته‌ شود که‌ نگرش‌ اسلام‌ به‌ زن، ابزارگونه‌ است‌ و زن‌ بعنوان‌ موجود وابسته‌ تلقي‌ مي‌شود. پس‌ چرا مي‌گويند: زنِ‌ نمونه، يک‌ همسر خوب‌ يا مادر خوب‌ است؟ آيا براي‌ خود زن‌ اصالتي‌ نيست؟ آيا بايد او را با ارزشهاي‌ مردانه‌ سنجيد؟! پاسخ‌ استاد آن‌ است‌ که‌ «مادر يا همسر خوب» بودن، نه‌ رقيب‌ «زن‌ خوب» بودن‌ و نه‌ جانشين‌ آن‌ است‌ و اين‌ گونه‌ تعبيرها براي‌ مرد نيز وجود دارد و منظور از اين‌ تعابير، حذف‌ استقلال‌ هويت‌ انساني‌ زن‌ يا مرد يا حذف‌ اصالت‌ زن‌ نيست. زن‌ تنها واسطة‌ منافع‌ براي‌ مردها و کودکان‌ يا ابزار خانواده‌ يا جامعه‌ نيست‌ تا ديگران‌ به‌ کمال‌ برسند و او در حد‌ ابزار بماند. انسان‌ متکامل‌ (زن‌ يا مرد)، داراي‌ شئون‌ گوناگون‌ است‌ و نشانة‌ کمال‌ او در چهرة‌ وظايف‌ اجتماعي‌ نيز ظهور مي‌نمايد و خوبي‌ زن‌ در سِمَت‌هاي‌ ياد شده‌ هم‌ متبلور است‌ چنانچه‌ خوبي‌ مرد در صورت‌ ارائه‌ وظايف‌ خاصِ‌ خويش‌ جلوه‌گر مي‌باشد. بنابراين‌ زن، موجودِ‌ وابسته‌ نيست‌ تا حقوقِ‌ وابستگي‌ دريافت‌ نمايد و هويتِ‌ ابزاري‌ ندارد تا از استقلال‌ ذاتي، محروم‌ باشد و گرچه‌ در مواردي‌ نقش‌ متفاوتي‌ با مرد ايفأ مي‌کند اما هيچ‌ تفاوتي‌ از حيث‌ استقلال‌ و کمال‌ انساني‌ و اهداف‌ خلقت‌ با يکديگر ندارند.

 

‌ازدواج، هويت‌ ديني‌

زن‌ نه‌ تنها ملعبة‌ مرد و ابزار او نيست‌ بلکه‌ چون‌ بنيان‌ مرصوصي‌ است‌ که‌ مرد را از پرتگاه‌ دوزخ‌ مي‌رهاند و با هم‌ از خطر تيرگي‌ و تاريکي‌ آسوده‌ مي‌شوند.

رسول‌ اکرم(ص) مي‌فرمايد: «مَن‌ تزوج‌ أحرز نصف‌ دينه»

زن‌ و مردي‌ که‌ عقد زناشويي‌ ببندند هر کدام، نصف‌ دين‌ خود را حفظ‌ نموده‌اند. يعني‌ در ازدواج، هويتِ‌ مرد براي‌ زن‌ و نيز هويت‌ زن‌ براي‌ مرد، يک‌ هويت‌ ديني‌ است‌ نه‌ غريزي‌ و آميزش‌ حيواني‌ که‌ در هر نر و ماده‌اي‌ يافت‌ مي‌شود. چنين‌ نگرش‌ ملکوتي‌ به‌ «زن» و نگاه‌ الهي‌ به‌ «ازدواج» و بينش‌ آسماني‌ به‌ تشکيل‌ کانونِ‌ مشترک‌ زناشويي، مرد يا زن‌ را از نگاه‌ وابستگي‌ و ابزاري، مصون‌ مي‌سازد و براي‌ هر دو استقلال‌ در عين‌ ارتباط‌ و مسئوليت‌ دو جانبه‌ قائل‌ است.

 

‌مهريه، ارزشي‌ قدسي‌

اولين‌ کابيني‌ که‌ براي‌ مبدأ نسل‌ کنوني‌ بشر يعني‌ نکاح‌ آدم‌ و حوا(ع) معين‌ شد، آموزش‌ احکام‌ و حِکَم‌ الهي‌ بود، چنانکه‌ خداوند به‌ حضرت‌ آدم(ع) فرمود:

«رضايي‌ أن‌ تعلمها معالم‌ ديني، فقال‌ (ع) ذلک‌ لک‌ يا رب»

«رضاي‌ من‌ آن‌ است‌ که‌ معارف‌ دين‌ مرا به‌ او بياموزي، آدم‌ گفت: قبول‌ کردم.»

رسول‌ گرامي‌ اسلام(ص) نيز صداق‌ برخي‌ اصحاب‌ صدر اسلام‌ را تعليم‌ سوره‌اي‌ از قرآن‌ قرار مي‌داد. حصر ارزش‌ انساني‌ در «امور ماد‌ي» و انحصار حقوق‌ در «مزاياي‌ طبيعي»، و حذف‌ مسائل‌ معنوي‌ در تحليل‌ مباني‌ حقوق، و معنويت‌ را تنها از ديدگاه‌ «اخلاق» نگاه‌ کردن‌ و اخلاق‌ را پايين‌تر از مزاياي‌ حقوق‌ ماد‌ي‌ دانستن، محصول‌ مبناي‌ حسگرايي‌ و طبيعت‌زدگي‌ است‌ که‌ مکتب‌ مقابل‌ خود را ذهن‌گرايي‌ مي‌پندارد.

اساس‌ نکاح، صبغة‌ ملکوتي‌ دارد. اگر کابين‌ زن، جنبة‌ تکاثر پيدا کند و از معيار معقول‌ و مقبول، فاصله‌ بگيرد، چنان‌ زني‌ مشئومه‌ خواهد بود و قبح‌ او در گراني‌ مهر او است. حضرت‌ امام‌ صادق‌ (ع) فرموده‌ است:

«...فأما شؤ‌م‌ المرأة‌ فکثرة‌ مهرها». «زشتي‌ زن‌ در افزوني‌ مهر است.»

 

‌قيوميت‌ شوهر نسبت‌ به‌ زن؟

معناي‌ قيم‌ بودن‌ شوهر نسبت‌ به‌ زن، يک‌ امر حقوقي‌ تخلف‌ناپذير نيست‌ زيرا در صورتي‌ که‌ زن، استقلال‌ اقتصادي‌ داشته‌ و صلاحيت‌ اداره‌ و تدبير معيشت‌ خويش‌ را واجد باشد، مي‌توان‌ در متن‌ عقد نکاح‌ مثلاً‌ محدودة‌ آن‌ قيوميت‌ را با توافق‌ طرفين‌ تعيين‌ نمود البته‌ تمکين‌ جنسي‌ و رعايت‌ حقوق‌ جنسي‌ شوهر، غير از قيوميت‌ است. همچنين‌ لازم‌ است‌ توجه‌ شود که‌ عنوان‌ «سالار» به‌ معناي‌ فرمانروا و حکمران‌ يا فوق‌ قانون‌ و غير مسئول، براي‌ هيچ‌ کسي‌ نسبت‌ به‌ ديگري‌ روا نيست، خواه‌ در حريم‌ خانه‌ به‌ عنوان‌ مرد سالاري‌ و خواه‌ در متن‌ جامعه‌ بعنوان‌ رئيس‌ سالاري‌ يا عناوين‌ ديگر، زيرا مهمترين‌ شرط‌ سرپرست‌ خانواده‌ يا جامعه‌ همانا دو عنصر محوري‌ «علم» و «عدل» است. مدير يک‌ نهاد اجتماعي‌ بايد در جريان‌ تشخيص‌ اصول‌ مديريت، آگاه‌ و مطلع‌ و در اجراي‌ اصول‌ و مواد‌ مديريت، عادل‌ و معتدل‌ باشد.

وقتي‌ زن‌ در مقابل‌ مرد و مرد در مقابل‌ زن‌ بعنوان‌ دو صنف‌ مطرح‌ باشند هرگز مرد، قَو‌ام‌ و قيم‌ زن‌ نيست‌ و زن‌ تحت‌ قيوميت‌ مرد نيست. «قيوميت» بمفهوم‌ نوعي‌ مسئوليت‌ اجتماعي‌ مربوط‌ به‌ زن‌ در مقابل‌ شوهر و شوهر در مقابل‌ زن‌ باشد. قو‌ام‌ بودن‌ به‌ معني‌ تصد‌ي‌ و مسئوليت‌ است‌ و خود بخود، نشانة‌ کمال‌ و تقرب‌ الي‌ا... هم‌ نيست‌ بلکه‌ صرفاً‌ يک‌ مسئوليت‌ اجرايي‌ با همة‌ بار حقوقي‌ آن‌ است. «قو‌ام‌ بودن» مربوط‌ به‌ مديريت‌ اجرايي‌ است‌ و «قيم‌ بودن» در محور خانواده‌ است. در امور مالي‌ زن، قيم‌ مرد است‌ و در امور ديگري‌ مرد، قيم‌ زن. در اصول‌ خانوادگي‌ بسياري‌ از مسئوليتها طرفيني‌ است.

‌قضاوت‌ زن

استاد سپس‌ به‌ قضاوت‌ و مرجعيت‌ بعنوان‌ مسئوليتهائي‌ که‌ مردانه‌ دانسته‌ شده‌اند اشاره‌ کرده‌ و نظر فقهي‌ خود را در اين‌ خصوص‌ اعلام‌ مي‌دارد. استاد جوادي، فتوي‌ مي‌دهند که‌ زنان‌ نيز مي‌توانند قاضي‌ و مرجع‌ تقليد باشند. ايشان‌ ابتدا روايتي‌ را که‌ براي‌ نفي‌ قضاوت‌ زن، بدان‌ استدلال‌ مي‌شود مورد بحث‌ قرار داده‌ مي‌گويد: نکتة‌ اساسي‌ مربوط‌ به‌ متن‌ حديث، اين‌ است‌ که‌ برخي‌ احکام‌ مندرج‌ در آن‌غير الزامي‌ است‌ يعني‌ مستحب‌ يا مکروه‌است‌ پس‌ نمي‌تواند قضاوت‌ زن‌ را منع‌ يا تحريم‌ کرده‌ باشد. مطلب‌ ديگر اين‌ است‌ که‌ در حديث‌ مزبور، تکليف‌ شاق‌ قضأ از زن‌ برداشته‌ شده‌ نه‌ آن‌ که‌ او را از قضاوت‌ محروم‌ نموده‌ باشد. برخي‌ از کارهاي‌ دشوار مانند وجوب‌ حضور در نماز جمعه‌ هرچند از فاصلة‌ دوفرسخ، تکليف‌ مرد است‌ و چنين‌ وظيفة‌ مشکلي‌ بر زن‌ نيست. همچنين‌ پذيرفتن‌ مسئووليت‌ سختِ‌ قضأ نيز بر مرد واجد شرائط، واجب‌ است‌ (گاهي‌ عيني‌ و گاهي‌ کفايي) ليکن‌ بر زن‌ واجب‌ نيست‌ و آنچه‌ از حديث، استظهار مي‌شود تنها سلب‌ تکليف‌ قضاوت‌ است‌ نه‌ نفي‌ حق‌ قضاوت. زيرا در حديث‌ مزبور آمده‌ است: «ليس‌ علي‌ المرأة‌ جمعة... ولا تولي‌ القضأ...»، معناي‌ عبارت‌ مزبور اين‌ است‌ که‌ بر زن، شرکت‌ در نماز جمعه‌ و نيز پذيرش‌ سِمَت‌ قضأ، واجب‌ نيست‌ و در حديث‌ نيامده‌ که: «ليس‌ للمرأة‌ جمعة... ولا تولي‌ القضأِ» تا از آن‌ سلب‌ حق‌ قضاوت‌ استفاده‌ شود. غرض، سلب‌ تکليف‌ از زن‌ براي‌ سهولت‌ کار زن‌ است‌ نه‌ سلب‌ حق، و بين‌ اين‌ دو فرق‌ عميقي‌ است.

در برخي‌ امور، حضور زن‌ نارواست‌ و امر وي‌ در آن‌ نافذ نيست‌ نظير جايي‌ که‌ مستلزم‌ تماس‌ نامحرمانه‌ با نامحرم‌ باشد. اين‌ موارد که‌ سهم‌ مختص‌ مرد است، داوري‌ زن‌ در آن‌ صحيح‌ نيست‌ و اما در مواردي‌ که‌ مخصوص‌ زنان‌ يا مشترک‌ بين‌ زن‌ و مرد باشد و يا مخصوص‌ مردان‌ باشد ليکن‌ مستلزم‌ محذوري‌ از قبيل‌ تماس‌ با نامحرم‌ نمي‌باشد، دليل‌ روشني‌ بر شرط‌ مردانگي‌ در قضاوت، يافت‌ نمي‌شود.

بنابراين‌ اگر زن‌ به‌ مقام‌ شامخ‌ اجتهاد رسيد و داراي‌ ملکة‌ عدالت‌ باشد و شرايط‌ ديگري‌ که‌ در قضا و اوصاف‌ قاضي، معتبر است‌ واجد باشد، مي‌تواند متصد‌ي‌ «قضاوت» زنان‌ با نصب‌ از طرف‌ فقيه‌ جامع‌ الشرايط‌ که‌ ولايت‌ امر مسلمين‌ و رهبري‌ جامعة‌ اسلامي‌ را به‌ عهده‌ دارد، شود و از نظر فقهأ و بزرگاني‌ چون‌ مقدس‌ اردبيلي‌ نيز قضاوت‌ زن، مانعي‌ ندارد.

 

‌مرجعيت‌ زنان‌

استاد مي‌نويسند که‌ با تحليل‌ کوتاه‌ و گذرايي‌ که‌ دربارة‌ قضاي‌ زن‌ به‌ عمل‌ آمد، مرجعيت‌ وي‌ آسان‌تر خواهد بود زيرا براي‌ محذورهاي‌ جنبي، علاج‌هاي‌ جانبي‌ نيز وجود دارد.

جنبة‌ عاطفي‌ بودن‌ زن‌ ذاتاً‌ مانع‌ از تعديل‌ قواي‌ عقلي‌ و فکري‌ او نخواهد بود و بحث‌ در صورتي‌ است‌ که‌ زن‌ مزبور از اعتدال‌ عقل‌ نظري‌ برخوردار بوده‌ و جنبة‌ خردورزي‌ و فرزانگي‌ معتبر در قضا و مرجعيت، مقهور عاطفه‌ و احساس‌ نگردد زيرا گاهي‌ خردورزيِ‌ برخي‌ مردان‌ هم‌ مقهور بعضي‌ از شؤ‌ون‌ نفساني‌ آنان‌ شده‌ و جنبة‌ فرزانگي‌ آنها تحت‌ پوشش‌ جنبه‌هاي‌ نفساني‌ قرار مي‌گيرد و در اين‌ حال‌ چنين‌ مردي‌ نيز واجد شرايط‌ قضاوت‌ يا مرجعيت‌ نمي‌باشد. ممکن‌ است‌ لزوم‌ تمرين‌ زنان‌ براي‌ تعديل‌ عواطف، بيشتر از مردان‌ باشد ليکن‌ اگر در پرتو تمرين، شرايط‌ مساوي‌ پديد آيد دليلي‌ بر محروميت‌ زنان‌ از سمت‌هاي‌ يادشده‌ چون‌ مرجعيت‌ و قضاوت، به‌ ويژه‌ نسبت‌ به‌ جامعة‌ زنان‌ وجود ندارد.

 

‌شبهة‌ نقصان‌ عقل‌ و ايمان‌ زن‌

يکي‌ از شبهاتي‌ که‌ پيرامون‌ موضوع‌ زن‌ همواره‌ مطرح‌ مي‌شود، مضمون‌ روايتي‌ در نهج‌البلاغه‌ است‌ که‌ عليرغم‌ روايات‌ بسيار ديگر در مدح‌ زنان‌ صالح‌ فرموده‌ است:

«زن‌ ايمانش‌ ناقص‌ است، زيرا در ايام‌ عادت‌ از نماز و روزه‌ محروم‌ است، عقلش‌ کم‌ است، زيرا شهادت‌ دو زن‌ معادل‌ يک‌ مرد است، و حظ‌ مالي‌ او نيز نصف‌ سهميه‌ مرد است.»

‌رفع‌ شبهه‌

استاد مي‌گويند که‌ گاهي‌ حادثه‌ و يا موضوعي، در اثر يک‌ سلسله‌ عوامل‌ تاريخي، زمان، مکان، افراد، شرايط‌ و علل‌ و اسباب‌ آن، ستايش‌ يا نکوهش‌ مي‌شود. معناي‌ ستايش‌ يا نکوهش‌ بعضي‌ حوادث‌ يا امور جنبي‌ حادثه، اين‌ نيست‌ که‌ اصل‌ طبيعت‌ آن‌ شيء، ستايش‌ و يا نکوهش‌ شده، بلکه‌ احتمال‌ دارد زمينة‌ خاصي‌ سبب‌ اين‌ ستايش‌ يا نکوهش‌ شده‌ است‌ و اين‌ نکوهش‌ نهج‌البلاغه‌ راجع‌ به‌ زن، ظاهراً‌ به‌ جريان‌ جنگ‌ جمل‌ برمي‌گردد. همان‌ گونه‌ که‌ از بصره‌ و کوفه‌ نيز در اين‌ زمينه‌ نکوهش‌ شده‌ است‌ با اين‌ که‌ بصره، رجال‌ علمي‌ فراواني‌ تربيت‌ کرده‌ و کوفه‌ نيز مردان‌ مبارز و کم‌ نظيري‌ را تقديم‌ اسلام‌ نموده‌ و بسياري‌ از کساني‌ که‌ به‌ خوانخواهي‌ سالار شهيدان‌ برخاستند از کوفه، نشأت‌ گرفتند و هم‌اکنون‌ نيز کوفه‌ جايي‌ است‌ که‌ به‌ انتظار ظهور حضرت‌ مهدي(عج) در آنجا نماز مي‌خوانند، مسجدي‌ دارد که‌ مقامات‌ بسياري‌ از صالحين‌ و صديقين‌ در آن‌ واقع‌ شده‌ و نمي‌توان‌ گفت‌ که‌ چون‌ مثلاً‌ از کوفه‌ يا بصره‌ نکوهش‌ شده، آن‌ دو شهر براي‌ هميشه‌ و ذاتاً‌ سزاوار نکوهش‌ مي‌باشند. قضاياي‌ تاريخي‌ در يک‌ مقطع‌ خاص‌ و حساس، زمينة‌ ستايش‌ يا نکوهش‌ فراهم‌ کرده‌ و سپس‌ با گذشت‌ آن‌ مقطع، مدح‌ و ذم‌ نيز منتفي‌ مي‌شود.

روايتي‌ که‌ وارد شده، يک‌ قضية‌ حقيقيه‌ راجع‌ به‌ کل‌ زنان‌ نيست. اصل‌ قضيه‌ اين‌ است‌ که‌ عايشه، جنگ‌ جمل‌ را به‌ راه‌ انداخت. اهل‌ سنت‌ هم‌ معتقدند جنگ‌ جمل‌ را او به‌ پا نموده‌ و سبب‌ و محرک، او بوده‌ است. در جريان‌ جنگ‌ جمل، وقتي‌ عايشه‌ سوار بر شتر شد و طلحه‌ و زبير و ديگران‌ را تحريک‌ کرد و خونهاي‌ فراواني‌ ريخته‌ شد و سرانجام‌ شکست‌ خورد، اميرالمؤ‌منين(ع) اين‌ سخنان‌ را بيان‌ فرمود.

نکتة‌ ديگر اين‌ که‌ در روايت‌ مزبور، نقصان‌ حظ، به‌ نقص‌ در ارث، توجيه‌ شده‌ و نمي‌توان‌ گفت‌ که‌ چون‌ زن‌ از ارث‌ کمتري‌ برخوردار است‌ لذا محترم‌ نيست. اينجا دو مسأله‌ دقيق‌ و کاملاً‌ از هم‌ جدا داريم: حضرت‌ علي(ع) نمي‌خواهد بفرمايد چون‌ سهم‌ ارث‌ زن، کم‌ است، ارزش‌ او کمتر است، بلکه‌ مي‌فرمايد همان‌ مال‌ را دين‌ به‌ زن‌ مي‌دهد اما با مسئوليت‌ مرد، و به‌ عنوان‌ مهريه‌ و نفقه‌ به‌ زن‌ بايد بدهد و زحمتش‌ با مرد و مصرفش‌ با زن‌ است. در اين‌ خطبه‌ نکته‌اي‌ وجود دارد که‌ ابن‌ ابي‌الحديد از آن، تفکر اعتزالي‌ را استنباط‌ مي‌کند چون‌ معتزله‌ معتقدند: ايمان، تنها اعتقاد نيست‌ بلکه‌ عمل‌ هم، در متن‌ ايمان‌ سهيم‌ است. لذا مي‌گويد: اگر کسي‌ اقرار به‌ خدا و پيامبر(ص) داشته‌ باشد، ولي‌ عمل‌ نکند مؤ‌من‌ نيست‌ زيرا حضرت‌ فرموده‌ زن‌ در ايام‌ عادت‌ از نماز و روزه، محروم‌ است‌ پس‌ از ايمان، محروم‌ است‌ به‌ دليل‌ اين‌ که‌ عمل، جزء ايمان‌ است‌ غافل‌ از اين‌ که‌ اين‌ دليل، به‌ عکس‌ پندار معتزله‌ است. آنان‌ مي‌گويند: اگر کسي‌ عمل‌ نکند، مؤ‌من‌ نيست‌ حال‌ آنکه‌ حضرت‌ مي‌فرمايد اينها در حالي‌ که‌ عمل‌ ندارند، مؤ‌منند منتها در کميت‌ بحث‌ شده‌ است.

 

‌شهادت‌ زن‌ و نسيان‌

به‌ حسب‌ اين‌ روايت، تعليل‌ حضرت‌ در مورد نقصان‌ اين‌ است‌ که‌ شهادت‌ دو زن، در حکم‌ شهادت‌ يک‌ مرد است. شهادت، امري‌ مستند به‌ حس‌ و مشاهده‌ است‌ و حضور اجتماعي‌ و شهود زن‌ محدودتر از مرد مي‌باشد. قرآن‌ خود، نکته‌ آن‌ را ذکر مي‌کند و مي‌فرمايد: اين‌ که‌ شهادت، دو زن‌ در حکم‌ شهادت‌ يک‌ مرد است، نه‌ براي‌ آن‌ است‌ که‌ زن، عقل‌ و درک‌ ناقص‌ دارد و در تشخيص، اشتباه‌ مي‌کند بلکه: «اَن‌ تَضِلَّ‌ احداهما فتذکر احدا هما الأُ‌ خري» اگر يکي‌ از اين‌ دو فراموش‌ نمود، ديگري‌ او را تذکر بدهد زيرا که‌ زن‌ مشغول‌ امور خانه، تربيت‌ بچه‌ و مشکلات‌ مادري‌ بوده‌ که‌ باعث‌ حضور اجتماعي‌ کمتر و احتمال‌ فراموشي‌ بيشتر مي‌شود بنابراين‌ دو نفر باشند تا اگر يکي‌ يادش‌ رفت‌ ديگري‌ او را متذکر کند.

حجاب، حق‌ الهي‌

استاد سپس‌ در باب‌ حکم‌ «حجاب» مي‌فرمايند که‌ عده‌اي‌ گمان‌ مي‌کنند حجاب‌ براي‌ زن، محدوديت‌ و حصاري‌ است‌ که‌ خانواده‌ و وابستگي‌ شوهر براي‌ او ايجاد نموده‌ است. حال‌ آنکه‌ در بينش‌ قرآن‌ کريم، حجاب‌ زن‌ تنها مربوط‌ به‌ خود او نيست‌ تا بگويد از حق‌ خود صرفنظر کردم، حجاب‌ زن‌ مربوط‌ به‌ مرد نيست‌ تا بگويد من‌ راضيم، حجاب‌ زن‌ مربوط‌ به‌ خانواده‌ نيست‌ تا اعضاي‌ خانواده‌ رضايت‌ بدهند. بلکه‌ حجاب‌ زن، حق‌ الهي‌ است‌ لذا در جهان‌ غرب‌ و کشورهايي‌ که‌ به‌ قانون‌ غربي‌ مبتلا هستند اگر زن‌ همسرداري‌ آلوده‌ شد و همسرش‌ رضايت‌ داد، قوانين‌ آنها پرونده‌ را مختومه‌ اعلام‌ مي‌کند اما در اسلام‌ چنين‌ نيست. زيرا حرمت‌ زن، نه‌ اختصاص‌ به‌ خود زن‌ دارد نه‌ شوهر و نه‌ حق‌ برادر و فرزندانش‌ مي‌باشد. همه‌ اينها اگر رضايت‌ بدهند قرآن‌ رضايت‌ نخواهد داد چون‌ حرمت‌ و حيثيت‌ زن‌ به‌ عنوان‌ «حق‌الله» مطرح‌ است‌ يعني‌ حيثيت‌ زن، حريم‌ خداوند است. خداي‌ سبحان، زن‌ را با سرماية‌ عاطفه‌ آفريد تا معلم‌ رقت‌ باشد و پيام‌ عاطفه‌ بياورد. اگر جامعه‌اي‌ اين‌ درس‌ رقت‌ و عاطفه‌ را ترک‌ نمود و به‌ دنبال‌ غريزه‌ و شهوت‌ رفت‌ به‌ همان‌ فسادي‌ مبتلا مي‌شود که‌ در غرب‌ ظهور کرده‌ است. زن‌ به‌ عنوان‌ امين‌ حق‌الله‌ از نظر قرآن، مطرح‌ است‌ يعني‌ اين‌ مقام‌ و اين‌ حرمت‌ و حيثيت‌ را خداي‌ سبحان‌ که‌ حق‌ خود اوست، به‌ زن‌ داده‌ و فرموده: اين‌ حق‌ مرا به‌ عنوان‌ امانت، حفظ‌ کن.

جامعه‌اي‌ که‌ قرآن‌ در آن‌ حاکم‌ است، جامعة‌ عاطفه‌ و انسانيت‌ است‌ و سرش‌ آن‌ است‌ که‌ نيمي‌ از جامعه‌ را معلمان‌ عاطفه‌ به‌ عهده‌ دارند که‌ مادران‌ هستند، بخواهيم‌ يا نخواهيم، بدانيم‌ يا ندانيم، در اصول‌ خانواده، درس‌ رأفت‌ و رقت‌ است‌ که‌ کارساز است.

 

نتيجه‌

مرد و زن‌ در معيارهاي‌ اصلي، همتاي‌ يکديگر هستند و برخي‌ مسئوليتهاي‌ اجرايي‌ بر عهدة‌ مرد است‌ که‌ اگر انجام‌ ندهد بايد عواقب‌ دنيوي‌ و اخروي‌ آن‌ را تحمل‌ کند:

اولاً‌ تهمتهائي‌ که‌ به‌ اسلام‌ زده‌ و مي‌گويند نيمي‌ از جامعه‌ را از بسياري‌ حقوق‌ محروم‌ نموده، نارواست.

ثانياً‌ اين‌ تعصبات‌ و رسومات‌ جاهلي‌ که‌ از دير باز در فرهنگ‌ جوامع‌ ما رواج‌ يافته‌ که‌ زن‌ را بعنوان‌ مظهر ضعف‌ و زبوني‌ ياد مي‌کنند، بايد زدوده‌ بشود زيرا خلاف‌ اسلام‌ است.

ثالثاً‌ اگر کسي‌ گمان‌ کند که‌ زن‌ نبايد از علوم‌ و مسئوليتهاي‌ اجتماعي‌ که‌ خدمات‌ قابل‌ عرضه‌اي‌ به‌ جامعه‌ ارائه‌ مي‌دهد استفاده‌ کند، از اين‌ ديدگاه‌ صرف‌نظر کند زيرا در نگاه‌ اسلام، زن‌ در اين‌ علوم‌ و معارف، همتاي‌ مرد است‌ و بايد به‌ جامعه‌ خدمت‌ کند مگر آنجا که‌ بطور استثنأ وظيفه‌ مرد است.

رابعاً‌ جمله‌ (عاشروهن‌ بالمعروف) اختصاصي‌ به‌ مسائل‌ داخل‌ منزل‌ ندارد بلکه‌ در کل‌ جامعه‌ جاري‌ است. رفتار نيکو با زنان، چنانکه‌ شايسته‌ و درست‌ است.

خامساً‌ وضعيت‌ زن‌ در مقابل‌ مرد، غير از وضعيت‌ زن‌ در مقابل‌ شوهر است، زن‌ در مقابل‌ شوهر تمکين‌ جنسي‌ مي‌کند اما در مقابل‌ جامعه، فردي‌ از افراد جامعه‌ است‌ و وظيفه‌ ندارد از مردان‌ اطاعت‌ کند.

 

‌پي‌نوشت‌ها :

. زن‌ در آئينه‌ جلال‌ و جمال‌ - اثر آيت‌ا عبدا جوادي‌ آملي‌ - نشر فرهنگي‌ رجأ

. اسرأ، آية‌ 85

. يوسف، آية‌ 108

. تحريم، آية‌ 12

. بقره، آية‌ 30

. يوسف، آية‌ 24

. حجر، آية‌ 40

. يوسف، آية‌ 51

. يوسف، آية‌ 24

. مريم، آية‌ 18

. قصص، آية‌ 7

. همان، آية‌ 11

. همان، آية‌ 9

. همان، آية‌ 12

. لقمان، آية‌ 14

. احقاف، آية‌ 15

. همان‌

. من‌ لايحضره‌الفقيه، ج‌ 1، ص‌ 374، روايت‌ 1089

. در‌المنثور، ص‌ 203

. جامع‌ احاديث‌ الشيعه، ج‌ 20، ص‌ 8

. جامع‌ احاديث‌ الشيعه، ج‌ 21، ص‌ 206

. همان، صفحة‌ 204

. بحارالانوار، ج‌ 103، ص‌ 259

. بقره، آيه‌ 282

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 20:58  توسط معصومه کریمی  | 

زنان در روز عاشورا

 

 

پيرامون زنان در حادثه کربلا در دو محور سخن مى‏توان گفت: يکى آن که آنان چند نفر و چه کسانى بودند، ديگر آن که چه نقشى داشتند. زنانى که در کربلا حضور داشتند، برخى از اولاد على(ع) بودند و برخى جز آنان، چه از بنى هاشم يا ديگران. زينب، ام کلثوم، فاطمه، صفيه، رقيه و ام هانى، از اولاد(ع) بودند، فاطمه و سکينه، دختران سيد الشهدا (ع) بودند، رباب، عاتکه، مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقيل، فضه نوبيه، کنيز خاص امام حسين(ع) و مادر وهب بن عبد الله نيز از زنان حاضر در کربلا بودند (1) پنج زن که از خيام حسينى به طرف دشمن بيرون آمدند، عبارت بودند از: کنيز مسلم بن عوسجه، ام وهب زن عبد الله کلبى، مادر عبد الله کلبى، مادر عمر بن جناده، زينب کبرى(ع). زنى که در عاشورا شهيد شد، مادر وهب بود، بانوى نميريه قاسطيه، زن عبد الله بن عمير کلبى که بر بالين شوهر آمد و از خدا آرزوى شهادت کرد و همان جا با عمود غلام شمر که بر سرش فرود آورد، کشته شد.

در عاشورا دو زن از فرط عصبيت و احساس، به حمايت از امام برخاستند و جنگيدند:

يکى مادر عبد الله بن عمر که پس از شهادت فرزند، با عمود خيمه به طرف دشمن روى کرد و امام او را برگرداند. ديگرى مادر عمرو بن جناده که پس از شهادت پسرش، سر او را گرفت ومردى را به وسيله آن کشت، سپس شمشيرى گرفت و با رجزخوانى به ميدان رفت، که امام حسين(ع) او را به خيمه‏ها برگرداند (2)

دختر عمر (همسر زهير بن قين) نيز در راه کربلا به اتفاق شوهرش به کاروان حسينى پيوست. زهير بيشتر تحت تأثير سخنان همسرش حسينى شد و به امام پيوست. رباب، دختر امرء القيس کلبى، همسر امام حسين(ع) نيز در کربلا حضور داشت، مادر سکينه و عبد الله.

زنى از قبيله بکر بن وائل نيز حضور داشت، که ابتدا با شوهرش در سپاه ابن سعد بود، ولى هنگام حمله سپاهيان کوفه به خيمه‏هاى اهل بيت، شمشيرى برداشت و رو به خيمه‏ها آمد و آل بکر بن وائل را به يارى طلبيد.

زينب کبرى وام کلثوم، دختران امير المؤمنين(ع)، همچنين فاطمه دختر امام حسين(ع)

نيز جزو اسيران بودند و در کوفه و... سخنراني هاى افشاگرانه داشتند. مجموعه اين بانوان، همراه کودکان خردسال، کاروان اسراى اهل بيت را تشکيل مى‏دادند که پس از شهادت امام و حمله سپاه کوفه به خيمه‏ها، ابتدا در صحرا متفرق شدند، سپس به صورت گروهى و اسير به کوفه و از آنجا به شام فرستاده شدند.

اما درباره حضور اين زنان در حادثه عاشورا بيشتر به محور «پيام رسانى» بايد اشاره کرد (آن گونه که در بحث «اسارت» گذشت). البته جهات ديگرى نيز وجود داشت که فهرست وار به آنها اشاره مى‏شود که هر کدام مى‏تواند به عنوان «درس عبرت» مورد توجه باشد:

ـ مشارکت زنان در جهاد. شرکت در جبهه پيکار و همدلى و همراهى با نهضت مردانه امام حسين(ع) و مشارکت در ابعاد مختلف آن از جلوه‏هاى اين حضور است. چه همکارى طوعه در کوفه با نهضت مسلم، چه همراهى همسران برخى از شهداى کربلا، چه حتى اعتراض و انتقاد برخى همسران سپاه کوفه به جنايت هاى شوهران شان مثل زن خولى.

آموزش صبر. روحيه مقاومت و تحمل زنان به شهادت ها در کربلا درس ديگر نهضت بود. اوج اين صبورى و پايدارى در رفتار و روحيات زينب کبرى(ع) جلوه‏گر بود.

ـ پيام رسانى.افشاگري هاى زنان و دختران کاروان کربلا چه در سفر اسارت و چه پس از بازگشت به مدينه. پاسدارى از خون شهدا بود. سخنان بانوان، هم به صورت خطبه جلوه داشت، هم گفتگوهاى پراکنده به تناسب زمان و مکان.

ـ روحيه بخشى. در بسيارى از جنگ ها حضور تشويق آميز زنان در جبهه، به رزمندگان روحيه مى‏بخشيد. در کربلا نيز مادران و همسران بعضى از شهدا اين نقش را داشتند.

ـ پرستارى. رسيدگى به بيماران و مداواى مجروحان از نقش هاى ديگر زنان در جبهه‏ها، از جمله در عاشوراست. نقش پرستارى و مراقبت حضرت زينب(س) از امام سجاد(ع) يکى از اين نمونه‏هاست. (3)

ـ مديريت. بروز صحنه‏هاى دشوار و بحرانى، استعدادهاى افراد را شکوفا مى‏سازد.

نقش حضرت زينب(ع) در نهضت عاشورا و سرپرستى کاروان اسرا، درس«مديريت در شرايط بحران»را مى‏آموزد. وى مجموعه بازمانده را در راستاى اهداف نهضت، هدايت کرد و با هر اقدام خنثى کننده نتايج عاشورا از سوى دشمن، مقابله نمود و نقشه‏هاى دشمن را خنثى ساخت.

ـ حفظ ارزش ها. درس ديگر زنان قهرمان در کربلا، حفظ ارزش هاى دينى و اعتراض به هتک حرمت خاندان نبوت و رعايت عفاف و حجاب در برابر چشم هاى آلوده است. زنان اهل بيت، با آن که اسير بودند و لباس ها و خيمه‏هاي شان غارت شده بود و با وضع نامطلوب در معرض ديد تماشاچيان بودند، اما اعتراض کنان، بر حفظ عفاف تأکيد مى‏ورزيدند.ام کلثوم در کوفه فرياد کشيد که آيا شرم نمى‏کنيد براى تماشاى اهل بيت پيامبر جمع شده‏ايد؟

وقتى هم در کوفه در خانه‏اى بازداشت بودند، زينب اجازه نداد جز کنيزان وارد آن خانه شوند. در سخنرانى خود در کاخ يزيد نيز بر اين گونه گرداندن بانوان شهر به شهر، اعتراض کرد: «امن العدل يابن الطلقاء تخديرک حرائرک و امائک و سوقک بنات رسول الله سبايا قد هتکت ستورهن و ابديت وجوههن يحدو بهن الأعداء من بلد الى بلد و يستشرفهن اهل المناهل و المعاقل و يتصفح وجوههن القريب و البعيد و الغائب و الشهيد...» (4) و نمونه‏هاى ديگرى از سخنان و کارها که همه درس‏آموز عفت و دفاع از ارزش هاست.

ـ تغيير ماهيت اسارت. اسارت را به آزادى بخشى تبديل کردند و در قالب اسارت، به اسيران واقعى درس حريت و آزادگى دادند.

ـ عمق بخشيدن به بعد عاطفى و تراژديک کربلا. گريه‏ها، شيون ها، عزادارى بر شهدا و تحريک عواطف مردم، به ماجراى کربلا عمق بخشيد و بر احساسات نيز تأثير گذاشت و از اين رهگذر، ماندگارتر شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 20:56  توسط معصومه کریمی  |